یکشنبه , ۳ دلو ۱۳۹۵
اطلاعیه های جدید
خانه > اسلام > سیرت رسول اکرمr
سیرت رسول اکرمr

سیرت رسول اکرمr

 

 

 

سیرت رسول اکرمr

(ترجمه کتاب الرحیق المختوم)

 

 

تألیف:

صفی الرحمن مبارکپوری

 

 

 

ترجمه:

حامد فیروزی

محمد ابراهیم کیانی


 

فهرست مطالب

 

عنوان                                      صفحه

 

سخنی از شیخ محمد علی حرکان دبیر کل رابطه العالم الاسلامی

مقدمه مؤلف

موقعیت جغرافیایی قبائل عرب

موقعیت اعراب

طوایف اعراب

نحوه حکومت و رهبری عربها

پادشاهان یمن

پادشاهی در حیره

پادشاهان شام

حکومت حجاز

سایر حکومتهای عربی

اوضاع سیاسی عربها

ادیان اعراب

اوضاع دینی جزیره العرب

سیمای جوامع دوره جاهلیت

اوضاع اجتماعی

اوضاع اقتصادی

اوضاع اخلاقی

نسب و خانواده محمدe

خانواده پیامبرe

1- حفر چاه زمزم

2- ماجرای اصحاب فیل

پیامبرe از تولد تا بعثت

ولادت پیامبرe

محمد در قبیله بنی سعد

بازگشت به آغوش مادر مهربان

در پناه پدربزرگ مهربان

محمدe در دامان عموی مهربان

با چهره اش، از ابرها طلب باران می شود

بحیرای راهب

جنگ فجار

حلف الفضول

در پی کسب و کار

ازدواج با خدیجه

بازسازی کعبه و موضوع حکمیت

خلاصه ای از زندگی پیامبر e قبل از بعثت

در سایه نبوت و رسالت

در غار حرا

نزول وحی

انقطاع وحی

انواع و اقسام وحی

دعوت به سوی خدا و مواد آن

مراحل دعوت

دعوت مخفی

مسلمانان پیشگام

نزول حکم نماز

باخبر شدن قریش از دعوت، به صورت اجمالی

مرحله دوم، دعوت علنی

نخستین فرمان برای علنی کردن دعوت

دعوت خویشاوندان

بر فراز کوه صفا

آشکار شدن حق و واکنش مشرکین

نمایندگان قریش در خانه ابوطالب

رایزنی قریش برای مبارزه با دعوت

روشهای گوناگون برای مقابله با دعوت اسلامی

خانه ارقم

هجرت اول به حبشه

دومین هجرت به حبشه

نیرنگ قریش برای بازگرداندن مهاجرین از حبشه

سران قریش بار دیگر نزد ابوطالب می روند

دسیسه نابود کردن پیامبر

مسلمان شدن حمزهt

مسلمان شدن عمر بن خطابt

نماینده قریش نزد رسول خدا

ابوطالب خاندان هاشم و خاندان عبدالمطلب را جمع کرد

تحریم اقتصادی اجتماعی

پیمان ستمگری و جفاکاری

سه سال در شعب ابوطالب

نقض پیمان

آخرین مراجعه قریش به ابوطالب

وفات خدیجه رضی الله عنها

تهاجم غم و اندوه

ازدواج با سوده رضی الله عنها

عوامل پایداری و ثبات مسلمانان

گسترش دعوت اسلام، در خارج از مکه

پیامبرe در طائف

عرضه اسلام به قبایل و افراد

قبایلی که اسلام به آنها عرضه شد

مسلمانان غیرمکی

شش مرد پاک طینت یثربی

ازدواج پیامبرe با عایشه رضی لله عنها

اسراء و معراج

بیعت عقبه اول

سفیر اسلام در مدینه

موفقیت چشمگیر

بیعت عقبه دوم

آغاز مذاکره

مواد پیمان

تأکید دوباره بر اهمیت پیمان و عواقب خطرناک آن

چگونگی بیعت

دوازده نماینده

افشای پیمان عقبه

آمادگی انصار برای جنگ با قریش

شکایت سران قریش به بزرگان یثرب

تعقیب بیعت کنندگان

پیشگامان هجرت

اجتماع قریش در دارالندوه

رأی ناجوانمردانه دارالندوه مبنی بر قتل پیامبر

هجرت پیامبرe

محاصره منزل پیامبرe

پیامبرe خانه اش را ترک می کند

در غار ثور

دو یار غار

در راه مدینه

ورود به قباء

ورود پیامبرe به مدینه

زندگی درمدینه

اوضاع و احوال مدینه در زمان هجرت

ساختن جامعه جدید

ساختن مسجدالنبی

پیمان برادری میان مسلمانان

میثاق همبستگی اسلامی

آثار معنویت در جامعه

پیمان با یهود

نبردهای خونین

کارشکنیهای قریش

بستن راه مسجد الحرام

اذن جهاد

غزوه ها و سریه های پیش از جنگ بدر

سریه سیف البحر

سریه رابغ

سریه خرار

غزوه ابواء یا ودان

غزوه بواط

غزوه سفوان

غزوه ذی العشیره

سریه نخله

نخستین جنگ سرنوشت ساز در تاریخ اسلام

انگیزه جنگ

تعداد سپاه اسلام و تقسیم فرماندهیها

حرکت سپاه اسلام به سوی بدر

هشدار جارچی در مکه

اهل مکه آماده جنگ می شوند

چگونگی آرایش نظامی سپاه مکه

مسئله قبایل بنی بکر

حرکت لشکر مکه

رهایی کاروان تجارتی قریش

دودستگی در لشکر مکه

حساسترین موقعیت سپاه اسلام

مشورت و رایزنی با صحابه

ادامه حرکت سپاه اسلام

گشت زنی رسول خدا برای کشف اخبار

بارش باران

استقرار لشکر اسلام

مقر فرماندهی

آماده باش لشکر

سپاه مکه در آستانه اختلاف

صف آرایی دو لشکر در مقابل یکدیگر

ساعت صفر و‌ آغاز جنگ

جنگ تن به تن

یورش همگانی

راز و نیاز رسول خداe

یورش پیروزمندانه

فرار شیطان از میدان جنگ

شکست قطعی کفار

پایداری ابوجهل

کشته شدن ابوجهل

حماسه سازی صحابه در جنگ بدر

کشته های دو طرف

بازتاب شکست قریش در مکه

بازتاب خبر پیروزی در مدینه

ورود سپاه پیامبر به مدینه

استقبال از پیامبرe

اسیران جنگی

جنگ بدر به روایت قرآن

تحرکات نظامی در فاصله جنگ بدر تا احد

غزوه بنی سلیم در منطقه کدر

توطئه ترور پیامبرe

پیمان شکنی بنوقینقاع

محاصره، تسلیم و آوارگی بنی قینقاع

غزوه سویق

غزوه ذی امر

ترور کعب بن اشرف

غزوه بحران

سریه زید بن حارثه

جنگ احد

آماده باش قریش برای انتقام جویی

سازماندهی لشکر قریش

حرکت لشکر مکه

آماده باش مسلمانان

سپاه مکه در نزدیکیهای مدینه

تشکیل شورای مشورتی برای دفاع از مدینه

سازماندهی سپاه اسلام

بازدید لشکر

سپری کردن شب در بین راه

سرپیچی عبدالله بن ابی و هوادارانش

ادامه حرکت به سوی احد

برنامه دفاعی مسلمانان

قهرمان پروری رسول خدا

سازماندهی سپاه قریش

مانورهای سیاسی قریش

تلاش زنان قریش

نخستین آتش جنگ

تمرکز نبرد در اطراف پرچمداران قریش

پیکار در صحنه های دیگر میدان نبرد

شهادت شیرخدا، حمزهt

از رختخواب همسر تا آغوش جنگ

نقش تیراندازان در جنگ

شکست مشرکان

اشتباه فاجعه آمیز تیراندازان

حمله غافلگیرانه خالد بن ولید

موضع شجاعانه پیامبرe در مقابل حمله غافلگیرانه دشمن

پراکندگی صفوف مسلمانان

شدت جنگ در اطراف رسول خداe

سخت ترین لحظه زندگی رسول خداe

جمع شدن صحابه در اطراف پیامبرe

افزایش فشار مشرکان

قهرمانیهای بی نظیر

شایعه شهادت پیامبرe و تأثیر آن بر جنگ

حضور دوباره پیامبرe در عرصه فرماندهی

کشته شدن ابی بن خلف

کمک طلحه به پیامبرe

آخرین یورش مشرکان

مثله کردن شهدا

میزان ‌آمادگی سپاه مسلمانان تا پایان جنگ

پیامبرe در شعب احد

شماتت ابوسفیان و پاسخ عمرt

قرار جنگی دوباره در بدر

آگاهی از موقعیت مشرکین

جستجوی شهدا و رسیدگی به مجروحین

خاکسپاری شهدا

دعا و ثنای رسول خدا

در راه بازگشت به مدینه

ورود پیامبرe به مدینه

شمار کشته های طرفین

حالت آماده باش در مدینه

غزوه حمراء الأسد

گزارش تحلیلی قرآن از جنگ احد

دستاوردهای جنگ احد

از احد تا احزاب

سریه ابی سلمه

سریه عبدالله بن انیس

ماجرای رجیع

حادثه غم انگیز بئر معونه

غزوه بنی نضیر

غزوه نجد

غزوه بدر ثانی

غزوه دومه الجندل

جنگ احزاب یا خندق

غزوه بنی قریظه

کشته شدن سلام بن ابی الحقیق

سریه محمد بن مسلمه

غزوه بنولحیان

سریه های دیگر

غزوه بنی مصطلق یا غزوه مریسیع

نقش منافقان پیش از غزوه بنی المصطلق:

عملکرد منافقان در جنگ بنی مصطلق

1ـ این گفتار منافقان که: اشراف مدینه، فرومایگان را بیرون خواهند کرد

2- ماجرای افک

سریه های پس از غزوه مریسیع

صلح حدیبیه

انگیزه عمره حدیبیه

حرکت مسلمانان به سوی مکه

ممانعت قریش از رفتن مسلمانان به زیارت خانه خدا

پرهیز پیامبرe از نبرد خونین

میانجیگری بدیل میان پیامبرe و قریش

نمایندگان قریش نزد پیامبرe:

ناکامی جنگ افروزان

عثمان بن عفان، سفیر پیامبرe به سوی قریش

شایعه کشته شدن عثمانt و انگیزه بیعت رضوان

صلح حدیبیه و مواد آن

بازگرداندن ابوجندل

بیرون آمدن از احرام عمره

خودداری پیامبر از بازگرداندن زنان مهاجر

دستاوردهای صلح حدیبیه

نگرانی مسلمانان و موضعگیری عمر در قبال صلح حدیبیه

حل مشکل مستضعفان

اسلام آوردن عده ای از قهرمانان قریش

مرحله جدید دعوت و جهاد

نامه نگاری به پادشاهان و فرمانروایان

نامه پیامبر به نجاشی پادشاه حبشه

نامه به مقوقس پادشاه مصر

نامه به خسرو ، پادشاه ایران

نامه به قیصر روم

نامه به منذر بن ساوی

نامه ای به هوذه بن علی فرمانروای یمامه

نامه به حارث بن ابی شمر غسانی فرمانروای دمشق

نامه به فرمانروای عمان

فعالیتهای نظامی و رزمی مسلمانان پس از صلح حدیبیه

غزوه غابه یا ذی قرد

فتح خیبر

انگیزه این غزوه:

حرکت به سوی خیبر

شمار لشکریان اسلام

جاسوسی منافقان برای یهودیان

در راه خیبر

ماجراهای بین راه

لشکر مسلمانان پشت باروهای خیبر

آمادگی رزمی و قلعه های خیبر

آغاز جنگ و فتح قلعه ناعم

فتح قلعه صعب بن معاذ

فتح قلعه زبیر

فتح قلعه ابی

فتح قلعه نزار

فتح بخش دوم خیبر

مذاکرات صلح

کشتن دو فرزند ابی الحقیق به خاطر پیمان شکنی

تقسیم غنایم

آمدن جعفر بن ابی طالب و اشعریان

ازدواج پیامبر با صفیه

ماجرای گوسفند زهرآلود

کشته شدگان دو طرف در نبردهای خیبر

فتح فدک

وادی القری

فتح تیماء

بازگشت به مدینه

سریه ابان بن سعید

غزوه ذات الرقاع

عمرۀ القضاء

جنگ مؤته

انگیزه جنگ مؤته

امیران سپاه اسلام

وداع پیامبر با سپاه اسلام

حرکت سپاه اسلام

تشکیل شورای مشورتی در معان

پیشروی سپاه اسلام به سوی دشمن

آغاز جنگ و جایگزینی فرماندهان

پرچم در دست شمشیری از شمشیرهای خدا

پایان جنگ

کشته های دو طرف

بازتاب این جنگ

سریه ذات السلاسل

سریه ابوقتاده به خضره

فتح مکه

انگیزه فتح مکه

ملاقات ابوسفیان با پیامبر به قصد تجدید پیمان

آماده باش جنگی و تلاش برای حفاظت اطلاعات

حرکت سپاه اسلام به سوی مکه

سپاه اسلام در مرالظهران

ابوسفیان بن حرب در محضر پیامبر خداe

حرکت سپاه اسلام از مرالظهران به سوی مکه

رؤیت ناگهانی سپاه اسلام توسط قریش

سپاه اسلام در ذی طوی

ورود سپاهیان اسلام به مکه

ورود پیامبرe به مسجدالحرام

نمازگزاردن رسول خداe و ایراد سخنرانی در برابر قریش

بازگرداندن کلید خانه کعبه به کلیددار سابق آن

اذان بلال بر بام کعبه

نماز فتح یا نماز شکرانه

حکم اعدام جنایتکاران

مسلمان شدن صفوان بن امیه و فضاله بن عمیر

سخنرانی پیامبرe در روز دوم فتح

نگرانی انصار از اقامت رسول خدا در مکه

بیعت مردم مکه با پیامبر

سریه هایی که پیامبر پس از فتح مکه گسیل کرد

مرحله سوم و آخرین مرحله دعوت پیامبرe

غزوه حنین

مسیر دشمن و فرود آمدنش در اوطاس

پیشنهاد پیرمرد جنگ آزموده

نیروهای اطلاعاتی دشمن

نیروهای اطلاعاتی پیامبرe

عزیمت پیامبرe از مکه به سوی حنین

غافلگیر شدن سپاه اسلام

بازگشت مسلمانان و گرم شدن تنور جنگ

شکست دشمن

عملیات تعقیب و گریز

غنایم این جنگ

غزوه طائف

تقسیم غنائم در جعرانه

ناراحتی انصار از نحوه تقسیم پیامبرe

ورود نمایندگان هوازن

ادای عمره و بازگشت به مدینه

سرایا و مأموریتهای پس از بازگشت از غزوه فتح

مأمورین جمع آوری زکات

سریه ها

غزوه تبوک

انگیزه این جنگ

آمادگی رومیان و غسانیان برای جنگ با مسلمانان

اخبار ویژه جنگ

تصمیم قاطعانه پیامبرe

پیشی گرفتن مسلمانان از یکدیگر

حرکت سپاه اسلام به سوی تبوک

سپاه اسلام در تبوک

بازگشت سپاه اسلام به مدینه

ماجرای برجای ماندگان

آثار و نتایج غزوه تبوک

نزول آیات قرآن در مورد غزوه تبوک

برخی از رویدادهای مهم سال نهم هجری

ابوبکر سرپرست کاروان حج

نگاهی به غزوات پیامبرe

مردم گروه گروه ، به دین خدا می گروند

هیأتهای نمایندگی

پیروزی دعوت اسلامی و بازتاب آن

حجه الوداع

آخرین سریه اعزامی رسول خداe

رحلت رسول خداe

مقدمات جدایی

آغاز بیماری

آخرین هفته

پنج روز قبل از وفات

چهار روز قبل از وفات

سه روز قبل از وفات

یک یا دو روز قبل از وفات

یک روز قبل از وفات

آخرین روز زندگی پیامبرe

حالت احتضار

فشار غم و اندوه بر اصحاب

واکنش عمرt

واکنش ابوبکرt

خاکسپاری پیکر رسول اکرم e

خانواده پیامبرe

سوده بنت زمعه

عائشه دختر ابوبکر صدیق (رضی الله عنهما)

حفصه دختر عمر (رضی الله عنهما)

زینب بنت خزیمه

ام سلمه هند دختر ابی امیه

زینب بنت جحش بن رباب

جویریه بنت حارث

ام حبیبه رمله بنت ابوسفیان

صفیه بنت حیی بن اخطب

میمونه بنت حارث

صفات و اخلاق پیامبرe

زیبایی شمایل و اوصاف ظاهری پیامبرe

کمالات نفسانی و خوبیهای اخلاقی پیامبرe

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سخنی از شیخ محمد علی حرکان دبیر کل رابطه العالم الاسلامی

الحمدلله رب العالمین ، خالق السموات و الأرض، و جاعل الظلمات و النور و صلی الله علی سیدنا محمد خاتم الانبیاء و الرسل اجمعین، بشر و أنذر و وعد و أوعد، أنقذ الله به البشر من الضلالۀ و هدی الناس إلی صراط مستقیم، صراط الله الذی له ما فی السموات و ما فی الأرض ألا إلی الله تصیر الأمور.

خداوند، به پیامبرش رتبه شفاعت و درجات والایی عنایت نمود ومسلمانان را به محبتش راهنمایی کرد و پیروی از او را پیروی از خودش قراردارد و فرمود :

`ÔSTÎ ÜMX… `ySÞRÒ WÜéQS‰Y™STŽ JðW/@… øYTßéSÅY‰PVTŽ@†WTÊ SØRÑ`‰Y‰`™STÿ JðS/@… ó£YÉpTTçÅWTÿWè `yRÑVÖ p%yRÑWŠéSTßS¢

«ای پیامبر! بگو : اگر خداوند را دوست دارید، از من پیروی کنید، خداوند شما را دوست می دارد و گناهان شما را می بخشد» .

این ویژگیهای پیامبرe قلبها را به محبت آن حضرتe سوق داده و مایه ارتباطی قوی بین قلبها و آن حضرتe شده است . از اینرو مسلمانان ، از آغاز طلوع اسلام در ابراز خوبیهای آن حضرتe با یکدیگر مسابقه می دادند و در راه انتشار سیرت مطهر آن حضرتe که عبارت است از اقوال و افعال و اخلاق پسندیده اش، تلاش می کردند. ام المؤمنین عایشه رضی الله عنها درتوصیف پیامبرe می گوید: «اخلاق پیامبر، تصویری از قرآن بود». قرآن ، کتاب خدا و کلمات کامل اوست. بنابراین هرکس چنین باشد، نیکوترین و کاملترین انسان است و بیش از همه سزاوار محبت خلق خدا می باشد.

این محبت ارزشمند، زمینه ای شد تا کنفرانسی با موضوع سیرت نبوی، برای اولین بار در 1396 هـ .ق در پاکستان برگزار گردد؛ در این کنفرانس، رابطه العالم الإسلامی، فراخوان مسابقه ای با همین موضوع مطرح کرد و برای پنج اثر برتر، 150 هزار ریال سعودی، جایزه تعیین نمود.

شرایط لازم برای حضور در این مسابقه، عبارت بود از:

1. پژوهش انجام شده درموضوع سیرت پیامبرe ، کامل و به ترتیب تاریخی رخدادها از نظر زمان وقوع باشد.

2. پژوهش ارائه شده ، علاوه بر برخورداری از سطح علمی بالا، پیشتر منتشر نشده باشد.

3. منابع و کتابهای علمی مورد استفاده در پژوهش ، ذکرگردد.

4. نویسنده، زندگینامه کاملش را با ضمیمه تألیفات و فعالیتهای علمیش اگر دارد- ارائه نماید.

5. مطالب، خوانا و در صورت امکان، حروف چینی باشد.

6. آثار ارسالی به زبان عربی و زبانهای زنده دنیا باشد.

7. مهلت ارسال آثار از ربیع الاول 1396 تا ابتدای محرم 1397 هـ .ق است.

8. آثار ارسالی باید تا مهلت مقرر به دبیرخانه رابطه العالم الإسلامی در مکه مکرمه ارائه گردد تا برای شرکت در مسابقه ، شماره گذاری و ثبت شود.

9. گروهی از دانشمندان متخصص درهمین زمینه، آثار ارسالی را بررسی خواهند کرد.

این فراخوان، باعث شد تا عده ای از پژوهشگرانی که خداوند، به آنها محبت پیامبرe را عنایت کرده، در مسابقه شرکت کنند. از سوی دیگر رابطه العالم الإسلامی نیز آماده پذیرش آثاری شد که به زبانهای عربی، انگلیسی ، اردو و … به این مرکز ارسال می گردید.

171 اثر به دبیرخانه رابطه العالم الإسلامی ارسال شد: 48 اثر به زبان عربی؛ 64 اثر به زبان اردو؛ 21 اثر به زبان انگلیسی؛ یک اثر به زبان فرانسوی و یک اثر نیز به زبان هوساویه بود. هوساویه، غالباً از زبانهای آفریقایی است.

گروهی از دانشمندان متخصص، پس از تحقیق و بررسی، برندگان جوایز را به ترتیب زیر اعلام نمودند:

1. برنده جایزه اول 50 هزار ریال سعودی: شیخ صفی الرحمن مبارکپوری از الجامعه السلفیه، هندوستان.

2. برنده جایزه دوم 40 هزار ریال سعودی: دکتر مجید علی خان از الجامعه المحلیه الاسلامیه دهلی نو.

3. برنده جایزه سوم 30 هزار ریال سعودی: دکتر نصیر احمد ناصر رئیس الجامعه الاسلامیه پاکستان.

4. برنده جایزه چهارم 20 هزار ریال سعودی: حامد محمود محمد منصور لیمود از مصر.

5. برنده جایزه پنجم 10 هزار ریال سعودی: استاد عبدالسلام هاشم حافظ ازمدینه منوره.

بنابراین رابطه العالم الإسلامی، اسامی برندگان را در شعبان سال 1398 هـ .ق در کنفرانسی که درکراچی برگزار شد، اعلام نمود. به همین مناسبت دبیرخانه رابطه العالم الاسلامی جلسه بزرگی را در مکه مکرمه زیر نظر امیر سعود بن عبدالعزیز نماینده فرماندار منطقه مکه مکرمه امیر نواز بن عبدالعزیز برگزار نمود. این جلسه در تاریخ شنبه 12 ربیع الاول سال 1399 برگزار شد.

دبیرخانه رابطه العالم الإسلامی در همین جلسه اعلام نمود که این مرکز، بزودی اقدام به نشر و چاپ آثار برندگان، به زبانهای مختلف خواهد کرد. آنچه پیش رو دارید، اثر برتر این مسابقه است که توسط شیخ صفی الرحمن مبارکپوری به نگارش در آمده و اینک تقدیم خوانندگان می گردد . رابطه العالم الاسلامی، در نظر دارد سایر آثار برتر را نیز به ترتیب رتبه، چاپ و نشر نماید. از خداوند متعال می خواهیم که تمام کارهایمان را مخلصانه بگرداند و بپذیرد؛ همانا او، بهترین یار و مددکار است؛ و صلی الله علی سیدنا محمد و علی آله و صبحه و سلم.

دبیرکل رابطه العالم الاسلامی

محمد بن علی الحرکان


مقدمه مؤلف

الحمدلله الذی أرسل رسوله بالهدی و دین الحق لیظهره علی الدین کله فجعله شاهداً و مبشراً و نذیراً و داعیاً إلی الله بإذنه و سراجاً منیراً و جعل فیه أسوۀ حسنۀ لمن کان یرجوا الله و الیوم الآخر و ذکر الله کثیرا. اللهم صلّ و سلّم و بارک علیه و علی آله و صحبه  و من تبعهم باحسان إلی یوم الدین و فجر لهم ینابیع الرحمۀ و الرضوان تفجیراً.

جای بسی خرسندی است که رابطه العالم الاسلامی، در کنگره سیره نبوی در پاکستان، در ماه ربیع الاول سال 1396 هـ .ق ، فراخوان مسابقه سیرت نگاری‌، بین دانشمندان مسلمان راترتیب داد تا نویسندگان، تلاشهای فکری و دستاوردهای پژوهشی خود را سامان دهند. من، بر این باورم که این کار، از ارزش والا و زاید الوصفی برخوردار است. زیرا با اندکی تأمل می بینیم که سیرت پیامبرe به عنوان یک اسوه جاویدان، تنها منبعی است که حیات جهان اسلام از آن سرچشمه می گیرد و اساس و مبنای سعادت بشری است.

از خوشبختی و اقبال بلند من بود که توفیق یافتم در این مسابقه ارزشمند شرکت کنم . اما من، کجا می توانم زندگی سید و سالار اولین و آخرین را آن طور که باید و شاید، بنویسم؛ ولی نهایت سعادت و خوشبختی را در این می بینم که از نور آن استفاده نمایم تا در تاریکیها هلاک نشوم و در زندگی دنیا و پس از آن، از امت ایشان باشم تا بدین سان، خداوند، گناهانم را با شفاعت پیامبرe ببخشد.

شیوه کار من، دراین پژوهش، بدین ترتیب بوده است که:

قبل از آغاز نگارش، مناسب دیدم که حجم این کتاب را در حد متوسط قرار دهم تا نه آنقدر طولانی شود که خواننده را خسته کند و نه آنقدر مختصر باشدکه مطالب، نارسا گردد. در ترتیب حوادث و گاهی بیان جزئیات، با اختلافات زیادی مواجه شدم؛ لذا در چنین مواردی تا حد توانم تحقیق کرده و پس از بررسی دقیق موضوع، آنچه را که از دیدگاهم ترجیح داشت، آورده ام . البته از ذکر دلایل خودداری نموده ام؛ زیرا مطلب را بدون ضرورت، به درازا می کشاند.

در پاره ای از موارد که احساس کردم، موضوع، سؤال برانگیز و شگفت آور است و یا عموم سیرت نگاران، خلاف آن را نوشته اند، به اختصار به شرح موضوع و ذکر دلایل پرداخته ام.

گفتنی است: در رابطه با قبول یا رد روایات، از پیشوایان محقق استفاده برده و در حکم بر صحیح یا حسن و یا ضعیف بودن روایات، به نظر آنان اعتماد کرده ام؛ چون برای این کار، فرصت کافی نداشتم.

صفی الرحمن مبارکپوری

24/7/1396

الجامعه السلفیه- بنارس هندوستان


موقعیت جغرافیایی قبائل عرب

سیرت پیامبرe،‌در حقیقت عبارت است از رسالتی که پیامبر خداe به نام شریعت برای جوامع بشری به ارمغان آورده و به وسیله آن مردم را از تاریکیها به سوی نور رهنمون شده است تا انسانیت را از عبادت و بردگی بندگان، به پرستش و عبادت خدا سوق دهد.  بنابراین تنها در صورتی می توانیم سیمای زیبای رسالت را به تصویر بکشیم که آثار و جریانات قبل از نبوت را نیز بررسی کنیم. از اینرو فصلی را به اوضاع و احوال اعراب قبل از اسلام، اختصاص داده و به بررسی شرایطی پرداخته ام که محمد مصطفیe در آن مبعوث و برانگیخته شد.

 

موقعیت اعراب

عرب در لغت، به صحراهای خشک و بیابانهای بی آب و علف اطلاق می شود. این لفظ از گذشته های دور بر جزیره العرب نیز اطلاق شده است؛ چنانچه به ساکنان این منطقه و کسانی که آن را برای سکونت برگزیدند، عرب گفته شده است.

جزیره العرب از غرب به دریای سرخ و شبه جزیره سینا، از شرق به خلیج و بخش بزرگی از مناطق جنوبی عراق، از جنوب به دریای عرب که امتداد دریای هند است و از شمال، به سرزمین شام و قسمتی از خاک عراق محدود شده و مساحتش ، تقریباً به یک میلیون تا یک میلیون و سیصد هزار مایل مربع می رسد.

جزیره العرب از نظر موقعیت جغرافیایی و طبیعی، از اهمیت ویژه ای برخوردار است، ولی از لحاظ اوضاع داخلی از هر سو در محاصره صحراها و شنزارها قرار گرفته است. موقعیت داخلی جزیره العرب، به مثابه قلعه و دژ محکمی بود که این منطقه را از نفوذ و تهاجم بیگانگان مصون می داشت. به همین سبب از گذشته های دور، ساکنان جزیره عربی در تمام امور زندگیشان از آزادی کامل برخوردار بودند؛ هر چند دو امپراطور بزرگ و قدرتمند، همسایه جزیره عربی بودند. وجود بیابانهای صعب العبور، به عربها، این امکان را می داد که در برابر حملات همسایگان، ایستادگی نمایند.

از سوی دیگر این منطقه، وسط قاره های معروف قرار داشت و از راه خشکی و دریا، به قاره ها منتهی می شد؛ زیرا از ناحیه شمال غربی، دروازه آفریقا بود و از شمال شرقی، دروازه ورود به قاره اروپا؛ همچنین از طرف شرق به خاور میانه و خاور دور منتهی می شد و  به هند و چپن می رسید. بدین ترتیب هر قاره، از طریق دریا به جزیره العرب می پیوست. از اینرو کشتی های این قاره ها،‌ در بنادر جزیره، لنگر می انداختند.

موقعیت استراتژیک و جغرافیایی جزیره العرب باعث شده بود تا شمال و جنوب جزیره العرب، به بندر و مرکزی برای مبادلات تجاری، فرهنگی، دینی و تولیدی، تبدیل گردد.

 

طوایف اعراب

مورخین، طوایف عرب را بر حسب دودمانی که از آن منشعب می شوند، به سه دسته تقسیم کرده اند:

1- عرب بائده: این دسته از اعراب، در گذشته های بسیار دور بوده اند و از اینرو اطلاعات دقیقی از تاریخ آنها در دست نیست؛ اقوامی مانند عاد، ثمود، طسم، جدیس و عمالقه و….

2- عرب عاربه: اینها، عربهایی هستند که از نسل یعقوب بن یشجب بن قحطان می باشند و به آنها اعراب قحطانی نیز می گویند.

3- اعراب مستعربه: اینها نوادگان اسماعیلu هستند که به آنها عربهای عدنانی نیز گفته می شود.

اما عرب عاربه که همان شاخه قحطانی می باشد؛ سرزمین یمن، مهد این دسته از عربهاست. قبایل و تیره های قحطانی در این سرزمین، افزایش یافتند و دو قبیله، بیش از سایر قبایل شناخته شده و مشهور می باشند:

الف) حمیر که مشهورترین شاخه هایش، زید الجمهور و قضاعه و سکاسک هستند.

ب) کهلان که مشهورترین شاخه هایش همدان، انمار، طیء، مذحج، کنده، لخم، جذام، ازد، اوس، خزرج و آل جفنه (پادشاهان شام) می باشند.

شاخه های کهلان از یمن مهاجرت کردند و در اطراف و اکناف جزیره عربی پراکنده شدند. کوچ بیشتر آنها اندکی پیش از سیل عرم بوده است. عامل این مهاجرت، این بود که تجارتشان، پس از اشغال شهرهای مصر و شام و به دلیل فشار اقتصادی رومیان و سیطره آنها بر راههای تجارتی دریا و خراب کردن راههای خشکی، بی رونق شد.

شکی نیست که بزرگترین علت مهاجرت کهلان، رقابت و درگیری تیره های حمیر و کهلان با یکدیگر بوده که به ماندگاری حمیر و مهاجرت کهلان، انجامیده است.

می توان مهاجران کهلان را به چهار دسته تقسیم کرد:

1. قبیله ازد: هجرت این قبیله بنا به پیشنهاد سردارشان عمران بن عمرو مزیقباء صورت گرفت؛ بدین سان که ابتدا در سرزمین یمن، از جایی به جای دیگر کوچ می کردند و سپس به شمال رفتند. اینک تفصیل جاهایی که پس از کوچ کردنشان در آن ساکن شدند:

ثعلبه بن عمرو از ازد به طرف حجاز رفت و در آنجا بین ثعلبیه و ذی قار سکونت نمود و چون فرزندانش بزرگ و قوی شدند ، به سوی مدینه رفت و درآنجا سکونت نمود؛ اوس و خزرج معروف، دو تن از فرزندان حارث ابن ثعلبه بودند.

حارثه بن عمرو که همان خزاعه باشد، با فرزندانش به منطقه حجاز رفت و در مرالظهران، فرود آمد؛ آنها، سپس وارد حرم شدند و در مکه سکونت نمودند و ساکنین آن (جراهمه) را از آنجا بیرون راندند.

عمران بن عمرو نیز با فرزندانش به عمان رفت و آنجا ساکن شد که ازد عمان از همین تیره می باشد. قبائل نصر بن حارث بن ازد نیز در تهامه، ساکن شدند . جفند بن عمرو با فرزندانش به شام رفت و آنجا ساکن شد؛ جفند، پدر شاهان غساسنه می باشد که به یک آبادی معروف به غسان منسوب است. آنان از این جهت به غسان منسوبند که پیش از سکونت در شام در این آب و آبادی اقامت کرده بودند.

2. لخم و جذام‌: یکی از لخمیها به نام نصر بن ربیعه پدر پادشاهان مناذره در حیره بود.

3. بنی طیء، پس از کوچ ازد به شمال رفتند و درمیان دو کوه اجا و سلمی فرود آمدند و آنجا سکونت نمودند؛ به همین خاطر این دو کوه، به کوههای طیء شهرت یافتند.

4. کنده: این قبیله به بحرین رفتند؛ سپس مجبور شدند از آنجا به حضر موت بروند . آنجا نیز با همان مسایلی مواجه شدند که در بحرین برایشان پیش آمده بود؛ لذا از آنجا به نجد رفتند و در نجد حکومت بزرگی تشکیل دادند؛ اما این حکومت، خیلی زود از بین رفت و اثری از آن نماند.

قبیله دیگری به نام قضاعه نیز وجود داشت که در مورد اینکه از تیره های حمیر می باشد یا نه، اختلاف نظر وجود دارد. این قبیله در صحرای سماوی از مناطق مرزی عراق، سکنی گزید.[1]

اما عرب مستعربه در اصل از نسل ابراهیمu هستند؛ آنها، در شهری به نام اور در عراق ساکن بودند؛ این شعر، در کرانه غربی رود فرات و نزدیک کوفه واقع شده است. گفتنی است: درباره این شهر و نیز در مورد ابراهیمu و خانواده اش و همچنین اوضاع مذهبی و اجتماعیشان، تحقیقات وسیعی  صورت گرفته است.[2]

از تحقیقات انجام شده، چنین بر می آید که ابراهیمu از آنجا به حاران یا حرّان و سپس به فسطین هجرت نموده و فلسطین را مرکز دعوتش قرارداده است. وی، سفرهای دیگری نیز داشته است.[3] چنانچه یک بار به مصر سفرکرد. فرعون مصر با حیله و نیرنگ، قصد دست درازی به همسر ابراهیم یعنی ساره را نمود؛ اما خداوند، نیرنگ فرعون را به خودش باز گرداند و فرعون، متوجه ارتباط قوی ساره با خداوند شد تا جایی که دخترش هاجر را به عنوان خدمتگزار، به ساره داد[4] تا بدین سان به فضیلت ساره اذعان نماید. ساره نیز ، هاجر را به ازدواج ابراهیمu درآورد.[5]

ابراهیمu به فلسطین بازگشت و خداوند، اسماعیلu را از هاجر به او عنایت نمود. بدین ترتیب خشم و غیرت ساره نسبت به هاجر برانگیخته شد و ابراهیمu، چاره ای جز این ندید که هاجر را به مکان دوردستی ببرد. ابراهیمu هاجر را با فرزند کوچکش به حجاز برد و آنها را در منطقه ای خشک و سوزان در کنارخانه خدا و حرمش که در آن روز چیزی جز تپه و بلندی نبود، ساکن نمود. ابراهیمu مادر و بچه را در سایه بانی که اینک چاه زمزم واقع شده و بالاتر از مسجد الحرام، گذاشت؛ در آن زمان، کسی در مکه ساکن نبود و هیچ آبی هم در آنجا وجود نداشت. ابراهیمu به هاجر یک کیسه خرما و مشک آبی داد و به فلسطین بازگشت. در کمتر از چند روز آب و توشه هاجر و اسماعیل تمام شد. همانجا بود که آب زمزم به فضل واحسان خدا به جریان افتاد. آری، آب زمزم جوشید و روزیِ آن دو و سبب بقای آنها گردید و معجزه ای جاودانه گشت. شرح این داستان را همه می دانند.[6]

ابراهیمu گاهی به مکه می رفت و از زن و فرزندش سر می زد؛ هر چند تعداد دقیق سفرهای آن حضرت به مکه معلوم نیست، ولی منابع مورد اعتماد تاریخی، چهار سفر را ثبت کرده اند؛ چنانکه خداوند، در قرآن یادآور شده که ابراهیمu در خواب دید که اسماعیل را ذبح می کند، لذا به خاطر اجرای خوابش به مکه رفت. خداوند می فرماید:

                               «و چون تسلیم امر ما شدند و او را به پیشانی خواباند، ‌وحی کردیم که ای ابراهیم! خوابت را راست نمودی و ما، اینطور نیکوکاران را پاداش می دهیم و این برای ابراهیم آزمونی آشکار بود و به او ذبحی بزرگ فدیه دادیم».

در تورات آمده که اسماعیل از اسحاق سیزده سال بزرگتر بود؛ اما سیاق داستان، این را می رساند که ذبح اسماعیل، قبل از تولد اسحاق بوده است. زیرا پس از بیان داستان اسماعیلu به تولد اسحاق اشاره شده است.

این داستان، بیانگر حداقل یک سفر ابراهیمu به حجاز پیش از جوانی اسماعیلu است؛ اما امام بخاری سه سفر دیگر را نیز با طول و تفصیل از ابن عباسt نقل کرده[7] که خلاصه اش از این قرار است:

وقتی اسماعیلu بزرگ شد، زبان عربی را از جرهم آموخت و بلکه بهتر از آنان یاد گرفت و بدین ترتیب مایه شگفت آنها گردید؛ آنان، یکی از دختران قبیله را به ازدواج او در آوردند. مادر اسماعیلu فوت کرد. ابراهیمu تصمیم گرفت که از خانواده اش در مکه، سری بزند.

ابراهیم پس از آن به مکه رفت که اسماعیل ازدواج کرده بود؛ اما اسماعیل را ندید؛ لذا از همسر اسماعیل، سراغش را گرفت و از اوضاع و احوالشان پرسید.

زن اسماعیل، به ابراهیمu از تنگی و سختی زندگیش شکایت نمود. ابراهیمu به همسر اسماعیل سفارش نمود که به اسماعیل بگوید: درب خانه اش را تغییر دهد. اسماعیل که متوجه منظور پدر شد، زنش را طلاق داد و با زنی دیگر ازدواج نمود که دختر مضاض بن عمرو، بزرگ و سردار قبیله جرهم بود.[8]

ابراهیم بار دیگر و پس از ازدواج دوم اسماعیل به مکه رفت. باز هم اسماعیل را نیافت؛ این بار نیز از همسر جدید اسماعیل، وضعیت زندگیشان را پرسید. همسر اسماعیلu خدا را سپاس گفت و از وضعیت زندگیشان ، ابراز رضایت نمود. لذا ابراهیمu، به اسماعیل سفارش کرد که درب خانه اش را نگهدارد.

بار سوم که ابراهیمu به مکه رفت با اسماعیل در حالی ملاقات نمود که نزدیک چاه زمزم زیر سایه بانی تیر می تراشید. وقتی اسماعیل پدرش را دید، از جا برخاست و همان کاری را کرد که هر فرزند برای پدرش می کند؛ پدر نیز متقابلاً حق پدری را ادا نمود. ابراهیم و اسماعیل، پس از مدتی طولانی، یکدیگر را ملاقات می کردند. کمتر پدر و فرزندی می توانند مدتی طولانی، دور از یکدیگر زندگی کنند. در همین مرتبه بود که پدر و فرزند، خانه کعبه را بنا نمودند و پایه هایش را بالا بردند. ابراهیمu در بین مردم اعلان حج نمود. البته این دستور خداوند بود که ابراهیمu در بین مردم اعلام حج نماید و مردم را به انجام حج فرا بخواند.

خداوند به اسماعیل از دختر مضاضه دوازده پسر عنایت نمود[9] که عبارتند از: 1- نابت یا نبایوت، 2- قیدار، 3- آدبائیل، 4- مبشام، 5- مشماع، 6- دوما، 7- میشا، 8- حدد، 9- یتما، 10- یطور، 11- نفیس، 12- قیدمان.

از همین دوازده نفر دوازده قبیله منشعب شدند که تا مدتی درمکه سکونت داشتند و بیشتر نیازهای زندگیشان را از راه تجارت برآورده می کردند. عمده داد و ستد و رفت و آمد تجاریشان، در شهرهای یمن، مصر و شام بوده است. سپس دراطراف و اکناف جزیره العرب و حتی خارج از آن، پراکنده شدند و احوال همگی آنها جز فرزندان نابت و قیدار در طول زمان نامعلوم و بلکه مجهول گردید.

پس از چندی، شهرنشینی و تمدن قبیله انبات (فرزندان نابت) در شمال حجاز رشد و ترقی یافت تا جایی که حکومتی قوی و نیرومند بوجودآوردند و تمام اطرافیانشان، تسلیم امرشان گردیدند. اینها، شهر بطراء را پایتخت خود تعیین نمودند. این حکومت چنان قدرتمند گردید که هیچکس را یارای رویارویی با آن نبود تا اینکه رومیان، حکومتشان را از بین بردند.

سید سلیمان ندوی پس از بحثی جالب و دقیق این نظریه را ترجیح داده است که پادشاهان آل غسان و همچنین اوس و خزرج از آل قحطان نبوده اند؛ بلکه از نژاد نابت بن اسماعیل بوده اند.[10]

اما فرزندان قیدار بن اسماعیل همچنان در مکه ماندند و نسلشان گسترش یافت تا اینکه این شجره، به عدنان و فرزندش معد رسید. عربهای عدنانی نسب خویش را از عدنان گرفته اند. عدنان، بیست و یکمین جد در سلسله نسب پیامبرe است. چنانچه هرگاه پیامبرe سلسله نسبش را نام می برد، همین که به عدنان می رسید، ادامه نمی داد و می گفت: نسب نویسان، دروغ می گویند؛ لذا به همین بسنده می کرد و فراتر نمی رفت.[11] اما تمام علما، نام بردن نسب پیامبرe را فراتر از عدنان جایز دانسته و حدیث مذکور را ضعیف می دانند و می گویند: بر اساس تحقیق دقیقی، بین عدنان و ابراهیمuچهل نسل پدری وجود دارد.[12]

گفته شده که معد، فرزندی غیر از نزار نداشته؛ از اینرو نسل معد، توسط نزار گسترش یافت. نزار، چهار فرزند پسر داشت که از آنها چهار قبیله بزرگ به وجود آمد:

  1. ایاد
  2. انمار
  3. ربیعه
  4. مضر

ربیعه و مضر، شاخه های مختلفی پیدا کردند؛ از ربیعه اسد، عنزه، عبدالقیس، فرزندان وائل (یعنی بکر و ثعلب) و بنی حنیفه و غیره به وجود آمدند.

قبایل مضر نیز به دو شعبه بزرگ تقسیم شدند که عبارتند از:

قیس بن عیلان بن مضر و شاخه های مختلف الیاس بن مضر. قبایلی که از قیس بن عیلان منشعب شدند، عبارتند از :

بنوسلیم، بنوهوازن، بنوغطفان و از غطفان: عبس، ذبیان و اشجع و غنی بن اعصر و از الیاس بن مضر: تمیم بن مره، هذیل بن مدرکه، بنواسد بن خزیمه و شاخه های کنانه بن خزیمه. از کنانه: قریش و اینها، فرزندان فهر بن مالک بن نضر بن کنانه اند.

قریش نیز به قبایل مختلفی تقسیم شده است که مشهورترین آنها عبارتند از:

جمح، سهم، عدی، مخزوم، تیم و زهره و نسل قصی بن کلاب که عبارتند از: عبدالدار بن قصی، اسد بن عبدالعزی بن قصی و عبدمناف بن قصی؛ از عبدمناف، چهار تیره منشعب شده اند:

عبدشمس و نوفل و مطلب و هاشم؛ خانواده هاشم، خانواده ای است که خداوند، پیامبر ما محمد مصطفیe را از آن برگزید.

نسب آن حضرتe از این قراراست:

محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم.[13] پیامبرe فرموده است: «خداوند از فرزندان ابراهیم، اسماعیل را برگزید و از فرزندان اسماعیل، کنانه را برگزید و از فرزندان کنانه، قریش و از قریش، بنی هاشم را و از بنی هاشم مرا برگزید».[14]

عباس بن عبدالمطلب می گوید: پیامبرe فرمود: « خداوند، مخلوقاتش را آفرید و مرا شریف ترین و برگزیده ترین آفریده هایش قرار داد و مرا برگزیده ترین شخص درمیان عربها و عجمها نمود؛ پس از آن قبایل را برگزید و مرا از بهترین قبایل گردانید و پس از آن خانواده ها را برگزید و مرا از بهترین خانواده ها قرارداد؛ از اینرو از دیدگاه شخصیتی و خانوادگی، از همه بهتر و برگزیده ترم».[15]

فرزندان عدنان، زیاد شدند و در جستجوی مراتع و مکانهای آباد، در اطراف و گوشه و کنار جزیره العرب پراکنده گشتند؛ عبدالقیس و شعبه هایی از بکر بن وائل و شاخه هایی ازتمیم به بحرین رفتند و آنجا مقیم شدند. بنوحنیفه بن صعب بن علی بن بکر به یمامه رفتند و آنجا در شهر یمامه فرود آمدند و سایر افراد طایفه بکر، در امتداد بخشی از سرزمین یمامه تا بحرین درکرانه دریا و اطراف علفزارهای عراق سکنی گزیدند. بنوثعلب در جزیره فرات ساکن شدند و تعدادی از آنها به دیار بکر رفتند.

بنوتمیم هم در صحرای بصره سکونت نمودند؛ بنوسلیم نیز در نزدیکی مدینه به زندگیشان ادامه دادند که حدود محل زندگیشان، شامل وادی قری تا خیبر و قسمت شرقی مدینه تا حد جبلین و جایی منتهی به حره، بود.

بنی ثقیف در طائف سکونت کردند. هوازن هم در شرق مکه در نواحی اوطاس که محلی بر سر راه مکه و بصره است، به زندگیشان ادامه دادند.

بنواسد، در شرق تیما و غرب کوفه ساکن شدند؛ بین آنها و بین تیماء، سرزمین بحتر از طیء بوده و نیز میان آنها و کوفه پنج شبانه روز راه بود.

ذبیان نیز در نزدیکی تیماء تا حوران سکونت گزیدند. در تهامه، فقط شعبه های کنانه باقی ماندند و در مکه و اطرافش شاخه های قریش ساکن شدند؛ اما متفرق و پراکنده بودند و کسی نبود که آنها را جمع کند تا اینکه قصی بن کلاب بزرگ شد و آنها را جمع نمود و برای آنها حرمت و شرف و عزت و اقتدار را به ارمغان آورد.[16]

 

نحوه حکومت و رهبری عربها

خوبست در ادامه بحث، تصویر کوچکی از حکومتهای قبیلگی و نیز ادیان اعراب ترسیم کنیم تا برایمان وضعیت حاکم بر آنها به هنگام ظهور اسلام روشن شود.

حکام جزیره العرب، هنگام طلوع خورشید اسلام، دو دسته بودند: یک دسته، پادشاهانی بودند که تاجگذاری می شدند، اما در حقیقت دارای استقلال نبودند. اما دسته دیگر، رییسان و سرداران قبایل و طوایف بودند که قدرت حکمرانی و امتیازاتی همچون پادشاه داشتند. این دسته از احکام، کاملاً مستقل بودند و در پاره ای از موارد نیز تابع پادشاهان عمل می کردند.

اما پادشاهان تاجگذاری شده: پادشاهان یمن، پادشاهان آل غسان و حیره بودند و سایر حکام عرب، تاج و تخت نداشتند.

 

پادشاهان یمن

از قدیمی ترین اقوام معروف یمنی از عربهای عاریه، قوم سبأ بوده است. کاوشهای باستان شناسی شهرآور، نشان داده است که اینها، 25 قرن قبل از میلاد مسیح می زیسته اند، اما دوران شکوفایی تمدن و فرهنگ و گسترش قدرت و سیطره آنها، به 11 قرن قبل از میلاد برمی گردد. دوران حکومتشان را می توان بدین گونه طبقه بندی کرد:

1- پیش از سال 650 قبل از میلاد: پادشاهان این دوران، به (مکرب سبأ) ملقب بودند و پایتخت حکومتشان، شهری به نام صرواح بوده که در غرب شهر (مأرب) و به فاصله یک روز قرارداشته و به اسم خریبه معروف بوده است. در همان زمان ساختن سد معروف مأرب که دارای عظمت خاصی در تاریخ یمن می باشد، شروع شده است. می گویند: قوم سبأ در آن زمان چنان قدرتمند شده بودند که در داخل و خارج مناطق عربی مستعمراتی داشتند.

2- از سال 650 قبل از میلاد تا سال 115 قبل از میلاد: در این زمان لقب مکرب را ترک  گفته، فقط به اسم سبأ شناخته می شدند. پادشاهان این دوران، به جای صرواح، مأرب را به عنوان پایتخت تعیین نمودند. این شهر از صنعا پایتخت فعلی یمن، شصت مایل فاصله داشت.

3- از سال 115 ق .م تا سال 300 میلادی: در این زمان قبیله حمیر بر مملکت سبأ چیره شد. آنها ، به جای مأرب، شهر ریدان را به عنوان پایتختشان تعیین نمودند. نام دیگر این شهر، ظفار بود که به کوهی دایره شکل در نزدیکی شهر یرویم منتهی می شد. در همین زمان، پادشاهان یمن، رو به انحطاط و سقوط نهادند و تجارتشان تا حد زیادی بی رونق شد؛ علتش، این بود که  ابتدا نبطیها، بر شمال حجاز مسلط شدند و سپس رومیها پس از اشغال مصر و سوریه و قسمتهای شمالی حجاز، راههای تجارتی دریا را تصرف نمودند. این دو، از عوامل انقراض پادشاهی یمن بود و علت سومی نیز وجود داشت که همان اختلاف و کشمکش قبایل، بر سر قدرت بود و به انقراض پادشاهی یمن منجر شد.

به همین علت، آل قحطان، متفرق شدند و ناگزیر به شهرهای دوردست کوچ کردند.

4- از سال 300 میلادی تا ورود اسلام به یمن: در طول این مدت، یمن، گرفتار پریشانیها و حوادث و آشوبها و جنگهای محلی بود. همین امر، آنها را ناگزیر کرد تا به بیگانگان متوسل شوند و بدین سان استقلالشان را از دست بدهند. درهمین زمان بود که رومیان، به عدن حمله بردند و احباش نیز یمن را برای اولین بار در سال 340 میلادی اشغال نمودند. احباش، از اختلافات دو قبیله همدان و حمیر سود بردند و سیطره آنها بر سرزمین یمن تا سال 378 میلادی به طول انجامید.

سپس یمن، استقلال خودش را به دست آورد. اما در این زمان در سد مأرب شکستگیها و ترکهایی به وجود آمد و به سیل عرم (سیلاب تند و خروشان) منجر شد که قرآن ، آنرا ذکر نموده است. این جریان در سال 450 تا 451 میلادی اتفاق افتاد و بزرگترین حادثه در تاریخ یمن را آفرید و سبب تخریب آبادیها و پراکندگی طوایف گردید.

در سال 523 میلادی ذونواس یهودی، به مسیحیان نجران حمله ای وحشیانه کرد و تلاش نمود تا بدین وسیله آنها را از مسیحیت باز دارد و چون نپذیرفتند، برای آنها گودالهایی حفر نمود و آتش افروخت و آنها را در آتش انداخت.

این، همان مطلبی است که قرآن به آن اشاره می کند. آنجا که در سوره بروج می فرماید:

ترجمه : «نفرین بر صاحبان گودال (شکنجه) باد؛ گودال پر ازآتش و دارای هیمه و افروزینه؛ وقتی آنان درکنار آن می نشستند و ایشان، چیزی را تماشا می کردند که بر سر مؤمنان می آوردند. شکنجه گران، هیچ جرمی بر مؤمنان نمی دیدند، جز آنکه به خداوند قادر و چیره و ستوده، ایمان داشتند؛ همان خدایی که پادشاهی آسمانها و زمین از آن اوست و بر هر چیز گواه است».

در اثر همین جریان بود که نصرانیهای قدرتمند رومی، تحت فرماندهی فرماندهان رومی، به مناطق عرب نشین یورش بردند و به گسترش قلمرو خود پرداختند؛ آنها، ابتدا احباش را برانگیختند و برای آنان کشتیهای جنگی آماده نمودند و بدین ترتیب هفتاد هزار سرباز از حبشه به یمن رفتند و یمن را برای بار دوم اشغال نمودند. فرماندهی این سپاه بزرگ را اریاط برعهده داشت. این اتفاق ، در 525 م رخ داد.

اریاط از طرف پادشاه حبشه، حاکم یمن شد تا اینکه ابرهه یکی از فرماندهان حبشی، او را کشت و با رضایت پادشاه حبشه، حاکم یمن گردید.

ابرهه همان کسی است که سپاهی را برای تخریب کعبه آماده نمود، در قرآن کریم به داستان سپاه ابرهه یا همان اصحاب فیل، اشاره شده است. پس از واقعه فیل بود که یمنیها به کمک ایرانیان از سلطه احباش نجات یافتند و به مقابله با آنان پرداختند و آنها را از یمن بیرون راندند و استقلالشان را در سال 575 به رهبری معدیکرب بن سیف ذی یزن حمیری بدست آوردند و او را به عنوان پادشاهشان برگزیدند . معدیکرب، تعدادی از احباش را کنار خود نگاه داشت تا خدمتش را بکنند؛ اینها، همواره در رکابش بودند و سرانجام او را ترور کردند. با مرگ معدیکرب، پادشاهی خاندان ذی یزن پایان یافت و پادشاه ایران، نماینده ای ایرانی به یمن فرستاد و یمن را یکی از استانها یا ایالتهای ایران دانست. حاکم یمن،  از طرف شاهان ایران تعیین می شد تا اینکه آخرین نماینده فارسیان یعنی باذان، روی کار آمد و در سال 638 میلادی مسلمان شد. با مسلمان شدن باذان،  دوران نفوذ ایرانیان، در یمن به پایان رسید.[17]

 

پادشاهی در حیره

ایرانیان، بر عراق و سرزمینهای مجاورش حکومت می کردند؛ از زمانی که کوروش کبیر( 557 529 ق.م) قوای فارس را متحد ساخت و کسی هم قدرت مقابله با آنها را نداشت تا وقتی که اسکندر مقدونی در سال 326 ق.م پادشاهان را شکست داد، ایرانیان بر عراق و سرزمینهای مجاور آن چیره بودند؛ اسکندر، قدرت ایرانیان را از بین برد و قلمرو حکومت آنها را تجزیه نمود و بر آنها پادشاهانی مسلط کرد که ملوک الطوایف نامیده می شدند.

ملوک الطوایف، بر شهرها حکومت می کردند تا اینکه در سال 230 میلادی، قحطانیها ، مهاجرت کردند و قسمتی از سرزمین عراق را اشغال نمودند، سپس عدنانیها به آنجا مهاجرت کردند و قسمتی از جزیره فرات را برای سکونتشان برگزیدند. برای بار دوم ایرانیان، در زمان اردشیر، مؤسس دولت ساسانی در سال 226 میلادی قدرت را در منطقه بدست گرفتند.

اردشیر قدرت و نیروی فارسیان را یکپارچه ساخت و بر عربهای هم مرزش نیز مسلط گشت و همین امر، باعث شد تا قبیله قضاعه به شام مهاجرت نماید؛ اما اهل حیره و انبار به حکومت اردشیر تن دادند.

در زمان اردشیر، جذیمه و ضاح بر حیره حکومت می کردند و قلمرو فرمانرواییش تا صحراهای عراق و جزایر ربیعه و مضر گسترش داشت.

از آنجا که اردشیر، نمی تواست همزمان، هم بر عربهای همجوارش حکم براند و هم از حملات پیاپی آنان به مرزش جلوگیری کند، لذا تصمیم گرفت پادشاهانی از خودشان بر آنها بگمارد که دارای ریشه و نسبی باشند که عربها آنها را بپذیرند. از سوی دیگر اردشیر بدین طریق می توانست از این عربها به عنوان کمک در برابر رومیان استفاده نماید و آنان را رویاروی عربهای شام قرار دهد که زیر سلطه رومیان بودند. بدین ترتیب همواره یک دسته از سپاهان ایرانی، نزد پادشاه حیره بودند تا با کمک یکدیگر، تهاجم صحرانشینان و نیروهای بیگانه را دفع کنند.

جزیمه در سال 268 میلادی فوت کرد. پس از مرگ جزیمه، حکومت حیره را عمرو بن عدی بن نصر لخمی نخستین حاکم لخمیها در زمان شاپور پسر اردشیر برعهده گرفت. از آن پس حکام حیره، همواره از لخمیها بودند تا اینکه ایرانیان، قباد بن فیروز را به حکومت حیره گماشتند. در همین زمان، مزدک ظهورکرد؛ او مردم را به لابالی گری و بی بند و باری دعوت می نمود. قباد و بسیاری از رعیتش از مزدک پیروی نمودند. سپس قباد، کسی را نزد پادشاه حیره منذر بن ماء السماء –  فرستاد و از او خواست که آیین مزدک را بپذیرد؛ اما منذر نپذیرفت و قباد هم او را برکنار نمود و به جایش حارث بن عمرو بن حجر کندی را به عنوان حاکم حیره تعیین نمود. حارث بن عمرو، پس از آن به حکومت حیره رسید که آیین مزدک را پذیرفت.

پس از قباد، انوشیروان جانشین او شد که به شدت از این مذهب متنفر بود؛ بنابراین مزدک و بسیاری از پیروانش را کشت و منذر را دوباره به عنوان حاکم حیره تعیین نمود و حارث بن عمرو را به دربارش دعوت نمود؛ اما حارث فرار نمود و به دار کلب رفت و تا زمان مرگش، در آنحا بود.

حکومت حیره همچنان در نسل منذر بن ماء السماء ادامه یافت و به نعمان بن منذر رسید؛ شاه ایران به دنبال دسیسه زید بن عدی عبادی، بر نعمان خشم گرفت و کسی را در پی او فرستاد. نعمان، مخفیانه به خانه هانی بن مسعود سردار شیبان رفت و اهل و مالش را به او سپرد و سپس به دربار شاه ایران رفت. پادشاه،  او را زندانی نمود و به جایش، ایاس بن قبیصه طائی را حاکم حیره نمود. نعمان در زندان جان باخت.

شاه به ایاس دستور داد که کسی را نزد هانی پسر مسعود بفرستد و از او بخواهد تا اهل و اموال نعمان را تحویل دهد؛ اما هانی از روی غیرت و جوانمردی، دستور شاه را رد کرد؛ از اینرو پادشاه، با هانی سردار شیبان اعلان جنگ نمود.

چیزی نگذشت که لشکریان کسری و سپاهیانش به فرماندهی ایاس سر رسیدند؛ هانی با لشکرش به مقابله رفت و پس از جنگی خونین، ایرانیان، در ذی قار شکست خوردند و شکست سختی را متحمل شدند.

این، اولین باری بود که اعراب بر ایرانیان پیروز می شدند. این جریان اندکی پس از تولد پیامبرe اتفاق افتاد؛ زیرا پیامبرe هشت ماه پس از حکومت ایاس بن قبیصه بر حیره، متولد شد.

پادشاه ایران پس از ایاس، حاکمی ایرانی را بر حکومت حیره گماشت. در سال 632 میلادی، حکومت حیره، به آل لخم بازگشت و فردی بنام منذر و ملقب به معرور، حاکم حیره شد. هشت ماه بیشتر از استانداری او نمی گذشت که خالد بن ولید با سپاهیان مسلمان به حیرت حمله ور شد و آنجا را فتح نمود.[18]

 

پادشاهان شام

در اوج مهاجرت قبایل عرب، یکی از تیره های قبیله قضاعه، به آبادیهای مرزی شام هجرت نمودند و همان جا ساکن شدند. آنان، از تیره بنی سلیم بن حلوان بودند؛ بنی ضجعم بن سلیح معروف به ضجاعمه، از همین طایفه بودند؛ رومیها، آنها را تجهیز کردند تا هم از آنان در برابر حملات صحرانشینان استفاده کنند و هم در برابر ایرانیان آمادگی داشته باشند. لذا رومیها، یکی از آنان را به حکومت گماشتند . مشهورترین شخصی که به حکومت شام گماشته شد، زیاد بن هبوله بود. دوران حکومت این سلسله از حاکمان شام، از اوایل قرن دوم میلادی تا پایان آن، طول کشید و با سرکار آمدن آل غسان، پایان یافت.

آل غسان ، بر ضجاعمه پیروز شدند و حکومت شام را از دستشان گرفتند. رومیها، آل غسان را بر حکومت شام گماشتند.

مرکز حکومت آل غسان، دومه الجندل بود و غسانیها ، به عنوان کارگزاران روم، بر شام حکومت می کردند تا اینکه در سال 13 هجری، غزوه یرموک رخ داد و آخرین پادشاه غسانه یعنی جبله بن ایهم در زمان خلافت امیرالمومین عمر بن خطابt مسلمان شد.[19]

 

حکومت حجاز

اسماعیلu در طول حیاتش، رهبری مکه و تولیت کعبه را برعهده داشت[20]. اسماعیلu در سن 137 سالگی، دار فانی را وداع گفت.[21]

پس از اسماعیلu، به ترتیب دو فرزندش نابت و قیدار جانشین آن حضرتu شدند؛ برخی هم گفته اند: ابتدا قیدار و سپس نابت به حکومت مکه رسید.

بعد از نابت و قیدار،  پدر بزرگ مادریشان یعنی مضاض بن عمرو جرهمی رهبری مکه و تولیت کعبه را بر عهده گرفت. بدین ترتیب رهبری مکه بدست قبیله جرهم افتاد. با این حال نوادگان اسماعیل با آنکه در صحنه سیاسی و دینی مکه نقشی نداشتند،  ولی از جایگاه خاصی برخوردار بودند؛ زیرا پدرشان، بنیانگذار کعبه بود.[22]

روزها یکی پس از دیگری می گذشت؛ اما نوادگان اسماعیل همچنان در انزوای سیاسی بسر می بردند و کسی از آنها یاد نمی کرد تا اینکه جرهمیها اندکی پیش از غلبه بختنصر رو به ضعف نهادند. ستاره سیاسی عدنان، از همان زمان در آسمان مکه درخشید؛ چون فرمانده اعراب در جنگ با بختنصر در (ذات عرق)،  از جرهمیها نبود.[23]

بنی عدنان، در زمان جنگ دوم بختنصر (در سال 578 قبل از میلاد) به سوی یمن پراکنده شدند تا اینکه یرمیاه پیامبر، معد را همراه خود به شام برد. چون فتنه بختنصر، پایان یافت، معد به مکه بازگشت و از قبیله جرهم نیز کسی غیر از جرشم بن جلهمه را نیافت. وی با دختر جرشم به نام (معانه) ازدواج نمود و از معانه، صاحب فرزندی به نام نزار شد.[24]

از آن پس وضعیت جرهمیها رو به وخامت نهاد و سختی بر آنها چیره شد. بدین سان به کاروانهایی که به مکه می آمدند، دستبرد زدند و اموال کعبه را چپاول نمودند.[25]

همین امر، خشم عدنانیها را برانگیخت. زمانی که خزاعه، در مرالظهران سکنی گزیدند و نفرت عدنانیها نسبت به جرهمیها را مشاهده کردند، فرصت را غنیمت دانستند و با کمک شاخه ای از عدنانیها به نام بنی بکر بن عبدمناف بن کنانه، با جرهمیها جنگیدند و‌آنان را از مکه بیرون راندند و بدین ترتیب دراواسط قرن دوم میلادی، حکومت مکه را به دست گرفتند. جرهمیها هنگام گریز از مکه چاه زمزم را بستند و جایش را ناپدید نمودند و درآن اشیاء گران قیمتی دفن کردند. البته جای چاه زمزم را به خاطر سپردند.

ابن اسحاق می گوید: عمرو بن حارث بن مضاض جرهمی دو آهوی زرین کعبه و حجرالاسود را در چاه زمزم دفن نمود؛ این مضاض، غیر از مضاض بن جرهم بزرگ است که در داستان اسماعیل از او یاد شد.

مسعودی می گوید: پادشاهان فارس، هدایایی به کعبه می فرستادند؛ ساسان پسر بابک، دو آهوی طلایی را به همراه جواهر و شمشیری گران قیمت و طلای فراوان به خانه کعبه اهدا کرد؛ اما عمرو آنها را در چاه زمزم انداخت.[26]

عمرو بن حارث بن مضاض، با سایر جرهمیها، رهسپار یمن شد؛ آنان از اینکه باید مکه را رها می کردند و از امارت و پادشاهی مکه دست می کشیدند، سخت اندوهگین بودند . عمرو، دراین رابطه، چنین سرود:

کأن لم یکن بین الحجون إلی الصفا       أنیـــس و لم یسمر بمکۀ سامر

بلـی نحــن کنا أهلهــا فأبـادنــا     صـروف اللیالی والجدود العواثر

یعنی:  «گویا دیگر از حجون گرفته تا صفا، دیگر دیرنشینی بر جای نمانده و هیچ پرنده ای در مکه، پر نمی زند. آری! ما ساکنان مکه بودیم، ولی گردش روزگار و بخت نافرجام، ما را بر باد داد و‌آن را از دست ما بیرون کشید».

اسماعیل، تقریباً 20 قرن قبل از میلاد در مکه می زیسته است. بنابراین جرهم ، حدود 21 قرن در مکه زندگی کرده و چیزی نزدیک به 20 قرن، فرمانروایی مکه را در دست داشته اند.

علی رغم اینکه خزاعه و بنی بکر، به کمک هم جرهمیها را از مکه بیرون راندند، اما خزاعه با کمال استبداد، بنی بکر را از صحنه کنار زدند و سه امتیاز به قبایل مضر دادند:

1. بردن مردم از عرفات به مزدلفه و اجازه حرکت به مردم در روز قربانی از منا. این سمت، پیشتر، از آن یکی از تیره های الیاس بن مضر بود که به آنها صوفه می گفتند؛ معنای اجازه، این بود که مردم، رمی حجرات را شروع نمی کردند تا اینکه یکی از خاندان غوث که معروف به صوفه بودند، رمی جمرات را شروع کنند. پس از رمی جمرات نیز مردم، اجازه رفتن نداشتند تا اینکه صوفه در کنار عقبه می ایستاد و تا خاندانش نمی رفتند، به کسی اجازه رفتن نمی داد. پس از اینکه صوفه می رفت، راه مردم را باز می گذاشتند تا بروند. اجازه حرکت مردم از عرفات با غوث بود و پس از او همچنان با پسرانش تا اینکه منقرض شدند و بنوسعد بن زید منات از بنی تمیم، به این سمت دست یافتند.

2. حرکت دادن مردم از مزدلفه به منا در بامداد روز قربانی؛ این کار را بنی عدوان انجام می دادند.

3. به تأخیر انداختن ماههای حرام که بر عهده بنی تمیم بن عدی از بنی کنانه بود.[27]

خزاعه 300 سال بر مکه حکم راندند.[28] در دوران حکومت خزاعه، عدنانیها، در نجد و اطراف عراق و بحرین پراکنده شدند و فقط در مکه تیره هایی از قریش و خانوارهایی پراکنده از بنی کنانه باقی ماندند. اما از امور مکه و خانه بهره ای نداشتند تا اینکه قصی بن کلاب روی کار آمد.[29]

درباره قصی می گویند: پدرش فوت کرد و وی، تحت حضانت و سرپرستی مادرش قرارگرفت. با مادرش، مردی از بنی عذره بنام ربیعه بن حرام ازدواج نمود و او را با خود به اطراف شام برد. قصی چون جوان شد، به مکه برگشت.

در این هنگام والی و استاندار مکه حلیل بن حبشه از خزاعه بود. قصی از دختر حلیل یعنی حبی خواستگاری نمود؛ حلیل نیز به قصی علاقمند شد و دخترش را به ازدواج او درآورد.[30]

قصی با حبّی ازدواج نمود و چون حلیل فوت کرد، جنگی میان خزاعه و قریش درگرفت و سرانجام، به پیروزی قصی منجر گردید و بدین ترتیب قصی، فرمانروایی مکه و تولیت خانه خدا را به دست گرفت.

 درباره علت این جنگ ، سه روایت نقل شده است:

1. وقتی فرزندان قصی زیاد شدند و ثروت فراوانی هم به دست آورد و موقعیت اجتماعی بالایی یافت و حلیل نیز از دنیا رفت، خود را به زمامداری مکه و تولیت کعبه، از خزاعه و بنی بکر، سزاوارتر دید. از آنجا که قریش از نوادگان اسماعیل بودند و در این خاندان، اصل و جایگاه بیشتری داشتند، لذا قصی با تعدادی از قریش و بنی کنانه درمورد اخراج خزاعه و بنی بکر صحبت نمود. آنان نیز نظرش را پذیرفتند.[31]

2. خزاعه، گمان می کردند که حلیل، به قصی وصیت کرده که تولیت کعبه و زمامداری مکه را بر عهده بگیرد. اما با این حال به این وصیت تن ندادند و در نتیجه جنگ درگرفت.

3. روایت سوم چنین است که حلیل، سرپرستی خانه را به دخترش حبی همسر قصی داد و ابوغبشان خزاعی را نیز وکیلش نمود.

ابو غبشان به عنوان نماینده حبی سرپرستی خانه را بر عهده گرفت و چون حلیل مرد، قصی سرپرستی خانه را از ابوغبشان به مشک شرابی خرید. اما بنی خزاعه، این داد و ستد را نپذیرفتند و آهنگ آن کردند که مانع سرپرستی قصی شوند و خودشان، عهده دار این کار گردند؛ اما قصی گروهی از مردان قریش و بنی کنانه را جمع نمود و از آنها برای بیرون راندن خزاعه از مکه کمک خواست و آنان، درخواستش را پذیرفتند.[32]

به هر حال وقتی حلیل، از دنیا رفت، صوفه همانند گذشته، به اجرای مراسم پرداختند، و قصی همراه قریش و کنانه در نزدیکی عقبه، نزد صوفه رفت و گفت: ما به این کار و موقعیت، از شما سزاوارتریم.

بنابراین جنگ درگرفت و قصی بر آنها پیروز شد. در این هنگام خزاعه و بنی بکر از قصی کناره گرفتند و آماده جنگ با قصی شدند و بدین ترتیب جنگ سختی درگرفت؛ طوری که هر یک بر دشمنش چنان حمله می برد که گویا حیوان درنده ای به طعمه اش حمله می کند. پس از این، طرفهای درگیر موافقت کردند که صلح کنند و یعمر بن عوف بن کعب بن عامر بن لیث- یکی از افراد قبیله بنی بکر- را به عنوان داور برگزیدند.

او، چنین قضاوت کرد که قصی ، به زمامداری مکه و تولیت کعبه، سزاوارتر است و خونهایی که از بنی خزاعه و بنی بکر ریخته، هدر رفته و قصی در قبال آن هیچ مسؤولیتی ندارد؛ ولی خزاعه و بنی بکر باید خونبهای مقتولین قریش و کنانه و قضاعه را بپردازند و سد راه زمامداری قصی نشوند.

از آن زمان یعمر را شدّاخ (پایمال کننده خون) نامیدند.[33]

قصی در اواسط قرن پنجم میلادی (سال 440 میلادی)به فرمانروایی مکه و سرپرستی امور کعبه بر گزیده شد.[34]

بدین ترتیب فروانرایی مکه و تولیت کعبه، برای قصی و سپس برای قریش تثبیت گردید و بدین سان قریش پیشوای دینی مکانی شد که عربها، ازنواحی مختلف به زیارت آن می آمدند.

یکی از کارهایی که قصی انجام داد، این بود که تمام افراد قوم خود را در مکه گرد آورد و به هر خانواده ای از قریش جایی برای سکونت داد و آنان را به سِمَتها و کارهای مکه و امور زائران گماشت؛ چنانکه سمت (نسأه) یعنی تاخیر و تقدیم ماههای حرام را برقرار نمود و آل صفوان و عدوان و مره بن عوف را بر همان منصبها و کارهایی گماشت که بر آن بودند؛ زیرا قصی، این امور را، امور دینی تغییرناپذیری می دانست.[35]

یکی از اقدامات مهم قصی، این بود که دارالندوه (انجمن یا مجلس شورا) را در قسمت شمالی مسجد الحرام تأسیس نمود و درب آن را داخل مسجد الحرام قرار داد؛ دارالندوه، محل تجمع قریش و حل و فصل مسایل مهم آنها بود. قریشیان، به دارالندوه بسیار مدیون بودند؛ زیرا سالیان متمادی، یکپارچگی آنان را حفظ کرد و زمینه ای شد تا مشکلات و اختلافات خود را به خوبی حل و فصل نمایند.

وظایف و مناصبی که قصی داشت، عبارتند از:

1- ریاست و سرپرستی دارالندوه که در آن در مورد مسایل مهمشان مشورت و تصمیم گیری می کردند. همچنین دارالندوه، مرکز تصمیم گیری قریشیان درباره ازدواج دخترانشان بود.

2- بستن پرچم جنگی: پرچم جنگ بوسیله قصی بسته می شد.

3- پرده داری: کسی غیر از قصی، حق باز کردن درب کعبه را نداشت و خدمت و نظافت و حفاظت خانه نیز بر عهده شخص قصی بود.

4- سقایت حجاج: بدین شکل که هر سال پیش از ورود حجاج به مکه، تعدادی حوض را پر از آب می کردند و مقداری خرما و کشمکش در آن می ریختند تا شیرین شود و حجاج، هنگام ورود به مکه از آن بخورند.[36]

5- پذیرایی از حجاج: برای این منظور برای حاجیان غذا فراهم می کردند؛ قصی، سالانه چیزی از اموال قریش برای این کار در موسم حج جمع آوری می نمود و برای حاجیان و فقیران بی توشه یا آنان که توان خرید غذا نداشتند، غذا تدارک می دید.[37]

سرپرست تمام این کارها، قصی بود؛ فرزندش عبدمناف در حیات پدر، به سیادت و ریاست دست یافت؛در صورتی که عبدالدار، فرزند ارشد قصی بود. قصی به  فرزندش عبدمناف می گفت:

«من، تو را به ریاست و زمامداری این قوم می رسانم؛ هر چند بر تو شرافت و مزیت داشته باشند». قصی، به عبدمناف سفارش نمود که مصالح قریش را مد نظر داشته باشد و بدین سان سرپرستی دارالندوه و پرده داری خانه و بستن پرچمهای جنگی و سقایت حجاج و پذیرایی از آنان را به او سپرد. قصی، موقعیتی داشت که هیچکس، با او مخالفت نمی کرد؛ لذا هر چه می کرد، مورد قبول واقع می شد. همه درزمان حیات قصی  و حتی پس از مرگ او، به کارها و دستوراتش، به مثابه یک حکم دینی می نگریستند.

پس از وفات قصی، فرزندانش، بدون نزاع و اختلاف، فرمانش را انجام می دادند؛ اما پس از عبدمناف، فرزندانش با پسر عموهایشان یعنی پسران عبدالدار، اختلاف نمودند و قریش دو دسته شدند و نزدیک بود که نزاعشان، به جنگ و درگیری بینجامد؛ اما دو طرف، سازش کردند و مناصب را تقسیم نمودند؛ بدین ترتیب سقایت حجاج و پذیرایی از آنان را بنی عبدمناف برعهده گرفتند و دارالندوه و بستن پرچم و پرده داری خانه، به بنی عبدالدار سپرده شد.

بنی عبدمناف در منصبی که به آنها رسیده بود، قرعه کشیدند. قرعه به نام هاشم بن عبدمناف افتاد؛ لذا هاشم سقایت و پذیرایی حاجیان را بر عهده گرفت. پس از هاشم، برادرش مطلب به این منصب رسید و پس از او، عبدالمطلب بن هاشم بن عبدمناف (پدر بزرگ پیامبرe ) و سپس فرزندانش یکی پس از دیگری عهده دار این منصب شدند تا اینکه اسلام، ظهور کرد و این منصب، به عباس بن عبدالمطلب رسید.[38]

قریشیان، جز آنچه گذشت، مناصب دیگری هم داشتند که میان خویش تقسیم نموده و دولتی کوچک درست کرده بودند؛ به تعبیر بهتر حکومتی شبه دموکراتیک ایجاد کرده بودند که از تشکیلات و نهادهایی برخوردار بود که به تشکیلات پارلمانی و نهادهای اداری امروز، شباهت زیادی داشت.

مناصب قریش غیر از مناصب مذکور، از قرار زیر بود:

1- ایسار: یعنی تولیت تیرهای فالگیری که در برابر بتها نصب می شد؛ این مقام، از آن بنی جمح بود.

2- تحجیر اموال: یعنی برنامه تنظیم و حفظ نذرها و قربانیهایی که به بتها هدیه می شدند و حل و فصل اختلافات؛ بنی سهم، بر این منصب بودند.

3- مشورت و شورا که وظیفه بنی اسد بود.

4- اشناق: یعنی تنظیم دیه ها و تعیین جریمه ها که کار بنی تیم بود.

5- عقاب: یعنی پرچمداری قریش که این، کار بنی امیه بود.

6- قبه: سازماندهی نظامی که شامل پرورش و نگهداری اسبها می شد؛ بنی مخزوم، این کار را بر عهده داشتند.

7- سفارت: که کار بنی عدی بود.[39]

 

سایر حکومتهای عربی

پیشتر درباره هجرت طوایف قحطانی و عدنانی سخن گفتیم و دیدیم که سرزمین عربی در بین اینها تقسیم شده بود. قبایلی که در نزدیکی حیره، سکونت داشتند، تابع پادشاه حیره بودند و آنان که در سرزمین شام، زندگی می کردند، تابع غسانیها بودند؛ اما این تابعیت، اسمی بود و در واقع مستقل عمل می کردند.

قبایل و بادیه نشینان داخلی جزیره العرب، کاملاً آزاد بودند.

قبایل داخلی جزیره العرب نیز رؤسایی داشتند که‌آنها را رهبری می کردند و هر قبیله، حکومت کوچکی به حساب می آمد که اساس و کیان سیاسی آنها، بسته به وحدت قومی بود و منافع قبیلگی و جمعیت و عصبیت قومی، پایه و اساس سیاسی  هر حکومت قبیله ای بشمار می رفت . بزرگان و سرداران هر قوم، درمیان قومشان، جایگاهی همانند پادشاهان داشتند و تمام قبیله، در صلح و جنگ ، تابع رییس خود بودند و از فرمان سردار، سرپیچی نمی کردند؛ رییس یا سردار قبیله، همانند یک دیکتاتور مستبد و خودرأی و قدرتمند، عمل می کرد؛ تا جایی که وقتی رییس قبیله ای، خشم می گرفت، هزاران شمشیر غضبناک از نیام کشیده می شد و کسی، علت خشم را هم نمی پرسید!

رقابت بر سر سرداری و ریاست بین پسرعموها، آنان را به خوشرفتاری با مردم و بخشش مال و مهمان نوازی و سخاوت  و بردباری و اظهار شجاعت و جوانمردی و دفاع از دیگران وادار می نمود تا بدین وسیله، نگاه مردم را به خود جلب کنند و در چشم مردم عزیز شوند. خصوصاً در نظر شاعران که در آن زمان، زبان طوایف بودند تا بدین سان از رقبای خود سبقت بگیرند.

رؤسا و بزرگان طوایف از حقوق و مزایای ویژه ای برخوردار بودند؛ از آن جمله می توان به مزایایی از قبل : «مرباع»، «صفی»، «نشیطه» و «فضول» اشاره کرد. شاعر می گوید:

لک المرباع فینا و الصفایا         و حکمک و النشیطۀ و الفضول

یعنی: «تو در میان ما، از حق «مرباع»، «صفی»، «نشیطه» و «فضول» برخورداری و هر حکمی که بخواهی ، می توانی صادر کنی».

مرباع: عبارت بود از یک چهارم تمام غنایم.

صفی: آنچه رئیس قبیله، پیش از تقسیم غنایم، برای خودش بر می گزید.

نشیطه: عبارت از غنایمی بود که در بین راه و پیش از آنکه به دست جنگجویان برسد، به رییس قبیله، اختصاص می یافت.

فضول: به غنایمی از قبیل شتر، اسب و… گفته می شد که در بین رزمندگان، قابل تقسیم نبود.

 

اوضاع سیاسی عربها

پیشتر درباره حکام عرب سخن گفتیم. اینک به بررسی اوضاع سیاسی عربها می پردازیم. اوضاع سیاسی سه منطقه ای که هم مرز بیگانگان بودند، بسیار نابسامان بود و در انحطاط شدیدی بسر می برد. این مناطق، به دو گروه حاکم و محکوم تقسیم می شدند. طبقه حاکم و بویژه حکام بیگانه، از تمام مزایا برخوردار بودند، اما از سوی دیگر همه سختیها، از آنِ مردم بینوا و برده صفت بود؛ به عبارت روشنتر، مردم عادی، به منزله مزرعه بودند که تمام محصولاتشان به نفع حکام برداشت می شد و حاکمان و سرداران و فرماندهان، مال مردم را در راه شهوت و عیش و عشرت و تجاوزگری مصرف می کردند؛ ولی مردم بخاطر آنها پایمال می شدند و تازیانه ظلم و ستم از هر طرف بر سر آنها فرود می آمد تا جایی که توان شکایت و نالیدن نداشتند؛ بلکه با پستی و ذلت، انواع و اقسام شکنجه ها را تحمل می کردند و دهان، به اعتراض نمی گشودند و به همین حالت، عادت کرده بودند و چاره ای هم نداشتند. زیرا حکومت، مستبد بود و حقوق ضایع می شد و قبایل مجاور هم، در برخوردهایشان منافقانه رفتار می کردند، چنانچه به خاطر اغراض و منافعشان، گاهی با عراقیها بودند و گاهی با شامیها.

طوایف داخل جزیره العرب نیز گرفتار کشمکشهای قبیله ای و نژادی و دینی بودند، چنانچه یکی از آنها می گوید:

و ما أنا إلا من عزیۀ إن غوت        غویت و إن ترشد غزیۀ أرشد

یعنی: «من از طایفه غزیه هستم، اگر گمراه شود، با این طائفه هستم و اگر راه درست را در پیش بگیرد، باز هم از قبیله ام پیرو ی  می کنم».

اهل جزیره، پادشاهی نداشتند که پشتیبان استقلالشان باشد و از مرجعی هم برخوردار نبودند که در سختیها، به او پناه ببرند؛ اما حکومت حجاز از نظر عربها به دیده بزرگی و احترام نگریسته می شد . چراکه آن را رهبر و سرپرست مرکز دینی و مذهبیشان می دانستند. حکومت حجاز، درواقع آمیخته ای از رهبری دینی و دنیوی بود که بر عربها به اسم رهبری دینی حکومت می کرد؛ این حکومت، بر حرم و اطراف آن به عنوان حکومتی که بر مصالح حجاج نظارت داشت و شریعت ابراهیمu را اجراء می نمود، حکم می راند و از تشکیلاتی همانند تشکیلات پارلمانی امروز برخوردار بود. اما چنانچه قبلاً گفتیم این حکومت، حکومتی ضعیف بود که توان رویارویی با تمام مشکلات را نداشت. همان طور که در ماجرای یورش احباش، این ضعف، روشن و پدیدار گشت.

 

ادیان اعراب

بیشتر اعراب، دعوت اسماعیلu را در آن زمان که مردم را به پیروی از دین پدرش ابراهیم u فراخواند، پذیرفتند؛ به همین دلیل اکثرشان خداوند را عبادت می کردند و به توحید و دین ابراهیمu اعتقاد داشتند تا اینکه زمانی طولانی، از این دعوت گذشت و قسمتهایی از این دین را از یاد بردند. البته توحید و بعضی از شعائر دین ابراهیمu همچنان وجود داشت تا اینکه عمرو بن لحی رئیس خزاعه، سرکار آمد؛ او در نیکی به دیگران و بذل و بخشش به اوج شهرت رسید؛ تا جایی که بین مردم محبوبیت زیادی بدست آورد.

لذا او را از دانشمندان و اولیای بزرگ می پنداشتند. عمرو بن لحی، در اوج این شهرت، به شام مسافرت کرد و در آنجا مردم را مشاهده کرد که بتهای خودساخته را می پرستیدند. این عمل، در نظرش درست و پسندیده، جلوه کرد. زیرا شام، محل پیامبران و کتابهای آسمانی بود؛ از اینرو عمرو، از آنجا بت (هبل) را با خود به مکه‌آورد و آن را داخل کعبه گذاشت و مردم را به شرک خدا دعوت نمود و از آنجا که مردم، او را شخصیتی دانا می دانستند ، دعوتش را اجابت کردند.

طولی نکشید که تمام حجازیها از مردم مکه پیروی کردند؛ زیرا اهل مکه، متولیان خانه کعبه و اهل حرم بودند.[40]

یکی دیگر از کهنترین بتهای حجاز، (منات) بود که در جایی بنام (مشلل) بر ساحل دریای سرخ نزدیک (قدید) قرار داشت؛ پس از آن (لات) را به طائف بردند و سپس (عزّی) را در وادی (نخله) معبود قرار دادند. این سه بت، بزرگترین و مهمترین بتهای عرب بودند. از آن پس، دامنه شرک گسترش یافت و بتهای زیادی، در تمام نواحی حجاز، پدیدار گشت.

گویند : جنی، بر عمرو بن لحی نمایان شد و به او گفت: بتهای قوم نوح یعنی(ودّ، سواع، یغوث ، یعوق و نسر ) در جده مدفون هستند. لذا عمرو به جده رفت و‌آن بتها را بیرون نمود و به تهامه برد و چون موسم حج فرا رسید، بتهای پنج گانه را به طوایف مختلف داد[41] و آنان نیز بتهای نامبرده را به مناطق خود بردند.

دامنه بت پرستی، تا بدانجا گسترش یافت که هر قبیله و حتی هر خانواده، بت مخصوصی داشت. بدین ترتیب مسجد الحرام را آکنده از بتها نمودند. چنانچه در روز فتح مکه، سیصد و شصت بت در کعبه و اطرافش وجود داشت؛ رسول خداe یکایک این بتها را به زمین انداخت و سپس دستور داد بتها را از مسجد بیرون بیندازند و بسوزانند.[42]

بدین سان شرک و بت پرستی، بزرگترین شاخص و جلوه دینی کسانی گردید که خود را پیرو دین ابراهیمu می پنداشتند.

عربها، آداب و رسوم خاصی برای عبادت بتها داشتند که بنیانگذار بیشتر آنها، عمرو بن لحی بود.

عربها، بر این باور بودند که آنچه عمرو بن لحی، بر دین ابراهیمu افزوده، بدعت حسنه است و چنین کاری، به معنای ایجاد تحریف و دگرگونی در دین ابراهیمu نیست.

از جمله مراسم آنها برای عبادت بتها می توان به موارد ذیل اشاره کرد:

1- کنار بتها می نشستند و به آنها پناه می بردند و آنها را صدا می زدند و از آنها در هنگام سختیها یاری و کمک می طلبیدند و از بتها می خواستند که حاجتشان را بر آورده کنند و اعتقاد داشتندکه این بتها، نزد خدا سفارش می کنند و آنچه بخواهند، بر آورده می شود.

2- برای بتها حج می گزاردند و اطرافشان طواف می نمودند و در پیشگاه بتها به خاک می افتادند و آنها را سجده می کردند.

3- به انواع و اقسام وسایل، به بتها تقرب می جستند و به نام بتها گوسفند و شتر ذبح می کردند. خداوند دو نوع از ذبح آنها را یاد‌آوری کرده، آنجا که می فرماید:

الف)  †

 نصب، سنگهایی بود که در اطراف کعبه نصب کرده بودند و بر روی چنین سنگهایی یا در کنار آنها، حیوانات خود را برای تقرب به بتها، ذبح می نمودند.

ب) یعنی : «ازگوشت حیوانی نخورید که (هنگام ذبح) نام خدا بر آن برده نشده (و یا به نام دیگران  یا به خاطر بتها، سر بریده شده است)».

4- یکی دیگر از انواع تقرب مشرکین به بتها، این بود که قسمتی از خوراکشان را به اندازه استطاعت و توانشان به بتها اختصاص می دادند.

بدین ترتیب قسمتی از کشت و زرع و چارپایان، به نیت بتها رها می شدند و از آنها استفاده نمی شد.

جالب اینجاست که قسمتی را نیز به نذر خداوند متعال رها می کردند. بنابراین مشرکین، بخشی از نذر و نذوراتشان را به خداوند و قسمتی دیگر را به بتان اختصاص می دادند. آنان از آنچه به خداوند اختصاص داده بودند، برای بتان می بردند، اما از آنچه به بتها اختصاص یافته بود، هرگز سهمی برای خدا، روا نمی داشتند!

خداوند متعال، این اعتقاد و رویه آنها را در سوره انعام چنین بازگو می کند:

یعنی: «مشرکان، سهمی از زراعت و چارپایانی را که خدا، آنها را آفریده، برای خدا قرار می دهند و به گمان خود، ‌می گویند: این، برای خدا و این، برای بتهای ما است؛ اما آنچه به بتهایشان تعلق می گیرد، به خدا نمی رسد و آنچه متعلق به خدا می باشد، به معبودهایشان می رسد! چه بد، داوری می کنند (و چه بد خرافه ای است، آنچه می پندارند)».

5- یکی دیگر از اعمالی که به واسطه آن به بتها تقرب می جستند، این بود که چارپایان و کشت و زرعشان را نذر بتها می کردند. خداوند متعال، در این باره می فرماید:

(انعام : 138) یعنی:«(یکی از خرافات بت پرستان، این بود که) می گفتند: این (قسمت از) چارپایان و کشت و زرع ، ممنوع است (و مخصوص بتها می باشد و جز کسانی که ما بخواهیم ، از آن نمی خورند و این، (ساخته و پرداخته) گمان ایشان است که می گفتند: اینها ، حیواناتی هستند که سوار شدن بر آنها حرام است و حیواناتی هستند که نام خدا را بر آن نمی رانند (بلکه به نام بتها ذبح می شوند و این را دستور خدا می پندارند و) بر خدا دروغ می بندند».

6- یکی دیگر از رسوم عربها، این بود که بعضی از حیواناتشان را به نیت بتها رها می کردند؛ بدین سان استفاده از آنها ممنوع می شد؛ از جمله: «بحیره، سائبه، وصیله و حامی» . ابن اسحاق می گوید: « بحیره بنت سائبه»، شتر ماده ای است که ده ناقه ماده به صورت پیاپی بزاید و در بین آنها ناقه نری نباشد. از آن پس، آن را سوار نمی شدند و از شیر آن، جز برای مهمان استفاده نمی کردند؛ لذا هر چقدر ناقه ماده ای که می زایید، شکافی در گوششان ایجاد می کردند و آنها را با مادرشان رها می نمودند و پس از آن، کسی، بر آنها سوار نمی شد و پشمشان نیز چیده نمی شد و از شیر آنها، فقط برا ی مهمان می دوشیدند. «وصیله» به گوسفندی گفته می شد که در پنج شکم پیاپی، ده بره ماده می زایید؛ بی آنکه حتی یک بره نر بزاید . از اینرو می گفتند: « قد وصلت» یعنی : «پیاپی مادینه زاییده است». از آن پس هرچه می زایید، از آن مردان بود و زنان، حق استفاده از آن را نداشتند مگر آنکه بره می مرد؛ در آن صورت زنان و مردان به صورت مشترک می توانستند از گوشتش بخورند. «حامی» به شتر نری گفته می شد که حیوان ماده ای که از آن باردار می گشت، ده شکم پیاپی مادینه می زایید و یک نرینه هم در میانشان نبود؛ لذا براو سوار نمی شدند و پیشمهایش را نمی چیدند؛ بلکه آن را رها می کردند؛ خداوند متعال ، می فرماید :

†ترجمه: «خداوند، بحیره و سائبه، وصیله و حامی را مشروع و مقرر، نداشته است؛ ولی کافران ، (چنین خرافه هایی را سرهم می کنند و) برخداوند، دروغ می بندند و بیشترشان نمی فهمند (که این کارها، خرافه است و عذاب سختی به دنبال دارد)».

همچنین می فرماید:

ترجمه: «و می گفتند: آنچه در شکم این چارپایان است، مخصوص مردان می باشد و برای زنان ، ‌حرام است و اگر جنین، مرده به دنیا بیاید، ‌همه در آن شریکند (و زنان نیز می توانند، از آن بخورند)».

ناگفته نماند که این چهار واژه، را طور دیگری نیز تفسیر کرده اند.[43]

سعید بن مسیب می گوید: «این حیوانات را از آنِ بتهایشان، می دانستند». همچنین در روایت صحیح و مرفوعی آمده که عمرو بن لحی، نخستین کسی بود که سائبه را به نیت بتان آزاد گذاشت و این رسم را رواج داد.[44]

عربها، تمام این کارها را بدین خاطر انجام می دادند که معتقد بودند بتها، آنان را به خداوند نزدیک می کنند و باتوسل به اینها‌، می توان به خداوند رسید و نیز بتها را شفاعت کننده می دانستند؛ چنانچه خداوند متعال، در این باره می فرماید:

ترجمه: «به جز خدای یکتا، چیزهایی را می پرستند که نه زیانی می توانند به آنان برسانند و نه سودی و می گویند: اینها، شفیعان ما،‌ نزد خدای یکتایند!»

عربها با تیرها قرعه کشی می کردند و زلم که مفرد الازلام (تیرها) است، به تیر مخصوصی اطلاق می شود که عاری از هر گونه پر و چیزهایی اضافی باشد. این تیرها بر سه نوع بودند:

یک دسته تیرهایی بودند که بر آنها (نعم) یعنی «آری» و (لا) یعنی «نه» می نوشتند و قصد انجام هر کاری که می کردند از قبیل سفر، ازدواج و…، با این تیرها فال می گرفتند؛ اگر تیری که بر آن کلمه مثبت (نعم) نوشته شده بود، بیرون می آمد، کارشان را انجام می دادند و اگر حرف منفی (لا) بیرون می آمد، آن کار را در آن سال انجام نمی دادند و تا سال بعد و زیارت بعد، صبر می کردند تا دوباره درکنار بت، با این تیرها فال بگیرند. بر برخی از تیرها نوشته شده بود «المیاه» ( آبها) و «الدیه» (خشکی) و بر بعضی دیگر از این تیرها نوشته شده بود: «منکم» یعنی : «از شماست» یا نوشته شده بود: (من غیرکم) یعنی از دیگرن است یا نوشته شده بود: (ملصق) یعنی: «وابسته»؛ آنها، وقتی در نسب کسی شک و تردید می کردند، با صد شتر نزد بت معروفشان هُبل می رفتند و شترها را به صاحب تیرها(نگهبان مخصوص بتها) می دادند و او هم قرعه کشی می کرد؛ اگر «منکم» (از شما) بیرون می آمد، آن فرد، از همان طایفه می شد و اگر کلمه (از دیگران است) بیرون می آمد، او را هم پیمانشان می دانستند و اگرکلمه ملصق (یعنی وابسته) بیرون می آمد، همچنان جایگاه او، نزدشان محفوظ می ماند، اما نه اصل و نسبی برای او قایل می شدند و نه او را هم پیمان خود می دانستند.[45]

«میسر» و «قداح» نیز نوعی قمار بود و شباهت زیادی به استقسام داشت؛ بدین ترتیب گوشتهای قمار را تقسیم می کردند. عربها، همچنین به گفته های کاهنان، عرافان و منجمان، ایمان داشتند.

کاهن به کسی می گویند که از آینده خبر می دهد و ادعا می کند که غیب می داند؛ بعضی از آنها به گمانشان جنی دارند که خبرهای غیبی را برایشان می آورد و بعضی ادعا می کنند که غیب را با درکی که از آن برخوردارند؛ می فهمند و بعضی می گویند: غیب را از طریق زمینه ها و شواهد و قراینی که دارند، درک می کنند و ازمیان سخنان یا رفتار مخاطبان، مسایل مورد نظرشان را درمی یابند! اینها، همان عرافان و کسانی هستند که  ادعا می کنند، می توانند بفهمند که اموال دزدیده شده کجا هستند و از کجا دزیده شده اند؛ اینها مدعی اند که می توانند، بگویند افراد گمشده ، کجا هستند!

منجم به کسی می گفتند که به ستارگان می نگریست و حرکت و اوقات ستارگان را حساب می کرد تا بدین وسیله اوضاع و احوال جهان و حوادث آینده آن را بفهمد.[46]

پذیرش سخنان منجمان، در حقیقت نوعی ستاره پرستی و ایمان به ستارگان است. یکی از این اعتقادات، اعتقاد به «انواء»[47] بود که می گفتند: تحت تاثیر «نوء» از بارش باران برخوردار شدیم.[48]

«طیره» نیز در دوران جاهلیت رایج بود. بدین ترتیب که آنان، پرنده یا آهویی را آورده و آن را رم می دادند؛ اگر به سمت راست می رفت، آن کار را انجام می دادند و اگر به سمت چپ می رفت، آن را بدشگون می دانستند و از انجام کاری که قصدش را داشتند، صرف نظر می کردند؛ اگر به راهی می رفتند و پرنده یا حیوانی، سر راه آنان نمایان می شد، به آن فال بد می زدند. رسم آویزان کردن استخوان قوزک خرگوش نیز در همین راستا بوده است. برخی، به بعضی از روزها ، ماهها، حیوانات، خانه ها و زنان، فال بد می زدند و آنها را بدشگون می پنداشتند. «دعوی» و «هامه» نیز از دیگرخرافات دوره جاهلیت است؛ عربها، معتقد بودند که روح مقتول آرام نمی گیرد تا اینکه انتقامش گرفته شود. از اینرو بر این باور بودند که روحش به شکل هامه یعنی جغد درمی آید و در دشتها و کوهها پرواز می کند و می گوید: «سیرابم کنید، سیرابم کنید»! و معتقد بودند هنگامی که از قاتلش قصاص گرفته شود، آرام می گیرد و آسوده می شود!![49]

با وجود چنین اعتقاداتی، همچنان بقایایی از دین ابراهیمu نیز وجود داشت و آن را به تمام معنا ترک نکرده بودند؛ مانند: بزرگ داشتن خانه و طواف آن و حج و عمره و وقوف در عرفه و مزدلفه و هدی و قلاده کردن شتران به نیت قربانی.

البته موارد یادشده را با پاره ای از بدعتها،‌درآمیخته بودند؛ از جمله:

1- قریش می گفتند: ما فرزندان ابراهیمu و اهل حرم هستیم و تولیت خانه و حفظ آن با ماست و هیچکس از عربها از حق ومنزلت ما برخوردار نیست؛ قریشان، خودشان را (حمس)[50] می نامیدند؛ از اینرو می گفتند:

برای ما مناسب نیست که از زمین حرم بیرون برویم و به خارج از حرم، پای بگذاریم . لذا در عرفه، وقوف نمی کردند و همانند مردم، از عرفات به مشعر الحرام سرازیر نمی شدند؛ بلکه از مزدلفه فرود می آمدند؛ خداوند، در این باره ، این آیه را نازل فرمود:

JðyR’

یعنی: «سپس از همان جا که مردم، روان می شوند، (یعنی از عرفات) روان شوید».[51]

2- قریشیان همچنین می گفتند: برا ی حمس مناسب نیست که در حال احرام کشک بخورند و روغن بزنند؛ همچنین نباید به خیمه ها و خانه های مویی داخل شوند. از اینرو هرگاه می خواستند زیر سایه بانی بروند، به خیمه ای می رفتند که سقفش از چرم بود. آنان، تا زمانی که در احرام بودند، همین رویه را داشتند.[52]

3 همچنین می گفتند: برای «اهل حل» یعنی غیر اهل حرم مناسب نیست که در حال ادای حج یا عمره از غذاهایی بخورند که از محدوده خارج از حرم، با خود آورده اند.[53]

4- قریشان، به کسانی که از خارج حرم می آمدند، دستور می دادند که اولین طواف را با لباس حمس انجام دهند. حمس، لباسی سخت و خشن بود. اگر از این نوع لباس نمی یافتند، مردان، لخت طواف می کردند و زنان، تمام لباسهایشان را از تن بیرون کرده و لباسی کوچک و توری می پوشیدند و می گفتند: «امروز قسمتی از بدن یا تمامش آشکار می گردد؛ اما آنچه ظاهر شود، آن را برای کسی حلال نمی کنیم».

در همین مورد خداوند، این آیه را نازل نمود:

ترجمه: «ای فرزندان آدم! وقت عبادن کردن، بدنتان را با لباس بپوشانید».

بنابراین اگر کسی، حرمتش را حفظ می کرد و به این حکم، تن نمی داد و با لباسی که از بیرون حرم با خود آورده بود، طواف می کرد، پس از طواف آن لباس را دور می انداخت و هیچکس از آن استفاده نمی کرد.[54]

5- عربها، در حال احرام از دربهای ورودی، وارد خانه ها نمی شدند؛ بلکه خانه ها را از پشت سوراخ می کردند و از همان سوراخ به خانه می رفتند و خارج می شدند و این جفای نابخردانه را عمل نیکی می پنداشتند.[55]

قرآن از این عمل ، منع نمود؛ خدای متعال می فرماید:

یعنی: «نیکی، به آن نیست که از پشت خانه ها، وارد خانه ها شوید؛ لیکن نیکی، از آنِ کسی است که تقوا پیشه کند و از درهای خانه ها، ‌وارد شوید و تقوای الهی پیشه کنید که رستگار گردید».

شرک و بت پرستی و اعتقاد به خرافات و اوهام، دین و ‌آیین بیشتر عربها بود، اما دین یهودیان، مسیحیان، مجوسیان و صائبیان نیز به جزیره العرب راه یافته و طرفدارانی پیدا کرده بودند.

یهودیان، حداقل در دو مرحله به جزیره العرب آمدند که عبارتند از:

1- اولین هجرت آنها در زمان فتوحات بابلیها و آشوریها در فلسطین بود که به خاطر فشاری که بر یهودیان وارد شد و خانه ها و معبدهایشان، به دست پادشاه معروف یعنی بختنصر در سال 578 ق.م ویران شد؛ بیشتر یهودیان توسط این پادشاه، اسیر و به بابل منتقل شدند و گروهی نیز به ناچار به حجاز مهاجرت کردند و در قسمت شمالی آن سکونت نمودند.[56]

2- مرحله دوم از زمانی شروع شد که رومیان به فرماندهی تیتوس در سال 70 م، فلسطین را اشغال نمودند و یهودیان را تحت فشار قرار دادند و معبدهایشان را ویران کردند؛ به همین علت چندین قبیله از یهودیان به حجاز کوچ کردند و در یثرب و تیماء و خیبر مستقر شدند و در آنجا روستاها و دژها و قلعه هایی احداث نمودند. بدین ترتیب آیین یهود، درمیان عده ای از عربها، توسط این مهاجران، انتشار یافت؛ کار یهودیان تا آنجا بالا گرفت که در رخدادها و جریانهای سیاسی پیش از اسلام و نیز صدر اسلام، تأثیر بسزا (و البته منفی) داشتند. هنگام ظهور اسلام، مشهورترین قبایل یهود، عبارت بودند از: خیبر، بنی نضیر، بنی مصطلق، بنی قریظه و بنی قینقاع . سمهودی، آورده است که تعداد قبایل یهودی، بیش از 20 قبیله بوده است.[57]

آیین یهود، توسط تبان اسعد ابوکرب، به یمن راه یافت.

جریان چنین بود که تبان به عنوان جنگجو به یثرب رفت و آنجا بعضی از کارهای یهودیان به نظرش جالب آمد؛ لذا دو تن از دانشمندان یهودی را که از بنی قریظه بودند، با خود به یمن برد و به این ترتیب یهودیت در آنجا نیز گسترش یافت و چون پس از تبان فرزندش یوسف (ذونواس) جانشینش شد، به مسیحیان نجران هجوم برد و از آنها خواست که یهودی شوند و چون نپذیرفتند، آنها را در کوره های آدم سوزی سوزاند. برای ذونواس، زن و مرد و بچه، فرق نداشت .گفته شده که تعداد کشته شدگان از بیست تا چهل هزار نفر بوده است. این جریان در اکتبر سال 523 میلادی رخ داده که خداوند، به قسمتی از این جنایت در سوره بروج اشاره نموده است.[58]

اما آیین نصرانیها از طریق اشغال یمن به دست احباش و رومیها، به سرزمین عربها راه یافت.

احباش، نخسین بار در سال 340 میلادی یمن را اشغال نمودند و این جریان تا سال 378 م طول کشید.[59] در همین زمان بود که فعالیت تبشیری مسیحیان در یمن گسترش یافت؛ بویژه اینکه مردی زاهد و مستجاب الدعوه و صاحب کرامات به نام فیمیون، وارد نجران شد و مردم را به دین مسیحیت دعوت نمود و چون مردم، او را مردی راستگو دیدند، دعوتش را پذیرفتند و مسیحی شدند.[60]

احباش، بار دیگر در سال 525 میلادی، یمن را تصرف کردند؛ این اشغال، واکنشی به کارهای ذونواس و سوزاندن مسیحیان در خندقهای آتش بود. ابرهه به حکومت یمن رسید و با تلاش افزون و در سطحی گسترده تر، به نشر و گسترش آیین مسیحیت پرداخت و کارش تا جایی پیش رفت که کلیسای یمن، با عنوان کعبه یمن، شناخته می شد؛ ابرهه تصمیم گرفت حج اعراب را از کعبه به یمن منتقل کند و کعبه را ویران نماید که این تصمیمش، او را برای همیشه پند و عبرتی قرار داد تا دیگران از او درس عبرت بگیرند.

برخی از اعراب به خاطر همجواری با غسانیها و قبایل تغلب و طیء و… و به خاطر همسایگی با رومیان، مسیحی شدند و بلکه برخی از پادشاهان حیره نیز به مسیحیت گرویدند.

آیین مجوسیان، بیشتر در میان اعرابی رواج داشت که در مناطق همجوار ایران سکونت داشتند؛ از جمله: اعراب عراق، بحرین احساء و هجر و ساکنان کرانه های خلیج عربی؛ همچنین عده ای از یمنیها، در اثنای اشغال یمن توسط ایرانیان، مجوسی شدند.

اما صائبیان؛ از حفاریها و کاوشهای باستان شناسی در سرزمین عراق، چنین بر می آید که قوم ابراهیم یعنی کلدانیها بر این آیین بوده اند . بسیاری از مردم شام و یمن نیز در گذر زمان به آیین صائبیان گرویده اند. ظهور ادیان مسیحیت و یهودیت، پایه و اساس صابیان را متزلزل ساخت و سبب بی رونقی این آیین شد؛ با این حال آثاری از این آیین در جوار مجوسیان و یا آمیخته با آنان در عراق عرب نشین و در سواحل خیلج وجود داشت.

 

اوضاع دینی جزیره العرب

هنگام ظهور اسلام، ادیانی که باز شناختیم، شاخصترین ادیان قوم عرب بودند؛ البته همه اینها در آستانه نابودی قرار داشتند. مشرکان که ادعای پیروی ازدین ابراهیمu را می نمودند تا حدود زیادی از اوامر و نواهی ابراهیم فاصله گرفته بودند و تمام خوبیهای اخلاقی، از جامعه آنها رخت بربسته و نافرمانیها، فزونی یافته و با گذشت زمان، بت پرستی و خرافات دینی در جامعه شان رشد کرده و تمام زندگی اجتماعی و سیاسی و دینی آنها را به شدت تحت تأثیر قرار داده بود.

بر یهودیان، ریا و جاه طلبی، چنان چیره شده بود که بزرگان و رؤسای آنها خدایانی محسوب می شدند که بدون توجه به احکام خدا، بین مردم حکمرانی می کردند و به حدی بر مردم غلبه یافته بودند که گویا بر جزئیات زندگی مردم حتی بر نفس کشیدن آنها نظارت داشتند. تمام هم و غم رؤسای یهودیان، بهره مندی ازمال و ریاست بود؛ هرچند به قیمت از بین رفتن اصول و مبادی دینیشان تمام می شد یا به بی دینی و کفر و بی توجهی به آموزه های الهی می انجامید که خداوند، همگان را به انجام آنها و به رعایت و تقدیس آنها موظف کرده است.

مسیحیت به بت پرستی پیچیده و نامفهومی تبدیل شده بود که درک آن مشکل بود؛ مسیحیت، خدا و انسان را با هم درآمیخته و از تأثیر حقیقی بر قلوب عربها و مسیحیان باز مانده بود. زیرا آموزه های مسیحیت، با روند عادی و مورد رعایت عربها سازگار نبود و از اینرو آنان، نمی توانستند از شیوه جاافتاده زندگیشان فاصله بگیرند. وضعیت پیروان سایر ادیان نیز همانند اوضاع و احوال مشرکان بود و از نظر اعتقادی، با هم مشابهت داشتند و از آداب و رسوم دینی همانندی برخوردار بودند.

 

سیمای جوامع دوره جاهلیت

اینک، پس از بررسی اوضاع سیاسی جزیره العرب و ادیان‌ آن، نگاهی به اوضاع اجتماعی و اقتصادی و اخلاقی اعراب جاهلی می اندازیم و به صورت فشرده، به شرح این مطالب می پردازیم:

 

اوضاع اجتماعی

در میان عربها طبقات گوناگونی وجود داشت که اوضاع و احوال آنها با یکدیگر متفاوت بود.

رابطه مرد با اهل خانه و خانواده اش درمیان اشراف و بزرگان بسیار پیشرفته بود؛ زنان این طبقه، آزادی کامل و نفوذ زیادی داشتند و به حدی مورد احترام بودند که گاهی به خاطر یک زن شمشیرها از نیام بیرون می آمد و خونها ریخته می شد و هرگاه مردی، می خواست خودش را در نظر عربها بزرگ جلوه دهد و ستایش شود و بگویند: فلانی دارای مقام و مرتبه و سخاوت و شجاعت است، در بیشتر اوقات از رابطه اش با زنان سخن می گفت. بدین سان زن، می توانست تمام قبایل را متحد و یکجا گرداند و میانشان صلح و سازش برقرار نماید و یا می توانست شعله جنگ و درگیری را در میان قبایل شعله ور نماید. با این حال، مرد، رییس بلا منازع و بی چون و چرای خانواده بود؛ حرف، حرف مرد بود و رابطه ازدواج زیر نظر اولیا و خویشان زن و با موافقت آنها برقرار می شد و زن یا دختر، حق دم زدن در پذیرش یا رد ازدواج را نداشت.

گذشته از وضعیت زن درمیان اشراف، در سایر طبقات و محیطهای اجتماعی، انواع و اقسام آمیزش میان زن و مرد دیده می شد که نمی توان نامی جز فساد و زنا و رسوایی بر آن نهاد.

امام ابوداوود از عایشه رضی الله عنها روایت می کند که ازدواج، در دوران جاهلیت، به چهار شیوه انجام می گرفت:

1- شیوه اول: همین شیوه رایج درمیان مردم بود؛ بدین صورت که مردی، دختر یا زنی را از ولیش خواستگاری می نمود ومهریه پرداخت می کرد و پس از آن،  نکاح صورت می گرفت.

2- شیوه دوم: بدین صورت بود که مردی به زنش می گفت: وقتی از حیضت پاک شدی، نزد فلانی برو و خودت را در اختیار او بگذار؛ از طرفی شوهر آن زن، با زنش همبستر نمی شد تا اینکه معلوم شود آیا از مرد بیگانه، باردار شده یا نه، و چون این قضیه مشخص می شد، اگر شوهرش دوست داشت، به سراغ آن زن می رفت؛ علت این کار این بود که می خواستند بچه آنها نسب خوبی داشته باشد! به این نکاح، نکاح استبضاع می گفتند.

3- شیوه دیگر این بود که گروهی از مردان که کمتر از ده نفر بودند، ‌جمع می شدند و همه با یک زن همبستری می کردند و چون حامله می شد و وضع حمل می نمود و چند شبی از وضع حملش، می گذشت، کسی به دنبال همه این افراد می رفت؛ وقتی همه حاضر می شدند، زن می گفت: خودتان می دانید که با من چه رابطه ای داشته اید؛ اکنون من، فرزندی آورده ام . سپس یکی را مخاطب قرار می داد و می گفت: این بچه از توست. بدین ترتیب، زن هر کس را که دلش می خواست، مخاطب قرار می داد و بچه را از او می دانست.

4- شیوه رایج دیگر، این بود که زنی، درب منزلش پرچمی نصب می کرد و گروه زیادی از مردم جمع می شدند و از آن زن، استفاده جنسی می کردند. تعداد کسانی که با این نوع زنان همبستر می شدند، مشخص نبود و محدودیتی نداشت و پس از وضع حمل بچه را به یکی از کسانی که از او استفاده جنسی کرده بودند،  می داد  و بدین ترتیب بچه همان مرد به حساب می آمد و ننگ و عاری هم محسوب نمی شد!

هنگامی که محمدe مبعوث شد، تمام ازدواجها و نکاحهای رایج در دوره جاهلیت را از بین برد، غیر از همین نکاح که شیوه ازدواج مسلمانان است.[61]

دردوره جاهلیت، یکی از عوامل ارتباط جنسی، قدرت شمشیر و سرنیزه بود؛ بدین ترتیب هرگاه طایفه ای در جنگ مغلوب می شد و زنان طائفه به اسارت در می آمدند، گروه غالب، زنان اسیر را برایشان بدون هیگونه قید و بندی حلال می دانستند و از آنها استفاده جنسی می نمودند؛ اما فرزندانی که از این زنان متولد می شدند، در طول زندگی مورد تحقیر و گرفتار ننگ و عار نسبی بودند.

یکی دیگر از شیوه های رایج ازدواج در زمان جاهلیت، این بودکه یک مرد می توانست بی هیچ حد و مرزی، با زنان زیادی ازدواج نماید؛ همچنین می توانست دو خواهر را همزمان به ازدواج خود در آورد؛ علاوه بر این مردان، ‌می توانستند با همسران پدرانشان، پس از طلاق یا مرگ شوهر، ازدواج نمایند! طلاق و رجوع،‌ بکلی در دست مردان بود و حد و ضابطه محدودی نداشت.[62]

زنا و فحشا در میان عموم مردم رایج بود؛ طوری که نمی توان گروه یا طبقه ای را مستثنی دانست جز تعداد اندکی از زنان و مردانی که خودشان را فراتر از این می دانستند که مرتکب چنین عمل زشتی شوند.

در این جنبه، زنان آزاده، از حالت نسبتاً بهتری برخوردار بودند، اما مصیبت بزرگ دامنگیر کنیزان بود.

روشن است که بیشتر مردم در زمان جاهلیت از انجام چنین کار زشتی، احساس ننگ و عار نمی کردند.

امام ابوداود از عمرو بن شعیب از پدرش، از پدربزرگش روایت می کند که مردی، برخاست و گفت: یا رسول الله! فلانی، بچه من است؛ زیرا من در زمان جاهلیت با مادرش همبستر شده ام. رسول خداe فرمود: (لادعوۀ فی الاسلام، ذهب أمر الجاهلیۀ، الولد للفراش و للعاهر الحجر)[63] یعنی: «در اسلام، این نوع انتساب وجود ندارد؛ دوران جاهلیت سپری شده است؛ فرزند، از آن زن است و زناکار، سنگسار می گردد».

در دوران جاهلیت، رابطه مرد با فرزندش، انواع و اقسامی داشت. بعضی می گفتند: همانا فرزندان ما جگرگوشگان ما هستند که بر روی زمین راه می روند و بعضی هم دخترانشان را از ترس تنگدستی و بی آبرویی و ننگ و عار، زنده به گور می کردند و پسرانشان را از ترس فقر و گرسنگی می کشتند.[64]

البته کشتن پسران را نمی توان خلق و خوی رایج در آن زمان دانست؛ زیرا قبایل عرب، شدیداً نیازمند پسرانشان بودند تا از آنها در برابر دشمن ، دفاع نمایند.

ارتباط مرد با برادران و برادرزادگان و طایفه اش، ارتباطی عمیق و قوی بود. تعصب قومی، رمز حیات و ممات آنان بود و در میان افراد هر قبیله، پیوند اجتماعی و تعصب قومی زیادی وجود داشت و تعصب قومی و قبیلگی، بنیاد نظام اجتماعی محسوب می شد. شعارشان، این بود: (برادرت را یاری ده، خواه ظالم باشد یا مظلوم)؛ آنان واقعاً به ظالم، یاری می رساندند؛ اما این شعار، در اسلام، معنای مجازی یافت و بدین مفهوم گردید که از ظلم کردن برادر ظالمت، منع کن.

بسیار اتفاق می افتاد که رقابت و کشمکش بر سر جاه و مقام، آتش جنگ را در میان طوایف و قبایلی شعله ور می کرد که در اصل از یک پدر بودند؛ مانند جنگهای اوس و خزرج، عبس و ذبیان، بکر و تغلب و…

روابط میان قبایل، از هر جهت، نابسامان بود و نیروی بیشتر قبایل،‌درجنگ، صرف می شد. با این حال در پاره ای از موارد، برخی از عادتها و اعتقادات مشترک که مخلوطی از دین و خرافات بود، ‌از شدت دشمنیها می کاست و نیز گاهی عهد و پیمان و تابعیت، باعث می شد چند قبیله مختلف گرد هم آیند؛ همچنین ماههای حرام، رحمت و کمکی برای همه بود تا بتوانند با تجارت در این ماهها نیازهای زندگیشان را برآورده کنند.

خلاصه اینکه بر اجتماع جاهلیت، هرج و مرج و پراکندگی و جهل و نادانی، حاکم بود و نابسامانی بر سراسر زندگیشان سایه افکنده بود. مردم مانند حیوانات و چارپایان زندگی می کردند و زنان، خرید و فروش می شدند و با آنها همانند موجودات بی جان رفتار می شد.

روابط افراد جامعه، خیلی سست و از هم گسیخته بود. بزرگترین کارحکومتها، چپاول اموال مردم یا به راه انداختن جنگهای خونین به خاطر منافعشان بود.

 

اوضاع اقتصادی

وضعیت اقتصادی، تابع اوضاع اجتماعی بود. اگر به شیوه معیشت و زندگی عربها نظر بیفکنیم، به خوبی این مطلب برایمان روشن خواهد شد که تجارت، بزرگترین وسیله رفع نیازمندیهای زندگیشان بود؛ از آنجا که سفرهای تجارتی، صلح و امنیت زیادی می خواست و در جزیره العرب فقط در ماههای حرام، صلح و امنیت وجود داشت، لذا بازارها در ماههای حرام، برپا می شدند؛ از جمله: بازار عکاظه، ذی المجاز و مجنه.

عربها در عرصه صنعت و پیشه وری نیز از همه محرومتر بودند؛ بزرگترین کارهای صنعتی آنها بافندگی، دباغی کردن پوستها و امثال آن بود که بیشتر در یمن و جده و مرزهای شام رواج داشت.

آری، در داخل جزیره العرب اندکی کشاورزی و دامداری وجود داشت و عموم زنان عرب به کار بافندگی مشغول بودند؛ هر آنچه عربها داشتند، پیوسته در معرض قتل و غارت بود و تهیدستی و گرسنگی و برهنگی، بر عموم مردم جزیره العرب، سایه افکنده بود.

 

اوضاع اخلاقی:

بی شک در میان عربهای جاهلیت قبل از اسلام، پستیها و زشتیها و کارهایی رواج داشت که از نظر عقلی غیر قابل قبول و زشت و ناپسند هستند و وجدان سالم، نمی تواند آنها  را بپذیرد. با این حال در بین آنها اخلاق نیکو و پسنیده ای نیز وجود داشت که کاملاً با سرشت آدمی سازگار است. از اینرو وجود خلق و خویهای پسندیده توأم  با  کارهای زشت  و ناپسند، انسان را به شگفت وا می دارد. بخشی از خویهای پسندیده آنها عبارتند از:

1- سخاوت: عربها در باب سخاوت از یکدیگر سبقت می گرفتند و به سخاوت افتخار می نمودند تا جایی که نصف اشعار آنها در این مورد سروده شده است؛ آنان در اشعارشان، سخاوتمند را ستوده و بخیل را نکوهش می کردند.

اگر در شدت گرسنگی و سرما مهمانی برای یک عرب می آمد که چیزی جز شتری که با آن تمام زندگی خود وخانواده اش را اداره می کرد، نداشت، از روی سخاوت و مهمان نوازی، شترش را برای مهمان می کشت.

یکی دیگر از کارهایی که جوانمردی عربها را ثابت می کند، این است که گاهی به خاطر جلوگیری از جنگ و خونریزی، دیه ها و تاوانهای بسیار بزرگ و سنگین را خود به دوش می کشیدند تا از نسل کشی جلوگیری کنند و یکدیگر را در این زمینه می ستودند و رؤسا، در این مواقع بر رؤسای دیگر قبایل فخر می کردند.

از دیگر آثار جوانمردیشان، این است که به خوردن شراب افتخار می کردند، نه از آن جهت که نوشیدن شراب، صلاحیت افتخار دارد، بلکه بدین خاطر که باده نوشی، راهی به جوانمردی و سخاوت بود و انفاق مال را در نظر آسان می نمود!

به همین دلیل به تاک انگور، «کرم» می گفتند که معنایش جود و سخاوت است و شرب انگور را «بنت الکرم» یعنی دختر انگور می نامیدند.

اگر به اشعار دوران جاهلیت، نظری بیفکنیم، می بینیم که باده گساری و مسایل جانبی آن، بخش زیای از اشعار را به خود اختصاص داده است. چنانچه عنتره بن شداد عبسی، در معلقه خود، چنین سروده است:

ولقد شربت من المدامۀ بعد ما رکد الهواجر بالمشوف المعلم

بـزجاجـۀ صفــراء ذات أسـرۀ   قـرنت بازهر بالشمال مقــدم

فاذا شـربت فإننــی مستهلـک   مـالی و عرضی وافر لم یکلم

وإذا صحوت فما أقصر عن ندی    و کما علمت شمائلی وتکرمی

ترجمه: «چون از گرمای نیمروز کاسته شد، با پرداخت دینارهای نشاندار، شراب فراوان نوشیدم؛ در جامی بلورین شراب نوشیدم که دارای خطوط برجسته بود؛ با دست چپ از ساغری که تابان و سر به مهر بود؛ در آن هنگام، ثروتم را بی حساب، به این و آن می دادم و البته ثروتم، آنقدر زیاد است که با این همه سخاوت و بخشش، کم نمی شود. وقتی به خود آیم، باز هم از بخشش و سخاوت دست نمی کشم و خودت از سخاوت و اخلاق من، باخبری».

یکی از پیامدهای سخاوتشان، این بود که آنها را به قماربازی وا می داشت؛ زیرا آنان، قماربازی را یکی از راههای سخاوت می پنداشتند و از سود قمار، به بینوایان کمک می کردند و یا سهم افزوده برندگان را به مساکین می دادند. به همین سبب، قرآن، از همان آغاز و بکلی، قمار و شراب را حرام نکرد؛ بلکه فرمود: «گناهِ قمار و شراب،  از فایده شان بیشتر است».[65]

2- از دیگر عادات و اخلاق پسندیده عربهای جاهلیت، این بود که به عهد و پیمانشان وفا می کردند؛ آنها، وفای به عهد را دین و عقیده ای می دانستند که سخت به آن پایبند بودند و حتی به خاطر وفای به عهد، کشته شدن فرزندان و ویران شدن خانه هایشان، برایشان مسئله ای نبود؛ برای شناختن این حقیقت داستانهای هانی بن مسعود شیبانی ، سموأل بن عادیا و حاجب بن زراره تمیمی را مطالعه نمایید.

3- از دیگر اخلاق نیکوی آنها عزت نفس و خودداری از پذیرفتن ذلت و خواری و ظلم و ظالم بود؛ نتیجه اش، اینکه در برابر دشمن شجاع و غیور بودند و خیلی زود واکنش نشان می دادند. عربها از کلمه ای که از آن بوی ذلت و خواری و پستی، به مشام می رسید، چنان متنفر بودند که به مجرد شنیدن آن دست به شمشیر برده و از جنگ باکی نداشتند؛ بدین سان بی پروا در این راه قربانی می شدند و درگیریهای خونینی به راه می انداختند.

4- یکی دیگر از عادات جالب و پسندیده شان، این بود که وقتی برای انجام کار خیری، تصمیم می گرفتند، هیچکس و هیچ چیز جلودارشان نبود؛ بلکه جانشان را در اینگونه راهها به خطر می انداختند.

5 – آرامش و بردباری از دیگر صفات پسندیده آنها بود و افراد بردبار و حلیم را می ستودند؛ البته به خاطر عزتی که نسبت به خودشان قائل بودند که برخاسته ازنهایت شجاعت و جسارت آنها بود؛ لذا خیلی سریع اقدام به جنگ می نمودند .

6- از دیگر خوبیهای اعراب، ساده زیستن و صحرانشینی و عدم گرفتاری به دام تمدن و فرهنگ تشریفاتی و نیرنگهایش بود که نتایج آن، راستی و امانتداری و تنفر از نیرنگ، فریب و خیانت است.

بدین ترتیب می بینیم که این اخلاق گرانمایه به همراه موقعیت جغرافیایی جزیره العرب نسبت به سایر مناطق جهان، سبب برگزیده شدن عربها برای بدوش کشیدن مشکلات و سختیها و رهبری امت انسانی و جامعه بشری شده است.

گرچه رفتار و فرهنگ یادشده گاهی منجر به شر و بدی می شد و حوادث ناگوار و دردناکی را پدید می آورد، اما درکل، گرانبها و باارزش و قابل تقدیر بود؛ چراکه پس از اندکی اصلاح می توانست تمام منافع اجتماعی بشری را تأمین نماید و این، همان کاری است که اسلام، انجام داد و با اصلاح فرهنگ عربها، بهترین تمدن را ساخت.

می توان گفت: پس از وفای به عهد و پیمان، عزت نفس و قاطعیت در تصمیم گیری و وفاداری به عهد و سوگند، ارزشمندترین ویژگی اخلاقی عربها بوده است. زیرا تنها با نیروی اراده و وفاداری به آرمانها می توان، به ریشه کنی فساد و رذالت پرداخت و نظامی خوب و عادلانه، برپا نمود. عربها، ویژگیهای پسندیده دیگری نیز داشته اند که ما، به موارد یادشده ، بسنده می کنیم.

 

نسب و خانواده محمدe

نسب پیامبر خداe به سه قسمت تقسیم می شود؛ بخش اول آن که مورد اتفاق بیشتر سیره نویسان و نسب شناسان است، از پیامبرe شروع و به عدنان متنهی می شود. قسمت دوم نسب پیامبرe، از عدنان شروع می شود و به ابراهیمu می رسد؛ در این قسمت سیره نویسان، اختلاف نموده اند، گروهی سکوت کرده و گروهی، نسب نامه آن حضرتe را پس از عدنان نیز برشمرده اند. در بخشی از نسب نامه ایشان یعنی در فاصله ابراهیمu تا آدمu، صحیح و غیرصحیح با هم در آمیخته است. پیشتر اشاره ای به نسب رسول خداe نمودیم و اینک به تفصیل آن می پردازیم.

بخش اول: محمد پسر عبدالله پسر عبدالمطلب که اسمش شبیه است، پسر هاشم- اسمش عمرو است- پسر عبدمناف که اسمش ، مغیره است- پسر قصی که نامش زید است-  پسر کلاب فرزند مره پسر کعب فرزند لؤی پسر غالب فرزند فهر- که لقبش قریش است و به همین مناسبت قبیله قریش به او منسوب می باشد. – پسرمالک بن النضر- که نامش قیس است- پسر کنانه فرزند خزیمه فرزند مدرکه- اسمش عامر است- پسرالیاس پسر مضر بن نزار بن معد بن عدنان.[66]

بخش دوم: عدنان پسر أد پسر همیسع پسر سلامان پسر عوص پسر بوز پسر قموال پسر ابی بن عوام پسر ناشد پسر حزا پسر بلداس پسر یدلاف پسر طابخ پسرجاحم پسر ناحش پسر ماخی پسر عیض پسر عبقر پسر عبید پسر الدعا پسر حمدان پسر سنبر پسر یثربی پسر یحزن پسر یلحن پسر ارعوی پسر عیض پسر دیشان پسر عیصر- پسر افتاد پسر ایهام پسر مقصر پسر ناحث پسر زارح پسر سمی پسر مزی پسر عوضه پسر عرام بن قیدار بن اسماعیل بن ابراهیم علیهما السلام.[67]

بخش سوم: ابراهیمu بن تارح که نامش آزر است- بن ناخور بن ساروع یا ساروغ بن راعو بن فالخ بن عابر بن شالخ بن أرفخشد بن سام بن نوحu بن لامک ابن متوشلخ ابن اخنوخ که گویند همان ادریس پیامبرu بوده است- ابن یرد بن مهلائیل بن قینان بن آنوشه بن شیث ابن آدم علیهما السلام.[68]

 

خانواده پیامبرe

خانواده پیامبرe به خاندان هاشمی شهرت دارند؛ به خاطر پدر بزرگش هاشم بن عبدمناف. ازاینرو به بخشی از زندگینامه هاشم و فرزندانش  که در واقع اجداد پیامبرند، می پردازیم:

1. هاشم ، همان عمرو است که پیشتر گفتیم  مسئولیت سقایت حجاج و پذیرایی از آنان را بر عهده داشت؛ در عربی می گویند: (هشم الخبز) یعنی: «نان را خرد و ترید کرد» . عمرو، از آن جهت که تولیت غذا دادن به حجاج را برعهده داشت، (هاشم) لقب گرفت.

هاشم، اولین کسی است که سنت دو بار کوچ کردن را برای قریش پایه گذاری نمود تا یک بار در تابستان و بار دیگر در زمستان از مکه به مناطق تجاری آن زمان، کوچ کنند؛ شاعر در این باره می گوید:

عمرو الذی هشم الثرید لقومه   قوم بمکــــۀ مسنتین عجاف

سنت إلیـه الرحلتـان کلاهـما   سفر الشتاء و رحلۀ الأصیـاف

ترجمه: « عمرو- هاشم- آن بزرگ مردی است که برای قومش، نان خرد می کرد؛ همان قومی که در مکه گرسنه و نحیف بودند؛ دو سفر بازرگانی قریش را او بنا نهاد؛ سفر تابستانی و سفر زمستانی».

می گویند: هاشم برای تجارت رهسپار شام شد و چون به مدینه رسید، با سلمی دختر عمرو که یکی از افراد قبیله بنی عدی بن نجار بود، ازدواج کرد و در خانه او ماند. باز دوباره به شام رفت، اما نشانه های بارداری در سلمی که همراه خانواده پدرش بود، نمایان شد. ‌از این شکم عبدالمطلب به دنیا آمد و هاشم، در غزه فلسطین ، وفات نمود.

عبدالمطلب در سال 497 میلادی به دنیا آمد و به خاطر موی سفیدی که در سرش بود، او را (شیبه) نامیدند، شبیه یعنی سفیدمو. سلمی، عبدالمطلب را در خانه پدرش در یثرب پرورش داد، اما کسی از خانواده هاشم از شبیه خبر نداشت. هاشم چهار پسر داشت به نامهای أسد، ابوصفی، نضله و عبدالمطلب و نیز پنج دختر به نامهای شفاء، خالده، ضعیفه، رقیه و جنه داشت.[69]

2- عبدالمطلب: جلوتر دانستیم که تولیت آب و غذا دادن زائران بیت الله پس از هاشم به برادرش مطلب بن عبدمناف رسید که مردی شریف و بانفوذ بود و در بین قومش موقعیت خوبی داشت. مطلب، به خاطر سخاوتی که داشت، فیاض نامیده می شد.

زمانی که شیبه (عبدالمطلب) بزرگ شد، مطلب شنید که برادرزاده ای در یثرب دارد؛ بنابراین به یثرب رفت، هنگامی که عبدالمطلب او را دید، چشمانش پر از اشک شد و او را در آغوش گرفت و او را بر شتر خود و پشت سرش سوار کرد و خواست او را با خودش به مکه ببرد،‌ اما شیبه بدون اجازه مادرش نرفت. مطلب از مادرش خواست که اجازه بدهد تا شیبه را با خودش ببرد، اما سلمی نپذیرفت. مطلب گفت: می خواهم او را به سرزمین پدرش ببرم، کنار خانه خدا.

بدین ترتیب مادر شیبه،‌اجازه داد و شیبه با عمویش به مکه رفت. وقتی مردم، شیبه را پشت سر مطلب دیدند، گفتند (هذا عبدالمطلب) یعنی : این، غلام مطلب است. مطلب گفت: وای بر شما! این پسر، برادرزاده ام فرزند هاشم است.

از آن پس شیبه، در خانه مطلب بود و همانجا بزرگ شد تا اینکه مطلب در (ردمان) وفات کرد؛ شیبه (عبدالمطلب) تولیت خانه کعبه را به عهده گرفت و با قومش همانطور رفتار نمود که قبلاً رفتار می شد و در بین قومش چنان به بزرگواری و شرف شهرت یافت که هیچ یک از پدرانش تا به آن اندازه، مشهور نشده بود. عبدالمطلب نفوذ زیادی در میان قوم قریش داشت. (وقتی مطلب، وفات یافت، برادرش نوفل، اموال و مناصب را از عبدالمطلب گرفت و غصب نمود. بنابراین عبدالمطلب از مردان قریش کمک خواست تا او را علیه عمویش یاری دهند. اما مردم گفتند: ما در کار تو و عمویت دخالت نمی کنیم. بدین ترتیب در نامه ای به داییهایش که از بنی نجار بودند، اشعاری نوشت و از آنها کمک خواست.

دایی اش ابو سعد پسر عدی با 80 سوار به راه افتاد و در قسمت جنوبی مکه فرود آمد. عبدالمطلب به استقبال آنها رفت و گفت: همین جا بمانید. اما دایی اش گفت : نه، سوگند به خدا تا با نوفل ملاقات نکنم، آرام نمی گیرم. سپس نزد نوفل رفت. نوفل در حجراسماعیل، درکنار بزرگان قریش نشسته بود. ابو سعد گفت: شمشیرم را بیاورید و گفت: قسم به خدا و پروردگار این خانه، اگر ارث خواهرزاده ام را به او برنگردانی، تو را با این شمشیر خواهم زد. نوفل گفت: به خودش برگرداندم و بزرگان قریش را گواه گرفت. پس از آن ابوسعد  به خانه عبدالمطلب رفت و سه شبانه روز ماند و حج عمره بجای آورد و سپس به یثرب رفت و چون کار به اینجا کشید، نوفل، فرزندان عبدشمس پسر عبدمناف را علیه فرزندان هاشم متحد و هم پیمان ساخت. چون خزاعه، حمایت بنی نجار از عبدالمطلب را دیدند، گفتند: همان طور که فرزند شما است، فرزند ما نیزهست؛ ما از شما (بنی نجار) به حمایت او سزاوارتریم.

بدان جهت که مادر عبدمناف از خزاعه بود. بدین ترتیب همه وارد دارالندوه (محل جلسات مهم قریش) شدند و خزاعه، بنی هاشم و بنی عبدشمس و نوفل را آشتی دادند و هم پیمان کردند. همین پیمان بود که عامل مهمی در فتح مکه شد؛ چنانچه دراین باب سخن خواهیم گفت.

اینک به دو رویداد مهم اشاره می کنیم که دردوران تولیت عبدالمطلب اتفاق افتاد:

1- حفر چاه زمزم

2 ماجرای اصحاب فیل

 

1- حفر چاه زمزم

عبدالمطلب در عالم خواب فرمان یافت که چاه زمزم را حفر کند و نشانی و جای چاه هم به او در خواب گفته شد؛ بنابراین به حفر چاه زمزم اقدام نمود و در آن چیزهایی را که قبیله جرهم هنگام فرار پنهان کرده بودند، پیدا کرد. از جمله تعدادی شمشیر، تعدادی زره و دو آهوی طلایی. عبدالمطلب، از شمشیرها دربی برای خانه خدا ساخت و دو آهوی طلایی را هم به درب خانه آویزان نمود و از چاه زمزم نیز حجاج و زائران را آب می داد.

چون زمزم دوباره پیدا شد و علاوه بر اشیاء قیمتی، آبش بیرون آمد، قریش با عبدالمطلب اختلاف نمودند و از او خواستند که آنها را نیز بر امور زمزم شریک گرداند. اما عبدالمطلب با استدلال به اینکه تنها من به این کار اختصاص یافته ام، نپذیرفت. قریش دست بردار نبودند تا اینکه او را برای محاکمه نزد جادو گر بنی سعد بردند. از آنجا برنگشته بودند که خداوند در راه به آنها نشان داد و راهنمایی نمود که عبدالمطلب برای تولیت زمزم و اشیاء قیمتی پیداشده، تخصیص یافته است. آنجا بود که عبدالمطلب نذر کرد که اگر خداوند، به او ده، پسر بدهد، یکی را کنار کعبه قربانی کند.

 

2- ماجرای اصحاب فیل

وقتی ابرهه حبشی نماینده تام الاختیار نجاشی در یمن مشاهده کرد که اعراب برای زیارت حج به مکه می روند و خانه کعبه را زیارت و طواف می کنند، کلیسایی در صنعاء بنا نمود تا از این طریق حج و زیارت عربها را ازکعبه برگرداند تا کلیسای او را زیارت کنند.

مردی از بنی کنانه که ازتصمیم ابرهه خبردار شده بود، شبانه وارد کلیسای او شد و محرابش را با نجاست کثیف نمود. ابرهه با شنیدن این مطلب، سخت خشمگین شد و با سپاه معروفش به نام عرموم، مشتمل بر شصت هزار سرباز، به سوی کعبه حرکت کرد تا خانه کعبه را ویران کند.

خود ابرهه، بر بزرگترین فیل سوار شد. در سپاهش 9 تا 13 فیل بود. وی به راهش ادامه داد تا اینکه به (مغمس) رسید.

آنجا سپاهش را آماده تر نمود، فیل شخصی خودش را هم آماده نمود و آماده ورود به مکه شد. وقتی به وادی (محسر)، بین مزدلفه و منا رسید، فیلش خوابید . هرچه بر فیل فشار آوردند، به جلو نرفت، اما هرگاه او را به طرف شمال و شرق و جنوب می گردانیدند، به سرعت می رفت و چون او را به طرف کعبه می گرداندند، می خوابید. در همان حال خداوند، پرندگان معروف ابابیل را فرستاد و پرندگان، ابرهه و سپاهش را با سنگهایی که ظاهراً از گل سخت (سفالین) درست شده بود، زدند تا اینکه آنها را مانند کاه خرد گردانیدند.

پرندگان، جثه ای مانند پرستو و چلچله داشتند. با هر پرنده، سه سنگ بود: یک سنگ در منقار و دو سنگ مانند نخود در چنگالهایشان. این سنگها، به پیکر هر کسی که اصابت می کرد، اعضای بدنش از هم می پاشید و هلاک می شد.

سنگها به همه آنها اصابت نکرده بودکه پا به فرار گذاشتند. موج فراریان همچون دریایی خروشان بود و بر روی یکدیگر می افتادند و به هلاکت می رسیدند.

خداوند، ابرهه را گرفتار بیماری و مرضی کرد که بندبند اعضای بدنش می افتاد و تا رسیدن به صنعا از شدت لاغری همچون مرغی پرکنده شده بود. دیری نگذشت که سینه اش شکافت و قلبش نمایان شد و همانجا به هلاکت رسید. قریشیان که ازترس ابرهه به دره ها و قله ها پناه برده بودند، چون سرنوشت سپاه ابرهه را اینگونه دیدند، با آرامش و اطمینان به خانه هایشان بازگشتند .[70] بنا به گفته اکثر مورخان این واقعه در ماه محرم، 50 یا 55 روز قبل از ولادت پیامبرe بوده که با اواخر فوریه یا اوایل مارس 571 میلادی مصادف است. این، پیشکشی بود که خداوند، پیش از ولادت پیامبرe ، به خانواده ایشان عنایت فرمود.

تاریخ بیت المقدس، نشان می دهد که مشرکان و دشمنان خدا دوبار بر این قبله غلبه کرده اند، درحالی که ساکنان بیت المقدس، مسلمان بوده اند؛ چنانچه در سال 578 قبل از میلاد بختنصر آن را اشغال نمود. در سال 70 میلادی نیز رومیان، بر بیت المقدس چیره شدند، اما هیچکس نتوانسته است تا به حال بر مکه چیره گردد و آن را اشغال کند؛ حتی نصاری که مسلمانان حقیقی آن زمان بودند و با توجه به اینکه ساکنان مکه، مشرک بودند، نتوانستند بر مکه مسلط شوند. این واقعه در شرایطی رخ داد که خبر آن به دورترین نقاط متمدن آن زمان رسید و چون احباش درآن زمان ارتباطی قوی و تنگاتنگ با رومیان داشتند و ایرانیان، همیشه درکمین بودند و هر چه را که بر سر رومیان و هم پیمانشان می آمد، زیر نظر داشتند، لذا بلافاصله ایرانیان، پس از این حادثه به یمن آمدند. درآن روزگار، ایران و روم، نماد قدرت به حساب می آمدند. این ماجرا دنیا را متوجه احترام و شرف و بزرگواری خانه کعبه نمود تا همگان بدانند که خداوند، این خانه را برگزیده و مورد تقدیس قرار داده است. با این حساب اگر در چنین شرایطی کسی از این سرزمین ادعای نبوت می کرد، این همان چیزی بود که آن زمان و مکان اقتضا می نمود و در واقع تفسیر و شرح حکمتی پوشیده بود که در یاری خدا به مشرکین در برابر اهل کتاب وجود داشت و حکمت این مسأله را که فراتر از عالم اسباب است، نمودار می ساخت. عبدالمطلب ده پسر داشت که عبارتند از:

حارث، زبیر، ابوطالب، عبدالله، حمزه، ابولهب، غیداق، مقوم، صفار و عباس؛ برخی گفته اند: یازده پسر داشته است و پسری بنام قثم را به آنان افزوده اند و نیز برخی گفته اند: سیزده پسر داشته و عبدالکعبه و حجلا را هم نام برده اند. همچنین گفته شده: عبدالکعبه، همان مقوم و حجلا، همان غیداق می باشد و فرزندی بنام قثم نداشته است.

همچنین عبدالمطلب شش دختر داشته به نامهای: ام حکیم (بیضاء)، بره، عاتکه، صفیه، أروی و امیمه.[71]

3- عبدالله پدر رسول خداe. مادر عبدالله، فاطمه دختر عمرو بن عائذ بن عمران بن مخزوم بن یقظه بن مره می باشد؛ عبدالله، زیباترین فرزند عبدالمطلب و از همه پاک دامنتر بوده است؛ عبدالمطلب، او را بیش از همه دوست داشت و او، همان کسی است که عبدالمطلب، نیت قربانی اش را کرده بود. بدین سان عبدالله، لقب (ذبیح ) گرفت.

هنگامی که تعداد پسران عبدالمطلب به ده تن رسید و بدین ترتیب به چشم خود مشاهده نمود که به مرادش رسیده و صاحب ده فرزند پسر شده که از او حمایت می کنند، نیت نذرش را با آنان درمیان گذاشت؛ پسرانش نیز پذیرفتند .

بنا بر رسمشان، نامهای فرزندانش را بر چوبهای مخصوص قرعه نوشت و آنها را به نگهبان مخصوص بت هبل داد و چون قرعه کشی نمود، قرعه به نام عبدالله افتاد؛ بنابراین عبدالمطلب، عبدالله را با کاردی برداشت و روانه خانه کعبه شد تا به خاطر نذرش، او را ذبح کند. اما قریش، خصوصاً داییهایش از بنی مخزوم و نیز برادرش ابوطالب، او را از این کار باز داشتند.

عبدالمطلب گفت: پس با نذرم چه کنم؟ به او پیشنهاد دادند که نزد جادوگر معروف آنجا برود؛ جادوگر به او دستور داد نام عبدالله را بر یک چوب و اسم ده شتر را بر چوبی دیگر بنویسد و قرعه کشی کند. اگر باز هم قرعه به نام عبدالله افتاد، در هرمرحله ده شتر بیفزاید تا اینکه قرعه بنام شتران بیفتد تا خدایش راضی شود و آنگاه شتران را قربانی کند.

عبدالمطلب بنا به دستور جادوگر قرعه کشی نمود؛ هر بار که قرعه کشی می کرد، قرعه به نام عبدالله بیرون‌ می آمد تا اینکه تعداد شتران به صد تا رسید، آن وقت قرعه بنام شتران در آمد.

عبدالمطلب شتران را ذبح نمود و گذاشت تا انسانها و حیوانات درنده از گوشت قربانی استفاده نمایند.

در آن زمان بنا به رسم قریش، دیه ده شتر بود که پس از این واقعه دیه از ده شتر به صد شتر تغییر یافت و هنگامی که اسلام‌آمد همین صد شتر را به عنوان دیه اعلام نمود.

از پیامبرe روایت شده است که می فرمود: من ، فرزند دو ذبیح هستم؛ یعنی اسماعیل و پدر آن حضرت، عبدالله.[72]

عبدالمطلب، آمنه دختر وهب بن عبدمناف بن زهره بن کلاب را به ازدواج عبدالله در آورد که این زن در آن روز از نظر نسب و مقام بهترین زن قریش به شمار می رفت و پدرش، سردار بنی زهره و بهترین آنها از نظر نسب و شرافت بود. عبدالله با این زن در مکه ازدواج نمود و پس از اندکی عبدالمطلب او را برای خریدن خرما به مدینه فرستاد و نیزگفته شده برای تجارت به شام فرستاد. چون از شام با قافله قریش به مدینه می آمد، در راه مریض شد و درمدینه فوت نمود و در خانه نابغه جعدی به خاک سپرده شد. عبدالله هنگام وفات 25 ساله بود و وفاتش قبل از تولد پیامبرe اتفاق افتاد؛ اکثر مورخین بر همین باورند. اما بعضی گفته اند: عبدالله دو ماه پس از تولد پیامبرe وفات یافته است.[73]

چون خبر مرگ عبدالله به مکه رسید، آمنه این مرثیه را که در نوع خودش از زیباترین مرثیه ها است، سرود:

عفاجانب البطحاء من ابن هاشم و جاور لحدا خارجـا فی الغمـاغم

دعتـه المنـایا دعـوۀ فأجابـهـا    وما ترکت فی الناس مثل ابن هاشم

عشیۀ راحـوا یحمـلون سـریـره  تعاوره أصــحابه فــی التزاحــم

فإن تک غالنه المنایا و ریبها فقـد کان معطـاءً کثیر التــراحم[74]

یعنی: «بطحا، از پسر هاشم، تهی ماند و هاشم، لابلای کفن پیچیده شد و در گورستان دیگری دفن گردید. مرگ، او را فراخواند و او نیزاجابت کرد؛ آری! قاصدان مرگ، کسی همچون پسر هاشم را در میان مردم نمی گذارند؛ شامگاهان که تابوت او را حمل می کردند، دوستانش در ازدحام، تابوتش را دست به دست می نمودند؛ آری؛ هر چند مرگ، او را ربود، اما او، واقعاً سخاوتمند ومهربان بود».

تمام آنچه از عبدالله ماند، عبارت بود از: پنج شتر، تعدادی گوسفند و یک کنیز حبشی به نام برکه با کنیه ام ایمن که دایه رسول خداe نیز بود.

 

پیامبرe از تولد تا بعثت

 

ولادت پیامبرe

 سرور پیامبران در شعب بنی هاشم، در شهر مکه، بامداد روز دوشنبه نهم ربیع الاول عام الفیل، چهلمین سال پادشاهی خسرو انوشیروان، برابر با بیستم یا بیست و دوم ماه آوریل سال 571 میلادی، بنا بر تحقیق دانشمند بزرگ محمد سلیمان منصورپوری و محقق اخترشناش محمود پاشا، به دنیا آمد.[75]

ابن سعد، روایت می کند که مادر پیامبرe گفته است: هنگام زادن محمدe از وجودم نوری بیرون شد که بوسیله آن قصرهای شام، نورانی و روشن شد. امام احمد روایت دیگری به همین مضمون از عرباض بن ساریهt نقل کرده که به این روایت نزدیک است و آن را تأیید می کند.[76]

روایت شده که حوادثی هنگام تولد پیامبر رخ داده که نشانگر یک تحول بزرگ بوده است: چهارده تا از ستونهای ایوان کسری در هم شکست؛ آتش آتشکده مجوسیان، خاموش شد؛ کنشت ها و معابد اطراف دریاچه ساوه فرو ریخت و آب دریاچه فرو کشید.[77]

هنگامی که پیامبرe متولد شد، مادرش کسی را فرستاد تا به پدربزرگش عبدالمطلب تولد نوه اش را مژده بدهد. عبدالمطلب با خوشحالی آمد و پیامبرe را گرفت و وارد کعبه شد و دعا نمود و خدا را سپاسگزاری نمود و اسمش را محمد گذاشت. این اسم، پیش از این در بین عربها سابقه نداشت. وی، در روز هفتم او را ختنه نمود، چنانچه عادت عربها بود.[78]

همچنین گفته شده که آنحضرتe ختنه شده، به دنیا آمد.[79]

گذشته ازمادر، اولین کسی که پیامبرe را به مدت یک هفته شیر داد، ثویبه کنیز آزادشده ابولهب بود که آن حضرت را همراه با فرزند شیرخوارش مسروح شیر داد؛ پیش از آن حمزه پسر عبدالمطلب را نیز شیر داده بود و پس از آن به ابوسلمه بن عبدالله مخزومی هم شیر داد.[80]

 

محمد در قبیله بنی سعد

عربهای شهرنشین عادت داشتند که بچه هایشان را به دایه های روستایی و بادیه نشین بسپارند تا از بیماریهای شهر مصون بمانند و جسمشان قویتر و اعصابشان سالمتر گردد و در گهواره، زبان فصیح عربی را بیاموزند.

عبدالمطلب نیز برای پیامبرe به دنبال دایه ای بود تا اینکه او را به دست زنی از بنی سعد بن بکر به نام حلیمه دختر ابی ذؤیب سپرد؛ شوهر حلیمه، حارث بن عبدالعزی با کنیه ابی کبشه از همین قبیله بود. برادران و خواهران رضاعی پیامبرe عبارت بودند از عبدالله پسر حارث و انیسه دختر حارث و حذافه یا جذامه دختر حارث که همان شیما است و ابوسفیان بن حارث بن عبدالمطلب (پسرعموی رسول خداe)،  حمزه عموی پیامبرe نیز در بنی سعد بن بکر پرورش یافته بود و همان زنی که حمزه را شیر داده بود، یک روز در خانه حلیمه بود و پیامبرe را شیر داد؛ بنابراین حمزه از دو جهت برادر شیری پیامبر است: از طرف ثویبه و از طرف همین زن از بنی سعد.[81]

حلیمه از روزی که پیامبرe را تحویل گرفته بود، از برکات وجود‌ آن حضرت، چیزهای زیادی دید که او را به شگفت واداشت. اینک با حلیمه همراه می شویم که از آن ماجرا می گوید.

حلیمه می گوید: به همراه شوهر و فرزند شیرخوارم با جماعتی از زنان بنی سعد بن بنی بکر به دنبال بچه های شیرخوار بیرون شده بودیم؛ قحط و خشکسالی، همه چیز ما را از ما گرفته بود.

من سوار بر الاغ سفیدی بودم؛ ماده شتر پیری هم داشتیم که حتی یک قطره شیر نمی داد! گریه پسربچه ای که از گرسنگی می گریست ، ما را از خواب شب بازداشت و در پستانم چیزی نبود که او را سیر کند. با این حال سخت امیدوار بودیم که بارانی ببارد و مشکلاتمان، ‌حل شود. سوار بر همان الاغ، بادیگران همراه شدم؛ اما الاغم ضعیف بود و ازدیگران عقب می افتادم. این موضوع ، بر دیگران دشوار بود و آنان را ناراحت می کرد؛ وقتی به مکه رسیدیم و به جستجوی بچه های شیرخوار پرداختیم، رسول خداe را به یکایک زنان شیرده عرضه کردند؛ همه ما همین که می فهمیدیم ، یتیم است،‌ از پذیرفتن او خودداری می کردیم؛ زیرا همه ما به پاداش پدر کودک امید بسته بودیم و می گفتیم: یتیم، چه فایده ای دارد؟ مادر یا جدش چه کار می کنند؟ (پاداشی که انتظا رداریم ، به ما نمی دهند). همه زنان، برای خودشان شیرخوارانی گرفتند، اما من کودک شیرخواری نیافتم. لذا به شوهرم گفتم : بخدا قسم خوش ندارم که درمیان همراهانم فقط من بدون تحویل گرفتن کودکی بازگردم، بنابراین همین یتیم را تحویل می گیرم. شوهرم  موافقت کرد و گفت: اشکالی ندارد؛ شاید خداوند، برای ما در او برکتی قرار دهد. می گوید: رفتم و او را گرفتم؛ آنچه مرا به تحویل گرفتن او واداشت، این بودکه بچه ای غیر از او نیافتم.

او را گرفتم و به کاروان پیوستم و چون او را در دامن خود نهادم، پستانهایم پر شیر شد. او آشامید و سیر شد و برادرش هم آشامید و سیر شد و هر دو، راحت خوابیدند حال آنکه پیش از آن فرزندم نمی توانست بخوابد.

همسرم به سراغ ماده شترمان رفت و ناگاه متوجه شدکه پستانهایش پرشیر شده است. آنقدر شیر دوشیدیم که هر دوی ما سیر شدیم و آن شب را با کمال خوشی خوابیدیم. صبح که شد، شوهرم گفت: حلیمه! می دانی بخدا سوگند مثل اینکه نوزاد مبارکی را گرفته ایم و من گفتم: امیدوارم چنین باشد.

حلیمه همچنین می گوید: حرکت کردیم؛ من سوار الاغ شدم و رسول خداe را نیز با خود برداشتم. بخدا سوگند الاغم چنان از کاروان پیش می گرفت که هیچ یک از الاغهای کاروان به پای او نمی رسید؛ طوری که همراهانم می گفتند: ای دختر ابوذؤیب! چه خبر شده؟! صبرکن تا ما هم برسیم. مگر این، همان الاغ نیست که با آن آمده بودی؟ و می گفتم: چرا بخدا قسم خودش است. آنان می گفتند: بخدا سوگند بایدمسئله ای پیش آمده باشد.

وقتی به سرزمین خود – بنی سعد – رسیدیم، بخدا قسم هیچ سرزمینی را خشکتر از آن سراغ نداشتیم؛ با این حال وقتی که رسول خدا را همراه خودآوردیم، شبها گوسفندان ما در حالی که کاملاً سیر شده بودند و پستانهایشان پر از شیر بود، بر می گشتند و ما، شیر آنهارا می دوشیدیم و می آشامیدیم و حال آنکه هیچکس دیگر یک قطره شیر هم نمی دوشید و در پستان گوسفندانشان شیری نبود؛ این امر، باعث شد که ساکنان منطقه بگویند: گوسفندان را همانجا برای چرا ببرید که گوسفندان حلیمه را می برند.

همواره افزونی و خیر و برکت خدا را مشاهده می کردیم و چون دو سال از عمر او، گذشت،‌ از شیر گرفتمش و او چنان رشد می کرد که شباهتی به رشد پسربچه های دیگر نداشت، طوری که او در دو سالگی پسر بچه چالاکی شده بود.

پس از آن او را نزد مادرش بردم؛ برکات زیادی از او دیده بودیم و همین امر، انگیزه ای بود تا او را همچنان نگه داریم. بنابراین با مادرش صحبت کردم و گفتم: چه خوب بود اجازه می دادی، فرزندم پیش ما می ماند تا بزرگتر می شد؛ زیرا من، بر او از وبای مکه می ترسم. آنقدر اصرارکردم تا اینکه موافقت کرد و او را به ما برگرداند.[82]

بدین سان پیامبرe درمیان بنی سعد باقی ماند تا اینکه چهار یا پنج ساله شد و جریان شقّ صدر آن حضرتe رخ داد. مسلم از انس روایت می کند: محمدe همراه پسربچه ها بازی می کرد که جبرئیلu نزد ایشان رفت، او را گرفت و خوابانید و سینه اش را شکافت و قلبش را بیرون نمود و از آن تکه خون بسته ای را جدا کرد و گفت: این، سهم شیطان است. سپس قلبش را در تشتی زرین با آب زمزم شست و آنگاه آن را جمع و جور کرد و بر جایش گذاشت؛ بچه ها، با دیدن این صحنه، دوان دوان نزد حلیمه رفتند و گفتند: محمد کشته شد! همه به سوی محمدe شتافتند و او را در حالی یافتند که رنگش پریده بود. [83]

 

بازگشت به آغوش مادر مهربان

پس از این جریان، حلیمه بیمناک شد و او را به مادرش برگرداند و تا شش سالگی همراه مادر بود.[84]

آمنه به پاس وفاداری به شوهر فقیدش مناسب دید به زیارت قبر او در یثرب برود. بنابراین آمنه با فرزند یتیمش محمدe – و خدمتگزارش ام ایمن و سرپرست وی عبدالمطلب برای سفری پانصد کیلومتری از مکه بیرون شد و راهی یثرب گردید. یک ماه در یثرب ماند و سپس بازگشت. هنگام بازگشت از سفر در راه بیمار شد و بیماریش سخت گردید و در منطقه (ابواء) درمیان مکه و مدینه وفات یافت.[85]

 

در پناه پدربزرگ مهربان:

عبدالمطلب، محمدe را با خود به مکه آورد؛ در حالی که محبتش به نواده یتیمش بیشتر شده بود. نوه یتیمش به مصیبتی گرفتار شده بود که زخمهای گذشته را هم تازه می کرد.

ا ز اینرو دل عبدالمطلب برای نوه یتیمش می سوخت و به او چنان محبتی ابراز می کرد که در حق هیچ یک از فرزندانش ابراز نمی داشت. لذا هیچگاه او را تنها نمی گذاشت و همیشه او را بر فرزندانش ترجیح می داد. ابن هشام می گوید: در سایه خانه کعبه برای عبدالمطلب فرش پهن می کردند؛ تمام فرزندان عبدالمطلب، به احترام پدر اطراف فرش می نشستند، نه روی آن؛ اما محمدe که نونهال بود، روی فرش می نشست. وقتی عموهایش می خواستند مانع شوند، عبدالمطلب می گفت: این بچه ام را بگذارید، زیرا او دارای شأن و منزلت خاصی است. سپس با محمدe روی زیرانداز مخصوص خود می نشست و بر پشتش دست می کشید و از هر کاری که محمدe می کرد، عبدالمطلب خوشحال می شد.[86]

با گذشت 8 سال و دو ماه و ده روز از عمر پیامبرe عبدالمطلب پدر بزرگ وی، وفات نمود. او پیش از وفاتش، به پسر بزرگش ابوطالب در مورد سرپرستی محمدe وصیت کرد. ابوطالب، عموی پیامبر و برادر تنی پدرش بود.[87]

 

محمدe در دامان عموی مهربان

ابوطالب به بهترین شیوه از برادرزاده اش نگهداری می نمود؛ وی، محمد او را همراه پسرانش کرد و حتی او را از همه فرزندانش بیشتر دوست می داشت و حرمت و احترام ویژه ای برای او قایل بود.

ابوطالب، از آن پس تا چهل سال، همواره پشتیبان محمدe بود و در حمایت از او، ازهیچ کوششی دریغ نمی کرد و با تمام توانش از او دفاع می نمود. ابوطالب  محور تمام دوستیها و دشمنیهایش را بر اساس حمایت و پشتیبانی از برادرزاده اش بنا نهاد. درادامه نمونه ای از این موارد را خواهیم آورد.

 

با چهره اش، از ابرها طلب باران می شود

ابن عساکر از جلهمه بن عرفطه نقل می کند که می گوید: به مکه وارد شدم و اهل مکه در خشکسالی بسر می بردند؛ قریش، به ابوطالب گفتند: ای ابوطالب! سرزمین مکه را خشکسالی فرا گرفته و انسانها و چارپایان گرسنه ماندند؛ بیا و طلب باران کن. با ابوطالب، نونهالی همراه بود که همچون خورشیدی تابان به نظر می رسید که بر ابرهای خاکستری پرتو می افکند و در اطرافش تعدادی نوجوان بودند. ابوطالب، او را گرفت و پشتش را به کعبه چسبانید، آن نوجوان، انگشتان ابوطالب را گرفت؛ در آسمان اثری از ابر نبود؛ ابرها از هر سو آمدند و پی در پی باریدند؛ بدین ترتیب دشت وکوه و صحرا، سرسبز و خرم گردید.

ابوطالب، به همین ماجرا اشاره می کند؛ آنجا که می گوید:

و أبیض یستسقی الغمام بوجهه            ثمال الیتامی عصمۀ للأرامل

یعنی : «سفیدرویی که به چهره او طلب باران می شود و غمخوار یتیمان است و پناه بیوه زنان».

 

بحیرای راهب

چون رسول خداe دوازده ساله شد (همچنین گفته شده است دوازده سال و دوماه و ده روز)، ابوطالب، او را با خودش به سفر تجارتی شام برد.

در مسیر شام به بصری در چند کیلومتری شام رسیدند که یکی از قصبه های (حوران) به شمارمی رفت و جزو آن دسته از مناطق عرب نشینی بود که زیر سلطه رومیان قرا ر داشت؛ در این شهر راهبی معروف به بحیرا زندگی می کرد که گویند: نامش، (جرجیس) بوده است. هنگامی که کاروان، برای استراحت آنجا فرود آمد، بحیرا آنها را مهمان نمود. این درحالی بود که بحیرا معمولاً با قافله های تجارتی حرفی نمی زد؛ وی، پیامبرe را از صفاتش شناخت؛ لذا در حالی که دستش را گرفته بود، گفت: این پسر، سرور جهانیان است؛ خداوند او را به عنوان رحمتی برای جهانیان، مبعوث خواهد کرد». ابوطالب پرسید: «از کجا می فهمی؟» بحیرا گفت: «هنگامی که از گردنه به این طرف می آمدید، تمام سنگها و درختان به سجده افتاده بودند و احجار و اشجار، جز برای پیامبر سجده نمی کنند؛ من ، او را از خاتم نبوتش می شناسم که همانند سیبی میان دو شانه اش می باشد. ما نشانه های او را در کتابهایمان می بینیم» . آنگاه بحیرا از ابوطالب خواست که محمد را به مکه برگرداند تا مبادا یهودیان او را در شام بشناسند و به او آسیبی برسانند. بنابراین ابوطالب محمدe را با تعدادی از غلامانش به مکه برگرداند.[88]

 

جنگ فجار

وقتی پیامبرe پانزده ساله شد، جنگ فجار رخ داد. در یک سوی این نبرد، قریش و هم پیمانانش از بنی کنانه بودند و در آن سوی این جنگ قیس عیلان؛ فرماندهی قریش و کنانیها به عهده حرب بن امیه بود که سن و سال و شرافت و احترام بیشتری داشت.

در ابتدا پیروزی از قیس بود، اما هنگام ظهر کنانیها، پیروز شدند. این جنگ را بدین خاطر جنگ فجار نامیدند که در آن، احترام ماههای حرام و حرمت حرم را پاس نداشتند.

دراین جنگ پیامبرe نیز حضور داشت و به دست عموهایش تیر می داد.[89]

 

حلف الفضول

پس از نبرد خونین فجار، پیمانی با نام حلف الفضول در ماه ذیقعده – یکی از ماههای حرام- بسته شد که قبایل عرب برای پشتیبانی از این پیمان جمع شدند. این قبایل عبارت بودند از: بنوهاشم، بنوالمطلب، بنواسد بن عبدالعزی، زهره بن کلاب و تیم بن مره.آنان، در خانه عبدالله بن جدعان تیمی به خاطر سن و شرافتش گرد آمدند و پیمان بستند که مظلومی درمکه نیابند مگر اینکه او را یاری دهند و حقش را از ظالم بگیرند. پیامبر خداe در این پیمان شرکت کرد و پس از اینکه خداوند، او را به پیامبری برگزید، همواره می گفت : من، در خانه عبدالله بن جدعان تیمی، در پیمانی شرکت کردم که برایم محبوبتر از شتران سرخ مو بود. اگر اینک کسی، مرا به چنین پیمانی، فرا بخواند، اجابت می کنم.[90]

روح این پیمان، منافی رسوم جاهلیتی بود که تعصبات را بر می انگیخت. می گویند: علت این پیمان، این بود که مردی از (زبید) کالایی را برای فروش به مکه آورد؛ عاص بن وائل سهمی کالایش را از او خرید و حقش را نداد؛ مردی زبیدی، از همپیمانانش: عبدالدار، مخزوم، جمح، سهم و عدی برای گرفتن حقش کمک خواست، اما کسی به دادش نرسید. لذا آن مرد، بر فراز کوه ابی قیس رفت و با آواز بلند، اشعاری خواند که از مظلومیتش حکایت می کرد .

زبیر بن عبدالمطلب، با دیدن این حالت، بانگ بر آورد: «چرا این مرد، باید این چنین تنها و بی کس باشد»؟

پس از آن، کسانی که پیشتر نام بردیم، پیمان جوانمردانه را تشکیل دادند و برا ی گرفتن حق آن مرد زبیدی، نزد عاص بن وائل رفتند.[91]

 

در پی کسب و کار

رسول خداe در آغاز جوانیش، کار مشخصی نداشت؛ اما روایات متعددی وجود دارد که در دوران اقامتش نزد بنی سعد، گوسفند می چرانده است.[92]در مکه نیز برای اهل مکه در برابر چند قیراط گوسفند می چراند.[93]

در سن بیست و پنج سالگی به قصد تجارت، با سرمایه خدیجه رضی الله عنها به شام رفت؛ ابن اسحق می گوید: خدیجه دختر خویلد، بانویی بازرگان و سرآمد و ثروتمند بود. او مردانی را به کار می گرفت تا با سرمایه اش، به صورت مضاربه ، برایش تجارت کنند.

قریش نیز مردمانی تاجرپیشه بودند. وقتی آوازه امانتداری و صداقت و بزرگ منشی محمدe به خدیجه رسید، شخصی را نزد او فرستاد و پیشنهاد نمود تا با سرمایه اش برای تجارت به شام برود؛ وی همچنین قول داد که به او مزد بیشتری از دیگران خواهد داد. خدیجه، غلامش میسره را نیز با آن حضرت فرستاد. پیامبرe هم پذیرفت و با میسره راهی شام شد.[94]

 

ازدواج با خدیجه

هنگامی که  پیامبرe از شام به مکه بازگشت، آثار امانتداری و برکت، به اندازه ای در اموال خدیجه نمایان بود که پیش ازآن سابقه نداشت . میسره نیز تمام خوبیها و صفات پسندیده ای را که در این سفر از محمدe دیده بود، برای خدیجه بازگو کرد.

پیشتر، بسیاری از بزرگان و سرداران قریش، از خدیجه خواستگاری کرده بودند؛ اما خدیجه یکایک آنان را رد کرده بود. بدین سان خدیجه گمشده اش را یافت و رازش را با نفیسه دختر منبه در میان نهاد. نفیسه، نزد پیامبرe رفت و موضوع را به او گفت. آن حضرت نیز راضی شد و موضوع را برای عموهایش مطرح کرد؛ آنها نیز نزد عموی خدیجه رفتند و از او خواستگاری کردند. بدین ترتیب پیامبرe با خدیجه ازدواج کرد و بنی هاشم و بزرگان قبیله مضر در جشن ازدواج شرکت نمودند.

این ازدواج، دوماه پس از بازگشت محمدe از شام صورت گرفت. مهریه ای که پیامبرe برای خدیجه تعیین نمود، بیست ماده شتر جوان بود. در آن زمان، خدیجه چهل سال داشت و گذشته از آنکه از لحاظ نسب، از برترین بانوان قریش بود، از نظر مال و شرافت و عقل نیز بر همگان، برتری داشت.

خدیجه اولین زنی بود که رسول خداe با او ازدواج کرد و تا خدیجه، زنده بود، آن حضرت با زن دیگری ازدواج نکرد.[95]

تمام فرزندان محمدe غیر از ابراهیم از خدیجه اند و اولین فرزندی که به دنیا آمد، قاسم بود. کنیه پیامبرe نیز از همین فرزند گرفته شده است. سپس زینب و بعد رقیه و پس از آن، ام کلثوم، فاطمه و عبدالله متولد شدند؛ عبدالله به طیب و طاهر ملقب بود.

همه پسران پیامبرe در کوچکی وفات یافتند، اما دختران آن حضرت بزرگ شدند، اسلام‌آوردند و هجرت کردند و بجز فاطمه رضی الله عنها همه در حیات رسول خداe از دنیا رفتند و فاطمه نیز شش ماه پس از رحلت پیامبرe به آنحضرت پیوست.[96]

 

بازسازی کعبه و موضوع حکمیت

رسول خداe سی و پنج ساله بود که قریش قصد بازسازی کعبه را نمودند. این تصمیم از آن جهت گرفته شد که ارتفاع دیوارهای کعبه، از زمان اسماعیل، نه ذراع بود و فقط اندکی از قد یک آدم معمولی، بلندتر بود و سقف هم نداشت؛ از اینرو گروهی از دزدان، گنجینه های داخل کعبه را دزدیدند؛ از سوی دیگر کعبه به قدری قدیمی بود که  بنیادش، تحت تأثیر عوامل طبیعی سست شده و دیوارهایش رو به ویرانی نهاده بود. پنج سال پیش از بعثت رسول خداe ، سیلاب شدیدی تمام مکه را فرا گرفت و نزدیک بود کعبه ویران شود.

بدین ترتیب قریش، تصمیم گرفتند کعبه را بازسازی کنند؛ آنان با هم قرار گذاشتند که برای بازسازی کعبه، جز مال حلال، از مال دیگری استفاده نکنند؛ لذا مهریه زنان زناکار، سود حاصل از معاملات ربوی و درآمدهای به دست آمده از تضییع حقوق دیگران را در بازسازی کعبه نمی پذیرفتند. ابتدا از خراب کردن کعبه، هراس داشتند؛ اما ولید بن مغیره مخزومی، این کار را آغاز کرد.

مردم، وقتی دیدند به او آسیبی نرسید، از او پیروی نمودند تا به پایه هایی که ابراهیمu پایه گذاری کرده بود، رسیدند؛ پس از آن خانه را تقسیم و به هر قبیله بخشی را واگذار نمودند. از اینرو هر قبیله سنگهایی جداگانه جمع کردند و به ساختن خانه کعبه، مشغول شدند.

بازسازی کعبه را بنایی رومی به نام باقوم بر عهده گرفت و چون بنای ساختمان به موضع حجرالاسود رسید، قریش با یکدیگر اختلاف کردند و هر قبیله می خواست شرف و افتخار نصب حجرالاسود را از آن خود بگرداند؛  اختلاف، بالا گرفت و کار، به نزاع و ستیز شدید کشید. این نزاع پنج شبانه روز به طول انجامید و نزدیک بود به جنگ سختی در حرم بینجامد. ابوامیه بن مغیره مخزومی پیشنهاد کرد اولین کسی که وارد مسجد الحرام شود، در میانشان قضاوت کند.

همه، این پشنهاد را پذیرفتند؛ خداوند، خواسته بود که این فرد، رسول خداe باشد. وقتی آنان محمدe را دیدند، یکصدا گفتند: «او، امین است؛ ما او را قبول داریم؛ او محمد  است». هنگامی که محمدe نزد آنها رفت و از ماجرا اطلاع یافت، فرمود: «چادری بیاورید» و چون‌ آوردند، محمدe سنگ را روی چادر گذاشت و از همه سران قبایل خواست هر کدامشان، یک گوشه از چادر را بگیرد و سپس به آنان دستو رداد چادر حامل حجرالاسود را بالا بگیرند؛ آنگاه با دستش سنگ را بر جایش نهاد. این مناسبترین راه حل بود.

قریش از اموال حلال و پاکیزه برای بازسازی کعبه، کسر آوردند؛ لذا شش ذراع از قسمت شمالی خانه خدا را جدا نمودند و این، همان قسمتی است که «حجره» و «حطیم» نامیده می شود . درب کعبه را از زمین بلندتر ساختند تا کسی جز آنکه خودشان بخواهند، وارد کعبه نشود و چون ارتفاع بنا به پانزده متر رسید. سقف آن را بر شش ستون زدند.

کعبه پس از بازسازی، تقریباً به شکل یک مربع مستطیل درآمد که ارتفاعش، 15 متر و طول ضلعی که حجرالاسود در آن است و نیز ضلع مقابلش، هر یک ده متر بود و حجرالاسود، تقریباً در ارتفاع یک و نیم متری زمین طواف، نصب گردید؛ ضلعی که درب خانه در آن است و ضلع مقابلش، دوازده متر بود و دربش دو متر از سطح زمین ارتفاع داشت. در قسمت پایین ، بر آمدگی دیوارمانندی با ارتفاع متوسط 25 سانتی متر و عرض 30 سانتی متر، اطراف کعبه را احاطه نموده بود و آن را «شاذروان» می گویند. این قسمت، در اصل، بخشی از خانه بوده است که قریش آن را وانهادند[97].

 

خلاصه ای از زندگی پیامبر e قبل از بعثت

پیامبرe شخصیتی بود که از دوران کودکی در او نشانه هایی دیده می شد که‌آن حضرتe را از سایرمردم مشخص و متمایز می ساخت . او دارای فکری وسیع،  بینشی باز و نظراتی واضح و روشن بود. وی از زیرکی و فراست، بهره کامل وافری برده و اندیشه هایی داشت که هم راهنما و هم هدفدار بود؛ او با سکوت و تفکر دائمی اش حق را جستجو می نمود. با عقل سلیم و فطرت پاکش، برگهای زندگی اجتماعی و اوضاع  و احوال مردم را مطالعه می کرد و از خرافات دوری می جست و با مردم به بهترین شیوه ای رفتارمی نمود که از درک خودش و عملکرد مردم دریافته بود؛ بامردم در همه کارهای نیک همراه و همگام می شد؛ در غیر این صورت به گوشه گیری و عزلتی که با آن خو گرفته بود، باز می گشت.

او هرگز شراب ننوشید و از آنچه به نیت بتان ذبح می شد، نمی خورد؛ هیچگاه در جشن بزرگداشت بتان شرکت نمی کرد؛ بلکه از دوران کودکی از معبودان باطل نفرت داشت و هیچ چیز، درنظرش زشت تر از بتان نبود و توان شنیدن سوگند خوردن به لات و عزی را نداشت.[98]

بدون شک تقدیرات الهی، او را حفظ می کرد؛ چنانچه هرگاه هواهای نفسانی، او را تشویق می نمود که به متاع و خوبیهای ظاهری دنیا روی بیاورد و یا هرگاه  به بعضی از کارهای ناپسند دنیا احساس رضایت می کرد، عنایت و رحمت خدایی، دخالت می کرد و مانع می شد.

ابن اثیر چنین روایت می کند: پیامبرe فرمود: هیچگاه به انجام کارهای اهل جاهلیت، گرایش نیافتم جز دوبار که هرگاه قصد کردم، خداوند مانع شد و موفق نشدم؛ پس از آن هیچگاه قصد نکردم تا اینکه خداوند مرامبعوث گردانید. یک بار به نوجوانی که همراهم در اطراف مکه گوسفند می چرانید، گفتم: کاش مواظب گوسفندانم باشی تا من به مکه بروم و همچون جوانان به شب نشینی بپردازم. او پذیرفت و من به سوی مکه به راه افتادم تا به اولین خانه مکه رسیدم؛ آوازی به گوشم رسید؛ پرسیدم: اینجا چه خبر است؟ گفتند: عروسی فلان مرد با فلان زن است. برای گوش دادن، نشستم؛ خدای متعال، گوشم را از شنیدن آواز مصون داشت؛ بدین سان که خوابم برد و چیزی جز گرمی آفتاب، مرا بیدار نکرد. نزد رفیقم بازگشتم؛ پرسید : چه شد؟ ماجرا را برایش بازگو کردم. شبی دیگر همان خواسته را باز گفتم و به مکه رفتم و همان پیشامد شب اول، برایم تکرارشد؛ از آن پس هرگز به کار ناپسندی گرایش نیافتم».[99]

امام بخاری از جابر بن عبدالله روایت نموده که گوید: هنگام بازسازی خانه کعبه، پیامبرe و عباس، رفتند تا سنگ بیاورند. عباس به پیامبرe گفت: بخشی از لباست را بر روی گردنت بینداز تا سنگها، تو را اذیت نکند؛ پیامبرe در حین انجام کار به زمین افتاد و چشمانش به آسمان خیره شد. وقتی به هوش آمد، می گفت: لباسم، لباسم. و سپس دامان جامه اش را محکم بر تن پیچید.[100]

همچنین آمده است که از آن روز به بعد هرگز کسی ، عورت ایشان را ندید.[101]

پیامبرe در میان قومش از لحاظ رفتار پسندیده، اخلاق نیکو، صفات کریمه و از نظر برازندگی، ممتاز بود. او، خوش اخلاق ترین فرد قومش بود؛ با همسایه ها و همپیمانانش از همه بهتر رفتار می کرد؛ از همه بردبارتر، راستگوتر، نرمخوتر، پاک دامنتر، نیکوکارتر، وفادارتر و امانتدارتر بود؛ چنانکه قومش، او را امین نامیدند. همه خوبیها و صفات پسندیده در او جمع شده بود. بنا به گفته ام المؤمنین خدیجه، آن حضرتe به مستمندان کمک می کرد؛ مهمان نواز بود و در راه حق ، مشکلات را تحمل می نمود.[102]

 

در سایه نبوت و رسالت

 

در غار حرا

هرچه محمدe به چهل سالگی نزدیک می شد و هر اندازه بر بینش عمیق گذشته اش، افزوده می گشت، شکاف فکریش با قوم و قبیله اش، بیش از پیش افزایش می یافت؛ لذا خلوت و تنهایی را دوست داشت. از اینرو آب و غذا برمی داشت و به غار حراء در کوه نور می رفت که در دو میلی مکه قرار داشت؛ این غار، غار تنگ و باریکی است به طول چهار ذراع و عرض یک و سه چهارم ذراع فلزی.

او ماه  رمضان را در غار حرا می گذراند و به هرمسکین و فقیری که نزدش می رفت، غذا می داد و اوقاتش را به عبادت خدا و تفکر در دنیای هستی و قدرت نهفته در آن، سپری می کرد و به اعتقادات مشرکان و تصورات پوچ و بی معنای آنها اعتقادی نداشت؛ اما در عین حال راهی روشن و روشی مشخص و مسیری معین، پیش رویش نداشت که با آن آرامش یابد.[103]

این تنهایی و عزلت، گوشه ای از تدبیر خداوند متعال برای آن حضرتe بود تا او را برای کاری بزرگ و رسالتی سترگ آماده نماید. کسی که در آینده، می خواست مسیر زندگی انسانها را تغییر دهد، باید این چنین مراحلی را می گذراند و مدتی را درخلوت و تنهایی سپری می کرد و از کارها و غوغای دنیا جدا می شد و ازخواسته های ناچیز زندگی دست می کشید.

بدین سان خداوند، محمدe را برای به دوش کشیدن بار امانت و دگرگون ساختن چهره زمین و تغییر مسیر تاریخ، آماده ساخت و او را از سه سال پیش از تفویض این مسؤو لیت بزرگ به وی، به عزلت و خلوت، رهنمون شد.

محمدe هر از چند گاهی، به مدت یک ماه در عزلت می نشست و با روح رها از همه چیز، دمساز می شد و در راز پوشیده هستی می اندیشید تا اینکه به خواست خدا، زمان پیوند عملی با عالم غیب، فرا رسد.[104]

 

نزول وحی

چون عمر آن حضرتe به چهل سال کامل رسید که سن کمال و پختگی انسان محسوب می شود و نیزگفته شده که پیامبران در این سن مبعوث می شدند، نشانه های پیامبری آن حضرت، از ورای آفاق زندگی به درخشش افتاد و بر زندگیش تابید. از جمله اینکه خوابهای صادقانه می دید و چیزی به خوابش نمی آمد مگر آنکه همانند روشنایی صبح، برایش مشخص می شد. شش ماه بدین منوال گذشت و زمان نبوت آن حضرتe 23 سال بود. اما خوابهای صادق، بخشی از 46 قسمت نبوت به شمار می رفت که پس از نبوت نیز همچنان وجود دارد. در رمضان سومین سال عزلت آن حضرتe در غار حرا، خداوند، ‌اراده فرمود که رحمتش را بر اهل زمین، سرازیر نماید؛ لذا آن حضرتe را به نعمت نبوت گرامی داشت و جبرئیلu را با آیاتی از قرآن به حضور آن حضرتe فرستاد.[105]

پس از دقت و بررسی در دلایل و قراین می توانیم بگوییم آن روزی که جبرئیل، اولین آیات قرآن را بر آن حضرت فرود آورد، دوشنبه 21 رمضان برابر با 10 اگست سال 610 میلادی بوده است. در آن زمان پیامبر خداe بر اساس  سال قمری 40 سال و 6 ماه و 12 روز سن داشت که برپایه سال شمسی 39 سال و 3 ماه و 22 روز می شود.

اکنون به سخنان عایشه صدیقه رضی الله عنها گوش فرا می دهیم که برای ما داستان بعثت را باز گو می کند؛ ماجرایی که با آغاز آن، نوری از سوی خدا به زمین تابید و سرآغاز گشوده شدن بندهای تاریکی و کفر و گمراهی گردید و مسیر زندگی را تغییرداد و خط مشی تاریخ را تعیین نمود.

عایشه رضی الله عنها  می گوید: نخستین نشانه های آغاز پیامبری خوابهای راستی بود که رسول خداe می دید.

آنچه که رسول خداe در عالم رؤیا می دید، مانند روشنی صبح تحقق پیدا می کرد.

خداوند متعال، آن حضرتe را به عزلت وگوشه نشینی علاقمند کرده بود؛ لذا رسول خداe برای اینکه تنها باشد، به غار حراء می رفت و در آنجا شبهای پیاپی بدون اینکه نزد اهل و خانواه اش برگردد، به عبادت مشغول می شد. وی، برای چند روز توشه بر می داشت و چون توشه اش، تمام می شد، دوباره برای برداشتن آب و غذا به خانه باز می گشت و سپس به غار می رفت. تا اینکه در یکی از روزها که مشغول عبادت بود، فرشته ای، نزد او آمد و خطاب به وی گفت: (بخوان). پیامبرe فرمود: «من خواندن نمی دانم». آن حضرت e می گوید: فرشته مرا در بغل گرفت و تا جایی که تحمل داشتم مرا فشرد و بی تاب شدم و سپس رهایم کرد. بازگفت: (بخوان)؛ گفتم: چه بخوانم؟ گفت : (بخوان بنام پروردگارت که‌ انسان را از خون بسته آفریده است؛ بخوان بنام پروردگارت که گرامی ترین است) …. تا جایی که می فرماید : (بیاموخت آدمی را آنچه نمی دانست). رسول خداe در حالی که قلبش به شدت می تپید، نزد همسرش خدیجه دختر خویلد رفت؛ درآن حال می گفت: مرا بپوشانید؛ مرا بپوشانید.

آن حضرت را پوشاندند تا اینکه هراس و وحشتش پایان یافت. آن حضرت، ماجرا را برای خدیجه بازگو کرد و فرمود: «برخویشتن، در هراسم». خدیجه گفت: سوگند به خدا که خداوند تو را هرگز خوار نخواهد کرد. زیرا تو پایبند صله رحم هستی، به مستمندان کمک می کنی، مهمان نوازی و در راه حق، مشکلات را تحمل می نمایی.

پس از آن خدیجه، آن حضرتe را نزد پسرعموی خود ورقه بن نوفل بن اسد بن عبدالعزی برد.

ورقه بن نوفل، در دوره جاهلیت مسیحی شده بود و عبری می دانست و انجیل را به زبان عبری می نوشت. وی، در آن زمان، کهنسال و نابینا بود.

خدیجه به او گفت: ای پسرعمو! بشنو که برادرزاده ات چه می گوید؟ و او خطاب به پیامبر گفت: ای برادرزاده! چه دیده ای؟ رسول خداe آنچه را که دیده بود، بازگو کرد.

ورقه گفت: این، همان فرشته ای است که خداوند، بر موسی فرو فرستاد. ای کاش روزی که قومت، تو را از شهر بیرون می کنند ، من زنده و جوان می بودم.

رسول خداe فرمود: مگر اینها مرا بیرون می کنند؟ گفت: آری هیچ پیامبری با پیامی همانند پیام تو نیامده جز اینکه با او دشمنی کرده و او را از شهر و دیارش بیرون نموده اند. اگرمن، تا آن زمان زنده بمانم، با تمام وجود به تو کمک خواهم کرد. پس ازمدت کوتاهی ورقه درگذشت و تا مدتی نزول وحی، بر آن حضرت، متوقف گردید.[106]

بنا به روایت طبری و ابن هشام، رسول خداe بلافاصله پس ازنزول وحی، از غار حرا بیرون رفت و سپس به غار بازگشت و پس از آن غار حرا را به قصد مکه، ‌ترک گفت.

روایت طبری، علت خروج آن حضرت را روشن می کند؛ در این روایت آمده است:

رسول خداe پس ازذکر جریان نزول وحی فرمود: «بیش از همه چیز، از شعر و دیوانگی، متنفر بودم تا جایی که نمی توانستم به شاعران و دیوانگان نگاه کنم. با خودم گفتم: من، از شعر و جنون متنفرم؛ لذا چگونه قریش، مرا به اینها متهم می کنند؟ هرگز چنن نخواهند کرد؛ در غیر این صورت به قله کوهی می روم و خودم ر از آن پرت می کنم و خودم را می کشم و خود را راحت می کنم. به همین قصد بیرون شدم تا اینکه به وسط کوه رسیدم؛ صدایی از آسمان شنیدم که می گفت: ای محمد! تو، پیامبر خدایی و من، جبرئیلم».

رسول خدا می فرماید: «سرم را به سوی آسمان بلند کردم، دیدم جبرئیل به شکل مردی است و دو پایش در افق آسمان می باشد و می گوید: ای محمد! تو، رسو ل خدایی و من، جبرئیلم». می گوید : «ایستادم، به او نگریستم و تصمیم خود را فراموش کردم و نمی توانستم گامی به جلو یا عقب بردارم؛ به هر سوی آسمان که نگاه می کردم، او را می دیدم و همچنان بر این حال بودم. خدیجه، عده ای را به سراغم فرستاده بود؛ آنها بالای کوه آمده و سپس بازگشته بودند و من، همچنان بر جایم نشسته بودم. سپس او رفت و من، به مکه و نزدخانواده ام، بازگشتم.[107]

نزد خدیجه رفتم و کنارش نشستم. گفت: ای ابوالقاسم! کجا رفته بودی؟ به خدا سوگند نگران شدم و عده ای را به جستجوی تو فرستادم و‌ آنها تا کوههای بالای مکه رفتند و بازگشتند.آنگاه آنچه را که دیده بودم، به او گفتم . گفت: ای پسرعمو! مژده باد و پایدار باش. سوگند به ذاتی که جان خدیجه در دست اوست، من امیدوارم که تو، پیامبر این امت باشی.[108]

سپس برخاست و نزد ورقه رفت و جریان را برایش بازگو کرد. ورقه گفت: سوگند به ذاتی که جان ورقه، در دست اوست، فرشته بزرگی بر او فرود آمده که بر موسی نازل می شد؛ او، قطعاً پیامبر این امت است. به او بگو: باید پایداری کند. خدیجه نزد پیامبرe بازگشت و سخنان ورقه را به او گفت. ورقه با پیامبرe ملاقات کرد و پس از شنیدن سخان آن حضرت، گفت: سوگند به ذاتی که جانم در دست اوست، تو، پیامبر این امتی و فرشته بزرگی بر تو نازل شده که پیش از این بر موسی نازل می شد.[109]

 

انقطاع وحی:

مدت انقطاع وحی بنا به روایت ابن سعد از ابن عباس چند روزی بیشتر نبوده است؛ قول راجح نیز همین است. قول مشهور، مبنی بر اینکه انقطاع وحی، سه سال و یا دو سال و نیم طول کشیده، به هیچ عنوان درست نیست و اینجا، مجال بررسی این موضوع نمی باشد.

رسول خداe در روزهای انقطاع وحی افسرده، غمگین و سرگردان بود. امام بخاری در کتاب تعبیر، روایت کرده است:

نزول وحی بر پیامبرe قطع شد و پیامبرe چنان اندوهگین گردید که چند مرتبه تصمیم گرفت خود را از قله کوه به زمین افکند و هر دفعه که به این منظور به قله کوه نزدیک می شد، جبرئیلu ظاهر می گشت و می گفت: ای محمد! تو، بحق، رسو ل خدایی و بدین سان اضطراب آن حضرت تسکین می یافت و روانش آرام می گرفت و باز می گشت و چون انقطاع وحی،‌ادامه می یافت، دوباره به همان کار تصمیم می گرفت؛ اما وقتی به قله کوه می رفت، جبرئیل آشکار می شد و همان مطلب را تکرار می کرد.[110]

ابن حجر می گوید: مدت انقطاع وحی، چند روزی بیشتر نبود تا اینکه حالت ترس و وحشت، از آن حضرت رفت و دوباره به حالت عادی بازگشت.[111]

پس از سپری شدن این مرحله و بعد از آنکه پیامبرe اطمینان یافت که به پیامبری برگزیده شده و یقین نمود که واقعاً، سفیر و فرشته الهی بوده که بر او وحی کرده، دوباره مشتاق نزول دوباره وحی گردید و بدین سان آرام و قرار یافت.

رسول خداe درباره انقطاع وحی فرموده است: «همچنان که راه می رفتم، از آسمان صدایی شنیدم. چشمانم را به سوی آسمان بلند کردم؛ چشمم به همان فرشته ای افتاد که او را در غار حرا دیده بودم؛ او، در میان آسمان و زمین روی یک کرسی نشسته بود. هراس، وجودم را فرا گرفت و چیزی نمانده بود به زمین بیفتم. به خانه برگشتم و گفتم: مرا بپوشانید، ‌مرا بپوشانید. آنان،‌ مرا پوشاندند. خداوند، این آیات را نازل کرد: (ای جامه به خود پیچیده! برخیز و بترسان و از بتان دوری کن) پس از آن، نزول وحی ادامه یافت.[112]

 

انواع و اقسام وحی:

پیش از بررسی زندگی و حیات رسالت، به اقسام وحی می پردازیم که مصدر و اساس رسالت و یار و کمک کار دعوت بشمار می رود.

اول: ابن قیم، ضمن بیان مراتب وحی، می گوید: یکی از مراتب وحی، رؤیای صادقانه است که سرآغاز نزول وحی بر پیامبرe بود.

دوم: القای معانی و مفاهیم در قلب و ضمیر پیامبرe به وسیله فرشته؛ بی آنکه آن حضرت، فرشته را مشاهده کند. چنانچه پیامبر می فرماید: روح القدس، این را در ذهنم القا کرد که قطعاً هیچ موجودی، نمی میرد مگر آنکه روزیش را در دنیا به تمام و کمال دریافت کرده باشد. پس ازخدا بترسید و به شیوه درست از او طلب روزی کنید. اندکی تأخیردر رسیدن به رزق و روزی، شما را بر آن ندارد که با نافرمانی خدا، روزی را بجویید. زیرا آنچه نزد خداست، جز با اطاعتش بدست نمی آید».

سوم: گاهی فرشته به شکل انسانی بر آن حضرتe نازل می گشت و خطاب به او چیزهایی می گفت تا اینکه گفته اش فهمیده و حفظ می شد؛ در این حالت گاهی یاران پیامبرe نیز فرشته را می دیدند.

چهارم: گاهی آواز زنگی به گوش آن حضرتe می رسید که مشکلترین مورد وحی نیز بود. درآن حالت، فرشته، برای آن حضرت واضح نبود، این نوع وحی، آن حضرتe را از خود بیخود می کرد تا جایی که در روزهای سرد به خاطر دشواری وحی، از پیشانی اش، عرق می ریخت و اگر بر روی مرکبش سوار بود، آن چارپا، ناگزیر می نشست. یکبار در حالی که زانوی پیامبرe روی زانوی زید بن ثابت بود، از همین نوع وحی، بر آن حضرت نازل شد و چنان بر زید فشار آمد که نزدیک بود، پایش بشکند.

پنجم: فرشته را به همان شکلی که آفریده شده، مشاهده می کرد؛ بدین سان آنچه خداوند خواسته بود، بر پیامبر وحی می شد؛ چنانچه در سوره نجم آمده، این حالت، دوبار تکرار شده است.

ششم: آنچه خداوند مستقیماً به آن حضرتe بر فراز آسمانها در شب معراج وحی کرده است؛ از قبیل وجوب نمازهای پنجگانه و…

هفتم: اینکه بدون واسطه کلام خدا را دریافت می نمود. چنانچه خداوند بزرگ، با موسی بن عمران سخن گفت  و این نوع وحی، به نص صریح قرآن فقط برای موسیu و برای پیامبر اکرم در حدیث اسراء به ثبوت رسیده است.

برخی مرتبه هشتمی هم نوشته اند و‌آن، این است که بدون پرده خداوند با پیامبرش سخن بگوید  که در این مسئله اختلاف نظر وجود دارد.

قول راجح، همین است که مرتبه و نوع  هشتمی از وحی، وجود نداشته است.[113]

 

دعوت به سوی خدا و مواد آن

آیات  سوره مدثر، بر پیامبرe نازل شد و آن حضرتe در راستای دعوتش، اوامری چند از سوی خدا، دریافت نمود. دستورات مهم و بلندی که با ظاهری ساده، اهداف بلندی رادنبال می کند و بسیار اثرگذار و نیرومند ظاهر می گردد؛ از جمله:

1. هدف از قیام و بپاخاستن و بیم دادن، این بود که هیچ یک از مخالفان دین خدا را در عالم هستی نگذارد مگر اینکه او را از عواقب وخیم و وحشتناک کارش بیم دهد تا ترس و وحشت در قلب و ضمیرش جای بگیرد و واقعاً از عواقب کارهای نامشروعش بترسد.

2. هدف از بیان بزرگی خدا، این است که هیچ طاغوتی، بر روی زمین نماند مگر اینکه شوکتش در هم شکند و واژگون گردد تا بدین سان تنها کبریایی و بزرگی خدا، در زمین بماند.

3. هدف از پاکی لباس و ترک بتان، این است که باید ظاهر و باطن را آراسته و تزکیه نمود؛ تزکیه ای که جنس بشر با آن، در سایه رحمت بی پایان و در پناه خدا و حمایت و هدایت او و در پرتو نورش، می آرمد و به تمام معنا پاک می گردد تا بهترین الگو و نمونه جامعه بشری شود و قلبهای سالم و وارسته، به آن جذب گردند و بزرگی و مقام والایش را دریابند و قلوب انسانهای گمراه با درک هیبت و بزرگی وی، به وحشت بیفتد و دنیا، خواسته یا ناخواسته، دراختیارش قرار بگیرد.

4. هدف از اینکه در این سوره به رسول خداe دستور داده شده که بر کسی منت نگذارد، ‌این است که کارها و تلاشهایش را بزرگ مپندارد. بلکه همواره در کوشش و فداکاری باشد و تلاش کند و فداکاری و جان نثاری نماید و‌آنگاه تمام خوبیهای خود را از یاد ببرد؛ یعنی: در شناخت خدا بگونه ای فنا شود که سختیهایی را که متحمل شده یا کارهایی را که در این راستا انجام داده، ‌اصلاً احساس نکند.

5. همچنین در این آیات،‌ اشاره شده است به: آزار و شکنجه های سرکشان و مخالفت و استهزاء و تلاش آنها در به قتل رساندن آن حضرت و یارانش. خداوند متعال به آن حضرت دستور می دهد که با تمام قدرت و پایداری و شجاعت، مقاومت نماید؛ آن هم نه برای منافع شخصی، بلکه فقط برای رضای خدای متعال.

الله اکبر! این دستورات، چقدر با وجودِ ظاهرِ ساده و آسانشان، گسترده اند و چه اثرات گیرا، آرامش بخش و شگفت آوری دارند! آری؛ دستوراتی که در میدان عمل، خیلی دشوار و باعظمتند و با اجرای آنها،‌ طوفان و تحولی فراگیر در جهان به راه افتاد.

در این آیات، موارد و مباحث دعوت و تبلیغ ، بیان می گردند. انذار و بیم دادن، نشان دهنده این است که سلسله اعمال و کارهایی وجود دارد که هرکس، مرتکب آنها شود، با فرجامی بد مواجه می گردد.

با توجه به اینکه همه می دانند دنیا، جایی نیست که انسان، جزای تمام کارهایش را ببیند، لذا انذار و بیم دادن، این معنا را می رساند که روز مجازات یا رستاخیز و روز جزا، با این دنیا فرق می کند و بدین ترتیب ناگفته روشن است که جهانی غیر از دنیا نیز وجود دارد.

آیات دیگر، از بندگان، توحید آشکار و صریح را می طلبد و نیز می خواهد که تمام کارها را به خداوند تفویض کنند و از پیروی نفس دوری نمایند و رضایت مردم را واگذارند و فقط به رضای خدا بیندیشند. خلاصه این موارد عبارتند از:

الف ) توحید و یکتاپرستی

ب) ایمان به روز قیامت

ج) خیزش و قیام برای تزکیه نفس بدین شکل که از منکرات و کارهای زشت دوری کنیم، زیرا به فرجامی بد می انجامد؛ همچنین برای رسیدن به کمالات انسانی و انجام کارهای شایسته، جدی و کوشا باشیم.

د) واگذار نمودن تمام کارها به خداوند متعال

هـ ) تمام اینها پس از ایمان به رسالت محمدe و تحت رهبری و رهنمودهای ایشان صورت می گیرد. سرآغاز این آیات، یک ندای آسمانی با طنین ندای ربانی  است که با فرمان (برخیز)، رسول خداe را برای انجام یک کار بزرگ، از خواب و آسایش ، جدا می سازد و به جهاد و مبارزه و تحمل سختیهای راه دعوت فرا می خواند و می گوید:

این آیه، گویای این است که هر کس، برای خودش زندگی کند، چه بسا زندگی راحتی داشته باشد؛ اما هر کس، چنین مسؤولیت بزرگی را بر عهده بگیرد، دیگر وقتی برای خواب و آسایش ندارد. لذا گویی به پیامبرe می گوید:

تو را با بستر نرم و زندگی آرام چه کار؟! برخیز که زندگی آرام، مناسب حال شخصیتی با چنین مسئولیتی سنگین نیست، برای کار بسیار بزرگی بپاخیز که تا کنون انتظار تو را می کشید؛ برای سختیهایی برخیز که برای آنها آفریده شده ای. برای تلاش و کوشش پیگیر و برای تحمل مشکلات طاقت فرسا آماده شو. بپا خیز که دیگر وقت خواب و استراحت نیست و از امروز همواره باید بیدار و کوشا باشی؛ بدان که جهاد طولانی و مشقت باری در انتظار توست. پس بپاخیز و آماده شو.

این، فرمانی بزرگ و سهمگین بود که آن حضرتe را از بستری نرم و خانه ای آرام و از کانون گرم خانواده بیرون کشید تا او را به کانون هیاهوی جامعه ببرد و با واقعیتهای تلخ و شیرین زندگی درگیر نماید.

پیامبرe قیام نمود و بیش از بیست سال، پیوسته در حال قیام و تلاش بود؛ هیچ وقت آرام و قرار نگرفت و برای خود و خانواده اش زندگی نکرد. بپا خاست و همواره در حال دعوت به دین خدا و درحال قیام بود. او سختیهای دعوت را تحمل می کرد و امانت بزرگی را به دوش می کشید؛ وی، مسئولیت تمام بشریت را بر عهده داشت و سختیهای دفاع از عقیده  و گرفتاریهای مبارزه و پیامدهای جهاد در میدانهای مختلف را به تنهایی به دوش می کشید؛ بدین سان  در میدان نبردی دائمی که بیشتر از بیست سال بطول انجامید، ایستادگی و مقاومت نمود؛ در هیچ مسئله ای کوتاهی نکرد و از هیچ تلاشی فرو گذار ننمود. از همان روزی که ندای آسمانی را شنید، پرداختن به هیچ کاری، او را از انجام مسئولیتش، باز نداشت و دراین راه سختیهای زیادی متحمل گردید. خداوند، از جانب ما و از جانب بشریت، آن حضرتe را جزای خیر دهد.[114]

صفحات پیش رویتان، تنها تصویری سطحی و کوچک از جهاد مستمر و طاقت فرسای رسول خداe را ارائه می دهد.

 

مراحل دعوت

دوران نبوت رسول خداe را می توان به دو دوره تقسیم نمود که هر یک با دیگری ، کاملاً متفاوت است:

  1. دوران مکی که سیزده سال به طول انجامید.
  2. دوران مدنی که ده سال کامل طول کشید.

هر یک از این دوره ها، دارای مراحل و ویژگیهایی است که آن را از سایر مراحل متمایز می سازد. بررسی هر یک از مراحل دعوت، این تمایز را نمایان می کند . دوران مکی را می توان به سه مرحله تقسیم نمود که عبارتند از:

  1. دعوت مخفی که سه سال به طول انجامید.
  2. دعوت آشکار ساکنان مکه از ابتدای سال چهارم بعثت تا اواخر سال دهم.
  3. دعوت در بیرون مکه و انتشار دعوت درخارج این شهر که از اواخر سال دهم بعثت تا هجرت به مدینه طول کشید.

 

دعوت مخفی

سه سال از دعوت آن حضرتe سری و پنهانی بود . واضح است که مکه، مرکز دینی اعراب بوده و درآن، کعبه و بتهایی وجود داشته که از نظر سایر عربها نیز مقدس و قابل احترام بودند.

لذا همین امر، دعوت و اصلاح را با دشواری زیادی روبروی می کرد؛ زیرا اصلاح و دعوت، در جامعه مکه، بعید به نظر می رسید. بنابراین فعالیت دعوتی در آنجا عزم و اراده ای می طلبید که حوادث ناگوار و سختی ها، آن را سست و متزلزل نکند.

بنابراین باید در ابتدا ، کار دعوت مخفیانه انجام می شد تا اهل مکه به یکباره علیه دعوت نیاشوبند و رویاروی آن نایستند.

 

مسلمانان پیشگام

طبیعی بود که پیامبرe ابتدا خانواده و دوستان نزدیکش را به اسلام دعوت نماید. لذا آن حضرت ابتدا نزدیکان و دوستانش و کسانی را به اسلام فرا خواند که از ناحیه آنها برای اسلام، امید خیر داشت یا کسانی را به اسلام دعوت داد که آن حضرتe را می شناختند و او نیز آنها را می شناخت و با آنها به خاطر خدا رابطه دوستی داشت و درمقابل، آنان هم، وی را انسانی خیراندیش و راستگو و مصلح می دانستند. عده ای از کسانی که در صداقت و خیرخواهی رسول خداe تردیدی نداشتند، دعوت آن حضرت را اجابت کردند؛ آنان، در تاریخ اسلام، با نام سابقین اولین شناخته می شوند که پیشاپیش آنها همسر پیامبرe مادرمؤمنان خدیجه دختر خویلد و غلامش زید بن حارثه بن شرحبیل کلبی بودند. زید، اسیر زرخریدی بود که خدیجه، او را خرید و سپس او را به رسول خداe بخشید. پدر و عموی زید به مکه آمدند تا او را با خود ببرند. اما زید همراهی با رسول خداe راترجیح داد و از آن به بعد برحسب رسوم عربها، رسول خدا، او را فرزندخوانده اش گردانید. به همین خاطر به زیدبن محمد معروف شدتا اینکه اسلام، پدرخواندگی و فرزندخواندگی را باطل اعلام نمود.

از دیگر مسلمانان پیشگام، پسرعموی پیامبر، علی بن ابی طالب است که نوجوان و تحت کفالت شخص رسول اکرمe بود. همچنین دوست صمیمی آن حضرتe ابوبکر صدیق t درنخستین روزدعوت، ایمان‌آورد. به هرحال این گروه چهار نفره در اولین روزهای دعوت سری، به‌آن حضرت e ایمان آوردند.[115]

ابوبکر t بلافاصله پس از آنکه مسلمان شد، فعالیت دعوتی خود را آغاز کرد. او  ، مردی بامحبت و نرم خوی و شخصیتی شناخته شده بود. اخلاق پسندیده ای داشت و مردانی از قومش نزد او می آمدند و با او به خاطر دانش و مردمداری و تجارتش، رفت و آمد داشتند.

ابوبکر، دعوت را از افراد قابل اطمینان و کسانی شروع کرد که با او نشست و برخاست داشتند. بدین ترتیب عده ای با دعوت ابوبکرt مسلمان شدند، از جمله: عثمان بن عفان اموی، زبیر بن عوام اسدی، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابی وقاص زهری و طلحه بن عبیدالله تیمی. اینها که پیش از همه ایمان آوردند، به نام مسلمانان پیشگام و سابقین اولین، شناخته می شوند. همچنین از نخستین مسلمانان، بلال بن رباح حبشی است و سپس امین این امت یعنی ابو عبیده بن جراح از بنی حارث بن فهر و نیز ابوسلمه بن عبدالاسد و ارقم بن ابی الارقم که هر دو از بنی مخزومند و همچنین عثمان بن مظعون و دو برادرش قدامه و عبدالله و نیز عبیده بن حارث بن مطلب بن عبدمناف وسعید بن زید عدوی و همسرش فاطمه دختر خطاب عدوی خواهر عمر t و خباب بن ارت و عبدالله بن مسعود هذلی و عده ای دیگر به اسلام مشرف شدند. اینها سابقین اولین هستند که بیشتر آنها از قریش بودند.

ابن هشام، تا بیش از چهل تن بر شمرده است.[116]

ابن اسحاق می گوید: از آن پس، مردم، گروه گروه اعم از زن و مرد، مسلمان می شدند تا اینکه آوازه اسلام در مکه علنی شد و همه، درباره اسلام سخن می گفتند.[117]

اینها مخفیانه مسلمان شدند و پیامبر e آنها را به صورت پنهانی ارشاد و راهنمایی می کرد . زیرا دعوت دراین مقطع، سری و فردی بود و وحی پس از نزول آیات سوره مدثر، پیاپی می آمد. آیات و سوره هایی که در این مدت نازل می شد، آیاتی کوتاه و با تعبیرات زیبا و به گونه ای بود که با فضای حساس و آن جو ذلت بار، متناسب بود تا از طریق تزکیه نفسها و زشت جلوه دادن بتان و عبادت کنندگان آنها،کارآمد گردد. در این آیات، بهشت و دوزخ چنان به تصویرکشیده می شد که گویا همان لحظه چشم انسان، آنها را مشاهده می نمود و در حقیقت مؤمنان را به فضایی غیر از فضایی که جامعه آن روز در آن می زیست، هدایت می کرد.

 

نزول حکم نماز

درباره نزول حکم نماز، مقاتل بن سلیمان می گوید: خداوند در نخستین روزهای اسلام، دو رکعت در بامداد و دو رکعت در شامگاه فرض نمود، بدلیل این آیه:

ó˜QY‰TWªWè YŸ`ÙW™YŠ ðÐYQTŠW¤ JgøY­WÅ<Ö@†YŠ X£HTW|`TŠ‚XMô@…Wè (55)

یعنی «و سپاس خدای را بگوی در شامگاه و در سپیده دم».

ابن حجر می گوید: پیامبرe یقیناً قبل از رفتن به معراج نماز می خوانده است و حتی یارانش هم نماز می خواندند، اما اختلاف در این است که آیا قبل از نمازهای پنجگانه، نماز دیگری فرض شده بود یا خیر؟ بعضی گفته اند: یک نماز قبل از طلوع خورشید و یک نماز، پیش از غروب آفتاب، فرض شده بود.

حارث بن اسامه از ابن لهیعه با سند متصل از زید بن حارث روایت می کند که:

جبرئیلu  در همان روز های اولیه وحی نزد  رسول خداe آمد و به او روش وضو را یاد داد؛ و چون وضو گرفتنش، تمام شد، مشت آبی برگرفت و به عورتش پاشید. ابن ماجه نیز حدیثی به همین معنا روایت کرده است. نظیر این روایت از براء بن عازب و ابن عباس نیز نقل شده و درحدیث ابن عباسt آمده است: این، از نخستین فرائض بود.[118]

ابن هشام می گوید: هنگامی که وقت نماز فرا می رسید، پیامبرe و یارانش به دره ای می رفتند و پنهانی نماز می گزاردند. یک بار ابوطالب، پیامبرe و علیt را در حال نماز دید و در این باره با آن دو صحبت کرد و چون به بزرگی و اهمیت مسئله پی برد، آنها را به پایداری سفارش کرد.[119]

 

باخبر شدن قریش از دعوت، به صورت اجمالی

بررسی جریانهای دعوت در مرحله مخفی نشان می دهد که هر چند، این دوران، مخفیانه بوده، اما باز هم اخبار به قریش می رسیده است. البته قریش از تمام جوانب دعوت، اطلاع نمی یافتند  و از اینرو دعوت، در ابتدا کانون توجه آنها نگردید.

محمد غزالی می گوید: این  اخبار به قریش می رسید. آنان، ‌دعوت محمدe را جدی نمی گرفتند. شاید علتش ، این بود که‌آنان، ‌محمدe را یکی از دیندارانی می پنداشتند که فقط درباره الوهیت سخن می گفتند. به هر حال انتشار خبردعوت و قدرت اثرگذاری آن، باعث وحشت قریش شد. بنابراین به مرور زمان، نگران شدند.[120]

سه سال به همین منوال گذشت  و دعوت، همچنان مخفیانه و فردی بود. در این مدت جماعتی از مؤمنان، فراهم‌آمده و بر اساس اخوت و همکاری و تبلیغ رسالت، گرد هم آمده بودند . پس از آن رسول خداe فرمان یافت که دعوتش را علنی نماید و آشکارا با عقاید باطل و بت پرستی، مبارزه کند.

 

مرحله دوم، دعوت علنی

 

نخستین فرمان برای علنی کردن دعوت

 اولین آیه ای که در این مورد بر پیامبر نازل شد، این آیه بود: `¤Y¡ßVK…Wè ðÐWTŽW¤kY­WÆ WÜkYTŠW£pTTÎKKV‚ô@… (آیه شعرا:214) یعنی : «خویشاوندان نزدیکت را بیم بده».

این آیه، در سوره شعراء است که درآن،‌ ابتدا داستان موسیu را در رویارویی با فرعون و قومش، بازگو کرده است.

این داستان در شرایطی بر پیامبرe نازل شد که خداوند، به آن حضرت e دستور داد که قومش را آشکار به دین خدا دعوت نماید تا این داستان، برای او و یارانش نمونه ای گویا از سختی و فشاری باشد که پس از علنی کردن دعوت، با آن روبرو خواهند شد تا بدین ترتیب، از همان ابتدا نسبت به کار و مسئولیتشان، بینش لازم را به دست آورند.

 

دعوت خویشاوندان

پس از نزول این آیه، اولین کاری که رسول خداe انجام داد، این بود که بنی هاشم را به خانه اش دعوت نمود. آنها به خانه آن حضرت e آمدند و عده ای از بنی مطلب بن عبدمناف نیزهمراهشان بودند که تعدادشان به 45 نفر می رسید. ابولهب، پیشدستی کرد و گفت: اینها، عموها و عموزاده های تو هستند؛ لذا بی دینی را کنار بگذار و بدان که قوم تو از عموم عربها جدا نیستند ومن ازدیگران مستحقترم که جلوی تو را بگیرم. خانواده پدرت، در این کار کافی اند. اگر خود آنها جلوی تو را بگیرند برای آنها آسانتر خواهد بود. تا کنون کسی را ندیده ام که برای قومش، بدتر از آن چیزی بیاورد که تو آورده ای. رسول خداe در آن جلسه سکوت کرد و هیچ نگفت.

آن حضرتe بار دیگر آنها را دعوت نمود و چنین گفت: «سپاس خدای را، او را می ستایم و از او یاری می جویم و فقط به او ایمان می آورم و به او توکل می کنم و گواهی می دهم که معبود بحقی، جز او نیست و او، تنها خدایی است که شریک و انبازی ندارد» و سپس افزود: «راهنما، به اهل و همراهانش دروغ نمی گوید؛ سوگند به خدایی که معبود بحقی جز او نیست، من از سوی خدا به سوی شما به طور خاص و به سوی همه مردم به طور عموم مبعوث شده ام. سوگند به خدا شما می میرید چنانکه می خوابید و پس از آن زنده می شوید همانطور که ازخواب برمی خیزید و در مورد آنچه انجام داده اید، بازخواست می گردید و سرانجام، یا به بهشت ابدی یا به دوزخ ابدی می روید».

پس از پایان صحبت پیامبرe ابوطالب گفت: ما، خیلی دوست داریم با تو همکاری و همراهی نماییم و نصیحتت را بپذیریم و سخنت را تصدیق نماییم؛ اینها، ‌وابستگان پدرتو هستند که درخانه ات، جمع شده اند و من هم یکی از آنان هستم؛ البته با این تفاوت که قبل از دیگران به کاری اقدام می کنم که تو دوست داری؛ پس به مأموریتت عمل کن. سوگند به خدا همواره با تو هستم و از تو دفاع خواهم نمود. اما قلبم به من اجازه نمی دهد که دین عبدالمطلب را رها کنم. ابولهب گفت: به خدا سوگند این، شریست که باید پیش از آنکه دامن دیگران را بگیرد، مانع او شوید. و ابوطالب گفت: به خدا سوگند تا زنده باشم از او دفاع می کنم.[121]

 

بر فراز کوه صفا

پس از اینکه پیامبرe از حمایت کامل ابوطالب در راستای تبلیغ رسالتش، اطمینان خاطر یافت، روزی بر فراز کوه صفا رفت و فریاد برآورد: یا صباحاه (کلمه ای است که عربها هنگام وقوع حادثه ای مهم، برای هشدار به کار می برند). همه طوایف قریش جمع شدند و پیامبرe آنها را به توحید و ایمان به رسالتش و روز رستاخیز دعوت نمود. امام بخاری قسمتی از این داستان را بدین صورت نقل می کند: از ابن عباس روایت شده است که چون آیه (خویشاوندانت را بیم بده) نازل شد، پیامبرe بر کوه صفا بالا رفت و فریاد برآورد: ای بنی فهر و ای بنی عدی! و بدین سان یکایک تیره های قریش را صدا زد تا اینکه همگی جمع شدند، حتی اگر کسی شخصاً ‌نمی توانست برود، نماینده ای می فرستاد تا بداند چه خبر است.

ابولهب و قریش آمدند. پیامبرe گفت: اگر بگویم پشت این کوه لشکری به قصد نابودی شما می آید، آیا مرا تصدیق می کنید. گفتند: آری، زیرا ما از تو جز صداقت و راستگویی سراغ نداریم. آنگاه گفت: بدانید که من شما را از عذابی سخت می ترسانم. ابولهب گفت: هلاک شوی، آیا ما را برای همین جمع نموده ای؟آنگاه  این آیه نازل شد:

یعنی : «هلاکت باد ابولهب و حتما هلاک می گردد».

بخش دیگری از این داستان را مسلم از ابوهریره روایت می کند و می گوید: چون این آیه … (آیه شعرا:214)، نازل شد، پیامبرe عام و خاص مردم را فرا خواند و گفت: «ای جماعت قریش! خودتان را از آتش نجات دهید؛ ای جماعت بنی کعب! خودتان را از آتش نجات دهید. ای فاطمه دختر محمد! خودت را از آتش نجات بده؛‌ زیرا سوگند به خدا هیچ کاری در پیشگاه خدا از من ساخته نیست و تنها حقی که برمن دارید،‌ حق خویشاوندی است که آن را کامل ادا خواهم کرد».[122]

این فریاد، در حقیقت ابلاغ یک مطلب با تمام صراحت است که درآن پیامبر خداe با وضوح و روشنی کامل اعلام می کند که نزدیکترین مردم به آن حضرت کسانی هستند که رسالتش را تأیید و تصدیق کنند و این، نشانه ارتباطی حیاتی بین آن حضرت و قوم اوست و تعصب خویشاوندی اعراب با این فریاد و این انذار به کلی نابود شد و از بین رفت.

 

آشکار شدن حق و واکنش مشرکین

همواره این آوازه در اطراف مکه می پیچید تا اینکه خداوند متعال این آیه را نازل نمود:

(حجر: 94) یعنی: «پس آشکارا بیان کن آنچه را که بدان فرمان داده می شوی و به مشرکان اعتنا مکن».

رسول خداe خرافات، شرکیات و آنچه را که بوسیله اینها بوجود آمده بود، مورد حمله قرارداد. آن حضرت، حقیقت بتها راکه هیچ ارزشی ندارند، برملا می کرد و با ذکر مثالهایی، عجز و ناتوانی آنها را به اثبات می رساند و با دلیل و برهان ثابت می کرد که هرکس، بتها را عبادت کند و یا آنها را وسیله و واسطه بین خدا بداند، در گمراهی آشکاری است.

بدین سان مکه از شدت خشم‌، منفجر شد و موجی از مخالفت و ناباوری هنگام شنیدن این پیام که مشرکین و بت پرستان گمراهند، مکه را فرا گرفت؛ گویا صاعقه ای، ابرها را درید و رعد و برق، جو آرام را به لرزه در آورد. از اینرو قریش، با تمام توان و در نهایت خشم و غضب، برای رویارویی با این انقلاب،  خود را آماده کردند؛ زیرا می ترسیدند که تمام رسوم و میراث و فرهنگشان از بین برود.

آنها بپا خاستند؛ زیرا می دانستند مفهوم ایمان، نفی الوهیت از غیر الله یکتا است و ایمان به رسالت و روز رستاخیز،  به معنای پذیرفتن تمام اوامر و دستوراتی است که به دنبال این دعوت  اعلان می شود. آنها علاوه بر این به خوبی می دانستند که بزودی اختیار خود و اموالشان را از دست خواهند داد و این، بدان معنا بود که سرداری و بزرگواری آنها بر عربها از دستشان گرفته خواهد شد؛ همان رهبری و سیادتی که رنگ دینی به خودگرفته بود؛ آنان، از آن جهت سرکشی کردند که نمی خواستند خواسته های کسی دیگر را بر خواسته های خودشان ترجیح دهند و از منافع خود چشم پوشی کنند.

آنها، سالیان درازی بر طبقات پایین تر از خودشان ظلم کرده بودند و نمی توانستند، به یکباره از بدیها و جنایاتی که صبح و شب مرتکب می شدند، ‌دست بکشند. آنان، مفهوم سخنان محمدe را خوب می دانستند؛ از اینرو نمی توانستند به رغم شناخت حق، دست از موقعیتشان بدارند؛ بلکه همچنان به اقناع کاذب وجدان خود می پرداختند تا بتوانند آزادانه به جور و جنایاتشان ادامه دهند.

مشرکان، تمام اینها را خیلی خوب می دانستند؛ اما در برابر مردی که نزد خودشان به صداقت و امانتداری، مشهور بود، ‌چه کاری می توانستند انجام دهند؟ او، اخلاق و رفتاری داشت که در طول تاریخ پدران و گذشتگان آنها بی نظیر بود. بنابراین سرگشته و حیران شدند و سزاوار این سرگردانی هم بودند. لذا پس از مشورت و رایزنی به این نتیجه رسیدندکه نزد ابوطالب عموی پیامبرe بروند و از او بخواهند که جلوی برادرزاده اش را بگیرد. آنان برای اینکه به خواسته هایشان رنگ و لباس حقیقت بپوشانند به طرح این نکته پرداختند که: دعوت محمدe مبنی بر ترک خدایگانشان و نیز این سخنش که بتها، نفع و ضرری نمی رسانند، در واقع دشنامی زشت و اهانتی ناخوشایند به آبا و اجدادشان می باشد که برهمین شیوه زندگی کرده اند.

 

نمایندگان قریش در خانه ابوطالب

ابن اسحاق می گوید: عده ای از اشراف قریش، نزد ابوطالب رفتند و گفتند: ای ابوطالب! بردرزاده ات، خدایان ما را دشنام می دهد، دین ما را نکوهش می کند و ما را بی خرد می خواند و پدرن ما را گمراه می داند؛ یا خودت جلویش را بگیر و یا بگذار ما جلوی او را بگیریم. زیرا تو نیز بردین ما هستی. پس بگذار تا تو را از شر او رها سازیم. ابوطالب باآنها به نرمی برخورد کرد و با گفتاری ملایم پاسخشان را داد. لذا بازگشتند و بدین ترتیب رسول خداe به دعوتش ادامه داد.[123]

 

رایزنی قریش برای مبارزه با دعوت

در همین روزها مسأله دیگری نیز بر قریش فشار آورد. هنوز بیش از چند‌ ماه نگذشته بود که موسم حج فرا رسید. قریشیان نگران شدند که دسته های عرب، به مکه می آیند و شاید از دعوت محمدe متأثر شوند؛ لذا تصمیم گرفتند، سخنی درباره محمدe ساخته و پرداخته نمایند که با آن از اثرگذاری دعوت جدید در جان و دل اعراب جلوگیری کنند. به همین منظور همگی، نزد ولید بن مغیره رفتند. ولید به آنها گفت: همه شما درباره محمدe یکدل و یک زبان باشید و یکنواخت صحبت کنید؛ چنین نباشد که سخنان متفاوتی درباره محمدe بگویید و بدین سان ناخواسته دروغتان را برملا نمایید. گفتند: بگو چه کنیم؟ او گفت: شما سخن بگویید؛ من گوش می دهم. گفتند: می گوییم: کاهن است. گفت: نه؛ به خدا قسم کاهن نیست، ما کاهنان را دیده ایم. سخن او با اوراد و زمزمه های کاهنان متفاوت است.

گفتند: می گوییم: جن زده و دیوانه است؛‌گفت : نه؛ او، ‌مجنون نیست. ما، جنون و دیوانگی را زیاد دیده ایم و آن را می شناسیم و هیچ یک از نشانه های جنون در او وجود ندارد. گفتند: می گوییم: شاعر است. گفت : شاعر هم نیست. زیرا همه ما انواع شعر اعم از رجز و هزج، مقبوض و مبسوط را می شناسیم و کلام او، به شعر نمی ماند.

گفتند: می گوییم: ساحر است. گفت : ساحر هم نیست؛ ما، انواع سحر و ساحران را دیده ایم، او نه در چیزی می دمد و نه چیزی را گره می زند. گفتند: پس چه بگوییم؟ گفت : به خدا سوگند کلام او شیرینی خاصی دارد که ریشه آن سخت پایدار و تنه اش تنومند و شاخه هایش، پربار است و اگر شما، هر یک از این سخنان را در حق محمدe بگویید، بطلان سخنتان آشکار می گردد.

لذا بهتر از همه، این است که بگویید: او ساحر و جادوگر است؛ سخنی می گوید که سحر است و میان هر فرد با پدرش، برادرش و همسرش جدایی می افکند و او را از قبیله اش جدا می سازد. قریشیان، این نظر را پذیرفتند.[124]

بعضی روایات حکایت از این دارند که وقتی مشرکان تمام پیشنهاداتشان را عرضه داشتند و ولید رد کرد، گفتند: پس به ما پیشنهادی ارائه کن که بی عیب و اشکال باشد. او گفت: اجازه بدهید فکر کنم؛ مدتی فکر کرد و سپس پیشنهاد مذکور را ارائه داد.[125]

خداوند ، آیات 11 تا 26 سوره مدثر را درباره ولید نازل نمود و کیفیت فکر کردنش را بازگو فرمود؛ چنانچه می فرماید:

یعنی : «او (یعنی ولید، برای مقابله با پیامبر و قرآن) چاره اندیشی کرد و طرح و نقشه ای را آماده ساخت. کشته و نابود باد! چه نقشه ای که کشید و چه طرحی که ریخت؟ باز هم کشته و نابود باد! (که) چه طرحی، (بر ضد پیامبر و قرآن )ریخت؟ باز هم نگریست و دقت و چاره اندیشی کرد؛ سپس چهره در هم کشید و اخم کرد و آنگاه به حق پشت کرد و گردن کشی نمود و گفت: این (کتاب یعنی قرآن) چیزی جز جادویی نیست که نقل می شود».

قریشیان پس از اتخاذ این تصمیم، در موسم حج، بر سر راهها می نشستند و به تمام رهگذران و حجاج می گفتند که محمدe ساحر است . سرکرده این گروه، ابولهب بود . رسول خداe مردم را هنگام انجام مناسک و در استراحتگاههایشان در عکاظ و مجنه و ذی المجاز به دین خدا دعوت می داد. ابولهب، پشت سر آن حضرتe راه می رفت و می گفت: از او پیروی نکنید؛ او دروغگو و ازدین برگشته است.[126]

این کار سبب انتشار دعوت و معرفی شخصیت پیامبرe شد.

 

روشهای گوناگون برای مقابله با دعوت اسلامی

وقتی قریش دیدند که هیچ چیزی رسول خداe را از دعوتش باز نمی دارد، بار دیگر در صدد چاره بر آمدند تا جلوی دعوت او را بگیرند؛ برای این کار از روشهای گوناگون استفاده نمودند؛ از جمله:

1. مسخره کردن، تحقیر نمودن، استهزاء، تکذیب و نیشخند: آنان، می خواستند مسلمانان را خوار و زبون جلوه دهند و قوای معنوی و روحیه آنها را سست کنند. بنابراین پیامبرe را با تهمتهای ناروا و احمقانه آزار می دادند؛ گاهی آن حضرت را دیوانه می خواندند:

  (حجر:6) یعنی «می گفتند: ای آن کسی که قرآن بر تو نازل می شود! تو، دیوانه ای». گاهی نیز به آن حضرت ساحر و دروغگو می گفتند: (ص : 4)

همه جا به دنبال رسول خداe  می رفتند و با نگاههای تند و برافروخته ای به او می نگریستند تا بی قراری و ناراحتیشان را نشان دهند:

)  (قلم: 51)  

یعنی: «نزدیک است کافران هنگامی که آیات قرآن را می شنوند، تو را با چشمان (خیره و نگاههای تند) خود به سر در آورند و هلاک سازند و می گویندکه او قطعاً دیوانه است!»

هرگاه می دیدند که پیامبرe نشسته است و مستضعفان و یارانش، گرداگرد ایشان، حلقه زنده اند، آنان را مسخره می کردند و می گفتند:

 (انعام : 53)

یعنی : «آیا اینها، همان کسانی هستند که خداوند، آنان را برگزیده است؟!»خداوند ، در پاسخ آنان فرمود : (انعام: 53)

یعنی: «آیا خداوند، سپاسگزاران را بهتر نمی شناسد؟»

و چنان بودند که خداوند می فرماید:یعنی: «مجرمان به مؤمنان نیشخند می زدند و آنها را مسخره می کردند و چون از کنار آنها می گذشتند، با اشاره چشم و ابرو، آنها را به استهزاء می گرفتند و هنگامی که گنهکاران، به میان خانواده هایشان باز می گشتند، شادمانه بر می گشتند (و به مسخره کردن مؤمنان، افتخار می کردند) و هنگامی که مؤمنان را می دیدند، می گفتند: اینها گمراهند». [ مطففین: 29- 32]

2. دومین برنامه ای که مشرکین علیه پیامبرe پایه ریزی کرده بودند، ایجاد شک و شبهه و مشوش کردن اذهان نسبت به تعالیم آن حضرت و پراکندن ادعاهای دروغین و بی اساس در رابطه با شخصیت آن حضرتe بود؛ آنان، چنان ناجوانمردانه بر این کار اصرار می کردند که برای عموم مردم، مجال تفکر و اندیشه درباره این دعوت باقی نمانده بود.

آنها، در رابطه با قرآن می گفتند: یعنی: «می گفتند: این، دروغی بیش نیست که خود محمد، آن را از پیش خود، به هم بافته و عده ای، او رادر این کار، یاری داده اند». [فرقان: 5]

همچنین می گفتند: یعنی:«قرآن را انسانی به محمد، می آموزد».

و نیز درباره پیامبر خداe می گفتند: [ فرقان: 7] یعنی: «این، چگونه پیامبری است که غذا می خورد و در بازارها راه می رود؟»

در بسیاری از آیات قرآن با ذکر جزئیات یا بدون ذکر جزئیات، به جوسازی مشرکان بر ضد رسول خداe اشاره شده  است.

3. ترویج افسانه های کهن برای مقابله با قرآن، یکی دیگر از روشهایی بود که مشرکان، آن را بکار می گرفتند تا مردم را از گوش سپردن به دعوت پیامبر منصرف سازند.

سیره نویسان نوشته اند که نضر بن حارث یک مرتبه به قریش گفت: ای قریشیان! سوگند به خدا، بامسئله ای روبرو شده اید که چاره اش را نیافته اید. محمد، پسربچه ای از خود شما و در بین شما بود؛ از همه شما راستگوتر و امانتدارتر بود تا اینکه عمری از او گذشت و همان چیزی را آورد که دیدید. شما به او ساحر گفتید در حالی که به خدا قسم او ساحر نیست. ما، ساحران و دمیدن و گره زدن آنها را می شناسیم . گفتید: کاهن است. به خدا قسم که او، کاهن نیست! ما، کاهنان را دیده ایم . سخن او ، نه  سجع و قافیه کاهنان را دارد نه زمزمه و وسوسه آنان را. شما گفتید: شاعر است، نه سوگند به خدا که او، شاعر هم نیست. ما، شعر و اقسام شعر و سجع و قافیه شعر را خوب می شناسیم و هزج و رجزش را شنیده ایم. گفتید: دیوانه و جن زده است، بخدا سوگند که او دیوانه و جن زده هم نیست. ای قریشیان! در کارتان اندیشه کنید؛ زیرا سوگند به خداشما با مصیبتی بسیار بزرگ روبرو شده اید.

پس از این که نضر این حرفها را زد، به حیره رفت و آنجا سرگذشت پادشاهان ایران و افسانه های رستم و اسفندیار را یاد گرفت و بازگشت.

او پیامبرe را زیر نظر داشت. هرگاه پیامبرe در جلسه ای درباره یاد خدا و بیم دادن مردم از عذاب خدا، سخن می گفت، او پس از پیامبر می نشست و داستانهایی را که‌آموخته بود، نقل می کرد و از سرگذشت پادشاهان ایران و رستم و اسفندیار ، افسانه پردازی می نمود و می گفت: سوگند به خدا که محمدe از من بهتر سخن نمی گوید: کجا سخنان محمدe از سخنان من بهتر است؟[127]

از ابن عباس روایت شده که نضر، کنیزکان آوازخوانی را خریده بود؛ ‌هرگاه نضر، باخبرمی شد که کسی، کوچکترین گرایشی به محمدe و دینش یافته، یکی از کنیزانش را به آن شخص می سپرد و به کنیزش می گفت: برای او غذا و نوشیدنی فراهم کن و برایش آواز بخوان تا بدین سان از گرایش مردم به محمد و دینش جلوگیری کند. در همین باره خداوند می فرماید یعنی: «درمیان مردم، کسانی هستند که خریدار سخنان پوچ (و آوازهای جلف) هستند تا با چنین سخنانی (مردمان را) جاهلانه از راه خدا گمراه کنند» . (لقمان : 6 )[128]

4- آزارها و شکنجه های گوناگون: مشرکان در ابتدا سعی کردند با اندکی انعطاف پذیری، از برخی مسایل چشم پوشی کنند تا در مقابل، رسول خداe نیز مقداری دست از فعالیتش بکشد. آنها می خواستند از طریق بده بستان، مانع رشد اسلام شوند . چنانکه خداوند می فرماید (قلم :9). یعنی: «آنها دوست دارند که تو ای پیامبر! در ابلاغ رسالت کوتاهی کنی که آنها هم در مقابل دعوت تو کوتاه بیایند».

بنا به روایت ابن جریر و طبرانی، مشرکان، به پیامبرe پیشنهاد کردند که یک سال تو خدایان ما را عبادت کن و یک سال ما خدای تو را عبادت می کنیم. و درروایت عبد بن حمید آمده که آنها گفتند: اگر تو خدایان ما را بپذیری، ما خدایت را عبادت می کنیم .

ابن اسحاق با سندش روایت می کند: رسو ل خداe مشغول طواف کعبه بود، اسود بن مطلب بن اسد بن عبدالعزی و ولید بن مغیره و امیه بن خلف و عاصم بن وائل سهمی که بزرگان طوایفشان بشمار می رفتند، آمدند و گفتند :ای محمد ! بیا تا ما خدای تو راعبادت کنیم و تو هم خدایگان ما را. بدین ترتیب ما و تو، در عبادت خدایان خود،‌ به طو رمشترک عمل نماییم تا اگرخدای تو، ‌بهتراز خدایگان ما بود، ‌به بهره خود از عبادت خدایت برسیم و اگر خدایان ما بهتر بودند، تو هم از شانس عبادت خدایان ما بهره مند شوی. خداوند در این مورد می فرماید: (سوره کافرون)[129]

 « بگو : ای کافران! آنچه را که شما عبادت می کنید، هرگز عبادت نخواهم کرد».

خدای متعال با فرو فرستادن سوره کافرون، به پیشنهاد مضحک مشرکان پاسخ قاطعی داد.

شاید علت اختلاف روایتها،‌ بدین خاطر باشد که مشرکین، بارها چنین پیشنهاداتی را مطرح کرده اند.

مشرکان، برای جلوگیری ازدعوت اسلامی، روشهای نامبرده را بکارگرفتند؛ هفته ها و ماهها بر همین منوال گذشت و همچنان برنامه های مشرکان با شکست روبرو می شد. آنها، شکنجه  و سرکوب مسلمانان را آغازکردند. اما باز هم نتوانستند مانع رشد دعوت اسلامی شوند؛ لذا باری دیگر گرد هم آمدند وجلسه ای تشکیل دادند که در آن بیست و پنج نفر از بزرگان مکه شرکت داشتند. رئیس آنها ابولهب عموی پیامبرe بود و پس از مشورت و رایزنی ، تصمیم قاطعی علیه رسو ل خداe و یارانش اتخاذ شد.

آنان تصمیم گرفتند که از هیچ کوششی در جنگ با اسلام و آزار و شکنجه پیروان آن حضرتe دریغ نکنند و در این راه هر کس به هر نوع و هرجا که توانست به محمدe  و یارانش آزار و اذیت برساند.

آری؛ آنان، قصدی جز سرکوب و ریشه کنی اسلام نداشتند.[130]

آنان، تصمیمشان را گرفتند و برای اجرای آن، مصمم شدند. اجرای چنین اعمالی علیه مسلمانان و یاران پیامبرe، برای مشرکان بسیار آسان بود؛ زیرا بیشتر یاران و پیروان رسول خداe، از مستضعفان بودند؛ اما اجرایش، علیه شخص پیامبرe که از جایگاه قومی و اجتماعی خاصی برخوردار بود، چندان هم آسان به نظر نمی رسید؛ چرا که آن حضرت، در نظردوست و دشمن، بزرگ و محترم بود و کسی جز به دیده احترام، به وی نمی نگریست. لذا هیچکس جز احمقان و سبک سران قریش، جرأت جسارت و بی ادبی نسبت به شخصیت آن حضرتe را نداشت. علاوه بر این، ابوطالب که از سرآمدان مکه بود، از پیامبرe حمایت و پشتیبانی می کرد؛ بنابراین کسی جرأت جسارت و بی ادبی نسبت به شخصیت آن حضرتe را نداشت و این وضع، قریش را پریشان و نگران کرده بود و مانع اجرای تصمیمشان می شد.

مشرکان تا کی می توانستند در برابر این دعوت مقاومت کنند که رهبری دینی و دنیوی آنها را تهدید می کرد؟ دشمنیها و شکنجه ها علیه پیامبرe شروع شد و ابولهب، پیشاپیش این جریان قرارداشت؛ او، از اولین روزهای دعوت، از موضع دشمنی وارد شده بود؛ حتی پیش از اینکه قریش دعوت پیامبرe را جدی بگیرند. پیشتر نمونه اش را در برخورد ابولهب با رسول خداe در مهمانی آن حضرت و نیز در فراخوان صفا، مشاهده کردیم. ترمذی، روایتی نقل کرده که چون پیامبرe بر فراز صفا رفت و مردم را جمع نمود، ابولهب سنگی برداشت تا به پیامبر بزند. همچنین دو فرزند ابولهب یعنی عتبه و عتیبه با دو دختر رسول خداe یعنی رقیه و ام کلثوم پیش از بعثت آن حضرتe ازدواج کرده بودند و چون پیامبرe اعلان نبوت نمود، ابولهب با اکراه و فشار، فرزندانش را مجبور کرد تا دختران پیامبرe را طلاق دهند.[131]

هنگامی که عبدالله فرزند دوم پیامبر فوت کرد، ابولهب مرگ فرزند پیامبرe را به دوستانش تبریک گفت و مژده داد که محمد مقطوع النسل شد.[132]

قبلاً گفتیم آن کسی که در موسم حج، پیامبرe را دنبال و تکذیب می کرد، ‌ابولهب بود. طارق بن عبدالله محاربی روایتی نقل کرده است که حکایت از این دارد که ابولهب تنها به تکذیب آن حضرتe راضی نمی شد، بلکه با سنگ چنان آن حضرت e را می زد که پاهای مبارک ایشان خونین می شد.[133]

همسر ابولهب که ام جمیل دختر حرب بن امیه و خواهر ابوسفیان بود، در عداوت و دشمنی با پیامبرe از شوهرش دست کمی نداشت. او بود که خارها را سر راه پیامبرe و جلوی درب خانه آن حضرتe می ریخت؛ او، زنی بدجنس بود که نسبت به آن حضرتe زبان درازی می کرد و از هیچ نیرنگ و دروغی نسبت به ایشان دریغ نمی ورزید و به هر شکلی که می توانست، دشمنی می نمود و آتش فتنه علیه پیامبرe را شعله ور می ساخت و همواره تنور دشمنی با آن حضرت را داغ داشت. به همین دلیل قرآن، او را هیزم کش توصیف کرده است.

وی، پس از آنکه از نزول سوره تبت، درباره خود  و شوهرش، اطلاع یافت، نزد پیامبرe رفت. آن حضرتe با ابوبکرt کنارکعبه نشسته بود.  زن ابولهب، مشتی سنگریزه در دست داشت و چون به نزدیک پیامبرe رسید، خداوند، بینایی را از او گرفت؛ بنابراین پیامبر را ندید. پرسید: ای ابوبکر! رفیقت کجاست؟  شنیده ام مرا دشنام می دهد. به خدا سوگند، اگر او را می دیدم با این سنگها بر دهانش می زدم و من، زنی شاعرم و سپس گفت: مذمما عصینا و أمره أبینا و دینه قلینا

یعنی: «از نکوهیده، سرتافتیم و فرمانش را نپذیرفتیم و با دینش کینه و دشمنی ورزیدیم».

ابوبکر به پیامبر گفت: آیا تو را ندید؟ پیامبرe فرمود : نه؛ او، مرا ندید. زیرا خداوند، بینایی را از او گرفت.[134]

ابوبکر بن بزاز، ضمن بیان این ماجرا می گوید: زن ابولهب نزدیک ابوبکر ایستاد و گفت: « ای ابوبکر! آیا رفیقت ما را هجو نموده»؟ ابوبکر گفت: «نه سوگند به پروردگار این خانه، او هرگز شعر نمی سراید اصلاً دهانش به شعرسرایی گشوده نمی گردد».  زن ابولهب گفت: «سخنان تو، همواره ، تصدیق می شود». ابولهب با آنکه عمو و همسایه رسول خدا بود، ‌همانند سایر همسایگان آن حضرت، از هیچ کوششی برای اذیت و آزار ایشان، دریغ نمی کرد.

ابن اسحاق می گوید: آن دسته از همسایگان رسول خداe که او را آزار می دادند، عبارت بودند از:

ابولهب، حکم بن ابی العاص بن امیه و عقبه بن ابی معیط و عدی بن حمراء ثقفی و ابن اصداء هذلی. از میان اینها، فقط حکم بن ابی العاص مسلمان شد. او ، پدر خلیفه اموی یعنی مروان بن حکم است.

برخی از آنها، شکمبه گوسفند، روی رسول خداe می انداختند؛ در حالی که آن حضرت نماز می خواند؛ بعضی شکمبه را با آشغالهایش در دیگ غذای ایشان می افکندند یا شکمبه شتر و انواع آشغالها را به داخل خانه پیامبر می ریختند تا اینکه پیامبر eمجبور شد پشت تخته سنگی نماز بگزارد تا از اذیت و‌آزار همسایگان آزاردهنده درامان باشد.

پیامبرe پلیدیهایی را که در خانه یا بر سرش، می ریختند، با چوبدستی برمی داشت و می گفت: ای فرزندان عبدمناف! این چه طرز همسایه داری است و سپس آشغالها را بیرون می ریخت.[135]

عقبه بن ابی معیط در شقاوت و خباثت وآزار  رساندن به پیامبرe از همه بدتر و شدیدتر بود. امام بخاری از عبدالله بن مسعود روایت می کند که پیامبر، کنار خانه نمازمی خواند؛ ابوجهل و دوستانش نیز نشسته بودند. درآن حال به یکدیگر گفتند: کیست که شکمبه شتر فلانی را بیاورد و وقتی محمدe سجده کرد، بر پشتش بیندازد؟

بدبخت ترین آن قوم یعنی عقبه بن ابی معیط رفت.[136] شکمبه را آورد و منتظر ماند تا رسول خداe به سجده برود؛ آنگاه آن را بر پشت آن حضرت و میان شانه هایش گذاشت و من نگاه می کردم . ای کاش می توانستم کاری بکنم، اما کاری از دستم ساخته نبود».

ابن مسعود می افزاید: آنگاه، شروع به خندیدن کردند؛ آنان، از این کار چنان سرخوش شدند که از شدت خنده، روی هم می افتادند؛ پیامبرe همچنان در حال سجده بود. سرش را بلند نکرد تا اینکه فاطمه دختر آن حضرتe آمد و آن را از پشت پدرش برداشت.

آنگاه پیامبر سرش را بلند کرد و گفت: پروردگارا! سزای قریش را تو بده و این جمله را سه بار تکرار کرد.

این دعای پیامبرe برای قریش دشوار تمام شد. زیرا آنها معتقد بودند که در این شهر هر دعایی بشود، اجابت می گردد. آن حضرتe سپس، نام یکایک سران قریش را در دعایش ذکر کرد و گفت: «خدایا! سزای ابی جهل را بده. خدایا! سزای عتبه بن ربیعه را بده. خدایا! سزای شبیه را بده و خدایا! ولید بن عتبه ،‌امیه بن خلف و عقبه بن ابی معیط را به سزای اعمالشان برسان».

راوی می گوید: اسم دیگری هم گفت که یادم نیست؛ سوگند به آن ذاتی که جانم در قبضه اوست، همان کسانی راکه رسول خداe برشمرد و علیه آنها دعا نمود، به چشمم دیدم که کشته شده و در چاههای بدر افتاده اند.[137]

امیه بن خلف، هرگاه پیامبرe را می دید، آن حضرت را مورد استهزاء و دشنام قرار می داد؛ این آیه درباره او نازل شد: (همزه :1)

ابن هشام می گوید: همزه، کسی است که صراحتاً به مردم دشنام می دهد و با چشمانش اشاره می کند، یعنی چشمانش را کج و راست می کند و با اشاره چشم طعنه می زند؛ اما لمزه، آن کسی است که با نیش و کنایه و به طور پنهانی، به دیگران طعنه می زند.[138]

ابی بن خلف، برادر امیه و دوست صمیمی عقبه بن ابی معیط بود.

یک بار عقبه، نزد پیامبرe رفت و به سخنان ایشان، گوش فرا داد؛ وقتی این خبر، به ابی رسید، ‌عقبه را سرزنش کرد و از او خواست که روی رسو ل خداe آب دهان بیندازد و او نیز ‌این کار را کرد. خود ابی نیز استخوان پوسیده ای برداشت، نرم کرد وبه صورت پیامبر فوت نمود.[139]

اخنس بن شریق ثقفی از کسانی بود که پیامبر را آزار می داد و قرآن، او را با نه صفت که نشانگر شخصیت اوست، معرفی می کند؛ خداوند می فرماید:

 (قلم: 10-13)

یعنی: «از فرومایه ای که بسیار سوگند می خورد، پیروی مکن؛ (همان) بسیار عیبجویی که دائماً سخن چینی می کند، بسیار مانع کار خیر و تجاوزپیشه و بزهکار است؛ علاوه براینها، درشت خوی و سنگین دل و انگشت نما به بدیها است.»

ابوجهل، هر از چند گاهی نزد رسول خداe می رفت و به قرآن گوش فرا می داد و سپس آنجا را ترک می کرد؛ نه آنکه بخود بیاید و از نادانی و سرکشی باز آید؛ بلکه بدبختی و سنگدلی او بیشتر شد؛ بدین سان رسول خداe را اذیت و آزار می نمود و به مانع تراشی و بستن راه خدا بر مردم، افتخار می کرد. یک بار ابوجهل گفت: آیا محمد، در برابر دیدگان شما سجده می کند؟!

گفتند: آری، گفت سوگند به لات و عزی، اگر او را ببینم چنان گردنش را لگدمال می کنم که تمام چهره اش خاک آلود شود.

پس از اندکی رسول خداe آمد و شروع به نمازخواندن نمود. ابوجهل پیش رفت تا به گمان خودش، گردن آن حضرت را لگدمال نماید. چیزی نگذشت که هر دو دستش را به صورتش گرفت و گریخت. مردم گفتند: ای ابوالحکم چه شده؟ گفت: فاصله بین من و او خندقی از آتش است؛ اینها بالهایی هستند که او را احاطه کرده اند. رسول خداe فرمود: اگر نزدیک می شد، ملائکه او را می گرفتند و تکه تکه می کردند».[140]

آن دشمن خدا، رسول خداe را یک بار در مقام ابراهیمu دید که مشغول نماز بودند؛ خطاب به آن حضرت گفت: ای محمد! مگر تو را از این کار، باز نداشته ام و سپس ایشان را تهدیدکرد. رسول خداe با او به شدت برخورد کردند و او را کنار زدند . وی بر آشفته شد و گفت: ای محمد! مرا تهدید می کنی؟ مرا از چه می ترسانی؟! به خدا سوگند که من، بیش از تمام مردم این منطقه، یار و طرفدار دارم.[141]

به روایتی، رسول خداe گلوی ابوجهل را گرفت و گفت: «باش تا بنگری، باش تا بنگری».[142]

این گوشه ای از جنایات مشرکین بود که نسبت به پیامبرe مرتکب می شدند؛ علی رغم اینکه پیامبرe شخصیتی محترم در نظر عام و خاص بود و ابوطالب نیز به عنوان یکی از شخصیتهای بانفوذ و محترم مکه، از او حمایت می نمود، باز هم پیامبرe شدیداً و به اشکال مختلف مورد اذیت قرا رگرفت. آزار و شکنجه مشرکان نسبت به مسلمانان ضعیف به مراتب سخت تر و ناگوارتر بود.

همزمان هر طایفه ای دست به انواع و اقسام آزار و شکنجه کسانی زدند که از نظر خویشاوندی به آنها نزدیکتر بود و مسلمانی هم که طایفه ای نداشت و برحسب فرهنگ آنها به قبیله و طایفه ای منسوب نبود، بگونه ای از سوی سبک سران قریش، مورد اذیت قرار می گرفت که قلب هر انسان خردمندی، از شنیدن آن، به درد می آید.

هرگاه ابوجهل می شنید که مردی محترم و دارای شرف و نسب مسلمان شده، او را به پستی و ذلت و فقر مالی و محرومیت از پست و مقام تهدید می کرد و اگرانسان ضعیف و بی بضاعتی، مسلمان می شد، او را می زد و شکنجه اش می کرد.[143]

عموی عثمان بن عفان، او را در حصیری می پیچید، آنگاه زیر حصیر دود می کرد.[144]

هنگامی که مادر مصعب بن عمیر، متوجه مسلمان شدن او شد، به او آب و نان نمی داد و چون مصعب همچنان بر اسلام پایداری نمود، مادرش، او را از خانه بیرون کرد؛ مصعب ، پیش از مسلمان شدن، از همه مردم، زندگی مرفه تری داشت، اما پس از آنکه اسلام آورد، زندگیش همانند پوست انداختن مار، دگرگون شد.[145]

بلال، غلام امیه بن خلف جمحی بود. امیه، طنابی به گردن وی می بست که نقش طناب در گردن بلال پدیدار می گشت. امیه او را محکم می بست و با عصا می زد و در گرمای شدید نیمروز، مجبورش می کرد در آفتاب بنشیند؛ به او غذا نمی داد و بدتر از همه اینکه وقتی گرمای خورشید به اوج خود می رسید، او را بر روی ریگهای داغ مکه می انداخت و دستور می داد سنگ بزرگی روی سینه اش بگذارند و می گفت: به خدا قسم به همین حال باقی می مانی تا بمیری یا اینکه به محمد کافر شوی و لات و عزی را بپرستی.

بلالt می گفت: (أحد، أحد) یعنی خدا یکی است. بلال، به دست این دشمن خدا شکنجه می شد تا اینکه روزی ابوبکرt، بلال را در حال شکنجه شدن دید و او را از امیه در قبال یک غلام سیاه و نیز گفته شده پنج اوقیه یا هفت اوقیه، خرید و آزاد نمود.[146]

عمار بن یاسر برده بنی مخزوم بود. او و پدر و مادرش، مسلمان شدند. مشرکان و در رأس آنها ابوجهل، آنها را به میدان می بردند و در شدت گرما شکنجه می نمودند؛ روزی رسول خداe آنها را در این حال دید و فرمود: «ای آل یاسر! صبر کنید؛ قطعاً پاداش و وعده گاه شما بهشت است».

یاسر زیر شکنجه ها شهید شد. ابوجهل لعین، سمیه را با نیزه ای که به شرمگاهش زد، به شهادت رساند و او، نخستین زنی است که در راه اسلام به شهادت رسیده است.

یک بار عمار را شدیداً تحت فشار قراردادند، صخره داغ و بزرگی روی سینه اش گذاشتند و یکبار هم خواستند غرقش کنند. آنها می گفتند: رهایت نمی کنیم تا اینکه به محمد دشنام دهی یا بگویی لات و عزی خوب هستند. او ناچار قبول کرد و پس از آن گریه کنان نزد پیامبر رفت و عذرخواهی کرد. خداوند متعال، این آیه را نازل نمود:

 (نحل : 106)

یعنی: «مگر آن کسی که مجبور شود و با اکراه، کفر را قبول کند، اما قلبش به ایمان خدا مطمئن باشد (او کافر نیست؛ بلکه مسلمان است)»[147]

ابوفکیهه که اسمش افلح است، غلام بنی عبدالدار بود. پاهای او را با طناب می بستند و او را به زمین می کشیدند.[148]

خباب فرزند أرت غلام ام انمار دختر سباع خزاعی بود. مشرکین به انواع و اقسام مختلف او را شکنجه می کردند. موهای سرش را می گرفتند و به شدت می کشیدند و گلویش را محکم می بستند و پیاپی او را بر اخگرهای شعله ور می انداختند و آنگاه سنگی بر سینه اش می گذاشتند تا نتواند برخیزد.[149]

زنیره و نهدیه و دخترش و نیز ام عبیس، کنیزانی بودند که اسلام آوردند. مشرکین آنها را مانند دیگران شکنجه می کردند. گویند یکی از کنیزان بنی مؤمل یکی از شاخه های بنی عدی- نیز مسلمان شده بود. عمر بن خطاب که تا آن روز مشرک بود، او را چنان می زد تا خسته می شد و می گفت: چون خسته شدم تو را رها کردم.[150]

ابوبکرt تمام این کنیزان و نیز بلال و عامر بن فهیره را خرید و همه را آزاد نمود.[151]

مشرکان بعضی از یاران پیامبر را در پوست شتر و گاو می پیچیدند و آنگاه آنها را روی ریگهای داغ می انداختند و بعضی دیگر را زره آهنین می پوشانیدند و بر صخره های داغ می گذاشتند.[152]

مشرکان، هرگاه اطلاع می یافتند که کسی مسلمان شده، شروع به اذیت و شکنجه اش می کردند تا او را از راه خدا، بازدارند و بدین ترتیب مسلمانان، به صورت دردناک و درازمدت، اذیت و آزار می دیدند.

 

خانه ارقم

حکمت، چنین ایجاب می کرد که رسو ل خداe در برابر این فشارها، به مسلمانان دستور دهد اسلامشان را آشکار نکنند. زیرا اگر آشکارا جلسه می گرفت و با آنها نشست و برخاست می نمود، نمی گذاشتند پیامبرe پیامش را برساند و‌آنها را تزکیه نماید و به آنها قرآن و دانش بیاموزد و چه بسا اگر برنامه های پیامبرعلنی بود، بین دو گروه مؤمن و کافر درگیری رخ می داد. چنانچه این درگیری در سال چهارم بعثت رخ داد، ‌هنگامی که مسلمانان پنهانی در دره ای نماز می خواندند و گروهی از کفار قریش، آنها را دیدند و به آنان دشنام دادند و با آنها درگیر شدند، همانجا بود که سعد بن ابی وقاصt مردی از قریش را آن چنان زد که بدنش خونین شد و این، اولین خون یک کافر بود که توسط یک مسلمان به خاطرخدا و اسلام پس از بعثت پیامبرe ریخته شد.[153]

بدیهی است که اگر این درگیریها افزایش می یافت و به درازا می کشید، منجر به نابودی مسلمانان می شد. بنابراین باید جلسات و تعلیم و تزکیه، سری و پنهانی انجام می گرفت.

از اینرو تمام صحابه، عبادات و دعوت و اجتماعاتشان را پنهانی انجام می دادند. اما پیامبرe، هم آشکارا دعوت می داد و هم آشکارا عبادت می کرد و هیچ چیز نمی توانست مانع او شود و جلویش را بگیرد. اما جلساتش با مسلمانان پنهانی بود؛ زیرا مصلحت و حفظ مسلمانان را در این کارمی دید.

خانه أرقم ابن ابی الأرقم مخزومی کنار صفا قرار داشت و از دید مشرکان دور بود. به همین دلیل رسول خداe آنجا را از سال پنجم بعثت مرکز اجتماع و دعوتش قرار داد.[154]

 

هجرت اول به حبشه

آغاز فشارها و سرکوبگریها از اواسط یا اواخر سال چهارم بعثت بوده است. ابتدا این فشارها، ضعیف بود، اما رفته رفته، هر روز و ماه که می گذشت، بر شدت و سختی آن افزوده شد و در اواسط سال پنجم به اوج خودش رسید تا جایی که ماندن در مکه برای آنان غیرممکن شد؛ لذا مجبور شدند برای نجاتشان از شکنجه های دردناک راه و چاره ای بیندیشند؛ در بحبوحه ایام دشوار و حساس، خداوند، سوره کهف را نازل نمود که در آن ضمن جواب دادن به سئوالات مطرح شده از سوی مشرکین، اشاراتی واضح و روشن از طرف خداوند به بندگان مؤمنش وجود داشت. داستان اصحاب کهف، بندگان مؤمن را راهنمایی می کرد که از مراکز و مناطق کفر، برای حفظ ایمانشان هجرت کنند. در داستان کهف، این نکته به روشنی بیان گردید؛ همچنین داستان موسی و خضر نیز بیانگر این بود که حوادث و مسایل همیشه بر حسب نتیجه گیریهای ظاهری نیست. بلکه گاهی اوقات کاملاً بر عکس است. در سوره کهف بدین نکته نیز اشاره شد که جنگ مشرکین علیه مسلمانان،‌ همواره وجود خواهد داشت، اما بزودی جریان تغییر می کند. بدین صورت که اگر مشرکان، ایمان نیاورند، بزودی درمقابل این گروه ضعیف به زانو در خواهند آمد و به دست مسلمانان به هلاکت خواهند رسید.

داستان ذوالقرنین هم حکایت از این داشت که زمین، از آن خداست و آن را به هر کس که بخواهد، می دهد و رستگاری و پیروزی از راه ایمان دست می آید، نه از طریق کفر، و خداوند، همیشه کسی از بندگانش را برای نجات ضعیفان و بیچارگان بر می انگیزد، چنانچه از یأجوج و مأجوج زمان ذوالقرنین شروع شده تا آخر. حقیقت این است که زمین از آن بندگان نیکوکار خدا می باشد. سپس سوره زمر نازل شد که به هجرت اشاره می کند. خداوند، اعلام نمود که زمین خدا، وسیع است و تنگ نیست؛ چنانکه می فرماید :زمر: 10) یعنی: «برای کسانی که در این دنیا می خواهند نیکوکاری کنند زمین خدا، وسیع و گسترده است؛ یقیناً شکیبایان، کامل و بدون حساب و شمارش پاداش می گیرند».

پیامبر خداe از پیش می دانست که اصحمه نجاشی، پادشاه حبشه، پادشاه عادلی است و به کسی ظلم نمی کند . بنابراین به مسلمانان دستور داد به حبشه هجرت کنند تا دینشان حفظ شود.

در رجب سال پنجم بعثت اولین گروه از یاران پیامبرe به حبشه هجرت کردند که رئیس آنها عثمان بن عفانt بود و همسرش رقیه دختر رسول خدا e نیز همراه او بود.

پیامبرe در مورد عثمان و رقیه فرمود: این دو، اولین خانواده مهاجری هستند که پس از ابراهیم و لوط در راه خدا هجرت می کنند.[155]

 

دومین هجرت به حبشه

مسلمانان مهاجر، شبانه و درتاریکی شب، هجرتشان را آغاز کردند تا قریشیان ، متوجه حرکت آنان نشوند.

مهاجران به طرف دریا رفتند و خود را به بندر شعیبه که لنگرگاه کشتیها در دریای سرخ  است، رساندند. تقدیر الهی چنان بود که همزمان با حرکت دو کشتی تجارتی برسند و با همین کشتیها به حبشه بروند.

وقتی مشرکان از خروج مهاجران، اطلاع یافتند، به دنبال آنان رفتند و چون به ساحل رسیدند، دیدند که خبری از مسلمانان نیست. بدین ترتیب مسلمانان به سلامتی و امنیت کامل به حبشه رفتند و در آنجا با آرامش زندگی می کردند.[156]

در رمضان همان سال پیامبرe به حرم رفت و آنجا جمع بزرگی از سران و بزرگان قریش نشسته بودند؛ کنار آنها ایستاد و یکباره و بدون مقدمه شروع به خواندن سوره نجم نمود.

عده ای از کفار تا آن زمان کلام خدا را نشنیده بودند؛ زیرا اصل را بر این نهاده بودندکه هیچ یک از آنان نباید، ‌به قرآن گوش دهد.

وقتی رسول خداe این سوره را می خواند، آوازش در گوشها طنین افکن شد و آنها، کلامی زیبا و دلکش شنیدند که هیچ سخنی به  محتوا و زیبایی آن نشنیده بودند. لذا از خود بیخود گشتند و به آن حضرت خیره شدند؛ همه به سوره نجم گوش فرا دادند و هیچ چیز به ذهنشان نمی رسید تا اینکه پیامبرe به آیات تکان دهنده ای رسید که قلب انسان را از جا می کند و درآخر این آیه را خواند: (نجم : 62) یعنی: «خدا را سجد کنید و فقط او را عبادت نمایید».  سپس آن حضرت  سجده نمود و قریش هم، همگی سجده کردند. در حقیقت، هیبت و عظمت حق و حقیقت، عناد و سرکشی را در وجود مستکبران در هم کوبید؛ لذا همگی آنان بی اختیار به سجده افتادند.[157]

آری، جلال و جبروت کلام خدا، مهار نفس آنان را به سوی خود کشید و آنان را به همان کاری واداشت که تا آن زمان، تمام تلاششان را برای نابودی آن بکار گرفته بودند.

این کارشان، باعث شدکه با موجی از ملامت و سرزنش کسانی مواجه شوند که در آن جلسه حضور نداشتند؛ لذا به فکر چاره بر آمدند و به دروغ گفتند: محمدe با دو جمله بتها را به بزرگی و احترام ذکر نموده و گفته است: «تلک الغرانیق العلی و إن شفاعتهن لترتجی» یعنی : «اینان، خوب چهرگان بلندمرتبه اند و امید شفاعت ایشان می رود».

این دروغ بزرگ را گفتند تا بتوانند سجده ای راکه با پیامبر کرده اند، توجیه کنند و عذرشان را موجه جلوه دهند. البته از قومی که کارشان دروغ پردازی و افتراء و دسیسه و نیرنگ بود، چنین کاری بعید به نظر نمی رسید.[158]

این خبر، وارونه به مهاجران ساکن حبشه رسید؛ به آنها خبر رسید که قریش مسلیمان شده اند. لذا در شوال همان سال به مکه بازگشتند. یکی دو منزل از مکه فاصله داشتند که متوجه حقیقت شدند، برخی از آنان به حبشه بازگشتند و عده ای از آنان پنهانی یا در پناه یکی از قریشیان، وارد مکه شدند.[159]

از آن پس، آزار و شکنجه مشرکان قریش، نسبت به مهاجران بازگشته از حبشه و سایر مسلمانان، افزایش یافت و قریشیان و سایر طوایف عرب، مسلمانان را تحت فشار قرار دادند. بویژه رفتار خوب نجاشی با مسلمانان، بر مشرکان دشوار آمده بود؛ بنابراین رسول خداe چاره ای جز این ندیدکه دوباره یارانش را به هجرت به حبشه دستور بدهد. بالاخره مسلمانان، دوباره آماده مهاجرت شدند.

این بار برای قریش خیلی سخت تر و دشوارتر از مرحله نخست تمام شد. به همین دلیل به مجرد اینکه متوجه شدند، نیروهایشان را به دنبال آنها فرستادند. اما مسلمانان سریعتر از آنان رفته و قبل از رسیدن مشرکان با کشتی، راهی حبشه شده بودند.

این بار، شمار مهاجران ، هشتاد و سه مرد و هجده یا نوزده زن بود. البته شمار مردان، با احتساب عمار بن یاسر است که در مورد همراهی وی در این هجرت، اختلاف نظر وجود دارد.[160]

 

نیرنگ قریش برای بازگرداندن مهاجرین از حبشه

بر مشرکان سخت گران بود که مهاجرین برای خود و دینشان پناهگاهی امن بیابند. بنابراین از میان خود دو مرد باهوش و ورزیده به نامهای عمرو بن عاص و عبدالله بن ابی ربیعه را که تا آن زمان مسلمان نشده بودند، با هدایایی به حبشه فرستادند؛، همچنین برای هر یک از روحانیون و فرماندهان بلندپایه نجاشی هم هدایایی در نظر گرفتند.

این دو به حبشه رفته؛ هدایا را به فرماندهان و اسقفهای دربار تقدیم کردند و در مقابل، از آنها خواستند که مسلمانان را تحویلشان بدهند.

فرماندهان و روحانیون همه متفق شدند که از نجاشی بخواهند تا مسلمانان را به قریش تحویل دهد.

پس از این نمایندگان قریش نزد نجاشی رفته و هدایا را تقدیم کردند و با نجاشی وارد گفتگو شدند و گفتند : ای پادشاه! گروهی از بردگان نابخرد ما به کشور شما پناهنده شده اند.آنها از دین پدرشان برگشته و دین شما را هم نپذیرفته اند و آیینی از خود ساخته اندکه نه ما آن را می شناسیم و نه شما؛ اینک اشراف قوم و پدران و عموها و رؤسای قبیله های ایشان، ما را به نمایندگی از خود، نزد شما فرستاده اند تا از شما درخواست کنیم که این بردگان فراری را به ما تحویل دهید.

اسقفها و فرماندهان نجاشی گفتند: ای پادشاه! راست می گویند؛ آنها را تحویلشان بده تا آنان را نزد قبیله و به سرزمین خودشان بازگردانند. اما نجاشی احساس کردکه باید جریان بررسی شود و سخنان هر دو طرف را بشنود. به همین منظور دنبال مسلمانان فرستاد و مسلمانان در حالی آمدند که قصدداشتند چیزی جز حقیقت نگویند.

نجاشی به آنها گفت: این چه دینی است که به واسطه آن از دین پدری خود برگشته و به دین هیچ یک از ادیان موجود نگرویده اید؟

سخنگوی مسلمانان که جعفر بن ابی طالب بود، چنین گفت: ای پادشاه! ما، مردمی نادان و بت پرست بودیم و مردار می خوردیم، کارهای ناشایست انجام می دادیم، پیوند خویشاوندی را رعایت نمی کردیم، نسبت به همسایگان بدرفتاری می کردیم و نیرومند ما، ‌بینوای ما را از بین می برد. وضع ما بدین شکل بود تا اینکه خداوند، برای ما پیامبری از خود ما برگزید که نسب و راستی و امانتداری و پاکدامنی او را نیک می شناسیم. او، ما را به سوی خدای یگانه فراخواند تا تنها خدا را بپرستیم و عبادت سنگها و بتها را رها کنیم. وی، مارا به راستگویی ، امانتداری، پیوند خویشاوندی و رعایت حق همسایگان دستور داد و از انجام کارهای حرام، خونریزی، ‌تهمت زدن به زنان پاکدامن، انجام کارهای زشت و ناشایست، شهادت و گفتار دروغ و خوردن مال یتیم منع کرد. همچنین به ما فرمان داد که خدا را بپرستیم و هیچ چیز را شریک و انباز او قرار ندهیم و ما را امر نمود نماز بخوانیم، زکات بدهیم و روزه بگیریم».

آنگاه جعفر، سایر دستورات اسلام را برشمرد  و افزود: «ما نیز او را تصدیق کردیم و به او ایمان آوردیم و از او و از دین خدا پیروی کردیم، لذا فقط خدای یگانه را می پرستیم و شریکی برای او قائل نیستیم و آنچه را او برای ما حرام کرد، حرام می دانیم و آنچه را او برای ما حلال کرد، ‌حلال می شناسیم. اما قوم ما به ما ستم کردند و شکنجه مان دادند و خواستند ما را از دینمان به پرستش بتان برگردانند تا بتها را بپرستیم و همچون گذشته گناهان و کارهای ناپسند را حلال بشماریم. بدین خاطر که بر ما ستم می کردند و ما را از انجام دستورات دینمان باز می داشتند و بر ما سخت می گرفتند، به سرزمین تو آمدیم و پناهندگی نزد شما را بر پناه بردن به دیگران ترجیح دادیم و امیدوار بودیم در سرزمین تو مورد ستم قرار نگیریم».

  نجاشی پرسید: «آیا از آیاتی که پیامبرتان از جانب خدا آورده، چیزی می دانی که بخوانی»؟ جعفر گفت: آری، نجاشی گفت: برایم بخوان و جعفر، آیات نخست سوره مریم را برای او تلاوت کرد.

گویند: نجاشی چنان گریست که ریشش خیس شد و اسقفها نیز آنقدر گریستند که کتابهایی که در دست داشتند، خیس گردید.

نجاشی گفت: «بخدا سوگند این و آنچه که عیسی فرزند مریم آورده از یک منبع نور سرچشمه گرفته است. بروید که بخدا سوگند هرگز شما را تسلیم آنها نمی کنم». و خطاب به عمرو بن عاص و همراهش گفت: «بروید که سوگند به خدا، اینها را به شما تحویل نمی دهم».

آن دو بیرون شدند. عمرو بن عاص به همراهش گفت: «بخدا سوگند فردا مطالبی به نجاشی می گویم که روزگارشان تباه شود».

عبدالله گفت: چنین مکن؛ آنان هر چند با ما مخالفت کرده اند، اما حق خویشاوندی دارند. اما عمرو همچنان بر نظریه خویش اصرار ورزید.

فردای آن روز عمرو به نجاشی گفت: ای پادشاه! ایشان درباره عیسی، سخنی ناروا و عجیب می گویند. کسی را نزد آنها بفرست و از آنان بپرس که درمورد عیسی چه می گویند. نجاشی کسی را فرستاد. راوی می گوید: این بار مسلمانان خیلی ترسیدند، اما تصمیم گرفتندکه درجواب، همان چیزی را بگویند که خداوند فرموده است. لذا وقتی نزد نجاشی رفتند، گفتند: او، بنده و فرستاده و روح و کلمه خداست که او را به مریم عذرا القاء کرده است.

روای می گوید: نجاشی چوبی کوچک از زمین برداشت و گفت: «سوگند به خدا، عیسی بن مریم، باآنچه تو گفتی، این اندازه هم تفاوت ندارد».

وقتی نجاشی این حرف را زد، اسقفها، سر و صدا به راه انداختند؛ نجاشی گفت: «هر چند شما هیاهو کنید، اثری ندارد».

آنگاه به مسلمانان گفت: «سوگند به خدا که شما در امن و امان هستید و هرکسی به شما دشنام دهد، جریمه خواهد شد» و این جمله را سه بار تکرار نمود و گفت: «دوست ندارم که کوهی از طلا به من بدهند و در قبال آن یک نفر از شما را بیازارم». و آنگاه به اطرافیانش دستور داد  هدایای قریش را به خودشان برگردانند و افزود:  به آنان نیازی ندارم. سوگند به خدا هنگامی که خداوند، پادشاهی را به من عنایت کرد، از من هدیه و رشوه ای نگرفت که من در پادشاهی خود رشوه بگیرم و سخن مردم را اطاعت نفرمود که من سخن ایشان را اطاعت کنم».

ام سلمه که راوی این داستان است، می گوید: آن دو، سرافکنده و شرمنده از محضر نجاشی خارج شدند و هدایا را با خودشان بر گرداندند و ما، آنجا در کمال راحتی و امنیت بودیم تا هنگامی که نزد رسول خدا برگشتیم و آن حضرت هنوز در مکه بود.[161]

این، ‌روایت ابن اسحاق است؛ ولی در روایت دیگری آمده که عمرو بن عاص پس از جنگ بدر نزد نجاشی رفته است و بعضی هم بین دو روایت چنین جمع کرده اند که قریش، دوبار نماینده نزد نجاشی فرستاده اند . اما سئوال و جوابهایی را که بین جعفر و نجاشی در دیدار دوم، آورده اند، همان سئوال و جوابهایی است که ابن اسحاق ، آورده است. از این سئوال و جوابها، چنین برمی آید که گویا این گفتگو، در نخستین مراجعه به نجاشی، صورت پذیرفته است.

به هر حال نیرنگ قریش، ناکام ماند و نقش بر آب شد و فهمیدند که نمی توانند بجز در مناطق زیر سلطه شان کسی را تحت فشار قرار دهند؛ به همین علت فکرخطرناکی در آنان ریشه دوانید و متوجه شدند که این خطر را جز با بازداشتن رسو ل خداe از دعوتش به هیچ عنوان نمی توانند دفع کنند وآن هم فقط با نابودی و از بین بردن شخص رسول خدا ممکن است!

اما این کار با وجود ابوطالب بزرگترین حامی مشرک پیامبر، غیر ممکن به نظر می رسید. به همین دلیل برای بار دوم نزد ابوطالب رفتند و گفتند: ای ابوطالب! تو از موسفیدان و بزرگان ما هستی و ما، بارها از تو خواستیم که برادرزاده ات را بازداری. به خدا سوگند ما نمی توانیم او راتحمل کنیم، حال آنکه او، پدران ما را دشنام می دهد و عقیده و افکار ما را باطل می خواند و از خدایان ما انتقاد می کند. به خدا، تا او را باز نداری، آرام نمی گیریم یا تو را هم به جنگ و مبارزه می طلبیم تا یکی ازاین دو گروه هلاک و نابودشود».

این تهدید صریح و تند،  بر ابوطالب سخت گران تمام شد. بنابراین کسی را دنبال پیامبرe فرستاد و به او گفت: ای برادرزاده! قوم تو، نزد من آمدند و به من چنین و چنان گفتند؛ من و خود را حفظ کن و من را به کاری که توان ‌آن را ندارم، وامدار.

پیامبرe تصور کرد عمویش از یاری دادن او خسته شده است و احساس ناتوانی می کند. بنابراین فرمود: ای عمو!به خدا سوگند، اگر خورشید را در دست راست من و ماه را در دست چپ من بگذارند و بخواهند این دعوت الهی خویش را ترک کنم، من دست از دعوت نمی کشم تا خداوند دینش را پیروزگرداند و یا من در این راه نابودشوم» و پس از این برخاست و در حالی که می گریست آنجا را ترک کرد.

در حال رفتن بودکه ابوطالب او را صدا زد و گفت: ای برادرزاده ام! برو و هر چه می خواهی، بگو؛ به خدا سوگند هرگز دست از حمایت تو برنمی دارم.[162]  و این دو بیت را سرود:

و الله لن یصـلوا إلیک بجمـعهم        حتی أوســد فی التراب دفینا

فاصدع بأمرک ما علیک غضاضۀ         و ابشر و قر بذاک منک عیونا[163]

یعنی: «به خدا سوگند که هرگز این جماعت، تا زمانی که زنده ام، به تو دست نخواهند یافت مگر زمانی که مرا در گور بگذارند؛ آشکارا،‌کارت را بکن که تو را هیچ مشکلی نیست و از این بابت شادمان و خشنود باش».

 

سران قریش بار دیگر نزد ابوطالب می روند:

وقتی سران قریش دیدند که محمدe همچنان به کارش ادامه می دهد، دریافتند که ابوطالب قصد ندارد دست از حمایت برادرزاده اش بکشد؛ بلکه حاضر است از قریش جدا شود و با آنها به خاطر محمدe دشمنی کند؛ به همین خاطر عماره بن ولید بن مغیره را نزد او بردند و گفتند: ای ابوطالب! این جوان، نیرومندترین و زیباترین جوان قریش است، او را بگیر تا عقل و نیروی او در اختیار تو باشد. او را به فرزندی بپذیر که برای تو بهتر است و برادرزاده ات را که با دین تو و پدرانت مخالفت کرده و موجب پراکندگی قوم تو شده و آنان را نادان شمرده، به ما تسلیم کن تا او را بکشیم، یک مرد در برابر یک مرد.

ابوطالب گفت: به خدا سوگند که چه  پیشنهاد بدی  به من می کنید. شما پسر خود را به من می دهید که برای شما بزرگ کنم و پرورش دهم و پسر خود را به شما بدهم که او را بکشید!  بخدا سوگند که این کار هرگز صورت نمی گیرد.

مطعم بن عدی بن نوفل بن عبدمناف بن قصی به اوگفت: ای ابوطالب! سوگند بخدا قوم تو، پیشنهاد منصفانه ای داده و تلاش نموده اند از آنچه که آن را دوست نداری، نجات یابی؛ ولی چنین به نظر می رسد که نمی خواهی پیشنهادشان را بپذیری.

ابوطالب گفت: سوگند به خدا اصلاً پیشنهاد منصفانه ای نداده اند، ولی تو هم از آنها، علیه من پشتیبانی می کنی و خفت و خواری مرا می خواهی؛ لذا هر آنچه خواهی، بکن.[164]

مصادر تاریخی، زمان دقیق حضور نمایندگان قریش نزد ابوطالب رامشخص نکرده اند، اما از بررسی شواهد و قراین موجود، چنین بر می آید که این دو واقعه، در اواسط سال ششم بعثت و در فاصله زمانی اندکی بوده است.

 

دسیسه نابود کردن پیامبر

پس از ناکامی قریش و بعد از آنکه تمام نقشه هایشان در جریان فرستادن نماینده به نزد ابوطالب، ناکام ماند، به فکر نابودکردن رسول خداe افتادند. پیامد این نقشه،‌این شد که حمزه بن عبدالمطلب و عمر بن خطاب مسلمان شوند و به عنوان دو بازوی اسلام، باعث تقویت آن گردند؛ این دو، از قهرمانان و مردان نیرومند قریش بودند.

روزی عتیبه بن ابی لهب نزد پیامبرe رفت و گفت: « من، به (النجم إذا هوی) و به آنکه (دنا فتدلی) کافرم.[165] سپس آن حضرت را آزار داد و پیراهنش را پاره کرد و به صورت آن حضرت آب دهان انداخت، اماآب دهانش به زمین افتاد.

همانجا بود که پیامبردعا کرد و فرمود: «پرودگارا! بر او سگی از سگهایت را مسلط کن». این دعای پیامبر پذیرفته شد. به دنبال این ماجرا، عتیبه با گروهی از قریش به شام می رفت، وقتی به (زرقاء) رسیدند، همان جا اردو زدند. همان شب شیری در اطراف قافله، دور می زد .

عتیبه گفت: «ای وای برمن! به خدا که این شیر، قصد دریدن مرا دارد؛ چراکه محمد(e) در حق من نفرین کرد؛ او، مرا در حالی کشت که خودش اکنون در مکه است و من در شام».

شبانگاه، آن شیر، از میان یکایک کاروانیان گذشت تا به عتیبه رسید و سرش را گرفت و آن را از تن جدا کرد.[166]

از دیگر حوادث این دوران، این است که عقبه بن ابی معیط گردن مبارک آن حضرت را در حالی که در سجده بودند، زیر لگد گرفت و چنان فشار داد که نزدیک بود چشمان پیامبر از حدقه در آید.[167]

این حوادث، بیانگر این است که قریش قصد کشتن پیامبر را داشتند. ابن اسحاق روایت می کند:

باری، ابوجهل گفت: ای قریشیان! می بینید که محمد، همچنان در پی انتقاد از دین ماست و به پدران ما بد و بیراه می گوید و عقاید ما را باطل می خواند و خدایان ما را دشنام می دهد؛ من با خداپیمان می بندم که او را با سنگی بزنم که توان حمل آن را نداشته باشم. (یعنی با سنگ بزرگی).. فردا به انتظار می مانم تا سجده کند؛ آنگاه  با سنگ بزرگی سر او را خرد می کنم. خواه مرا حمایت کنید، خواه مرا تسلیم نمایید؛ باکی نیست، هر چه فرزندان عبدمناف می خواهد بکنند. آنها گفتند: سوگند به خدا تو را هرگز تسلیم نمی کنیم، هرکاری که مخواهی، بکن.

 فردای آن روز، ابوجهل، سنگی برداشت و همانطور که گفته بود به انتظار پیامبر نشست و پیامبر، طبق معمول هر روز آمد و شروع به نماز خواندن نمود و قریش هم‌آمدند و نشستند و منتظر کار ابوجهل بودند. وقتی پیامبرe سجده کرد، ابوجهل سنگی را برداشت و به طرف پیامبر رفت و چون نزدیک آن حضرت رسید، به سرعت و با رنگی پریده، در حالی برگشت که دستانش بر سنگ خشک شده بود تا اینکه سنگ از دستش افتاد.

مردان قریش با دیدن این جریان، به سوی ابوجهل رفتند و گفتند: ای ابوالحکم! چه شده؟

گفت: من، به سوی محمد می رفتم تا همان کاری راکه گفته بودم، عملی کنم، شتر نری ظاهر شد که سر و گردن و دندانهایی داشت که همانندش را در شتران دیگر ندیده ام؛ آن شتر، به من حمله کرد تا مرا بخورد»!

ابن اسحاق می گوید: برایم نقل کرده اند که پیامبر فرموده است : «او، جبرئیل بود و اگر ابوجهل نزدیک می شد، ‌او را می گرفت».[168]

پس از این ماجرا ابوجهل، همان کاری را کرد که موجب مسلمان شدن حمزه شد. در صفحات آینده به این موضوع خواهیم پرداخت.

سران قریش، همچنان به فکر از بین بردن‌ آن حضرتe بودند و این اندیشه در آنان ریشه دوانیده بود. ابن اسحاق روایت می کند که عبدالله بن عمرو بن عاص گفته است: روزی اشراف قریش در حطیم جمع شده بودند و من هم نزد آنها رفته بودم. در همان وقت صحبت از پیامبرe به میان آمد؛ گفتند: به خدا سوگند خویشتنداری ما در برابر این مرد، بی سابقه است؛ او، ما را فرومایه و بی خرد می داند،‌ پدران ما را ناسزا می گوید و دینمان را سرزنش می کند؛ ما، بیش از اندازه، خویشتنداری کرده ایم.

در همین اثنا پیامبرe آمد و رکن را استلام کرد و شروع به طواف خانه نمود؛ وقتی از کنار آنها گذشت، به او ناسزا گفتند. من از چهره پیامبر دانستم که شنیده و اثر آن، در چهره پیامبر هویدا بود. در دور دوم و سوم طواف نیز چنان کردند. رسول خدا ایستاد وفرمود : «ای گروه قریش! آیا سخن مرا می شنوید؟ همانا سوگند به ذاتی که جان من در دست اوست، به سوی شما آمده ام که در این راه قربانی شوم». گوید: سخن او در ایشان چنان اثری گذاشت و چنان سکوتی کردند که گویی عقاب روی سرشان نشسته است؛ بدین ترتیب سرسخت ترین آنها نسبت به پیامبر، شروع به تسکین دادن و آرام ساختن او کرد تا شاید بدین سان، مشکل پیش آمده را رفع نماید؛ چنانچه گفت:  «ای ابوالقاسم! به خدا، تو جاهل نبودی»!

فردای آن روز، دوباره گرد هم ‌آمدند و شروع به صحبت کردن از پیامبرe نمودند . در همین اثنا پیامبرe به سوی آنان آمد.

قریش با دیدن پیامبرe از جا پریدند و آن حضرت را احاطه کردند. گوید: دیدم که یکی از آنها به شدت لباس پیامبر را در دستانش جمع کرده بود؛ ابوبکر برخاست و در حالی که گریه می کرد، گفت: «آیا می خواهید این مرد را بکشید فقط بدین خاطر که می گوید: پروردگار من خداست؟» آنگاه دست از آن حضرت برداشتند.

ابن عمرو می گوید : این سرسخت ترین برخورد قریشیان با رسول خداe بود که من دیدم.[169]

در روایت امام بخاری آمده است که عروه بن زبیر می گوید: از عمرو بن عاص پرسیدم: بدترین برخورد مشرکان با پیامبرe چه بود؟ گفت: دیدم پیامبر کنار حطیم نماز می خواند که عقبه ابن ابی معیط لباس آن حضرت را به گلوی ایشان پیچاند و به شدت کشید تا جایی که نزدیک بود آنحضرت خفه شود. ابوبکر جلو آمد و شانه های عقبه را گرفت و او را دور کرد و گفت: «آیا می خواهید این مرد را بکشید، فقط بدین خاطر که می گوید: پروردگار من خداست»؟[170]

در حدیث اسماء آمده است: شخصی فریادکنان نزد ابوبکر آمد و گفت: به کمک رفیقت برو. اسماء می گوید: او در حالی از خانه بیرون رفت که گیسوان او از هر چهار طرف بلند و بر شانه هایش افتاده بود و می گفت: آیا مردی را می کشید که می گوید: پروردگار من خداست؟

می گوید: قریش، پیامبرe را رها کردند و به ابوبکر روی آوردند و آنچنان او را زدند که وقتی نزد ما برگشت، به گیسوانش که دست می زدیم، کنده شده بود و در دست ما می ماند.[171]

 

مسلمان شدن حمزهt

در آن فضای آکنده از ظلم و ستم و طغیان و خفقان، ناگهان نوری بر فراز راه ستمدیگان تابید و روزنه ای از نور برای مظلومان گشوده شد؛ آری؛ آن نور، مسلمان شدن حمزه بن عبدالمطلب بود.

او در اواخر سال ششم بعثت مسلمان شد. از بیشتر روایات چنین بر می آید که او، درماه ذی الحجه مسلمان شده است. سبب مسلمان شدن او، این بودکه روزی ابوجهل نزدیک کوه صفا از کنار پیامبرe گذشت و آن حضرت  eرادشنام داد و او را آزرد. پیامبرe سکوت کرد و جوابی نداد. ابوجهل با سنگی بر سر مبارک پیامبر eزد، طوری که خون از آن جاری شد و سپس دست از آن حضرت برداشت و به جمع قریش در کنارکعبه پیوست.

عبدالله بن جدعان، کنیزی داشت که درخانه ای نزدیک کوه صفا بود. او، این جریان رامشاهد کرد. حمزه، رادمردترین و غیرتمندترین شخص قریش بود؛ وی، درحالی که کمان به دوش افکنده بود، ‌از شکار بازمی گشت. همین که از کنار کنیز ابن جدعان گذشت، آن کنیز به حمزه گفت: ای کاش می بودی و می دیدی که چند لحظه پیش برادزاده ات از دست ابوجهل چه دید.

حمزه خشمگین شد و شتابان به مسجد الحرام رفت و خود را به ابوجهل رساند که میان قومش نشسته بود. بالای سرش ایستاد و گفت‌: «ای بی شخصیت! آیا برادرزاده مرا آزار می دهی در حالی که من بر دین او هستم؟» آنگاه با کمانش چنان ضربه ای به ابوجهل زد که سرش شکاف بزرگی برداشت. گروهی از بنی مخزوم برای یاری دادن ابوجهل برخاستند؛ عده ای از قبیله بنی هاشم نیز بلند شدند و نزدیک بود با هم درگیر شوند.

ابوجهل گفت: ابوعماره را برحال خودش بگذارید که من، به برادرزاده اش دشنامهای زشتی داده ام.[172]

سرآغاز مسلمان شدن حمزهt غیرت و حمیتی بود که بر او گران آمد به برادرزاده اش اهانت شود! آنگاه خداوند، رغبت اسلام را در دلش انداخت و بدین ترتیب حمزه t به ریسمانی محکم و ناگسستنی ، چنگ زد و بدین سان مسلمانان، با مسلمان شدن حمزهt، عزت و شوکت یافتند.

 

مسلمان شدن عمر بن خطابt

در آن فضای تیره و تار و فشار و خفقان، نوری دیگر درخشید و روزنه ای دیگر باز شد که حتی به مراتب، از درخشش نخست، کارسازتر بود و اهمیت بیشتری داشت.‌آری! آن نور، مسلمان شدن عمر بن خطابt بود که در ماه ذیحجه سال ششم بعثت رخ داد.[173]

سه روز بیشتر از مسلمان شدن حمزه نگذشته بود که پیامبرe از خداوند خواست که عمر را به اسلام مشرف بگرداند.

ترمذی از عبدالله بن عمر در این باره روایتی نقل کرده که آن را صحیح دانسته است. همچنین طبرانی از ابن مسعود و انس روایت کرده که پیامبرe فرمود: «پروردگارا! اسلام را به مسلمانی یکی از این دو نفر که نزد تو محبوبتر است، عزت و یاری بخش: عمر بن خطاب یا ابوجهل بن هشام».

با اسلام آوردن عمرt  معلوم شدم که‌ آن فرد محبوبتر، عمر بن خطابt  بوده است.[174]

پس از دقت و بررسی در تمام روایاتی که درباره مسلمان شدن عمرآمده، مشخص می شود که اسلام، به تدریج به قلب عمرt  راه یافته است و اینک، پیش از پرداختن به این روایات، مناسب است که اشاره ای به عواطف و احساسات عمرt  داشته باشیم.

عمرt  به تندخویی و سرسختی زبانزد عام و خاص بود و حتی گاهی مسلمانان را با انواع و اقسام شکنجه ها، آزار می داد. در وجود وی، احساسات متناقضی موج می زد، از یکسو به اعتقادات و آداب و رسوم بجامانده از پدران وگذشتگان خود احترام می گذاشت و با نوشیدنیهای مسکر و کارهای لهو و لعب جامعه، انس گرفته بود و از سوی دیگر، تحت تأثیر صلابت و پایداری مسلمانان و شکیبایی آنان در تحمل سختیها در راه عقیده شان، قرار گرفته بود. بدین ترتیب همانند هر انسان عاقلی به شک افتاده بود که شاید واقعاً دعوت اسلام و آموزه های این آیین، از اعتقادات ما بهتر و مناسبتر باشد؛ لذا گاهی به یکباره به جوش و خروش می آمد، اما بلافاصله جوش و خروشش، می خوابید و  فروکش می کرد.[175]

اگر بخواهیم مجموع روایات را در این موضوع جمع بندی کنیم، خلاصه اش،  این است که یکی از شبها عمر برای شب گذرانی از خانه بیرون شد و به حرم رفت و زیر روکش کعبه قرار گرفت؛ در آن هنگام پیامبرe مشغول نماز بود و سوره الحاقه را تلاوت می کرد.

عمر، سراپا این سوره را گوش نمود و از بلاغت آن شگفت زده شد. عمر t می گوید: با خود گفتم: سوگند به خدا، همانگونه که قریشیان، می گویند، این مرد، شاعر است؛ اما بلافاصله آن حضرت این آیه را خواند:  یعنی: «این قرآن (از سوی خدا‌ آمده و) گفتاری است که از زبان پیغمبر بزرگواری (تبلیغ می شود) و سخن هیچ شاعری نیست (آن طور که شما گمان می برید، اصلا ) شما کمتر ایمان می آورید».

عمر می گوید: باخود گفتم: لابد، کاهن است. بی درنگ چنین تلاوت نمود: یعنی: «و گفته هیچ غیبگو و کاهنی نیست ، شما کمتر پند می گیرید». پیامبرe همچنان تلاوت آیات را تا پایان سوره ادامه داد و بدین ترتیب رغبت به اسلام در قلبم ، ‌جای گرفت.[176]

این، اولین هسته اسلام بود که در قلب عمر کاشته شد. اما پوسته جاهلیت و تعصبات کورکورانه و افتخار به آیین آبا و اجدادی، برحقیقتی که زبان دلش زمزمه می کرد، چیره و غالب بود و به همین خاطر به کارهایش بر ضد اسلام ادامه می داد و به احساس درونیش بی توجه بود.

عمر که انسانی تندخو و دشمن سرسخت پیامبرe و یارانش بود، روزی شمشیر حمایل کرد و به قصد کشتن پیامبرe از خانه بیرون شد. در راه، نعیم بن عبدالله نحام عدوی یا مردی از بنی زهره یا از بنی مخزوم ، عمر را دید و گفت: ای عمر! کجا می روی؟ گفت: می خواهم محمد را بکشم. آن مرد گفت: چگونه می توانی پس از آن، از دست بنی هاشم و بنی زهره روی زمین راه بروی و در امان بمانی؟ عمر گفت: مثل اینکه تو هم به دین محمد گرویده و دینت را ترک کرده ای؟

آن مرد گفت: می خواهی به تو خبر عجیبتری بدهم؟ ای عمر! خواهر و شوهر خواهرت مسلمان شده و دین تو را رهاکرده اند.

عمر باخشم به خانه خواهرش رفت. خباب بن ارت با صحیفه ای که در آن سوره طه نوشته شده بود، آنجا بود و به آنها قرآن آموزش می داد. هنگامی که خباب t صدای عمر را شنید، در گوشه ای پنهان شد و فاطمه خواهر عمر، صحیفه را مخفی کرد.

عمر هنگام ورود صدای خباب را شنیده بود؛ لذا پرسید: آوازی که از خانه شما به گوشم رسید، چه بود؟

گفتند: ما دو نفر با یکدیگر حرف می زدیم، گفتگوی عادی خودمان بود. عمر گفت: شنیده ام بی دین شده اید؟ دامادش گفت: ای عمر! اگر حق و حقیقت در دینی غیر از دین تو باشد، چه؟

عمر به او حمله کرد و او را بر زمین کوبید. خواهرش خواست که او را از شوهرش دور کند. عمر، چنان خواهرش را کتک زد که سر و صورتش خونین شد. پس از این رفتار عمر، آن دو گفتند:‌ آری ما مسلمانیم. به روایت دیگری، خواهر عمر، با خشم و خروش گفت: «ای عمر! اگر حق در غیر دینت باشد، گواهی می دهم که معبود بحقی جز خدا نیست و محمد پیام آور اوست». چون عمر ناامید شد و خونهای خواهرش را دید،  پشیمان و شرمنده گشت و گفت: آن کتابی که می خواندید را به من بدهید تا بخوانم. خواهرش گفت: «تو، ناپاکی و آن کتاب را کسی جز پاکان نمی تواند دست بزند. برخیز و غسل کن».

عمر برخاست و غسل نمود و آنگاه کتاب را برداشت و خواند: (بسم الله الرحمن الرحیم) و سپس گفت: چه نامهای نیک و پاکیزه ای و آنگاه شروع به خواندن سوره طه کردتا اینکه به این آیه رسید : یعنی: «من، الله هستم و معبود بحقی جز من نیست؛ پس تنها مرا عبادت کن و نماز را برای یاد من، بپای دار».

عمر گفت: «چقدر این کتاب (کلام)، زیبا و دلنشین است! مرا نزد محمد ببرید».

وقتی خباب، این سخن عمر را شنید، از مخفیگاه بیرون آمد و گفت: ای عمر! تورا مژده می دهم و امیدوارم که دعای پیامبرe در شب پنجشنبه در حق تو قبول شود؛ چراکه آن حضرت، دعا کرد: «خدایا! اسلام را به وسیله ابوجهل یا عمر بن خطاب عزت و قوت بده».

پیامبرe در خانه ای در دامنه صفا بود. عمر شمشیرش را برداشت و راهی خانه پیامبر شد. درب را کوبید. مردی آمد و از گوشه های درب نگاه کرد؛ عمر را شمشیر بدست دیدکه بیرون خانه ایستاده است. به رسول خداe خبر داد و مسلمانان که در خانه بودند، پریشان شدند. حمزه به آنها گفت: چه شده؟ گفتند: عمرآمده. حمزه گفت: درب را باز کنید، اگر به قصد خیر آمده بود که جوابش را می دهیم و اگر اراده شر داشته باشد، با شمشیر خودش، او را می کشیم . پیامبرe فرمود: بگذارید وارد شود و برخاست و نزدیک درب با او برخوردکرد، یقه اش را گرفت و گفت: ای پسر خطاب! چه چیز تو را به اینجا‌آورده است؟به خدا قسم مثل اینکه دست برنمی داری تا بر تو بلا نازل شود و همانند ولید بن مغیره خوار و زبون گردی؟ خدایا! اسلام را به وسیله عمر بن خطاب، عزت و یاری بخش». آنگاه عمر گفت: گواهی می دهم که معبود بحقی  به جز خدا نیست و تو، رسو ل و فرستاده خدا هستی و بدین سان مسلمان شد.

اهل منزل یک صدا تکبیر گفتند و صدایشان به گوش مردمی که در مسجد الحرام نشسته بودند، رسید.[177]

عمرt  در سرسختی، بی نظیربود؛ لذا مسلمان شدن وی، برای مشرکان خیلی ناگوار بود؛ چراکه آنان با مسلمان شدن عمرt  احساس خفت و خواری کردند؛ برعکس، مسلمانان، احساس عزت و شوکت نمودند.

عمرt  می گوید: وقتی مسلمان شدم، در ذهن خود مرور کردم که سرسخت ترین دشمن رسول خداe کیست؟ با خود گفتم : ابوجهل است. لذا رفتم و درب خانه اش را زدم، او بیرون  آمد وگفت: خوش آمدی. چه چیزی تو را به اینجا آورده؟ می گوید گفتم: آمدم که بگویم مسلمان شده و به خدا و رسولش ایمان آورده ام  وآنچه راکه محمد e آورده، تصدیق می کنم. گوید: ابوجهل، درب را به رویم کوبید و گفت: خداوند، هم تو را و هم خبری راکه‌آورده ای، زشت و بد بگرداند!

ابن جوزی می نویسد: عمرt  می گوید: هرگاه کسی، مسلمان می شد، مشرکین او را می گرفتند و می زدند و او  هم از خودش دفاع می کرد. هنگامی که من مسلمان شدم، نزد دایی ام عاصی بن هاشم رفتم و او را از ایمانم آگاه نمودم؛ او، به خانه اش رفت وچیزی نگفت؛ نزد یکی از سران قریش (که شاید ابوجهل باشد) رفتم و به او گفتم: من به محمد ایمان‌آورده ام، او نیز درب را بست و به خانه اش رفت.[178]

ابن هشام و ابن جوزی مطلبی نوشته اند که خلاصه اش این است:

همین که عمرt  مسلمان شد، نزد جمیل بن معمر جمحی رفت. این مرد، کسی بود که زودتر از همه اخبار مکه را پخش می کرد.

عمرt  به معمر گفت: من،‌ مسلمان شده ام.

جمیل باآوازی بلند فریاد کشید که ابن خطاب بی دین شده است. در آن هنگام عمرt  پشت سر جمیلمی رفت و می گفت: دروغ می گوید؛ من مسلمان شده ام . مشرکین به عمرt  حمله ور شدند و همچنان با او زد و خورد می کردند تا اینکه خورشید به وسط آسمان رسید و عمرt  خسته وکوفته نشست. قریش هم بالای سر او ایستاده بودند؛ عمر می گفت: هرکاری که می خواهید، بکنید؛ سوگند به خدا اگر تعداد مسلمانان به سیصد نفر برسد، یا ما مکه را به شما وا می گذاریم یاشما، مکه را برای ما می گذارید و می روید.[179]

پس از این ماجرا، قریش، به خانه عمر هجوم بردند ومی خواستند او را بکشند.

امام بخاری روایتی از عبدالله بن عمر نقل کرده که می گوید: عمرt  در خانه نشسته و از جان خود بیمناک بود. در این اثنا عاص بن وائل سهمی (ابوعمرو) آمد؛ وی، جامه ای یمنی و پیراهن گرانبهای ابریشمی برتن داشت؛ او از بنی سهم بود، بنی سهم با ما یعنی بنی عدی در زمان جاهلیت همپیمان بودند. عاص گفت: ای عمر! تو را چه شده است؟ عمر گفت: قوم تو گمان می کنند که باید بخاطر مسلمان شدن کشته شوم!

عاص، پس از آنکه عمرt  را در پناه خود قرارداد، گفت: دست آنان به تونخواهد رسید.

عاص بیرون آمد و بامردمی روبرو شد که مانند سیل به سوی خانه عمر سرازیر بودند. عاص پرسید: کجا می روید؟ گفتند: شنیده ایم ابن خطاب بی دین شده است. عاص گفت: کسی حق ندارد به او دست درازی کند. مردم بلافاصله متفرق شدند.[180]

در روایت ابن اسحاق، آمده است: جمع انبوه مردم، همانند پارچه ای بود که بر منطقه کشیده شده بود و کنار زده شد.[181]

ابن عباسt  می گوید: از عمربن خطابt  پرسیدم: چرا تو را فاروق نامیده اند؟ او گفت: حمزه سه روز پیش از من مسلمان شد و پس از آن، داستان مسلمان شدنش را بازگو نمود و در آخر گفت : وقتی مسلمان شدم، به پیامبرeگفتم: ای رسول خدا! آیا مگر ما برحق نیستیم، چه بمیریم و چه زنده بمانیم؟ فرمود: آری، چنین است. سوگند به ذاتی که جانم در دست اوست، شما برحق هستید، چه بمیرید و چه زنده بمانید». گفتم: پس چرا پنهانی؟ سوگند به کسی که تو را به حق مبعوث کرده است، باید بیرون برویم.

عمرt  می گوید: با پیامبر در حالی از خانه بیرون شدیم که حمزه t در یک صف و من در صف دیگر، آن حضرت e را وسط گرفتیم؛ گرد و غبار به هوا برخاسته بود؛ رفیتم تا اینکه وارد مسجدالحرام شدیم. وقتی قریش، من و حمزه را دیدند ، چنان غمگین و دل شکسته شدند که پیش از آن سابقه نداشت. در آن روز رسول خداe مرا «فاروق» نامید».[182]

ابن مسعود همواره می گفت: ما تا زمانی که عمرt  مسلمان نشده بود، نمی توانستیم کنار کعبه نماز بخوانیم.[183]

از صهیب بن سنانt  روایت است که می گفت: وقتی  عمر t مسلمان شد، ‌اسلام، ظاهر و آشکار گشت و از آن پس، آشکارا مردم را بسوی خدا دعوت می دادیم و می توانستیم اطراف کعبه حلقه بزنیم و بنشینیم و طواف کنیم و از کسانی که با ما به خشونت رفتار می کردند، دادخواهی می کردیم و تا حدودی می توانستیم جوابشان را بدهیم.[184]

ابن مسعودt  می گفت: پس از مسلمان شدن عمرt  ما همواره پیروز و ارجمند بودیم.[185]

 

نماینده قریش نزد رسول خدا

پس از مسلمان شدن این دو قهرمان بزرگ یعنی حمزه بن عبدالمطلب و عمر بن خطابt  ، ابرهای تیره ظلم و ستم، از فضای اسلام، پراکنده شدند ومشرکان، از سرمستی دیوانه وارشان در آزاررسانی به مسلمانان به خود آمدند و قصدآن کردند که باپیامبرe و مسلمانان، از در مذاکره وارد شوند. لذا می خواستند، هر طور شده با رسو ل خداe کنار بیایند و از اینرو فکر می کردند با ساخت و پاخت و تقدیم هدایای نفیس می توانند مانع ازدعوت آن حضرتe شوند؛ اما این بیچاره ها نمی دانستند که تمام آنچه، خورشید بر آن می تابد، در برابر دعوت پیامبر اکرمe به اندازه بال پشه ای هم نمی ارزد. به همین خاطر، در این راستا نیز ناکام ماندند و به خواسته شومشان نرسیدند.

ابن اسحاق می گوید: یزید بن زیاد، برایم از محمد بن کعب قرظی چنین نقل کرد: روزی عتبه بن ربیعه یکی از سران قریش و سردار طایفه اش درمجلس قریشیان نشسته بود. در آن هنگام رسول خداe در مسجد الحرام، تنها نشسته بود. عتبه گفت: ای قریشیان! آیا بهتر نیست، من نزد محمد بروم و با او گفتگو کنم و مسایلی چند را با او در میان بگذارم، شاید بعضی از پیشنهادهایم را بپذیرد و دست از ما بردارد؟

 این ماجرا، به زمانی بر می گردد که حمزهt  مسلمان شده بود و تعداد یاران پیامبرe روز به روز افزایش می یافت. لذا قریشیان با پیشنهاد عتبه موافقت کردند. عتبه، برخاست و نزدرسو ل خداe رفت و روبروی ایشان نشست وگفت: ای برادرزاده! چنانچه خودت می دانی، تو در خاندان قریش، جایگاه والایی داری و از اصل و نسب بالایی برخورداری، اما در عین حال مسائل شگفت آوری را مطرح نموده ای و با این کار،‌ جمع قریش را پراکنده کرده و عقایدشان را نابخردانه و احمقانه پنداشته ای؛ خدایگان و دینشان را نکوهش نموده و پدران و نیاکانشان را کافر قلمداد کرده ای! حال به پیشنهاد من گوش فرا بده و در پیشنهادات من بیندیش؛ شاید برخی از آنها را بپذیری. پیامبرe فرمود: پیشنهادت را بگو، ای ابوالولید! من گوش می دهم. عتبه گفت: ای برادرزاده! اگر با این کاری که در پیش گرفته ای، به دنبال مال و ثروت هستی، آنقدر از اموال خودمان به تو می دهیم که از همه ثروتمندتر شوی و اگر خواهان جاه ومقام هستی، ما، تو را سرور خود قرارمی دهیم و هیچ کاری را جز به اجازه و فرمان تو انجام نمی دهیم. اگر جویای فرمانروایی و حکمرانی هستی، ‌ما تورا پادشاه خود می کنیم تا هیچ کاری جز به فرمان توانجام نشود و اگر حالتی که تو داری، نوعی جن زدگی است و نمی توانی آن را از خود دور کنی، ما حاضریم برای تو طبیبی بیاوریم و اموالمان را خرج کنیم تا از این بیماری بهبود بیابی؛ زیرا خیلی اتفاق می افتد که جنی بر انسانی غلبه کند و بدین ترتیب انسان‌، ناگزیر به مداوا شود… عتبه سخنانی از این قبیل گفت و رسو ل خداe همچنان گوش می داد. وقتی سخنان عتبه تمام شد، پیامبرe فرمود: «ای ابوولید! آیا صحبت تو تمام شد»‌؟ گفت: آری. فرمود: «اکنون تو سخنان مرا بشنو».

گفت: آماده ام و رسول خداe ابتدای سوره فصلت را تلاوت نمود تا اینکه به آیه سجده رسید. عتبه،‌ هنگام تلاوت آن حضرت سراپا گوش شده و دستانش را پشت سرش بر روی زمین، تکیه گاه خویش قرار داده بود و به تلاوت پیامبرeگوش می داد. رسول خداe به آیه سجده رسید و سجده فرمود و خطاب به عتبه گفت: «ای ابوولید!  شنیدی آنچه را شنیدی؛ از این پس خودت می دانی و تصمیمت».

عتبه برخاست و نزد دوستان خود رفت. یکی از آنها به دیگران گفت: بخدا سوگند که ابوولید، طوری دیگر شده و حالت او با حالتی که رفت، فرق کرده است . وقتی عتبه، نشست، از او پرسیدند: چه خبر داری؟ گفت : سخنی شنیدم که هرگز مانندآن رانشنیده ام؛ به خدا سوگند که نه شعر است و نه سحر و نه کهانت؛  ای گروه قریش! حرف مرا بشنوید و این مرد را با عقاید خودش آزاد بگذارید و از آزارش دست بردارید که به خدا قسم، در گفتاری که از او شنیدم، خبری بزرگ نهفته است. به هرحال اگر عربها بر او پیروز شوند و او را از بین ببرند، در این صورت این کار را کسی غیر از شما انجام داده است واگر او بر عربها پیروز شود، پادشاهی شماست و عزت او، عزت خود شماست و شما از همه بیشترکامیاب خواهید شد.

آنها گفتند: ای ابوولید! محمد، تو را با زبان خود جادو کرده است. ‌گفت: عقیده من درباره او همین است و شما هر کاری که می خواهید، بکنید.[186]

در روایتی دیگر آمده است: ‌عتبه همچنان گوش می کرد تا اینکه پیامبرe به این آیه رسید: (اگر از تو روی برگردانند،  بگو: شما را از صاعقه عاد و ثمود بیم می دهم). عتبه باترس و وحشت دستش را بر دهان پیامبرe نهاد و گفت: تو را به خدا و پیوند خویشاوندی، بس کن و این را از ترس این گفت که مبادا آنچه بیم می دهد،‌ به وقوع بپیوندد. آنگاه عتبه، برخاست و نزد دوستانش رفت و گفت آنچه را که گفت.[187]

 

ابوطالب خاندان هاشم و خاندان عبدالمطلب را جمع کرد:

با اینکه شرایط، دگرگون و به نفع مسلمانان شده بود، اما ابوطالب همچنان از مشرکین بیم داشت که مبادا برادرزاده اش را از  بین ببرند.

وقتی ابوطالب به حوادث گذشته نگاه می کرد که مشرکین، بارها به برادرزاده اش، سوء قصد کرده بودند، بیمناک می شد. ابوطالب ، به یاد داشت که قریشیان، می خواستند برادرزاده اش را با عماره بن ولید عوض کنند تا او را بکشند. ابوطالب، از یاد نبرده بود که ابوجهل، با سنگ به سر آن حضرت کوبید و عقبه بن ابی معیط، می خواست پیامبر را با جامه اش خفه کند و ابن خطاب، شمشیر حمایل کرده بودتا او را به قتل برساند.

ابوطالب که این حوادث را دیده بود، به آنها می اندیشید و چون از این حوادث بوی شرارت به مشامش می رسید،  قلبش تکان می خورد.

ابوطالب، از قریش چیزهایی نسبت به برادرزاده اش دیده بود که یقین داشت مشرکان، اورا خواهند کشت و نه حمزه و نه عمر و نه هیچکس دیگری نخواهد توانست جلوی ترور ناگهانی رسول خداe را بگیرد.

نگرانی ابوطالب، واقعاً بجا بود. زیرا مشرکان، آشکارا برکشتن پیامبرeمتفق شدند؛ قرآن نیز به همین اتفاق و اجماع آنها اشاره می کند؛ چنانکه می گوید: یعنی: «آیا آنها تصمیم به انجام کاری گرفته اند؟ ما نیز تصمیم می گیریم».[188]

ابوطالب در چنین وضعیتی چه می توانست بکند؛ لذا بنی هاشم و بنی عبدالمطلب را جمع کرد و از آنها خواست که از برادرزاده اش همانند خود او، دفاع کنند. بدین ترتیب تمام خویشاوندانش اعم از مسلمان و غیرمسلمان، خواسته اش را پذیرفتند و از روی حمیت و تعصب قبیلگی، قبول کردند که در هر شرایطی از محمد مصطفیe پشتیبانی نمایند.

البته ابولهب، برادر ابوطالب که با سایر قریش هماهنگ بود، این خواسته را نپذیرفت.[189]

 

تحریم اقتصادی اجتماعی

چهار حادثه ناگوار برای مشرکان در طول چهار هفته یا کمتر از این مدت رخ داد که عبارتنداز:

مسلمان شدن حمزهt ، مسلمان شدن عمر، کنار نیامدن محمدe با مشرکین و همپیمان شدن بنی عبدالمطلب و بنی هاشم اعم از مسلمان و غیر مسلمان مبنی بر دفاع و پشتیبانی از رسول خداe.

اینجا بود که مشرکان، سخت حیران و سرگردان شدند. زیرا آنها به خوبی می دانستند اگر بخواهند محمدe را بکشند، تمام اهل مکه به دفاع از او قیام خواهند کرد که چه بسا به ریشه کن شدن آنها بینجامد. آنان با درک این موضوع، به ستمی غیر از کشتن روی آوردند.

 

پیمان ستمگری و جفاکاری

مشرکین در منزلی از بنی کنانه در وادی محصب گردآمدند و پیمانی بر ضد بنی هاشم و بنی عبدالمطلب بستند که با آنها خویشاوندی نکنند، (نه دختر بدهند و نه از آنها دختر بگیرند)، با آنهاخرید و فروش نکنند، با آنان نشست و برخاست نکنند و با آنها رفت وآمد نکنند و باآنان سخن نگویند تا آنکه محمد مصطفی(e) راتحویل قریش دهند تا او را بکشند.

بر اساس این قرارداد، پیمان بستند که تا محمدe را تحویل نگیرند، درخواست صلح را از بنی هاشم نپذیرند.

ابن قیم می گوید: گفته شده این عهدنامه را منصور بن عکرمه بن عامر بن هاشم نوشت و نیز گفته شده، آن را نضر بن حارث نوشت؛ اما درست این است که آن را بغیض بن عامر بن هاشم نوشت. لذا پیامبر  بر وی دعای بد نمود و دستش فلج شد.[190]

این پیمان، بسته شد و پیمان نامه اش را داخل خانه کعبه آویزان کردند. پس از این بنی هاشم و بنی عبدالمطلب ، مؤمنان و کافرانشان غیر از ابولهب از مکه بیرون رفتند و به دره ای به نام شعب ابی طالب پناهنده شدند. این واقعه، در اولین شب ماه محرم سال هفتم بعثت روی داده است.

 

سه سال در شعب ابوطالب

محاصره شدت یافت و خوار و بار و همه مواد از ایشان قطع شد. مشرکین نمی گذاشتند غذا یا مواد خوراکی وارد مکه شود مگراینکه قبل از رسیدن به مکه در بیرون شهر آن را می خریدند. کار به جایی کشید که از شدت گرسنگی، پناهندگان شعب ابی طالب، برگهای درختان و پوستها را می خوردند و چنان کار بر آنها سخت شد که فریاد وگریه بچه ها و زنان از شدت گرسنگی از دور شنیده می شد و هیچ چیز به آنها نمی رسید مگر پنهانی و آن هم فقط در ماههای حرام که برای خریدن احتیاجاتشان از دره بیرون می آمدند و از کاروانهایی که وارد مکه می شدند، خرید می کردند.

اما اهل مکه چنان بر قیمتها می افزودند که مسلمانان توان خرید نداشته باشند . حکم بن حزام هر از چند گاهی مقداری گندم برای عمه اش  خدیجه می برد. یکبار ابوجهل جلوی او را گرفت و خواست او را از بردن  گندم باز دارد؛ اما ابوالبختری در کار آنها دخالت کرد تا او توانست گندمها را به عمه اش برساند.

ابوطالب که نگران جان رسول خدا بود، هنگام خواب از پیامبرe می خواست که در رختخواب او بخوابد تا بدین سان، دسیسه احتمالی ترور آن حضرت را خنثی کند. همچنین گاهی به یکی از فرزندان یا برادران یا پسرعموهایش دستور می داد که بر رختخواب پیامبرe بخوابند تا آن حضرت، شب را در بستر یکی از آنان بگذراند.

پیامبر و مسلمانان روزهای برگزاری مراسم حج از دره بیرون می آمدند،  بامردم ملاقات می کردند وآنها را به اسلام دعوت می دادند و همانطور که در گذشته گفتیم، ابولهب مسئول خنثی کردن دعوت آن حضرت و سایر مسلمانان بود.

 

نقض پیمان

سه سال کامل بر همین منوال گذشت تا اینکه در محرم سال دهم بعثت، قرار داد تحریم اقتصادی- اجتماعی، نقض گردید و محاصره، برداشته شد.

ماجرا، از این قرار بود که بعضی از قریشیان از انعقاد این عهدنامه خوشحال و برخی دیگر، ناراحت بودند .آنانی که از بستن این عهدنامه خشنود نبودند، کوشیدند تا آن را لغو کنند.

اولین کسی که به شکستن این پیمان، اقدام کرد، هشام بن عمرو از بنی عامر بن لؤی بود. او شبانه و مخفیانه برای بنی هاشم، غذا می برد. این مرد، نزد زهیر بن ابی امیه مخزومی که عاتکه دختر عبدالمطلب مادر او بود، رفت و گفت: ای زهیر! هلاک شوی؛ آیا راضی هستی که ما، هرچه می خواهیم بخوریم و بنوشیم، اما داییهایت در حالتی باشند که خودت می دانی؟ زهیر گفت: من یک نفر بیشتر نیستم، بخدا سوگند اگر یک نفر دیگر با من همراه شود، برای لغو این پیمان نامه اقدام می کنم. هشام گفت: مگر آن مرد را نیافته ای؟ زهیر گفت: کیست؟ گفت: خودم؛ گفت: پس نفر سومی هم پیدا کن. هشام نزد مطعم بن عدی رفت و از ارتباط خویشاوندی بنی هاشم و بنی مطلب (دو فرزند عبدمناف) با او سخن گفت و او را به خاطر موافقتش با قریش در چنین ستمی ملامت کرد. مطعم گفت: ای وای! تنهایی چه می شود کرد؟ آخر من تنهایم. هشام گفت: تو تنها نیستی! شخص دومی هم با خود داری. پرسید کیست؟ گفت : من، مطعم گفت: یکی دیگر هم پیدا کن. گفت: این کار را کرده ام؛ زهیر بن ابی امیه، با ما است. هشام، سپس نزد ابوالبختری رفت و حرفهایی مشابه حرفهایی که به مطعم گفته بود، زد. ابوالبختری گفت: آیا کسی هست که ما را یاری دهد؟گفت: آری. گفت چه کسی؟ گفت: زهیر بن ابی امیه ومطعم بن عدی و من. گفت: نفر پنجمی هم پیدا کن. هشام به سراغ زمعه بن اسود بن مطلب بن اسد رفت و با او صحبت کرد و خویشاوندی و حقوق آنها را یادآور شد. زمعه گفت: بر این کاری که مرا می خوانی، شخص دیگری هم کمک می کند؟ گفت: آری و‌ آنان را نام برد. اینها شبانه در (حجون) جمع شدند و پیمان بستند که برای شکستن عهدنامه ظالمانه قیام کنند. زهیر گفت: من این کار را آغاز می کنم و اولین کسی هستم که در این باره صحبت خواهم کرد.

فردای آن روز، به سوی محل همیشگی تجمعشان به راه افتادند. زهیر، حله ای بر دوش داشت؛ هفت شوط به دور کعبه طواف کرد و سپس روی به مردم نمود و گفت: «ای اهل مکه! سزاور است که ما بخوریم و بپوشیم، حال آنکه بنی هاشم در شرف هلاکت و نابودی اند؟ هیچکس به آنهاچیزی نمی فروشد و از آنها چیزی نمی خرد؛ به خدا قسم تا این پیمان ستمگرانه و ظالمانه که پیوند خویشاوندی را پایمال کرده، پاره نشود، از پای نمی نشینم».

ابوجهل از گوشه مسجدالحرام، فریاد برآورد: دروغ می گویی، بخدا سوگند عهدنامه پاره نمی شود. زمعه، برخاست و به ابوجهل گفت: به خدا قسم که تو دروغگوتری . ما از همان اول مخالف این پیمان بودیم. ابوالبختری هم گفت: زمعه راست می گوید. ما به آنچه در آن نوشته شد، راضی نبودیم و آن راتأیید نمی کنیم. مطعم نیزگفت: آنان، راست می گویند؛ هرکس غیر از این بگوید، دروغگو است. ما از این پیمان نامه و‌آنچه در آن نوشته شده، در پیشگاه خداوند، اعلام برائت می کنیم. هشام بن عمرو نیز چنین سخنانی گفت.

ابو جهل گفت: گویا این، کاری است که شبانه در مورد آن تصمیم گرفته شده و در جایی دیگرمورد مشورت قرار گرفته است.

ابوطالب درگوشه مسجد نشسته و آمده بود تا بگوید: خداوند به پیامبرe وحی کرده که صحیفه را موریانه ها خورده اند به جز نام خداوندمتعال را. آن حضرتe، عمویش را از این مطلب، با خبر کرده بود. ابوطالب، نزدیک رفت و ماجرا را بازگو کرد و گفت: برادرزاده ام چنین گفته است؛ اگراو، دروغ گفته باشد، او را به شما تسلیم می کنیم و اگر  راست گفته باشد، شما از ظلم و ستم به ما دست بردارید.. قریش گفتند: سخن منصفانه ای گفتی.

پس از رد و بدل شدن این سخنان، مطعم برخاست که صحیفه را بدرد، اما دید که موریانه ها، همه جای آن جز، لفظ (بسمک اللهم) را خورده اند.

بدین ترتیب، محاصره اجتماعی- اقتصادی، به پایان رسید و پیامبرe و یارانش به مکه بازگشتند و مشرکان یکی از نشانه های نبوت محمدe رادیدند، اما همچنان سرکشی نمودند، چنانچه خداوند می فرمایدیعنی: «واگر مشرکان، معجزه بزرگی ببینند،‌ از آنان رویگردان می شوند و می گویند : جادوی گذرا و ناپایداری است». [ قمر: 2].[191]

 

آخرین مراجعه قریش به ابوطالب

رسول خداe از شعب ابی طالب به مکه بازگشت و همچون گذشته به کار دعوت ادامه داد. قریشیان، هر چند به محاصره اقتصادیاجتماعی پایان داده بودند، ‌اما همچنان به فشارها و شکنجه هایشان ادامه می دادند و مسلمانان را از مسیر اسلام باز می داشتند. ابوطالب همواره از برادرزاده اش دفاع می کرد، ولی دیگر پیر شده بود و بیش از هفتاد سال، سن داشت و دردها و حوادث سخت و طاقت فرسای سه سال محاصره در شعب، او را خسته، ضعیف و ناتوان کرده بود. چند ماهی بیش نگذشت که در بستر بیماری افتاد و دیگر امیدی به زنده ماندش نبود. در این اثنا مشرکان از عاقبت کارشان ترسیدند که مبادا اگر پس از مرگ ابوطالب، بلایی بر سر برادرزاده اش بیاورند، در میان عربها بدنام شوند. بنابراین، تصمیم گرفتند، یک بار دیگر با پیامبر در خانه ابوطالب و با حضورش مذاکره کنند و امتیازات بیشتری به او بدهند که تا آن زمان حاضر به دادن آن نبودند. به همین خاطر تصمیم گرفتند برای آخرین بار هم که شده نمایندگانی به خانه ابوطالب بفرستند.

ابن اسحاق و دیگران می گویند: وقتی ابوطالب بیمار شد و خبر شدت بیماری او به قریش رسید، به یکدیگر گفتند: حمزه t و عمر t مسلمان شده اند و کارمحمدe بین طوایف قریش بالا گرفته است. مناسب است نزد ابوطالب برویم تا برادرزاده اش را باز دارد و از او برای ما پیمانی بگیرد و از طرف ما هم به او امتیازاتی بدهد و این را عملی سازد؛ چراکه سوگند به خدا وقتی بر ما غالب شود، ما، در امنیت نخواهیم بود.

در روایتی دیگرآمده است که قریش گفتند: ما می ترسیم این پیرمرد بمیرد و کار به جایی بکشد که برای همیشه عربها، ما را ملامت کنند و بگویند: محمد را به حال خود گذاشتند و چون عمویش مرد، بر او یورش بردند و نابودش کردند.

بنابراین گروهی از سران قریش نزد ابوطالب رفتند که عبارت بودند از: عتبه بن ربیعه، شیبه بن ربیعه، ابوجهل بن هشام، امیه بن خلف و ابوسفیان بن حرب و گروهی از سرانشان که تقریباً 25 نفر بودند. آنها گفتند: ای ابوطالب! تو در بین ما مقام و منزلتی داری که خودت می دانی و نیز می دانی که در چه حالی هستی، ما از مرگ تو نگرانیم؛ تو از آنچه که بین ما و برادرزاده ات می گذرد، باخبری. او را بخواه و از او برای ما پیمان بگیر تا به کار ما کاری نداشته باشد و ما هم کاری با او نداشته باشیم. او، ما را به دینمان بگذارد تا ما، او و دینش را به حال خود بگذاریم.

ابوطالب کسی را دنبال آن حضرتe فرستاد. رسول خداe نزد ابوطالب آمد. ابوطالب گفت: ای بردرزاده! اینان، اشراف قوم تو هستند که برای مذاکره با تو جمع شده اند تا به تو تعهدی بدهند و ازتو تعهدی بگیرند. رسول خداe فرمود: «نظرتان چیست؟ اگر به شما کلمه ای عرض کنم که اگر آن را بگویید، به خاطر آن، همه عربها را زیر فرمان خود در می آورید و غیرعربها نیز تحت فرمان شما در می آیند؟»

به روایت دیگری خطاب به ابوطالب فرمود: «من، آنان را به این فرا می خوانم که فقط به یک کلمه اقرارکنند تا عربها به واسطه آن، فرمانبردار آنان شوند و غیرعربها به آنها، جزیه بدهند.» به روایت دیگر فرمود: «ای عمو! آیا آنان را به چیزی که برایشان بهتر است، فرا نخوانم؟»

ابوطالب پرسید: آنان را به چه چیزی فرا می خوانی؟

فرمود: «آنان را فرا می خوانم به اینکه تنها یک کلمه بر زبان آورند تا عربها، به واسطه آن تحت فرمانشان در آیند و بر غیرعربها نیز فرمانروا شوند». اشراف قریش، با شنیدن این سخن تعجب کردند و دست و پایشان را گم نمودند. مگر می شد چنین پیشنهادی را رد کنند که با گفتن یک کلمه، فرمانروای عرب و عجم شوند؟! ابوجهل گفت: آن، چه کلمه ای است ؟ به جان پدرت، گفتن این یک کلمه که سهل است، ده برابرش را هم به تو خواهیم گفت. رسول خداe فرمود: « شما لااله الا الله بگویید و از عبادت غیرخدا، دست بردارید». مشرکان دست زدند و گفتند: آیا می خواهی، همه آن خدایگان را با یک خدا، عوض کنی؟ این چه کار عجیبی است؟! سپس به یکدیگر گفتند: به خدا قسم این مرد، هیچ یک از خواسته های شما را بر آورده نمی کند؛ پس بروید و بر دین پدرانتان ثابت قدم باشید تا خداوند، میان شما و او، فیصله نماید و آنگاه پراکنده شدند. به همین مناسبت، نخستین آیات سوره ص نازل شد  یعنی: «ص، سوگند به قرآنِ یادآور و بیانگر، (اگر می بینی که کافران در برابر آیات روشنگر قرآن، تسلیم نمی شوند، بدان خاطر است که) کافران، گرفتار تکبر و غرور و عصیانی (هستند که آنها را از پذیرش حق، بازداشته است)، پیش از ایشان، اقوام زیادی بوده اند که ما، آنان را هلاک کرده ایم و (آنان هنگام نزول عذاب) فریاد بر آورده و شیون سر داده اند ، ولی آن وقت، زمان نجات نیست. (کافران) در شگفتند از اینکه بیم دهنده ای از خودشان به سویشان آمده و کافران می گویند: این، جادوگر بسیار دروغگویی است! آیا او به جای این همه خدایان، به خدای واحدی معتقد است؟ واقعاً چه شگفت انگیز است! سرکردگان ایشان راه افتادند (و به یکدیگر گفتند: ) بروید؛ بر عبادت خدایگان خود ثابت و استوار باشید که این، همان چیزی است که خواسته می شود. ما، در آیین دیگری این را نشنیده ایم، این جز دروغ ساختگی نیست».

بیماری ابوطالب، شدت یافت و طولی نکشید که از دنیا رفت. وفاتش، درماه رجب[192] سال دهم بعثت و شش ماه پس از بیرون آمدن از شعب، روی داد.[193] همچنین گفته شده که در ماه رمضان و سه روز قبل از وفات خدیجه درگذشت.

در حدیثی صحیح از مسیب آمده است که چون مرگ ابوطالب و پایان عمر او نزدیک شد، پیامبرe نزد او رفت و ابوجهل آنجا حضور داشت. پیامبرe فرمود: ای عمو! بگو: (لااله الا الله) تا دلیلی برایت در پیشگاه خداوند باشد. ابوجهل و عبدالله بن امیه گفتند: ای ابوطالب! آیا دین عبدالمطلب را رها می کنی و آنقدر تکرار کردند که آخرین چیزی که گفت، این بود: دین عبدالمطلب را ترجیح می دهم. پیامبرe فرمود : آنقدر برایت آمرزش بخواهم تا اینکه دستور نهی برسد. این آیه، به همین مناسبت نازل شد: یعنی: «پیامبر و مؤمنان اجازه ندارند برای مشرکین طلب آمرزش کنند؛ اگر چه، از خویشاوندان و نزدیکانشان باشند پس از اینکه برای آنان روشن شودکه آنها جهنمی هستند. (اگر بدون ایمان بمیرند)». [توبه: 113].. همچنین این آیه نازل شد:  یعنی: «تو نمی توانی کسی را که بخواهی ، هدایت نمایی». [قصص : 56][194]

نیازی نیست که بیش از این درباره پشتیبانی ابوطالب از پیامبرe سخن بگوییم؛ در واقع او دژی محکم بود که دعوت اسلامی را از تهاجمات و حملات متکبران و بی خردان، حفاظت می کرد. اما علیرغم تمام این مسائل او بر دین پدرانش مرد و از رستگاری ابدی محروم گشت.

عباس بن عبدالمطلب به رسول خداe گفت: «برای عمویت ابوطالب چه کاری می توانی انجام دهی؟ او از تو حمایت می کرد و به خاطر تو ناراحت می شد». پیامبرe فرمود: « او در شعله های بالایی آتش است! و اگر من نبودم در پایین ترین طبقات آتش بود».[195]

از ابوسعید خدری نقل است که می گوید: نزد رسول خداe ، یادی از ابوطالب به میان آمد؛ آن حضرتe فرمود: شاید در روز قیامت سفارش من برای او مفید واقع شود و بدین خاطر در آتش نه چندان بزرگی قرار گیرد که به برآمدگی پاهایش برسد».[196]

 

وفات خدیجه رضی الله عنها

دو یا سه ماه پس از وفات ابوطالب (بنا بر اختلاف دو قول) مادر مؤمنان خدیجه کبری درگذشت. وفات او در سال دهم بعثت و در سن شصت و پنج سالگی، اتفاق افتاد.

رسول خداe در آن وقت پنجاه سال داشت.[197]

خدیجه، یکی از نعمتهای بزرگ خدا بود که به رسول خداe، ارزانی شده بود؛ وی یک ربع قرن، آن حضرتe را همراهی کرد و در سختیها و گرفتاریها، همدم ایشان بود؛ در سخت ترین شرایط پیامبر اکرمe را یاری کرد و در مسیر دعوت، آن حضرت e را تنها نگذاشت، بلکه این خدیجه بود که در سختیهای طاقت فرسای دعوت ومبارزه در کنار پیامبرe ایستادگی کرد و جان و مالش را در طبق اخلاص نهاد.

پیامبر فرمود: «خدیجه هنگامی به من ایمان آورد که مردم به من کفر ورزیدند و مرا زمانی تصدیق کرد که مردم مرا تکذیب کردند و اموالش را زمانی در اختیار من گذاشت که مردم، مرا محروم نمودند؛ خداوند از او به من فرزندانی عنایت کرد و از سایر همسرانم، به من فرزندی نداد».[198]

در حدیثی صحیح از ابوهریرهt روایت شده که جبرئیلu نزد پیامبرe آمد و گفت: ای پیامبر! این خدیجه است که دارد می آید؛ ظرفی در دست دارد که در آنان خورش یا غذا یا نوشیدنی است. وقتی که آمد، از طرف خدا به او سلام برسان و به او بشارت بده که خداوند، در بهشت خانه ای از مرواید برای او ساخته است که در آن اندوه و نگرانی نیست».[199]

 

تهاجم غم و اندوه

این دو حادثه دردناک، با فاصله چند روز اتفاق افتاد و قلب رسول خداe را به درد آورد. از آن پس، پیاپی رنجها و مصیبتهای زیادی از طرف قومش به او روی آورد. قریشیان به ایشان آزارهایی رساندند که در زمان حیات ابوطالب جرأت آن را نداشتند. پس از مرگ ابوطالب، مشرکین آشکارا آن حضرت را آزار و شکنجه می دادند.

بنابراین هر لحظه بر غمهای رسول خداe افزوده می شد تا اینکه از قریش ناامید گردید و به طائف رفت، بدین امید که شاید مردم طائف، دعوتش را بپذیرند و او را پناه دهند. اما در آنجا کسی که او را یاری و پناه دهد، نیافت. اهل طائف، او را بیشتر آزاردادند و از آنها شکنجه هایی دید که قبلاً ندیده بود.

فشار و شکنجه اهل مکه همانطور که بر پیامبر شدت گرفته بود، بر یارانش نیز افزایش یافته بود و کار به جایی رسید که ابوبکر صدیقt ناگزیر شد از مکه به قصد هجرت به حبشه خارج شود و پس از اینکه به برک الغماد رسید، ابن دغنه، او را باز گرداند و وی را در پناه خود قرار داد.[200]

ابن اسحاق می گوید: چون ابوطالب وفات نمود، قریش نسبت به رسول خدا آزارهایی را شروع کردند که در حیات ابوطالب نمی توانستند تصورش را هم بکنند تا جایی که یکی از بی خردان قریش راه را بر آن حضرت بست و خاک بر سر مبارک ریخت و آن حضرت در حالی که خاک آلود بود، به خانه رفت؛ یکی از دخترانش که آن حضرت را بر آن حال دید، برخاست و در حالی که می گریست، خاکها را شست. رسول خداe می فرمود: دخترم! گریه مکن؛ قطعاً خداوند از پدرت محافظت می کند.

پیامبر فرمود: «قریش ، با من رفتاری نکردند که برایم ناخوشایند باشد تا آنکه ابوطالب، وفات نمود».[201]

به دلیل افزایش و تراکم غمها بر رسول اکرمe در این سال، آن را عام الحزن نامیدند؛ این سال در تاریخ نیز به همین نام شناخته می شود.

 

ازدواج با سوده رضی الله عنها

در شوال سال دهم بعثت رسو ل خداe با سوده دختر زمعه ازدواج نمود.

این زن از کسانی بود که از دیرزمانی مسلمان شده و درمرحله دوم به حبشه هجرت کرده بود. شوهر این زن، سکران بن عمرو بود که مسلمان شد و با زنش هجرت کرد و در سرزمین حبشه درگذشت؛ هنگام بازگشت سوده  به مکه و پس از پایان (عده اش)پیامبرe از او خواستگاری کرد و با او ازدواج نمود.

سوده، اولین زنی است که بعد از خدیجه رضی الله عنها به ازدواج رسول خداe در آمد؛ وی پس از چند سال نوبتش را به عایشه رضی الله عنها بخشید.[202]

 

عوامل پایداری و ثبات مسلمانان

اینجاست که هر خردمندی، شگفت زده می شود و برای اهل خرد، این پرسش به وجود می آید که چه عواملی، مسلمانان را تا بدین اندازه مقاوم و پایدار کرده بود و چگونه مسلمانان در برابر آن همه ستم، پایداری کردند؟ ستمهایی که وقتی خبر آن را می شنویم، بدنمان می لرزد و قلبمان می خواهد از جا کنده شود!

برخی از این عوامل، عبارت بودند از:

1. انگیزه اصلی در این موضوع، ایمان به خدای واحد و شناخت راستین است. وقتی ایمان راسخ از روزنه ها به قلبی راه یابد، از کوهها استوارتر می گردد و هرگز متزلزل نمی شود. یقیناً صاحب چنین ایمان راسخ و استواری است که می تواند تمام سختیهای دنیا را هر چند که فراوان و بزرگ و پیاپی و دائم باشد، در پرتو ایمانش ناچیز بداند. چنین مؤمنی تمام سختیهای دنیا را همچون علفهای هرزه ای می بیند که بر روی سیلاب شدیدی آمده تا سدهای محکم را درهم شکند! یا قطعه های استوار را فرو ریزد! آری، انسانِ باایمان، از سختیها نمی هراسد و در مقابل، حلاوت و شیرینی ایمان و شادی یقینش را تجربه می کند.

خدای متعال می فرماید:

[رعد: 17]. یعنی: «اما کف دریا خشک می شود و از بین می رود و اما آنچه به مردم فایده می رساند، در زمین می ماند». از این عامل اصلی، عوامل دیگری نیز نشأت می گیرند که سبب ثبات و پایداری اهل ایمان می شوند، از جمله:

2. رهبری که قلبها به او عشق می ورزند. پیامبرe نه تنها رهبر امت اسلامی بلکه راهنمای تمام بشریت بود. او دارای زیبایی خدادادی و تکامل روحی و خوبیهای اخلاقی و سرشتی برتر و صفات پسندیده ای بود که قلبها را به خود جذب می کرد ومردم حاضر بودند جانشان را فدای او کنند و از نظر کمال به حدی رسیده بود که به او عشق می ورزیدند. تنها محمد مصطفیe ازاین ویژگی برخوردار بود و این خصوصیت به انسان دیگری داده نشده است. او در اوج بزرگواری و شرف و مردانگی و نیکویی و برتری بود. شخصیتی پاکدامن و امانتدار و راستگو که تمام خوبیها در او جمع شده بود. دشمنانش در صداقت و خوبی او شکی نداشتند تا چه رسد به دوستانش؛ هرگاه سخن می گفت، دوست و دوشمن، به راستی و درستی آن باور کامل داشتند.

یک بار سه نفر از قرشیان، به قرآن گوش دادند؛ هریک از آنها، این کار را دور از چشم دیگران انجام داد، اما سرانجام رازشان بر ملا شد؛ ابوجهل که یکی از آنان بود، پرسید: نظرت درباره آنچه از محمد شنیدی، چیست؟ پاسخ داد: چه شنیدم؟ ما ، همواره با بنی عبدمناف بر سر ریاست ، اختلاف داشته ایم؛ آنان مهمان نوازی و اطعام کردند، ما هم چنین کردیم؛ آنان غرامتهای دیگران را بر عهده گرفتند و ما نیز بر عهده گرفتیم؛ آنها، بذل و بخشش کردند و ما هم بذل و بخشش نمودیم؛ همین که دوشادوش هم قرار گرفتیم و در این مسابقه، همانند دو اسب مسابقه، در یک راستا و موازی هم به تاخت و تاز درآمدیم، گفتند: ما پیامبری داریم که از آسمان بر او وحی می شود، چه وقت می توانیم این را بپذیریم؟ سوگند به خدا هرگز به او ایمان نمی آوریم و او را تصدیق نمی کنیم.[203]

ابوجهل به پیامبرe می گفت: ما شخص تو را تکذیب نمی کنیم، بلکه فقط آنچه را آورده ای، ‌تکذیب می کنیم! خداوند، دراین باره، این آیه را نازل کرد:

 (انعام : 33)

«اینها تو را تکذیب نمی کنند، بلکه این ظالمان ، آیات خدا را انکار می کنند».[204]

روزی مشرکین، سه بار پیاپی رسول خداe را آزار دادند؛ در مرتبه سوم پیامبر ایستاد وگفت: من، به قصد قربانی شدن، ‌به سوی شما آمده ام. این سخن آن حضرت، به اندازه ای بر آنان اثر گذاشت که سرسخت ترین آنها نیز در صدد دلجویی از رسول اکرمe برآمد.

روزی رسول خداe در حال سجده بود، روی ایشان شکمبه شتر انداختند؛ در آن روز آن حضرت علیه آنها دعای بد کرد و بدین سان، خنده مستانه شان به اندوه و پریشانی تبدیل گردید و یقین کردند که هلاک خواهند شد .

عتیبه بن ابی لهب را نفرین کرد؛ عتیبه یقین نمود که خیلی زود نتیجه بددعایی آن حضرت را می بیند.  همین طور نیز شد و وقتی در راه شام شیر را دید، فریاد زد: سوگند به خدا محمد مرا کشت در حالیکه خودش در مکه است. وقتی ابی بن خلف پیامبرe را تهدید به مرگ کرد، آن حضرت فرمود: ان شاء الله من تو را می کشم.در جنگ احد با نیزه پیامبرe زخمی بر گلوی ابی وارد شد؛  ابی می گفت: او در مکه به من گفته بود که تو را می کشم؛ سوگند به خدا اگر بر من آب دهان بیندازد، مرا می کشد.[205] بعداً تفصیل این بحث خواهد آمد.

سعد بن معاذ که به مکه رفته بود، به امیه بن خلف گفت: شنیدم رسول خداe می گوید: مسلمانان با تو خواهند جنگید  و تو را خواهند کشت. او شدیداً پریشان شد و تصمیم گرفت که هرگز از مکه بیرون نرود و چون روز جنگ بدر رسید، ابوجهل او را مجبور به خروج کرد. از اینرو بهترین شتر مکه را خرید که بتواند از صحنه فرار کند.

زنش به او گفت: ای ابوصفوان! آیا حرفهای برادر یثربی ات را فراموش کردی؟ ابی بن خلف گفت: بخدا سوگند جز مسافت اندکی آنها را همراهی نخواهم کرد.[206]

این،‌حال دشمنان آن حضرتe بود، اما دوستان و یارانش، اینگونه نبودند. او در روح و روانشان جای گرفته بود و در چشمان و قلوبشان جای داشت. دوستی آنان، صادقانه و عشقشان، راستین بود؛ همچون آب که سرازیر می گردد، این محبت و عشق راستی یاران به سوی آن حضرت، سرازیر می شد و همانند آهن که جذب آهن ربا می شود، مجذوب رسول خداe می شدند. شاعر می گوید:

فصورته هیولی کل جسم                      و مغناطیس افئدۀ الرجال

یعنی: «سیمایش، حیات بخش هر پیکر و همچون آهن ربایی است که دلهای مردان را به خود جذب می کند».

 از تأثیر همین دوستی و فداکاری و جانفشانی بود که یارانش دوست داشتند و حاضر بودند که گردنشان قطع شود، اما ناخن یا خاری، بدن آن حضرتe را نخراشد. روزی ابوبکر در شهر مکه مورد حمله کفار واقع شد و او را سخت کتک زدند. پس از آن عتبه بن ربیعه نزدیکش آمد و با کفشهای میخ دار آن چنان به سر و صورت ابوبکر زد که چشم و بینی ابوبکرt دیده نمی شد. بنی تیم ابوبکر را با پارچه ای به خانه اش بردند و شک نداشتند که می میرد. شامگاه آن روز به هوش آمد؛ اولین چیزی که گفت، این بود که پرسید: پیامبرe در چه حالی است؟

بنی تیم، او را به شدت سرزنش کردند و گفتند: با این وضع و حالش، سراغ محمد را می گیرد! آنگاه برخاستند و به مادر ابوبکرt سفارش کردند تا به او آب و غذایی بدهد.

وقتی خانه خلوت شد، با اصرار می گفت: پیامبر کجاست؟ و چه شده؟ مادرش گفت : سوگند به خدا نمی دانم رفیقت کجاست؟ ابوبکر گفت: برو نزد ام جمیل دختر خطاب و از او بپرس از رسول خداe چه خبر دارد؟ مادر ابوبکر نزد ام جمیل رفت و گفت : ابوبکر، می خواهد بداند که از پیامبر چه خبر داری؟ ام جمیل گفت: من ، نه ابوبکر را می شناسم و نه محمد بن عبدالله را. اگردوست داری با تو نزد فرزندت می آیم. مادر ابوبکر موافقت کرد و با هم به بالین ابوبکر رفتند. ام جمیل، ابوبکرt را مجروح و زخمی دید. ام جمیل به او نزدیک شد و گفت: سوگند به خدا کسانی که این بلا را بر سر تو آورده اند، فاسق و کافرند و امیدوارم که خداوند، انتقام تو را از آنها بگیرد. ابوبکرt گفت: از پیامبر چه خبر؟ گفت: مادرت می شنود. ابوبکر گفت: مسئله ای نیست. ام جمیل گفت: صحیح و سالم است. پرسید: پس کجاست؟ گفت: در خانه ابن ارقم. گفت: سوگند به خدا لب به غذا و نوشیدنی نمی زنم تا اینکه پیامبرe را ببینم. آنها صبر کردند تا اینکه شب شد و مردم به خانه هایشان رفتند، آن دو در حالی که شانه های ابوبکر را گرفته بودند، او را نزد رسول خداe بردند.[207]

در فصلهای آینده، گوشه هایی از فداکاریها و محبتهای یاران پیامبرe را بازگو خواهیم کرد.

3. احساس مسئولیت: یاران پیامبرe به خوبی احساس می کردند که چه مسئولیت سنگین و مهمی به دوش انسانها نهاده شده است و تحت هیچ شرایطی نباید شانه از زیر بار این مسئولیت خالی کرد. آنان خوب می دانستندکه فرار ازمسئولیت، به ضرر و زیانی بزرگتر از فشارها و ستمهای مشرکین منجر خواهد شد و خسارت و زیانی که در نتیجه فرار ازمسئولیت، گریبانگیر آنان و بلکه دامنگیر تمام بشریت خواهد گشت، به هیچ وجه قابل مقایسه با سختی های فرارویشان نیست. لذا بدین نتیجه رسیده بودند که تحمل سختیها و شکیبایی در راه عقیده، فواید و پیامدهای مثبت بسیاری دارد.

4. ایمان به جهان آخرت: ایمان به معاد و روز قیامت، احساس مسئولیت اصحاب را تقویت می کرد. آنان یقین داشتندکه باید روزی درمقابل خدای متعال بایستند و نسبت به تمام کارهایشان چه کوچک و چه بزرگ، پاسخگو باشند و پس از آن، یا به آنها نعمتهای ابدی بهشت داده خواهد شد و یا گرفتار عذابهای دوزخ خواهند گشت. آنها، بین خوف و رجاء- یعنی ترس و امید- زندگی می کردند و به رحمت و مهربانی خدا امیدوار بودند و ازعذاب خداوند می ترسیدند. چنانچه خداوند می فرماید:

  [مومنون: 60]

یعنی: «و کسانی که هرچه از آنان خواسته شده، انجام می دهند، اما در عین حال دلهایشان ترسان و هراسان است از اینکه به سوی خدایشان باز می گردند (و باید پاسخگو باشند)».

صحابهy به خوبی می دانستند که دنیا با شکنجه ها و سختیها و نعمتهایش در مقابل قیامت به اندازه بال پشه ای ارزش ندارد و این شناخت قوی، تحمل سختیهای دنیا را برایشان آسان کرده بود؛ لذا از تحمل مشقتها و تلخیهای دنیا باکی نداشتند و به آنها اهمیتی نمی دادند.

5. قرآن کریم: در آن شرایط سخت و فشارهای طاقت فرسا، آیات و سوره های قرآن نازل می شد و با دلیل و برهان، مبادی و اصول اسلامی را در اذهان صحابه استوارتر و قویتر می گردانید، همان اصولی که محور اساسی دعوت است. بدین ترتیب، قرآن، با روشهای حکیمانه و جالب، مسلمانان را به زیرساخت های جامعه اسلامی به عنوان بزرگترین جامعه بشری، رهنمون می گردید و احساسات مسلمانان را برای صبر و شکیبایی بر می انگیخت و با مثالها و حکمتها آنها را استوارتر و قویتر می کرد؛ چنانچه قرآن می فرماید:

  (بقره : 214)

یعنی: «آیا گمان می کنید که وارد بهشت می شوید و حال آنکه مانند گذشتگان گرفتار سختیها نشده اید؟ ‌آن چنان سختیها و شکنجه ها آنها را به تنگ می آورد که متزلزل می شدند و پیامبر و مؤمنان می گفتند: چه وقت یاری خدا فرا می رسد؟ آگاه باشید که کمک و یاری خدا نزدیک است».

و در جایی دیگر می فرماید:

(عنکبوت : 1-3)

یعنی: «الم، آیا مردم چنان گمان می کنند که چون بگویند: ایمان آورده ایم، به حال خود رها می شوند و مورد امتحان قرار نمی گیرند؟ همانا ما، پیشینیان آنان را آزموده ایم؛ ‌خداوند، حتماً نمایان می کند که چه کسانی راست می گویند و چه کسانی دروغ؟»

آیات قرآن، به ایرادها و شبهه های واردشده از سوی کفار و معاندان، پاسخهای قوی و محکمی ارائه می دادند و راه نیرنگشان را می بستند و گاهی اوقات آنها را از عواقب بد پافشاری بر عناد و سرکشی برحذر می داشتند و اشاره می کردند که خداوند، با دوستان و دشمنان خود چه کرده است؛ در مواردی نیز با نرمی و ملاطفت، به ارشاد و توجیه دشمنان و سرکشان می پرداختند تا از راه گمراهی بازآیند و به راه حق، هدایت یابند.

قرآن، مسلمانان را به جهانی دیگر می بُرد و به آنها بصیرت وکنجکاوی در هستی و آفرینش زیبای خدا و کمال الوهیت و‌آثار رحمت و مهربانی او را نشان می داد و در آنان چنان شوق و اشتیاقی به جهان آخرت ایجاد می کرد که هیچ چیزی نمی توانست مانع حرکت و تکاپوی آنان در این مسیرگردد.

در ضمنِ این آیات، سخنانی خطاب به مسلمانان وجود داشت که در آن خدایشان، آنها را به رحمتی از جانب خود و نیز به خشنودی خویش مژده می داد و تصویری ازدشمنان کافر و ظالمشان را مجسم می نمود که چگونه در قیامت محاکمه و از قبرها برانگیخته می شوند و به صورتهایشان در آتش می افتند و به آنها گفته می شود که مزه آتش دوزخ را بچشند.

6. مژده های پیروزی: با تمام اینها مسلمانان به خوبی از نخستین روزهایی که مسلمان می شدند و یا حتی پیش از مسلمان شدن، می دانستند که مسلمان شدن یعنی تحمل دردها و رنجها و رویارویی با مرگ قطعی. بلکه هدف دعوت اسلامی از اولین روز، از بین بردن جاهلیت بی خردان و نظامهای ظالمانه بود تا با گسترش نفوذ و قدرت دین الهی در جهان و به دست گرفتن زمام سیاسی دنیا، بشریت را به تلاشی که رضای خداست، راهنمایی و رهبری کند و آنان را از قید بردگی بندگان نجات دهد تا خدا را عبادت کنند.

قرآن، گاهی این مژده ها را باصراحت و آشکارا بیان می کرد و گاه با کنایه و اشاره و بدین سان در شرایط سخت و طاقت فرسای آن روزگار، آیاتی نازل می شد که به ماجراهای پیامبران و اقوام گذشته می پرداخت و از اوضاع و احوال و سرانجام کافران امتهای پیشین سخن می گفت؛ در این آیات تناسب زیادی میان اوضاع و احوال گذشته با اوضاع موجود مکه در آن روزگار وجود داشت و بدین نکته اشاره می کرد که کفار و ظالمان، سرانجام هلاک می شوند و بندگان نیک خدا، وارث زمین می گردند. در این داستانها اشارات روشنی بود مبنی بر نابودی و هلاکت اهل مکه در آینده ای نه چندان دور و پیروزی مسلمانان و دعوت اسلامی در آینده ای نزدیک.

در همین زمان آیاتی از قرآن نازل شد که با صراحت تمام مژده پیروزی مسلمانان را می داد. خداوند می فرماید:

 (صافات: 171- 175)

یعنی: «وعده ما راجع به بندگان فرستاده ما، ‌قبلاً ثبت و ضبط گشته است و آن، اینکه ایشان، قطعاً یاری می شوند و لشکرما حتماً پیروز می گردند و از آنان (کافران) دست بدار و ایشان را مدتی به حال خود واگذار، (آن وقت) نگاهشان کن(که چه بلایی بر سرشان می آید) و آنان، خود بالاخره خواهند دید (شکست خود و نصرت شما را)».

همچنین می فرماید:

(قمر 45)

 یعنی: «طولی نمی کشد که این جمع (گروه کافران) شکست می خورند و می گریزند».

و نیز می فرماید:

(ص:11)

 یعنی: «اینان که اینجا (در شهر مکه) هستند، سپاه ناچیز شکست خورده ای از دسته ها و گروههایند».

و درباره مهاجرین حبشه، چنین نازل شد:

(نحل: 41)

یعنی: «آنانی که به خاطر خدا و پس از اینکه به آنها ستم روا داشته شد، هجرت کردند، آنان را مژده نیکویی در دنیا بده؛ اما پاداش آخرت آنها بزرگتر و برتر خواهد بود، اگر بدانند».

از رسول خداe درباره داستان یوسفu سئوال شد؛ ضمن بیان این داستان، چنین نازل شد:

! (یوسف: 7)

 یعنی: «به تحقیق در یوسف و برادرانش نشانه هایی برای سئوال کنندگان وجود دارد». منظور این بود که سئوال کنندگان که اهل مکه اند، مانند برادران یوسف شکست خواهند خورد و تسلیم خواهند شد.

 خداوند درباره اقوام و پیامبران گذشته می فرماید:

 (ابراهیم: 13-14)

یعنی: «کافران به پیام آورانشان گفتند: یا باید به دین ما باز گردید یا شما را از دیارمان بیرون می کنیم؛ پس پرودگارشان (به حاملان رسالت) پیام فرستاد که حتماً ستمکاران را نابود می کنیم و شما را پس از ایشان در سرزمین آنان سکونت می بخشیم؛ این (پیروزی) از آن کسانی است که از جاه و جلال من بترسند و از تهدید من بهراسند».

زمانی که آتش جنگ بین روم و فارس شعله ور بود، کفار مکه دوست داشتند که فارسیان پیروز شوند؛ زیرا ایرانیان، مشرک بودند؛ اما مسلمانان دوست داشتند رومیان پیروز گردند؛ چرا که رومیها به خدا و کتاب آسمانی ایمان داشتند. خدا، مژده پیروزی رومیان را چندین سال پیش از پیروزیشان نازل نمود، اما این، تنها  یک مژده نبود؛ بلکه با صراحت تمام مژده دیگری درخود داشت و آن، پیروزی مؤمنان بود که فرمود:

 (روم: 4)

یعنی: «در آن روز مؤمنان به یاری خدا خوشحال خواهند شد». گهگاهی پیامبرe هم شخصاً مژده هایی مانند اینها می داد و هنگامی که موسم حج فرا می رسید، به عکاظ و مجنه و ذی المجاز می رفت و مردم را دعوت می داد و رسالتش را ابلاغ می نمود. آن حضرتe علاوه بر آنکه به بهشت مژده می داد، با صراحت تمام به آنها می گفت: ای مردم! بگویید معبود بحقی بجز خدا نیست، رستگار می شوید؛ بر عربها مسلط می گردید و عجمها تسلیم شما می شوند و وقتی بمیرید، پادشاهان بهشت خواهید بود».[208]

پیشتر یادآور شدیم که عتبه بن ربیعه هنگام مذاکره بارسو ل خداe  کوشید تا برای جلوگیری از دعوت آن حضرت، امتیازاتی به ایشان بدهد؛ واکنش پیامبرe را نیز یادآوری کردیم، لذا عتبه، متوجه شد که بزودی، رسول خداe پیروز می شود.

همچنین رسول اکرمe با صراحت تمام به نمایندگان قریش که نزد ابوطالب رفته بودند، فرمود که یک کلمه بگویند تا عرب و عجم، تحت فرمانشان قرار گیرند.

خباب بن ارت می گوید: نزد پیامبرe رفتم در حالیکه در سایه خانه کعبه تکیه زده بود و مشرکان، ما را شدیداً آزار داده بودند. گفتم: آیا برای ما دعا نمی کنی و از خدا یاری نمی خواهی؟‌آن حضرتe نشست و چهره اش سرخ شد و گفت: «پیش از شما اقوامی بودند که گوشتهای بدن آنها با شانه های آهنی از بدن جدا می شد و فقط استخوان و رگ می ماند. باز هم از دین و عقیده شان برنمی گشتند. سوگند به خدا، خداوند، دینش را پیروز می گرداند و گسترش می دهد تا اینکه سواری از صنعاء به حضر موت برود و از هیچ چیز جز خدا نترسد، راوی می افزاید: و از گرگ به خاطر گوسفندان هراسی نخواهد داشت.[209]

و در روایتی دیگر آمده: اما شما عجله می کنید.[210]

این مژده ها و بشارتها، پوشیده ومخفی نبود؛ بلکه با صراحت و آشکارا اعلان می شد تا کفار نیز همانند مسلمانان بدانند و در جریان آن قرار بگیرند.

وقتی اسود بن مطلب و دوستانش، یاران پیامبر را می دیدند، طعنه می زدند و مسخره می کردند و می گفتند : نگاه کنید پادشاهان زمین دارند می آیند. اینها بزودی بر شاهان کسری و قیصر غلبه خواهند کرد و پس از آن سوت می کشیدند و کف می زدند.[211]

صحابه در پرتو این مژده ها و بشارتها تمام سختیها و مشکلاتی را که آنان را از هر سو احاطه کرده بود، ناچیز و همچون ابر تابستانی می دانستند که خیلی زود، محو و نابود می شود.

علاوه بر اینها همواره رسول خداe روحیه آنها را با خوبیها و لذتهای ایمان تغذیه می کرد و آنان را با آموزش حکمتهای قرآن کریم تزکیه و پاک می نمود و آنان را عمیقانه پرورش می داد تا احساس رشد و برتری روحی و پاکی قلب نمایند که عامل پاکی اخلاق و نجات و رهایی از سلطه های مادی و شهوات و قرار گرفتن در سایه رحمت پروردگار زمین و آسمانها می باشد؛ این احساس، زنگارهای قلوبشان را پاک می کرد و آنها را از تاریکیها به سوی نور، رهنمون می شد و وادارشان می کرد در مقابل شکنجه ها و آزارها شکیبا باشند، به بهترین شکل گذشت کنند و بر هواهای نفسانیشان غلبه نمایند؛ حس دینداریشان را تقویت کنند و از شهوات دوری جویند و درمسیر بدست آوردن رضایت خدا از تمام هستی خود، بگذرند. این احساس، آنان را به شوق و اشتیاق به بهشت و همچنین علاقه وافر به فراگیری دانش و تفقه در دین و محاسبه نفس و چیره شدن بر عواطف و احساسات و مسلط شدن بر آشوبها و تندبادهایی که از طرف دشمنان می وزید و نیز به شکیبایی و وقار و آرامش وا می داشت.

 

گسترش دعوت اسلام، در خارج از مکه

پیامبرe در طائف:

در شوال سال دهم بعثت برابر با ماه مه یا اوایل ماه ژوئن سال 619 میلادی، پیامبرe به طائف رفت که در 60 میلی مکه است.

رسول خداe مسافت طولانی رفت و برگشت را با پای پیاده پیمود و زید بن حارثهt نیزهمراهش بود و به هر یک از طوایف که در مسیر راه می رسید، آنها را به اسلام دعوت می نمود، اما هیچ طایفه ای به آن حضرت پاسخ مثبت نداد. وقتی به طائف رسید، نزد سه نفر از بزرگان طائف رفت که عبارتند از: عبدیالیل و مسعود و حبیب فرزندان عمرو بن عمیر ثقفی؛ رسول خدا، آنها را به سوی خدا و به یاری دین اسلام فرا خواند. یکی از آنان گفت: اگر خدا تو را برگزیده باشد، پرده خانه کعبه را پاره خواهم کرد.

دومی گفت: آیا خداوند، کسی غیر از تو پیدا نکرد که او را مبعوث کند؟ سومی گفت: سوگند به خدا با تو هرگز سخن نمی گویم. اگر تو پیامبر باشی، شأن تو فراتر از آن است که بخواهم، با تو سخن بگویم و اگر بر خدا دروغ بسته باشی، مناسب نیست با تو سخن بگویم. پیامبرe برخاست و فرمود: «حالا که حرف مرا نمی پذیرید حداقل راز مرا پنهان نگه دارید».

رسول خداe ده روز در طائف ماند و اشراف و بزرگان آنجا را ملاقات کرد و با آنها گفتگو نمود. در نهایت گفتند: از شهر ما برو و آنگاه اوباش را بر ضد آنحضرتe بر انگیختند و چون می خواست از شهر بیرون برود، اراذل و اوباش، او را دنبال کردند و به او ناسزا می گفتند و بر سرش فریاد می زدند تا اینکه مردم جمع شدند و دو صف تشکیل دادند و شروع به سنگ زدن و ناسزا گویی کردند و چنان به پاهای مبارک آنحضرت سنگ زدند که پاهایش، خونین شد. زید بن حارثهt خودش را سپر آن حضرت قرار داد و از اینرو چند جای سرش شکست و آنان، رسول خداe را می زدند تا اینکه به  باغ عتیبه و شیبه فرزندان ربیعه رسیدند. آنحضرتe آنجا نشست تا کمی آرام بگیرد و دعای مشهورش را همانجا زمزمه کرد؛ دعایی که بیانگر شدت غم و اندوه پیامبرe است از آن جهت که حتی یک نفر  هم ایمان نیاورده بود.

پیامبر چنین دعا کرد: «پروردگارا! به تو شکایت می کنم از ضعف نیرو و از کمی راه چاره و از خفتم در نزد مردم؛ ای مهربانترین مهربانان! تو، پروردگار مستضعفانی و تو، پرودگار من هستی؛ مرا به چه کسی وا می گذاری؟ به کسی که با من پرخاش کند یا به دشمنی که او را بر کارم مسلط کرده ای؟ (با این حال) اگر بر من خشم نگیری، باکی ندارم؛ عافیت و آرامشی که تو عنایت کنی، برایم خوشایندتر و گسترده تر است. پناه می برم به نور چهره ات که هر تاریکی و ظلمتی را ‌درخشان می کند و هر کار دنیوی و اخروی را سامان می دهد از اینکه مبادا بر من خشم تو، فرود آید یا سزاوار خشم توگردم؛ هرچه خواهی عتابم کن تا از من خشنود گردی، هیچ توان و نیرویی نیست جز از جانب تو».

وقتی فرزندان ربیعه، آن حضرتe را بر آن حال دیدند، رحمشان آمد و غلامشان را که مسیحی و اسمش عداس بود، صدا زدند و گفتند: مقداری انگور بردار و برای این مرد ببر. هنگامی که عداس ظرف انگور را جلوی آن حضرتe گذاشت، آن حضرتe دستش را به سوی انگور ها دراز کرد و بسم الله گفت و سپس شروع به خوردن نمود.

عداس گفت: مردم این سرزمین این کلمه را نمی گویند. پیامبر به او فرمود: تو از کدام سرزمین هستی و دین تو چیست؟

گفت: نصرانی هستم و از سرزمین نینوا. پیامبرe فرمود: از شهر مرد نیکوکار و صالح، یونس بن متی؟ عداس گفت: تو یونس بن متی را از کجا می شناسی؟ پیامبرe فرمود: او، برادر من و پیامبر خدا بود و من هم پیامبرم. عداس شروع به بوسیدن سر و صورت پیامبرe کرد. فرزندان ربیعه به یکدیگر گفتند: محمد، غلامتان را از دستتان گرفت! وقتی عداس، به نزد عتبه و شیبه بازگشت، به او گفتند: چه شد که سر و صورت این مرد را بوسیدی؟ گفت: ای سروران من! هیچکس بر روی زمین بهتر از این بنده خدا نیست؛ او برایم مطلبی را بازگفت که کسی غیر از پیامبر، آن را نمی داند. گفتند: وای بر تو ای عداس! مبادا این مرد، تو را ازدین و آیینت برگرداند که دین تو، بهتر است! رسو ل خداe از سایه دیوار، غمگین، ناامید و دل شکسته برخاست و راه مکه را در پیش گرفت و چون خانه های مکه از دور نمایان شد، خداوند جبرئیل را به همراه فرشته کوهها فرستاد تا در صورتی که پیامبرe بخواهند، دو کوه بلند دو طرف مکه را که به آنها اخشبین می گفتند، بر سر اهل مکه،‌ فرود آورد.

امام بخاری، این داستان را مفصلاً با سندش از عروه بن زبیر از عایشه روایت کرده است؛ عایشه رضی الله عنها می گوید:

روزی به پیامبرe گفتم: آیا بر تو روزی سخت تر از روز احد‌ گذشته است. پیامبرe فرمود: آنچه از قوم تو دیدم، همانست که می دانی و بدتر و سخت ترین چیزی که از آنها دیدم، روز عقبه بود که دعوتم را به عبدیالیل بن عبدکلال عرضه کردم. اما او نپذیرفت، پس از آن اندوهگین در حالی که نمی دانستم به کجا می روم، به راه افتادم تا اینکه دیدم به قرن المنازل رسیده ام، سرم را بلند کردم و دیدم ابری، بر من سایه افکنده و چون دقت کردم جبرئیل را در آن دیدم که مرا صدا می زد و می گفت: خداوند، سخنان قومت را که به تو پاسخ دادند، شنیده و فرشته کوهها را فرستاده تا هر دستوری که درباره آنها بخواهی،‌ به او بدهی. پس از آن فرشته کوهها، مرا صدا زد و به من سلام کرد و سپس گفت: ای محمد! هرچه می خواهی دستور بده؛ اگر می خواهی دستور بده تا کوههای دو سوی مکه را بر سرشان فرود آورم. منظورش کوه ابوقبیس در یکسو و کوه قعیقعان در سوی دیگر بود.

پیامبرe فرمود: «خیر، بلکه امیدوارم خداوند، از نسل اینها کسانی پدید آورد که خداوند یگانه را عبادت کنند و به خدا هیچ شرکی نورزند».[212]

از این پاسخ پیامبرe شخصیت بی نظیر و ممتازش نمایان می شود و واضح می گردد که رسیدن به ژرفای خلق عظیم آن حضرتe ، مقدور نمی باشد.

حال پیامبرe بهتر شد و قلبش با این کمک غیبی، آرام گرفت؛ زیرا خداوند، او را از فراز هفت آسمان یاری داده بود. رسول خداe بار دیگر راه مکه را در پیش گرفت تا اینکه به وادی نخله رسید و آنجا چند روزی ماند. در وادی نخله دو جا، برای اقامت مناسب است: یکی اسیل الکبیر و دیگری الزیمه که هر دو، آبادند.[213]

در مدت اقامت پیامبر در آنجا خداوند گروهی از جنبیان را به حضور آن حضرتe فرستاد که در دو جای قرآن از آنها و آمدنشان به حضور پیامبر اسلام، سخن به میان آمده است: یکی در سوره احقاف آنجا که می گوید:

(احقاف: 29- 31)

یعنی: «ای پیامبر ! به یاد آور وقتی را که تنی چند از جنیان را متوجه تو گردانیدیم تا قرآن را بشنوند و چون نزد تو آمدند، به هم گفتند: خاموش باشید و گوش فرا دهید و چون قرائت تمام شد، ایمان آوردند و به سوی قومشان برای تبلیغ و هدایت بازگشتند و گفتند: ای قوم ما! ما آیات کتابی را شنیدیم که پس از موسی نازل شده و کتابهای پیش از خود را تصدیق می کند و به سوی حق و راه راست رهنمون می گردد؛ گفتند: ای قوم ما! سخنان دعوتگر خدا را بپذیرید و به او ایمان بیاورید تا خدا، گناهانتان را بیامرزد و شما را ازعذاب دردناک، در پناه خویش بدارد».

در سوره جن نیز چنین آمده:

 (جن :1-3)

یعنی :‌ «بگو: به من وحی شده که گروهی از جنبیان، قرآن را شنیده اند و (پس از بازگشت به میان قوم خود) گفته اند: ما، قرآن عجیبی را شنیدیم که راه راست را نشان می دهد، ما به آن ایمان آورده ایم و هیچکس را با خدایمان شریک و انباز نمی گردانیم».

از سیاق این آیات و همچنین روایاتی که در تفسیر این حوادث وارد شده، چنین برمی آید که رسول خداe از حضور جنبیان خبر نداشته، بلکه هنگامی خبر شد که خداوند، آن حضرتe را آگاه کرد. این حضور جنها در محضر پیامبرe برای اولین بار بوده است و از روایات روشن می شود که از آن پس، آنها، چندین بار به حضور پیامبرe آمده اند.

واقعاً این هم امداد غیبی دیگری بود که خداوند، از گنجینه های غیبش، به واسطه مأموران ناشناخته اش، برای آن حضرت فرستاد. در خلال این آیات، مژده های پیروزی دعوت پیامبرe بیان شده و این مطلب، واضح گشته که هیچ قدرتی نمی تواند جلوی پیروزی آن حضرت را بگیرد. چنانکه خدای متعال می فرماید:

 (احقاف: 32)

یعنی: « هرکس داعی حق (محمد مصطفی) را اجابت نکند، نمی تواند خدا را در زمین، از دستیابی به خود، ناتوان کند و برای او جز خدا، هیچ ولی و یاوری نیست؛ چنین کسانی در گمراهی آشکاری هستند».

همچنین می فرماید:

 (جن :12)

یعنی: «(جنها گفتند:) ما یقین داریم که هرگز نمی توانیم بر اراده خداوند در زمین غالب شویم و نمی توانیم از قدرت او بگریزیم».

پس از نصرت الهی و در پرتو این بشارتها، ابرهای غم و ناامیدی و اندوهی که پس از بیرون رانده شدن از طائف، بر آن حضرتe سایه افکنده بود، از بین رفت. رسول خداe تصمیم گرفت به مکه بازگردد و دوباره همچون گذشته مردم را به اسلام فرا بخواند و رسالتش را که در واقع پیام جاوید خدا است، با نشاط و جدیت و شوقی دوباره از سر بگیرد و مسیرش را ادامه دهد.

در آن وقت زیدبن حارثه به پیامبرe گفت: چگونه می خواهی دوباره وارد مکه شوی و حال آنکه بیرونت کرده اند؟! فرمود: ای زید! خداوند برای این گرفتاری گشایشی قرار خواهد داد و دین خود را آشکار و پیامبرش را پیروز خواهد ساخت. پس از آن رسول خداe مسیرش را ادامه داد تا به نزدیکی مکه رسید، آنجا ماند ومردی از خزاعه را نزد اخنس بن شریق فرستاد تا بیاید و ‌آن حضرت را در پناه خود بپذیرد. او گفت: من، خودم هم پیمان هستم و هم پیمان نمی تواند کسی را پناه دهد. پس از آن نزد سهیل بن عمرو فرستاد؛ سهیل گفت: بنی عامر نمی توانند بنی کعب را امان دهند. آن حضرتe کسی را نزد مطعم بن عدی فرستاد. مطعم پذیرفت و اسلحه برداشت و فرزندان و خویشاوندان خود را فرا خواند و گفت: سلاح بردارید و کنار کعبه بایستید که من محمد را پناه دادم؛ هیچکس، نباید به او بد بگوید. پیامبرe پس از آن همراه زید بن حارثهt وارد مکه شد و چون به مسجد الحرام رسید، مطعم همچنانکه بر مرکبش بود، بانگ برداشت و گفت: ای قریش! من محمد را پناه دادم؛ هیچکس،  نباید به او بد بگوید و دشنامش دهد. پیامبرe کنار حجرالاسود رسید و آن را استلام کرد و دو رکعت نماز خواند و به خانه اش رفت. مطعم و فرزندانش، تمام این مدت با سلاحهایشان اطراف پیامبر حلقه زده بودند. ابوجهل به مطعم گفت: آیا پناه دادی یا پیرو او شدی؟ گفت: پناه دادم، آنگاه گفت: ما نیز به کسی که تو پناه داده ای، امان می دهیم.[214]

رسول خداe این رفتار مطعم را از یاد نبرد، چنانکه درباره اسیران بدر فرمود: اگر مطعم بن عدی زنده بود و با من درباره اینها صحبت می نمود، حتماً اینها را به خاطر او رها می کردم».[215]

 

عرضه اسلام به قبایل و افراد

در ذیقعده سال دهم بعثت یعنی اواخر ژوئن یا ژولای سال 619 میلادی، رسول خداe به مکه بازگشت تا عرضه دعوتش به قبائل و افراد را از سر بگیرد و از طرفی موسم حج نزدیک بود و مردم از هر طرف، گروه گروه، پیاده و سواره به حج می آمدند .

رسول خداe این فرصت را غنیمت شمرد و با تک تک قبایل ملاقات می کرد و آنها را به اسلام دعوت می نمود. همان گونه که از سال چهارم بعثت این کار را شروع کرده بود.

 

قبایلی که اسلام به آنها عرضه شد

زهری می گوید: قبایلی که برای ما نام برده و گفته اند که رسول خداe نزد ایشان رفته و آنان را به اسلام دعوت داده و از آنها یاری خواسته است، عبارتند از: 1- بنو عامر بن صعصعه، 2- محارب بن خصفه، 3- فزاره، 4- غسان، 5- مره، 6- حنیفه، 7- سلیم، 8- عبس، 9- بنی نصر، 10- بنی البکاء، 11- کنده، 12- کلب، 13- حارث بن کلب، 14- عذره، 15- حضارمه؛  هیچ یک از اینها دعوت او را نپذیرفتند.[216]

قبایلی که زهری نام برده است، همه در یک سال یا در یک موسم حج به اسلام دعوت نشده اند، بلکه عرضه اسلام به قبایل از سال چهارم شروع شده و تا آخرین سال اقامت در مکه یعنی تا قبل از هجرت ادامه داشته است. لذا نمی توان قبیله یا سال مشخصی را برای عرضه اسلام به قبایل، نام برد یا تعیین کرد. البته علامه منصورپوری برخی از قبایل را نام برده و تأکید کرده که اسلام در موسم حج سال دهم بعثت به آنان عرضه شده است.[217]

ابن اسحاق، چگونگی عرضه دعوت به قبایل و پاسخ آنها را نقل کرده که خلاصه اش از قرار ذیل است:

1. بنی کلب: رسول خداe نزد یکی از تیره های آنان به نام بنی عبدالله رفت و آنها را به اسلام دعوت نمود و از آنان خواست که از او حمایت کنند تا جایی که به آنها گفت: ای بنی عبدالله! خداوند اسم پدرتان را نیکو قرار داده است. این طایفه، دعوت پیامبر را نپذیرفتند.

2. بنوحنیفه: رسول خدا، به استراحتگاه آنان رفت و آنها را به دین خدا فرا خواند و از آنها خواست تا او را حمایت کنند؛ ولی آنان چنان پاسخ نامناسب و زشتی به آن حضرتe دادند که هیچ یک از قبایل عرب چنان پاسخی به آن حضرت نداده بودند.

3. بنی عامربن صعصعه: پیامبرe نزد بنی عامر بن صعصعه رفت و ایشان را به دین خدا فراخواند و از آنها تقاضای یاری نمود. مردی از ایشان به نام بحیره بن فراس، گفت: اگر بتوانم این جوان را از قریش می گیرم و بوسیله او تمام قبائل عرب را مطیع خود می گردانم و سپس به پیامبر گفت: اگر ما با تو بیعت کنیم و خداوند تو را برمخالفانت پیروز گرداند، آیا بعد از تو فرمانروایی از آن ما خواهد بود؟

پیامبرe فرمود: این کار به دست خداست؛ آن را به هر کس که بخواهد، می دهد. آن مرد گفت: عجب! ما گلوی خود را آماج تیر اعراب قرار دهیم و از تو حمایت کنیم و چون خداوند، تو را پیروز بگرداند، فرمانروایی از آن دیگران باشد! ما نیازی به این کار نداریم و بدین سان از پذیرش دعوت آن حضرتe سر باز زدند.

وقتی بنی عامر از زیارت حج برگشتند، به پیرمردی از قبیله شان که به واسطه کهولت سن نتوانسته بود درمراسم حج شرکت کند، مراجعه نمودند و گفتند: جوانی از قریش و از خاندان عبدالمطلب که تصور می کند، پیامبر است، نزد ما آمد و از ما درخواست حمایت و یاری نمود تا همراهش قیام کنیم و او را با خودمان به سرزمینمان بیاوریم. گویند : پیرمرد دستهایش را بر سرش نهاد و گفت: ای بنی عامر! مگر می توان دوباره چنین فرصتی بدست آورد؟ آیا می توان آن را جبران کرد؟ سوگند به ذاتی که جانم در دست اوست،  هرگز کسی از فرزندان اسماعیلu چنان ادعایی نمی کند، ‌مگر اینکه راست می گوید و برحق است؛ پس اندیشه و خرد شما، کجا رفته بود؟[218]

 

مسلمانان غیرمکی

همانطور که رسول خداe قبایل و نمایندگان قبایل را به اسلام فرا می خواند، برخی از افراد و شخصیتها را نیزدعوت می داد؛ بعضی از آنها به آن حضرت جواب مثبت می دادند و به او ایمان می آوردند و عده ای هم پس از مراسم به آن حضرت ایمان آوردند؛ از جمله:

1. سوید بن صامت: او شاعری هوشمند از ساکنان یثرب بود که قومش، او را به خاطر چابکی و شرف و نسب و شعرش، «کامل» می نامیدند. او، به قصد حج یا عمره به مکه آمده بود؛ پیامبرe به دیدارش رفت و او را به سوی خدا و دین اسلام فرا خواند. سوید گفت: شاید آنچه همراه تو هست مثل آن چیزی است که همراه ما است! پیامبر پرسید: همراه تو چیست؟ گفت: حکمت لقمان. پیامبرe فرمود: چیزی از آن را برای من بخوان و او هم خواند. پیامبرe گفت: این گفتار، خوب و پسندیده است؛ اما آنچه با من است، بهتر است. با من قرآنی است که خداوندآن را به منزله نور هدایت بر من فرو فرستاده است و‌آنگاه رسول خداe برایش قرآن تلاوت فرمود و او را به اسلام دعوت داد. سوید، مسلمان شد و گفت: این، سخن نیکویی است. وی، در اوایل سال 11 بعثت اسلام آورد و در جنگ بعاث کشته شد.[219]

2. ایاس بن معاد: نوجوانی از ساکنان یثرب بود که همراه گروهی از قبیله اوس به مکه آمده بود؛ آنها از آن بابت به مکه آمده بودند که بر ضد خزرجیان، با قریش هم پیمان شوند. این جریان، اندکی قبل از جنگ بعاث در سال یازدهم بعثت رخ داد که آتش جنگ و دشمنی بین آن دو طایفه یعنی اوس و خزرج شعله ور شده بود و تعداد اوسیها از خزرجیها کمتر بود؛ وقتی پیامبر خبر آمدن این گروه را شنید، نزد آنها رفت و کنار آنان نشست و گفت: آیا حاضرید کاری بهتر از آنچه که برای آن آمده اید، انجام دهید؟ گفتند: چه کاری؟ فرمود: من، رسول خدایم و خداوند، مرا مبعوث فرموده است تا بندگان را به پرستش خداوند دعوت کنم تا  شریکی برای او قایل نباشند و بر من، کتاب فرو فرستاده است. سپس اسلام را برایشان شرح داد و برای آنها قرآن خواند.

ایاس که نوجوانی بیش نبود، به آنها گفت: ای قوم! به خدا قسم این پیشنهاد، بهتر از آن چیزی است که برای آن آمده اید؛ ابوالحیسر انس بن رافع که یکی از مردان همان گروه بود، مشتی خاک برداشت و به صورت ایاس پاشید و گفت: حرف نزن که به جان خودم ما برای این کار نیامده ایم و ایاس سکوت کرد و پیامبرe برخاست و رفت. این گروه نیز بدون اینکه موفق به بستن پیمان با قریش شوند، به مدینه بازگشتند. پس از بازگشت به مدینه چیزی نگذشت که ایاس فوت کرد و هنگام مرگش مرتب لااله الا الله و الله اکبر می گفت و خدا را ستایش می کرد و تسبیح می گفت و قومش شک نداشتند که مسلمان از دنیا رفته است.[220]

3. ابوذر غفاری: او، در اطراف یثرب، سکونت داشت. شاید هنگامی که خبر بعثت پیامبرe از طریق سوید بن صامت و ایاس بن معاذ به یثرب رسید، به ابوذر غفاری نیز این پیغام رسیده باشد که باعث مسلمان شدن او گردید.[221]

امام بخاری از ابن عباسt از ابوذرt روایت می کند که ابوذر گفت: من مردی از قبیله بنی غفار بودم و شنیدم که مردی از مکه ادعای پیامبری دارد؛ به برادرم گفتم: نزد این مرد برو و با او صحبت کن و ببین چگونه است. برادرم رفت و با او ملاقات کرد و بازگشت. پرسیدم: چه خبر است؟ گفت: به خدا مردی دیدم که به خیر و نیکی، امرمی کند و از شر و بدی باز می دارد. گفتم: این خبر، مرا اشباع نمی کند. کیسه و عصایی برداشتم و راهی مکه شدم و چون به مکه رسیدم، به علت اینکه او را نمی شناختم و دوست نداشتم از کسی بپرسم، به مسجد رفتم و از آب زمزم نوشیدم.

روزی علی، از کنارم گذشت وگفت: گویا غریبی؟ گفتم : آری. گفت: با من به خانه ام بیا. من هم با او رفتم. از من چیزی نمی پرسید و من چیزی نگفتم. وقتی صبح شد، به مسجد رفتم در حالی که از او چیزی نپرسیده بودم و کسی درباره او به من چیزی نگفته بود. دوباره علیt آمد و گفت: آیا تا به حال جایی نیافته ای؟ گفتم: خیر؛‌گفت: با من بیا. با او رفتم . از من پرسید: چرا به این شهر آمده ای و اینجا چه کار داری؟ گفتم: اگر آن را پوشیده می داری، به تو می گویم. گفت: ای کار را می کنم. گفتم: شنیده ام که مردی در این شهر ادعای پیامبری می کند. برادرم را قبلاً فرستاده ام؛ برادرم با او صحبت کرده و بازگشته است، هنوز اشباع نشده ام، لذا می خواهم شخصاً با او ملاقات کنم.

علیt گفت: باید بگویم که موفق شدی. الآن تو را نزد او می برم. هر جا رفتم، پشت سرم بیا؛ اگر کسی را دیدم که از دشمنان بود و جانت به خطر افتاد، من کنار دیوار می ایستم و خودم را مشغول می کنم. گویا کفشم را درست می کنم . علی به راه افتاد و من پشت سرش به راه افتادم و با او رفتم تا اینکه وارد خانه ای شدم که پیامبرe آنجا بود. به او گفتم: اسلام را بر من عرضه نما؛ او اسلام را برایم تشریح کرد و همان جا مسلمان شدم و پس از آن به من گفت: ای ابوذر! این مسئله را پوشیده بدار و به منطقه خودت برگرد و چون خبر موفقیت و پیروزی ما را شنیدی، بیا. گفتم: سوگند به خدایی که تو را به حق مبعوث کرده است، باید بروم و میان همه آنها فریاد بزنم که من گواهی می دهم هیچ معبود بحقی جز الله نیست و محمد، بنده و فرستاده اوست. همین کار را کردم. مشرکین گفتند: برخیزید و این بی دین را بزنید و سپس برخاستند و مرا چنان زدند که نزدیک بود بمیرم. در این اثنا عباس از راه رسید و خودش را  بر من افکند و گفت: خدا شما را هلاک کند، مردی از بنی غفار را می کشید؟ در حالی که راه تجارت و محل عبور شما از منطقه بنی غفار است. بدین ترتیب آنها مرا به حالم گذاشتند و رفتند و چون فردای آن روز شد، رفتم و حرفهای روز گذشته ام را تکرار کردم.

گفتند: برخیزید و این بی دین را بگیرید و همچون روز گذشته مرا کتک زدند. عباس دوباره آمد و مانند روز گذشته مرا نجات داد و سخنان روز گذشته راتکرار کرد.

4. طفیل بن عمرو دوسی: او، ‌مردی شاعر و دانشمند و سردار و رئیس قبیله دوس بود. طایفه اش، بر بعضی از مناطق یمن حکومت یا شبه حکومتی داشته اند. او در سال 11 بعثت به مکه آمد. اهل مکه پیش از ورودش به مکه از او به گرمی استقبال کردند و نهایت احترام و قدردانی را نسبت به او از خودشان نشان دادند و به او گفتند: ای طفیل! تو به شهر ما آمدی و این، مردی از خود ماست و در بین ما،  برای ما وبالی شده و اجتماع ما را متفرق کرده و ما را پراکنده  ساخته است، حرفهایش مثل سحر و جادو است؛ بین پدر و فرزند جدایی می افکند و مردها را از زنها جدا می کند. برای تو و قومت نگران هستیم. لذا مواظب باشید و با او سخن نگویید و به حرفهایش گوش ندهید.

طفیل می گوید: به خدا، به اندازه ای درگوشم خواندند که تصمیم گرفتم، به سخن او گوش نکنم و با او سخنی نگویم.

صبح به مسجد رفتم، دیدم نزدیک کعبه ایستاده و مشغول نمازخواندن است. نزدیکش رفتم.

خداوند، خواست که حرفهایش را بشنوم. در آن هنگام سخنی زیبا به گوشم رسید. با خود گفتم: مادرت، به عزایت بنشیند. من، دانشمند و شاعرم، زشتی و زیبایی هیچ سخنی بر من پوشیده نیست؛ پس چرا به حرفهای این مرد گوش نکنم؟ اگر زیبا و جالب بود،‌ می پذیرم و اگر زشت و ناپسند بود، ‌نمی پذیرم. مقداری درنگ کردم تا به خانه اش رفت. پشت سرش رفتم تا اینکه وارد خانه اش شد، من هم وارد شدم و داستان آمدنم به مکه را برایش بازگو کردم که چگونه مرا از او ترسانده بودند؛ ‌طور ی که پنبه در گوشهایم گذاشته بودم. به او گفتم: به من بگو چه‌آورده ای؟ او، اسلام را به من عرضه کرد و قرآن خواند. سوگند به خدا سخنی زیباتر از آن نشنیده و آیینی بهتر از آن ندیده بودم. بنابراین مسلمان شدم و گواهی و شهادت حق را بر زبان جاری کردم و گفتم: قوم من از من اطاعت می کنند، نزدآنها بر می گردم و آنان را به اسلام فرا می خوانم؛ ای رسول خدا! از خداوند بخواهید که نشانه ای را از طریق من، به قوم و قبیله ام، نشان دهد.

نشانه اش این بود که وقتی نزدیک قومش رسید، خداوند، چهره اش را مانند چراغی نورانی گردانید. آنگاه گفت: خدایا! این نشانه را در جای دیگری غیر از چهره ام، قرار بده؛ می ترسم، بگویند: ماه گرفتگی است. لذا آن نور به تازیانه اش منتقل شد. ابتدا پدر ومادرش را به اسلام فراخواند که مسلمان شدند. اما قومش مسلمان نشدند. او همواره میان قومش بود و‌آنها را به اسلام فرا می خواند تا آنکه بعد از جنگ خندق به مدینه هجرت کرد.[222] و با او 70 تا 80 خانوار از طایفه اش نیزهمراه بودند. او، در راه اسلام سختیهای زیادی کشید و دراین آزمایش، سربلند بیرون آمد و سرانجام در جنگ یمامه به شهادت رسید.[223]

5. ضماد ازدی: او از قبیله ازدشنوءه و اهل یمن بود. وی، جن زدگی را درمان می کرد. وقتی به مکه رفت، از فرومایگان مکه شنید که محمد جن زده شده است. او گفت: نزد این مرد می روم؛ شاید خداوند، ‌شفای او را به دست من قراردهد. بنابراین رفت و با او ملاقات کرد و گفت: ای محمد! من، جن زدگی رادرمان می کنم، آیا مایلی تو را هم درمان کنم؟

پیامبرe فرمود: « همانا سپاس و ستایش از آن خداست. او را سپاس می گوییم و از او یاری می جوییم و هر کس را که او راهنمایی کند،  هیچکس نمی تواند گمراهش کند و هرکس که خدا او را گمراه کرده، هدایت کننده ای برایش نخواهد بود (غیر از خدا). گواهی می دهم که معبود بحقی جز خدای یکتا نیست، انباز و شریکی ندارد و گواهی می دهم که محمد، بنده و فرستاده خداست؛ اما بعد» چون سخن به اینجا رسید، ضماد گفت: این سخنان را دوباره تکرار کن. رسول خداe سه بار تکرار کرد. ضماد گفت: من، حرفهای جادوگران و ساحران و شاعران را شنیده ام. اما تا کنون مانند این سخنان را نشنیده ام. این کلمات، به اعماق دریا رسیده اند. دستت را بیاور تا با تو بر اسلام بیعت کنم و با پیامبرe بیعت کرد.[224]

 

شش مرد پاک طینت یثربی

در مراسم حج سال 11 بعثت برابر با ژولای 620 میلادی، دعوت اسلامی، بذرهای نیکویی یافت و برق آسا به درختان تنومندی مبدل شد که در سایه‌آنها مسلمانان، آسودند و از انواع ظلم و ستم چندین ساله رهایی یافتند.

یکی از روشهای حکیمانه آن حضرت در برابر تکذیب و فشار اهل مکه‌، این بود که برای گسترش دعوت در تاریکی شب به دیدار قبائل می رفت و با آنها ملاقات می کرد تا کسی از مشرکین مکه، مزاحم ایشان، نشود.[225]

شبی پیامبرe با ابوبکر و علیt بیرون شد و به محل سکونت ذهل و شیبان بن ثعلبه رفت و با آنها درباره اسلام سخن گفت و بین ابوبکر و مردی از ذهل سئوال و جوابهای جالبی رد و بدل شد. بنی شیبان بهترین پاسخها را دادند، اما مسلمان نشدند.[226]

پس از آن، رسول خداe به عقبه منا رفت. صدای مردانی را شنید که با یکدیگر صحبت می کردند.[227]

آهنگ آنان کرد و به سوی آنها رفت، آنها شش نفر از جوانان یثرب و همگی، خزرجی بودند:

1. اسعد بن زراره از بنی نجار

2. عوف بن حارث بن رفاعه بن عفراء از بنی نجار

3. رافع بن مالک بن عجلان از بنی زریق

4. قطبه بن عامربن حدیده از بنی سلمه

5. عقبه بن عامر بن نابی از بنی حرام بن کعب

6. جابر بن عبدالله بن رئاب از بنی عبید بن غنم

از خوشبختی و سعادت اهل یثرب بودکه از هم پیمانان یهودیشان شنیده بودند که به زودی پیامبری مبعوث خواهد شد و ما از او پیروی خواهیم کرد و در رکاب او، شما را همچون قوم عاد و ارم خواهیم کشت.[228]

وقتی پیامبرe به آنان رسید، پرسید: شما کیستید؟ گفتند: تنی چند از خزرجیم. گفت: از هم پیمانان یهود. گفتند: آری، گفت: آیا مقداری می نشینید تا با شما سخن بگویم؟ گفتند: آری و همراه آن حضرتe نشستند. پیامبرe ایشان را به سوی خدا فراخواند و اسلام را به آنان عرضه کرد و برایشان قرآن خواند. آنان به یکدیگر گفتند: ای قوم! بدانید که به خدا قسم، این، ‌همان پیامبری است که یهود شما را به وجود او تهدید می کند. مواظب باشید که یهود بر شما پیشی نگیرد. آنگاه مسلمان شدند. و دعوت آنحضرتe را پذیرفتند.

اینها، از خردمندان یثرب بودند که جنگهای داخلی که تازه پایان یافته بود و همچنان آتش آن، بالا می کشید، آنان را به ستوه آورده بود؛ لذا امیدوار بودند که دعوت پیامبرe باعث آتش بس شود و دوران جنگ و جدال، به پایان رسد. گفتند: ما قوم خود را درحالی ترک کردیم که میان هیچ قومی آنقدر ستیزه جویی و شرارت و دشمنی نیست؛ شاید خداوند، بوسیله تو آنها را گردآورد و هماهنگ سازد. ما، نزد آنان خواهیم رفت و آنها را به دین شما فرا خواهیم خواند و آیینی را که نزد شما پذیرفتیم، به آنان عرضه خواهیم کرد؛ اگر خداوند، آنها را در پرتو این دین جمع کند، هیچکس ازتو عزیزتر نخواهد بود.

آنان، وقتی به مدینه بازگشتند، مسئولیت اسلام و دعوت اسلامی را در مدینه بر عهده گرفتند و بدین سان هیچ خانه ای در مدینه نماند مگر آنکه در آن سخن از پیامبر بود.[229]

 

ازدواج پیامبرe با عایشه رضی لله عنها

در شوال سال 11 بعثت رسول خداe عایشه صدیقه رضی الله عنها را به عقد خویش در آورد؛ عایشه در آن زمان دختری شش ساله بود. رسول خداe در ماه شوال سال اول هجری که عایشه رضی الله عنها  نه ساله شده بود، او را به خانه برد.[230]

 

اسراء و معراج

در آن اثنا که رسول خداe این مرحله از دعوت را پشت سر می نهاد و دعوت اسلامی، راهی درمیان موفقیت و شکست باز می کرد و ستارگان امید، در افقهای دوردست، سوسو می زد، واقعه معراج به وقوع پیوست.

درباره زمان وقوع این جریان، اختلافات زیادی وجود دارد که عبارتنداز:

1- اسراء در اولین سال بعثت بوده است؛ طبری این نظریه را برگزیده است.

2- پنج سال بعد از بعثت رخ داده است که نووی و قرطبی آن را ترجیح داده اند.

3- شب 27 ماه رجب سال دهم بعثت بوده که علامه منصورپوری آن را صحیحتر دانسته است.

4- شانزده ماه پیش ازهجرت بوده است یعنی درمحرم سال 13 بعثت.

5- یک سال و دو ماه پیش از هجرت بوده است یعنی در محرم سال 13 بعثت.

6- یک سال قبل از هجرت بوده است یعنی در ربیع الاول سال 13 بعثت.

سه قول اول، نادرستند؛ زیرا خدیجه در ماه رمضان سال دهم بعثت وفات کرده و وفاتش پیش از فرض شدن نمازهای پنجگانه بوده است و اختلافی در این نیست که نمازهای پنجگانه در شب معراج ، فرض شده است.[231]

اما اقوال سه گانه دیگر، بگونه ای در منابع آمده اند که هیچ دلیلی برای ترجیح یکی از آنها وجود ندارد جز اینکه سیاق سوره (اسراء) نشان می دهد که معراج خیلی دیر صورت گرفته است.

محدثین ، معراج پیامبرe را با طول و تفصیل، روایت کرده اندکه آنچه می خوانید، خلاصه ای از مجموع روایات می باشد:

ابن قیم می گوید: رسول خداe را بنا بر قول صحیح ، باجسم مبارکش، سوار بر براق و همراه جبرئیل، از مسجد الحرام به بیت المقدس سیر دادند. در آنجا از براق پیاده شد، براق را به حلقه درب مسجد الاقصی بست و پیشنماز جماعت انبیا شد. سپس در همان شب، ایشان را از بیت المقدس به آسمان، بالا بردند. جبرئیل برای ایشان اجازه ورود خواست و درب آسمان اول به روی ایشان گشوده شد. در آنجا آدم u را دید و به او سلام کرد. آدمu نیز پاسخ سلامش را داد و به نبوتش اقرار نمود. خدای متعال، در آنجا ارواح سعاتمندان را از راستش و ارواح بدبختان را که در سمت چپش بودند، به آن حضرتe نشان داد.

پس از آن به آسمان دوم برده شد؛ برایش درب را گشودند، در آنجا یحیی بن زکریا و عیسی بن مریم را دید و به آنها سلام کرد و آنها جوابش را دادند و به او خوشامد گفتند و به نبوتش اقرار کردند. سپس به آسمان سوم برده شد و در آنجا یوسفu را دید و سلام کرد و یوسف هم به او خوشامد گفت و به پیامبریش اقرار نمود. پس از این به آسمان چهارم برده شد که در آنجا ادریس را دید، سلام کرد و ادریسu نیز به او خوشامد گفت و به پیامبریش اقرار و اعتراف نمود.

سپس به آسمان پنجم برده شد، در آنجا هارون بن عمران را دید و سلام کرد؛ وی به پیامبرe خوشامد گفت و به نبوتش اقرار نمود. سپس به آسمان ششم برده شد و در آنجا باموسی بن عمران ملاقات کرد و سلام نمود. او به پیامبرe خوشامد گفت و به نبوتش اقرار نمود و چون از آنجا بالاتر برده شد، موسیu گریست. چون علت را پرسیدند ، گفت: کودکی پس از من مبعوث شد که امتان او بیشتر از امت من وارد بهشت می شوند . پس از این به آسمان هفتم برده شد؛ در آنجا با ابراهیمu ملاقات کرد؛ پس از سلام و خوشامدگویی و اقرار ابراهیم به پیامبری آن حضرت، محمد مصطفی را به سدره المنتهی و پس از آن به بیت المعمور بردند؛ آنگاه به حضور خداوند جبار برده شد تا جایی که فاصله ایشان به اندازه دو کمان یا کمتر بود. در آن هنگام خداوند هرچه می خواست، بر بنده اش وحی کرد و پنجاه نماز بر امت آن حضرت فرض نمود و چون رسول خداe بازگشت، در راه موسیu پرسید: خداوند به تو چه دستورداده است؟ گفت: بر امتم پنجاه نماز فرض کرده است. موسیu گفت: امت تو توان این را ندارد. برگرد و از خدا تخفیف بخواه. آن وقت برگشت و از خداوند تقاضای تخفیف نمود. پیش از آن، رسول خداe نگاهی به جبرئیل انداخت که گویی می خواهد نظرش را بداند. جبرئیل نیز با اشاره گفت اگر می خواهی ، (باز گرد و برای امتت ، تخفیف بگیر) رسول خدا با جبرئیل به پیشگاه خداوند بازگشت در حالیکه بر جای قبلیش بود.[232] یکی از روایتهای بخاری است خداوند، ده نماز را کم کرد . رسو ل خدا e دوباره به نزد موسی بازگشت و به او خبر داد . موسیu گفت: بازگرد و تخفیف بخواه و آن حضرتe همچنان بین موسی و خداوند رفت و آمد می کرد تا اینکه از پنجاه نماز به پنج نماز تخفیف یافت و چون در این وقت موسی، پیشنهاد داد که دوباره بازگرد. پیامبرe فرمود: آنقدر رفتم که دیگر خجالت می کشم، لذا خشنودم و تسلیم اوامر او هستم و چون دور شد، منادی، ندا داد: فریضه ام را اجرا نمودی و برای بندگانم تخفیف گرفتی.[233]

پس از آن، ابن قیم، اختلافی را که در باب دیدار آن حضرتe با خدا، وجود دارد، یادآور شده و در این باره سخنی از ابن تیمیه رحمه الله آورده که خلاصه اش، این است: رؤیت با چشم سر، به ثبوت نرسیده و این سخنی است که هیچکس از صحابه قایل به آن نشده است؛ اما آنچه از ابن عباس نقل شده  مبنی بر اینکه ‌آنحضرت، خدا را مطلقاً دیده و دیگری بر رؤیت با دل اشاره دارد، با هم منافاتی ندارند.

پس از این می گوید: اما قول خداوند در سوره النجم که: QWØR’ †WTßW  uøPVÖWŸWTWTÊ  یعنی: «سپس نزدیک شد و نزدیکتر آمد»؛ این، غیر از نزدیک شدن در داستان معراج است، زیرا آنچه در سوره نجم آمده، نزدیک و نزدیکتر شدن جبرئیل است؛ چنانچه عایشه و ابن مسعود می گویند و سیاق عبارت هم گواه بر همین است. اما نزدیک و نزدیکتر شدن درحدیث اسراء، واضح است که خداوند تبارک و تعالی بوده و با دنو و نزدیک شدن در سوره نجم منافاتی ندارد؛ بلکه در سوره نجم آمده است: «او را یک بار دیگر در سدره المنتهی دید» و این، جبرئیل بود که رسول خداe او را برای بار اول به شکل اصلیش در زمین دید و بار دوم در سدره المنتهی. خداوند، داناتر و آگاهتر است.[234]

در شب معراج ، سینه پیامبر را شکافتند و ضمناً در این سفر چیزهای زیادی دید؛  از جمله: شیر و شراب به ایشان پیشنهاد شد که شیر را انتخاب کرد و به او گفته شد: به سرشت و فطرت، راه یافتی یا فطرت را برگزیدی. اگر شراب را برمی گزیدی، امت تو گمراه می شدند.

آن حضرتe در بهشت چهار جویبار دید: دو جویبار آشکار و دو جویبار پنهان؛ دو جویبار آشکار، نیل و فرات بودند و مفهومش، این بود که رسالت آن حضرت به زودی به سرزمین نیل و فرات می رسد و مردم آنجا نسل در نسل، مسلمان خواهند بود؛ اما معنایش این نیست که آب این دو رود از بهشت سرچشمه می گیرد.

پیامبرe در آن شب، مالک یعنی خازن آتش را دیدکه هیچ نمی خندید و اصلاً در چهره اش اثری از شادی وجود نداشت و همینطور بهشت و دوزخ را دید.

پیامبرe در شب معراج کسانی را دید که اموال یتیمان را به ظلم و ستم خورده اند؛ آنان را دید که لبهایی همچون لبهای شتر داشتند و در دهانهایشان پاره های آتش را که همانند قطعه های سنگ بود، می انداختند و از معقدشان خارج می شد.

رباخواران را دید که شکمهایی بزرگ داشتند، آنچنان که به خاطر بزرگی شکمهایشان، نمی توانستند از جای خود تکان بخورند و آل فرعون هنگام ورود به دوزخ، آنها را لگدمال می کردند.

زنا کاران را دید که گوشتی پاک و فربه جلویشان نهاده بودند و کنارشان گوشتی کثیف و گندیده بود و آنها از گوشت گندیده می خوردند و گوش پاک و چاق را وا می گذاشتند.

زنانی را دید که به پستانهایشان آویزان بودند؛ ‌آنان، در دنیا بچه هایی را به شوهرانشان نسبت می دادند که در واقع از آنان نبودند.

در همان شب کاروانی از قریش را مشاهده کرد و به آنان در یافتن شتر گمشده شان کمک نمود و در حالی که آنها،‌خوابیده بودند، از ظرف سرپوشیده آنها آب نوشید و ظرف خالی را سر پوشیده، رها کرد و این گواه و نشانه ای برای درستی ادعای آنحضرتe در بامداد شب معراج گردید.[235]

ابن قیم می گوید: بامداد آن روز، پیامبرe قومش را در جریان نشانه های بزرگی قرار دادکه خداوند، به او نشان داده بود. آنها، پیامبرe را به شدت تکذیب کردند و او را آزار دادند و از آن حضرت خواستند که برایشان بیت المقدس را توصیف کند. خداوند پرده از چشمش برداشت؛ چنانکه گویا بیت المقدس پیش رویش قرار داشت و بدین سان رسول اکرم، شروع به گفتن نشانه های آن کرد؛ آن چنان دقیق گفت که نمی توانستند چیزی بگویند.

پیامبر از کاروان آنها که در راه بازگشت بود، سخن گفت و حتی از زمان بازگشت آن کاروان نیز خبر داد و برایشان  نشانه های شتر پیشاپیش کاروان را بازگو کرد. تمام نشانه ها، گواه صداقت آن حضرتe بود و درستی ادعای ایشان را ثابت کرد؛ اما باز هم بر انکار و رویگردانی آنان افزوده گشت و همچنان راه کفر را در پیش گرفتند.[236]

گویند : ابوبکرt از آن جهت (صدیق) نامیده شد که وی، این واقعه را در حالی تصدیق کرد که مردم، آنرا تکذیب نمودند.[237]

مختصرترین و بزرگترین تعبیر در بیان علت این سفر، فرموده الهی است که می فرماید: ISãWÿX£SÞTYÖ óÝYÚ &:†WÞYHTTWÿ…ƒò یعنی: «تا برخی از نشانه های خود را به او نشان دهیم».

این، همان سنت دیرینه خدا در ارتباط با پیامبران گذشته است؛ چنانچه می فرماید:

ðÐYÖ.V¡W{Wè v÷X£STß ðy~TYå.W£`TŠXM… ð‹éRÑVÕWÚ g‹.WéHTTWÙUfTT©Ö@… X³`¤KKV‚ô@…Wè WÜéRÑW~YÖWè WÝYÚ WÜkYTÞYTÎéSÙ<Ö@… (75) (انعام: 75)

یعنی: «این  چنین، به ابراهیمu ملکوت آسمانها و زمین را نشان می دهیم تا از زمره یقین کنندگان باشد».

چنانکه به موسی فرمود: ðÐWÿX£SÞYÖ óÝYÚ †WÞYHTWTÿ…ƒò ÷W£`‰TRÑ<Ö@… (23)  (طه : 23) یعنی: «تا بعضی از نشانه های بزرگ خود را به تو نشان دهیم».

در ارتباط با ابراهیمu مقصود این آیه روشن شد تا از اهل یقین باشد؛ به عبارتی وقتی دانسته های پیامبران با مشاهده عینی، همراه گردد، به عین الیقین می رسند؛ چراکه شنیدن، کی بود مانند دیدن؟

به همین دلیل در مسیر خدا سختیهای طاقت فرسایی را تحمل می کردند که دیگران تاب تحملش را ندارند و تمام قدرتهای دنیا، برایشان به اندازه بال پشه ای ارزش نداشت و در برابر انبوه سختیها، هیچ باک و هراسی نداشتند.

 حکمتها و اسراری که در این سفر نهفته است، باید درمباحثی مستقل و جداگانه در پهنه اسرار دینی، بررسی شود ، اما حقایق آشکاری از سرچشمه این سفر خجسته، می جوشد و بر گلستان سیرت پیامبرe فواره می زند که خوبست برخی از آنها را به اختصار، درج کنیم.

خداوند، در سوره (اسراء)، داستان معراج را فقط در یک آیه ذکرکرده است و پس از آن به یادآوری جنایات و رسواییهای یهودیان پرداخته و سپس یادآوری کرده که قرآن، به بهترین واستوارترین راهها، رهنمون می گردد. شاید کسی بپندارد که این آیات، هیچ ربطی به یکدیگر ندارند؛ اما چنین نیست.

زیرا خداوند، با بیان این نکته که اسراء از مکه به بیت المقدس صورت گرفته، بدین مطلب اشاره کرده که به زودی یهودیان از منصب رهبری بشریت برکنار خواهند شد؛ زیرا جنایاتی مرتکب شده اند که دیگر جایی برای ماندگاری آنان بر منصب رهبری بشریت، نمانده است و خداوند، ‌این منصب را به رسول خداe خواهد داد و سیادت هر دو مرکز دعوت ابراهیمی را به آنحضرتe منتقل خواهد نمود.

آری، بدین سان، روشن شد که زمان ‌آن فرا رسیده که رهبری روحی و معنوی از امتی به امتی دیگر انتقال یابد، از امتی که تاریخی سرشار از نیرنگ و خیانت و تبهکاری و ستم دارد به امتی که آکنده از خوبیها ونیکیها است، امتی که پیامبرش از وحی قرآن و بهترین و استوارترین رهنمودهای آن برخوردار است.

اما این رهبریت چگونه انتقال می یابد در حالی که پیامبر تک و تنها و آواره در کوههای مکه در تکاپو است و از مردم و اجتماع رانده شده است؟! این سئوال، پرده از حقیقتی دیگر برمی دارد و آن، اینکه یکی از مراحل این دعوت اسلام بزودی به پایان می رسد و مرحله دیگری آغاز می گردد که ازهر جهت با دوران پیشین متفاوت است. از اینرو در برخی از آیات سوره اسراء، هشدارها و تهدیدهای شدیدی نسبت به مشرکان آمده است، مانندآیات 16و 17 این سوره .

از سوی دیگر درکنار این آیات، آیات دیگری نیز مشاهده می کنیم که برای مسلمانان زیرساختها و مبانی ساختن تمدن و اصول و پایه هایی را بیان می کند که جامعه اسلامی بر آن بنا می گردد.

گویا مسلمانان در زمین قدرت یافته و تمام ابعاد و جنبه های زندگی خود را به دست گرفته و به یکپارچگی و اتحادی رسیده اندکه آسیامحور جامعه اسلامی است. این، اشاره ای بود به اینکه رسول خداe به زودی پناهگاه امنی خواهد یافت و آنجا را مرکز نشر و گسترش دعوت اسلام در سراسر جهان قرار خواهد داد. این، یکی از اسرار آن سفر خجسته بود که از آن بابت بیان نمودیم که با موضوع مورد بحث ما در ارتباط است.

 

بیعت عقبه اول

پیشتر گفتیم که شش نفر از اهل یثرب در موسم حج سال 11 بعثت مسلمان شدند و به رسول خدا وعده دادند که رسالتش را در میان قوم و قبیله خویش تبلیغ کنند.

در سال بعد، یعنی در حج سال 12 بعثت برابر با ژولای 621 میلادی، دوازده نفر از یثرب به مکه رفتند؛ جز جابر بن عبدالله بن رئاب، پنج نفر دیگری که سال پیش با رسول خداe دیدار کرده بودند ، همگی حضور داشتند. هفت نفر دیگر عبارت بودند از:

1. معاذ بن حارث بن عفراء از بنی نجار (خزرج)

2. ذکوان بن عبدالقیس از بنی زریق (خزرج)

3. عباده بن صامت از بنی غنم (خزرج)

4. یزید بن ثعلبه از هم پیمانان بنی غنم (خزرج)

5. عباس بن عباده بن نضله از بنی سالم (خزرج)

6. ابوالهیثم بن تیهان از بنی عبدالاشهل (اوس)

7. عویم بن ساعده از بنی عمرو بن عوف (اوس)[238]

این گروه، در منا کنارگردنه عقبه با پیامبرe ملاقات کردند و با ایشان بر مبنای همان مواردی بیعت کردند که پس از صلح حدیبه در جریان بیعت زنان با رسول خدا نازل شده است.

امام بخاری از عباده بن صامت روایت می کند که رسول خداe فرمود: «بیایید و با من بیعت کنید که کسی را با خدا شریک نگردانید و دزدی نکنید و مرتکب زنا نشوید و فرزندانتان را نکشید و به دروغ به کسی تهمت نزنید و در کارهای پسندیده از من سرپیچی نکنید».

آنگاه پیامبرe فرمود: «هر کس از شما که بر این پیمان، وفا کند، پاداشش با خداست و هرکس، یکی از این موارد را نقض کند و به خاطر آن دردنیا مجازات شود، برای او کفاره خواهد بود و اگر کسی یکی از این موارد را نقض نماید و خداوند، بر او پوشیده بدارد، کارش، با خداست؛ اگر بخواهد، او را مجازات کند و اگر بخواهد، از او درگذرد».

راوی (عباده بن صامت) می گوید: «برمبنای همین موارد، با رسول خداe بیعت کردیم».[239]

 

سفیر اسلام در مدینه

پس از اینکه بیعت تمام شد و مراسم حج، پایان یافت، پیامبرe نخستین نماینده اش را به همراه این بیعت کنندگان به یثرب فرستاد تا به مسلمانان، احکام اسلامی را آموزش دهد و مسائل دینی را به آنها بفهماند و به نشر اسلام در میان کسانی بپردازد که همچنان در یثرب، مشرک بودند.

رسول اکرمe برای این منظور، یکی از جوانان به نام مصعب بن عمیر عبدریt را انتخاب کرد که از سابقین اولین و پیشگامان مسلمان بود.

 

موفقیت چشمگیر

مصعب بن عمیر به خانه اسعد بن زراره رفت؛ آن ‌دو با جدیت و تلاش و شور ایمانی به نشر و تبلیغ دین اسلام در میان ساکنان یثرب پرداختند.  مصعب صدای خوبی داشت و معروف به قاری بود. از جالبترین روایاتی که در رابطه با موفقیت دعوت درمدینه ذکر شده، این است که روزی اسعد بن زراره با مصعب به قصد منازل بنی عبدالاشهل و منازل بنی ظفر بیرون شدند و کنارچاهی که به آن، چاه مرق می گفتند، نشستند و تعدادی از مسلمانان، اطراف آنان جمع شدند و سعد بن معاذ و اسید بن حضیر که در آن زمان مشرک بودند، از این موضوع اطلاع یافتند. سعد، به اسید گفت: پیش از اینکه این دو نفر، ضعیفان ما را فریب دهند، برو و آنها را از آمدن به خانه هایمان منع کن، زیرا اسعد بن زراره پسرخاله من است و اگر چنین نبود، خودم این کار را به جای تو انجام می دادم.

اسید، نیزه اش را برداشت و به سوی آنها به راه افتاد؛ وقتی اسعد،  او را دید، به مصعب گفت: این مرد، سردار طایفه خویش است که نزد تو می آید. مصعب گفت: اگر بنشیند، با او صحبت می کنم؛ اسید آمد و درکنار آنها در حالی که به آنان دشنام می داد، ایستاد و گفت: به چه قصدی اینجا آمده اید؟ آیا آمده اید که ضعیفان ما را گمراه کنید؟ اگر جانتان را دوست دارید، از اینجا بروید. مصعب به او گفت: نمی نشینی که چیزی بشنوی، اگرمورد پسند تو قرار گرفت، بپذیر و اگر تو را ناپسند آمد، ‌نپذیر. اسید گفت: سخن منصفانه ای گفتی .

آنگاه نیزه اش را به زمین کوبید و نشست. مصعب با او درباره اسلام سخن گفت و قرآن تلاوت کرد. می گوید : به خدا سوگند، پیش از آنکه سخن بگوید، از سیمای نورانیش فهمیدیم که اسلام را پسندیده است؛ سپس گفت: این حرفها چقدر زیبا و جالب است و اگر کسی بخواهد وارد این دین شود، چه کاری باید انجام دهد؟

به او گفتند: غسل می کنی و لباست را پاک می کنی و آنگاه به کلمه حق اقرار می نمایی و دو رکعت نماز می خوانی.

آنگاه اسید برخاست و غسل کرد و لباس پاک پوشید و به کلمه حق اقرار کرد و دو رکعت نماز خواند. سپس گفت: پشت سرم، مردی است که اگر از شما پیروی کند،‌کسی از طایفه اش با او مخالفت نخواهد کرد. یعنی همه از او پیروی می کنند و من ، بزودی او را نزد شما می فرستم، – او سعد بن معاذ است- اسید، نیزه اش را برداشت و نزد سعد رفت که با عده ای از افراد طایفه اش نشسته بود.

سعد، همین که اسید را دید، گفت: به خدا سوگند که با چهره ای متفاوت از آنچه که رفته بود، بازگشته است.

هنگامی که اسیدt به کنارشان رسید، سعد پرسید : چه کردی؟ گفت: با آن دو صحبت کردم، سوگند به خدا اشکالی در آن دو ندیدم و آنها را از آمدن بازداشتم. آنان هم گفتند: همان کاری را می کنیم که تو دوست داری. البته باخبر شدم که بنی حارثه قصد کشتن اسعد بن زراره را کرده اند؛ بدین خاطر که فهمیده اند، او پسر خاله توست تا حرمت تو را بشکنند.

سعد همین که این سخن را شنید، خشمناک برخاست و نیزه اش را برداشت و به سوی آنها رفت و چون آنها را مطمئن و آرام یافت، متوجه شد که هدف اسید این بوده که سعد، سخنان آنها را بشنود. سعد، خشمگین کنار آنها ایستاد و به اسعد بن زراره گفت: سوگند به خدا ای ابوامامه! اگر پیوند خویشاوندی تو نبود، با ما چنین نمی کردی و در خانه و دیار ما، دست به کارهایی نمی زدی که ما آنها را خوشایند نمی دانیم.

جلوتر اسعد به مصعب گفته بود: سوگند به خدا سرداری می آید که طایفه اش پشت سرش هست، اگر او از تو پیروی کند، همه از تو پیروی خواهند کرد. مصعب به سعد گفت: نمی نشینی تا چیزی بشنوی که اگر آن را بپسندی، قبول کنی و اگر تو را ناپسند آمد، ‌نپذیری؟  ما هم در این صورت آنچه راکه بر تو ناگوار است، کنارخواهیم گذاشت. سعد گفت: به انصاف سخن گفتی و سپس نیزه اش رابه زمین کوبید و نشست .

مصعب برای او توضیح داد که اسلام چگونه دینی است و از او خواست که اسلام را بپذیرد و برایش قرآن نیز قرائت نمود.

می گوید: سوگند به خدا در چهره نورانی و درخشانش قبل از آنکه سخنی بگوید، اسلام را شناختم. سپس گفت: وقتی بخواهیم مسلمان شویم، باید چکار کنیم؟ گفتند: غسل می کنی و لباس پاک می پوشی و به کلمه حق اقرار می کنی و دو رکعت نماز می خوانی. سعد نیز چنین کرد.

پس از این نیزه اش را برداشت و به سوی قومش رفت. وقتی او را دیدند ، گفتند: به خدا سوگند که با چهره ای متفاوت از آنچه رفته بود، بازگشته است. سعد، کنار آنها ایستاد و گفت: ای فرزندان عبدالاشهل! من بین شما چگونه ام؟ گفتند: سردار مایی و از  همه ما برتر و امانتدارتر هستی؟ گفت: حالا که چنین است سخن گفتن من با زن و مردتان برمن حرام باشد تا اینکه به خدا و رسولش ایمان بیاورید.

تا همان شب تمام زنان و مردان طایفه اش جز یک نفر که اصیرم نام داشت و تا روز جنگ احد مسلمان نشد. وی در همان روز مسلمان شد و جهاد کرد و به شهادت رسید، درحالی که حتی یکبار هم فرصت نیافت که برای خدا سجده کند؛ زیرا بلافاصله پس از مسلمان شدن به شهادت رسید. رسول خداe فرمود: « عمل اندک انجام داد؛ اما پاداش بسیار یافت».

مصعب همچنان در خانه اسعد بود ومردم را به اسلام فرا می خواند تا اینکه هیچ یک از خانه های انصار نماند مگر اینکه مردان و زنانی در آن مسلمان شده بودند؛ البته به استثنای  برخی از بنی امیه بن زید و خطمه و وائل؛ درمیان ‌آنان شاعری به نام قیس بن اسلت بود که مردم از او حرف شنوی داشتند و او هم، آنان را از پذیرش اسلام باز داشته بود تا آنکه سال پنجم هجرت فرا رسید.

مصعب بن عمیرt پیش از فرا رسیدن موسم حج سال سیزدهم بعثت به مکه بازگشت، درحالی که برای رسول خداe حامل مژده های موفقیت بود تا اخبار مسلمان شدن قبال یثرب و خوبیها و زمینه های خیری را که در آن قبایل هست و نیز قدرت و توانشان را برای آن حضرتe بازگو کند.[240]

 

بیعت عقبه دوم

در موسم حج سال سیزدهم بعثت برابر با ژوئن 622 میلادی بیش از هفتاد و چند تن از مسلمانان یثرب به همراه سایر حاجیان یثرب که مشرک بودند، وارد مکه شدند. این جماعت مسلمانان، ‌زمانی که در یثرب بودند و همچنین در بین راه، به یکدیگر می گفتند:

چگونه بگذاریم رسول خداe در کوههای مکه، تنها و نگران باشد؟

وقتی به مکه رسیدند، بین آنها و پیامبرe چند ملاقات مخفی صورت گرفت و با یکدیگر قرار گذاشتند که در روز میانی ایام تشویق در عقبه در کنار جمره اولی در منی جمع شوند و این گردهمایی در تاریکی شب و کاملاً مخفیانه صورت بگیرد.

اینک به سخن یکی از رهبران انصار گوش فرا می دهیم تا این اجتماع تاریخی را برای ما شرح دهد؛ اجتماعی که مسیر تاریخ را در نبرد اسلام با بت پرستی تغییر داد. کعب بن مالک انصاری می گوید:

برای انجام مراسم حج به مکه رفتیم؛ در آنجا با رسول خداe قرار گذاشتیم که در محل عقبه در روز میانی ایام  تشریق با هم ملاقات کنیم و وعده ما در دل شب بود.

عبدالله بن عمرو بن حرام یکی از سران و بزرگان قوم ما، با ما همراه بود؛ او را با خود بردیم. البته برنامه خود را از سایر مشرکانی که با ما بودند، ‌مخفی نگه داشتیم و با عبدلله بن عمرو موضوع را در میان گذاشتیم و به او گفتیم: ای اباجابر!یکی از سران و بزرگان ما هستی، می ترسیم بااین وضعیتی که داری، فردا هیزم دوزخ شوی و سپس او را به اسلام دعوت کردیم و او را از وعده گاه رسول خداe آگاه نمودیم . وی، مسلمان شد و با ما در بیعت عقبه شرکت کرد و یکی از نمایندگان بود.

کعبt می گوید: ما، ‌آن شب را همراه قوم در منازلمان خوابیدیم تا اینکه یک سوم شب سپری شد. از استراحتگاه خود بیرون آمدیم و به وعده گاه رفتیم. درحالی که یکی یکی و دو تا دوتا، همانند مرغان خانگی پاورچین پاورچین راه می رفیتم تا اینکه همگی ما در محل عقبه جمع شدیم.

ما، در آن هنگام هفتاد و سه مرد بودیم. همچنین دو زن نیز به نامهای ام عماره نسیبه بنت کعب از بنی مازن بن نجار و ام منیع اسماء بنت عمرو از بنی سلمه، با ما همراه بودند.

در دره جمع شدیم و منتظر رسول خداe بودیم تا اینکه به همراه عمویش عباس بن عبدالمطلب آمد. عباس تا‌ آن زمان بر دین قومش بود، اما با این حال دوست داشت با برادرزاده اش همکاری کند و او، نخستین کسی بود که سخن گفت.[241]

 

آغاز مذاکره

پس از اینکه همگی جمع شدند، مذاکرات برا ی استحکام پیمان دینی- رزمی آغاز شد. اولین کسی که شروع به سخن نمود، عباس بن عبدالمطلب عموی رسو ل خداe بود و بدین خاطر صحبت کرد که با صراحت تمام اهمیت و خطرناک بودن مسئولیتی را روشن کند که بزودی به دوششان نهاده می شد. عباس چنین گفت: ای گروه خزرج![242] به خوبی می دانیدکه محمد از ماست و او در میان ما جایگاهی داردکه از آن باخبرید و ما، او را ازخویشاوندان و قوم خود که با ما هم عقیده اند، حفظ کردیم. او، اینک میان قوم خود باعزت زندگی می کند و درشهر دارای مدافع و نگهبان و حامی می باشد؛ اما با این حال اصرار دارد که به سوی شما بیاید و با شما باشد؛ اکنون بنگرید اگر می توانید نسبت به او وفادار باشید و او را از مخالفانش محفوظ بدارید، بر شماست که این کار را که می گویید، انجام دهید؛ ولی اگرمی بینید که می خواهید پس از عزیمتش به سوی شما، او راتسلیم کنید یا تنها بگذارید، از هم اکنون دست از او بردارید که او درمیان قوم و شهر خود، از عزت و حمایت برخوردار است.

کعب می گوید: به اوگفتیم :آنچه گفتی، شنیدیم. اکنون ای رسول خدا! شما صحبت کن و هر پیمانی که می خواهی، از ما بگیر.[243]

این جواب، نشانگر میزان عزم و اراده و شجاعت و ایمان و اخلاص آنها در پذیرش این مسئولیت بزرگ و قبول کردن عواقب خطرناک آن است.

پس از آن رسول خداe سخن گفت و بیعت، انجام شد.

 

مواد پیمان

امام احمد رحمه الله مواد پیمان را از جابر نقل کرده است. جابر می گوید: گفتیم: ای رسول خدا! بر چه چیز باتو بیعت کنیم؟ فرمود:

1. بر شنیدن و اطاعت کردن در همه حال، چه در شادمانی و نشاط و چه در ضعف و افسردگی

2. بر انفاق کردن در حال تنگدستی و توانگری

3. بر امر به معروف و نهی ازمنکر

4. بر اینکه به خاطر خدا قیام کنید و سرزنشِ سرزنش کنندگان، بر شما اثری نگذارد.

5. و بر اینکه مرا یاری دهید هنگامی که نزدتان آمدم و مرا حفاظت کنید همانطور که خودتان و زنان و فرزندانتان را حفاظت می کنید و پاداشتان، بهشت خواهد بود.[244]

درروایت کعب که ابن اسحاق روایت می کند، ‌تنها بند اخیر آمده است.

کعب می گوید: رسول خداe سخن گفت وآیاتی از قرآن را تلاوت نمود و سپس ما را به سوی خدا فراخواند و به پذیرش اسلام تشویق کرد و فرمود: «با شما بیعت می کنم به شرط اینکه مرا از آنچه زنان و پسران خود را حفظ و نگهداری می کنید، ‌حفظ کنید».

گوید: براء بن معرور، دست پیامبرe را گرفت و گفت: آری سوگند به آن ذاتی که تو را به حق مبعوث فرموده، از تو چنان حمایت می کنیم که از جان و ناموس خود حفاظت می کنیم. ای رسول خدا! با ما بیعت کن که ما، مردان نبردیم و آن را نسل به نسل، از پدرانمان به ارث برده ایم.

گوید: در همین حال که براء بن معرور با رسول خداe صحبت می کرد، ابوالهیثم بن تیهان گفت:

« ای رسول خدا! ما با مردم(یعنی با یهودیان) عهد و پیمانهایی داریم و مجبوریم با این وضعیت این پیمانهارا قطع کنیم. آیا اگر ما چنین کنیم و پس از آنکه خداوند تو را پیروزگردانید، نزد قوم خودت برمی گردی و ما را تنها می گذاری؟

رسول خداe تبسمی کرد و گفت: ما با هم، هم خون و هم سرنوشت هستیم، خرابی و شکست شما، خرابی و شکست من است؛ من، از شمایم و شما ازمن هستید؛ با هر کس بجنگید،‌ من هم می جنگم و با هر کس صلح کنید، من نیز صلح می کنم.[245]

 

تأکید دوباره بر اهمیت پیمان و عواقب خطرناک آن

پس از پایان مذاکرات همگی هماهنگ شدند که پیمان ببندند. دو نفر از مسمانان پیشتاز یثرب که در سالهای 11 و 12 بعثت مسلمان شده بودند، برخاستند و برای قومشان بر عظمت و خطرناک بودن این مسئولیت تأکید کردند تا همراهانشان با آگاهی کامل و دیدی باز بیعت کنند و میزان آمادگی آن جماعت برای فداکاری و جانفشانی، روشن گردد و بدین سان اطمینان یابند که آنان در این مسیر، پایدار و مقاوم خواهند بود.

ابن اسحاق می گوید: وقتی همگی، آماده بیعت شدند، عباده بن نضله گفت: آیا می دانید بر چه چیز با این مرد بیعت می کنید؟

گفتند: آری. گفت: شما با او بیعت می کنید بر جنگ سرخ پوست و سیاه پوست یعنی همه مردم. اگر شما فکر می کنید وقتی اموال شما از دست برود و بزرگانتان کشته شوند، او را تسلیم می کنید، پس از همینک بیعت نکنید؛ زیرا در این صورت به خدا سوگند که به خواری و ذلت دنیا و آخرت گرفتار خواهید شد و اگر شما مطمئنید که به او وفادار خواهید ماند، ‌حتی اگر اموالتان چپاول شود و بزرگانتان، جانشان را از دست بدهند، پس بیعت کنید که به خدا سوگند، خیر دنیا و آخرت در همین است.

گفتند: با او بیعت می کنیم؛ هرچند اموالمان از دست برود و بزرگانمان کشته شوند. ای رسول خدا! اگر ما چنین کنیم، برای ما چه خواهد بود؟

پیامبرe فرمود: بهشت، از آن شما خواهد بود. گفتند: دستت را بگشا تا بیعت کنیم. آن حضرتe دست مبارکش را باز کرد و با او بیعت کردند.[246]

در روایت جابر چنین آمده است: آنگاه برخاستیم که با او بیعت کنیم. اسعد بن زراره که از همه ما کوچکتر بود، دستش را گرفت و گفت: ای اهل یثرب! عجله نکنید. ما، شتران خود را در این مسیر نرانده ایم مگر اینکه می دانستیم او، پیامبر خداست؛ امروز بردن آن حضرت به یثرب، به معنای جدایی از تمام عربها است و این پیامد را به دنبال دارد که بهترین مردان شما کشته خواهند شد و شمشیرها از هر سو، شما را محاصره خواهند کرد. با این حال اگر پایدار و شکیبا خواهید بود، دست رسو ل خداe را برای بیعت بگیرید که پاداش شما با خداوند خواهد بود؛ اما اگر از بابت خودتان می ترسید، بیعت نکنید که در این صورت، عذر بیشتری در پیشگاه خدا خواهید داشت.[247]

 

چگونگی بیعت

پس از اینکه همه بندهای بیعت را پذیرفتند و چند بار از طرف شخصیتها مورد تأکید قرار گرفت، بیعت با مصافحه آغاز شد. جابرt پس از یادآوری حرفهای اسعدt می گوید: گفتند: ای اسعد! دستت را دور کن که سوگند به خدا این بیعت را ترک نمی کنیم و نسبت به آن وفاداریم.[248]

اینجا بود که اسعد میزان آمادگی قومش را برای فداشدن در این راه دانست و از آنان اطمینان حاصل کرد. اسعد، همان دعوتگر بزرگی است که با مصعب همکاری کرد و از اینرو پیشاهنگ و رهبر دینی بیعت کنندگان بشمارمی رفت؛ وی، پیش از همه با رسول خدا بیعت کرد.

ابن اسحاق می گوید: بنو نجار مدعی هستند که اسعد بن زراره، اولین کسی بود که دست در دست رسول خداe گذاشت.

ابن اسحاق می افزاید: بنی عبدالاشهل می گویند: ابوالهیثم بن تیهان اولین بیعت کننده بود و کعب بن مالک می گوید: براء بن معرور، نخستین کسی بود که بیعت کرد.[249]

مؤلف می گوید: شاید آنها، صحبتهایی را که بین اینها و پیامبر رد و بدل شده ، بیعت به حساب آورده اند و گرنه به حسب ظاهر گویا اسعد بن زرارهt پیش از همه بیعت کرده است. (و الله اعلم).

از آن پس بیعت عمومی آغاز شد. جابرt می گوید: یک نفر یک نفر بلند شدیم و آن حضرتe با ما بیعت کرد و در مقابل، به ما وعده بهشت را داد.[250]

اما بیعت آن دو زنی که در عقبه حضور داشتند، شفاهی و بدون مصافحه بود. رسول خداe هرگز با هیچ زن بیگانه ای مصافحه نکرده است.[251]

 

دوازده نماینده

پس از اینکه بیعت تمام شد، رسول خداe از آنان خواست تا 12 نفر را به عنوان نماینده خود تعیین کنند تا از جانب آنان مسئولیت اجرای مواد پیمان را برعهده بگیرند.

آن حضرتe به حاضرین فرمود: دوازده نفر از خودتان را به عنوان نماینده و رهبر معرفی کنید تا بر قومشان ناظر باشند.. همانجا این انتخاب انتخاب صورت گرفت که 9 نفر از خزرج و 3 نفر از اوس بودند.

نمایندگان خزرج: 1. اسعد بن زراره بن عدس ، 2. سعد بن ربیع بن عمرو، 3. عبدالله بن رواحه بن ثعلبه، 4. رافع بن مالک بن عجلان، 5. براء بن معرور بن صخر، 6. عبدالله بن عمرو بن حرام، 7. عباده بن صامت بن قیس، 8. سعد بن عباده بن دلیم، 9. منذر بن عمرو بن خنیس.

سرداران اوس: 1. اسید بن خضیر بن سماک، 2. سعد بن خیثمه بن حارث، 3 . رفاعه بن عبدالمنذر بن زبیر.[252]

وقتی انتخاب این نمایندگان به پایان رسید، پیامبرe از آنها به عنوان نمایندگان و مسئولان اجرای پیمان، عهد دیگری نیز گرفت و خطاب به آنان فرمود: «شما برمسایل قوم و قبیله تان، کفالتی همچون کفالت حواریها برای عیسی بن مریم دارید و من بر قوم خودم، کفیل هستم».

گفتند: آری.[253]

 

افشای پیمان عقبه

وقتی بیعت،‌ انجام شد و مسلمانان، با احتیاط کامل در حال بازگشت بودند، در آخرین لحظات ‌یکی از شیاطین از این اجتماع و گردهمایی، اطلاع یافت و چون این امکان وجود نداشت که قبل از پراکنده شدن مسلمانان، این خبر را به سران قریش برساند تا آن جماعت رادر عقبه، غافلگیر کنند، ‌لذا بر فراز تپه ای رفت و با صدای بلند بانگ برآورد:

ای خانه نشینان! آیا می دانید که مذمم[254] و از دین برشتگان برای جنگ با شما پیمان بسته اند؟ رسول خداe به یارانش فرمود:‌ «این، شیطان عقبه است؛ به خدا سوگند، ای دشمن خدا! حتماً کار تو را یکسره خواهم کرد».[255]

 

آمادگی انصار برای جنگ با قریش

هنگامی که صدای شیطان به گوش همه رسید، عباس بن عباده بن نضله گفت: سوگند به کسی که تو را به حق مبعوث کرده است، اگر بخواهی اکنون با شمشیرهایمان به اهل منا یورش می بریم. پیامبر فرمود: «فعلاً به این کار مأمور نیستیم، به باراندازهای خود بازگردید». آنها، بازگشتند و تا صبح خوابیدند.

 

شکایت سران قریش به بزرگان یثرب

وقتی این صدا، در گوش قریشیان طنین انداز شد و این خبر انتشار یافت، همچون صاعقه ای بر سرشان فرود آمد و همه آنها را نگران و پریشان ساخت. زیرا آنها به خوبی از عواقب این پیمان آگاه بودند و می دانستندکه نتیجه اش چه خواهد بود و بر سر آنها و اموالشان چه خواهد‌آمد؛ به مجرد اینکه صبح شد، جماعتی از سران مکه و بزرگان مشرک و جنایتکار، به خیمه های اهل یثرب رفتند تا نگرانی شدیدشان را به خاطر این بیعت به آنها اعلام نمایند. آنان چنین گفتند: ای گروه خزرج! به ما خبر رسیده که شما، دیشب با این رفیق ما ملاقات کرده و با او وعده گذاشته اید که او را از بین ما بیرون ببرید و با او هم پیمان شده اید که با ما بجنگید. سوگند به خدا که شعله ور شدن آتش جنگ میان ما و شما،‌آنقدر ناخوشایند است که جنگ با هیچ یک از طوایف عرب، بدین اندازه برای ما ناراحت کننده نیست.

بنابراین مشرکان خزرج، یکّه خوردند و سوگند یاد کردند که ما، از چنین پیمانی اطلاعی نداریم و چنین چیزی صورت نگرفته است؛ قریشیان، نزد عبدالله بن ابی بن سلول رفتند.

او هم تأکید کرد که این خبر، نادرست است و گفت: امکان ندارد که قوم من چنین کاری را ازمن پوشیده بدارند حتی اگر من در یثرب هم بودم، بدون اطلاع و مشورت من، چنین کاری نمی کردند.

هیچ یک از مسلمانان یثرب چیزی نگفت و سکوت اختیار کردند . سران قریش نیز گفته مشرکان یثرب را باور کردند و بازگشتند.

 

تعقیب بیعت کنندگان

مکیان درحالی به خانه هایشان بازگشتند که تقریباً‌ یقین داشتند که این خبر، دروغ است؛ اما همچنان پیگیر تحقیق درباره این قضیه بودند تا اینکه اطمینان یافتند که این خبر درست است و بیعت صورت گرفته است. این زمانی بود که یثربیها به سوی یثرب حرکت کرده و از مکه رفته بودند. بنابراین گروهی سوارکار را به دنبال یثربیها فرستادند، اما دیگر فرصت از دستشان رفته بود. البته سعد بن عباده و منذر بن عمرو را دیدندکه منذر فرارکرد و سعد دستگیر شد؛ دستان  او را با لگام شترش بر گردن او بستند و شروع به زدن او و بستن موهایش کردند و او را با همین حال به مکه آوردند. پس از آن مطعم بن عدی و حارث بن حرب بن امیه آمدند و او را از شر مشرکان نجات دادند. سعد هم سلامت کاروانهای آن دو را در رفت و آمد از مدینه تضمین کرد.

انصار هنگامی که از دستگیری سعد با خبر شدند، ‌با هم مشورت کردند‌که برای نجاتش بازگردند؛ آنها در حال مشورت بودند که سعد از راه رسید و سپس همگی به مدینه رفتند.[256]

این بیعت عقبه دوم بود که به بیعت عقبه کبری، شهرت یافته است؛ این پیمان، در فضایی سرشار از مهر و همبستگی منعقد شد.در این پیمان، از هر سو، فضای اعتماد، شجاعت و همیاری درمیان مسلمانان حاکم بود. بدین ترتیب هر یک از مسلمانان یثرب، نسبت به برادر مستضعف خود که درمکه تحت ستم قرارمی گرفت، محبت می ورزید و بر کسانی که به برادر مسلمانش ستم می کردند، خشم می گرفت و در اعماق قلبش، احساسات و عواطف محبت آمیزی نسبت به برادرش می جوشید که چه بسا او را ندیده بود.

این احساسات خجسته، بر اثر یک انگیزه گذرا و زودگذر، به وجود نیامده بود؛ بلکه منشأ پیدایش این احساسات، ایمان به خدا و رسول او و ایمان به قرآن بود. ایمانی قوی که در برابر ظلم و ستم، سست نمی شود؛ ایمانی که هرگاه  نسیمش بوزد، در عقیده و عمل، شگفتیها می آفریند. آری، با چنین ایمانی بود که مسلمانان، ‌توانستند کارهایی از خود به جای بگذارند که تاریخ، همانند آن را به خود ندیده است و پس از این نیز نخواهد دید.

 

پیشگامان هجرت

پس از بیعت عقبه دوم، ‌اسلام درمیان صحرایی که در آن کفر و جهالت موج می زد، جایگاه و قدرت یافت؛ این، بزرگترین موفقیتی بود که مسلمانان از آغاز دعوت اسلامی به آن دست یافته بودند و پس از این پیمان بود که رسول خداe به مسلمانان اجازه داد به وطن جدید، هجرت کنند.

هجرت برای مسلمانان مفهومی جز این نداشت که فرد می بایست منافع مادی واموال و خانه و کاشانه اش را رها می کرد و چه بسا جانش را از دست می داد! همچنین این امکان وجود داشت که مهاجر، در مسیر راه از بین برود و نابود شود.

آری؛ مهاجر، به سوی آینده ای نامعلوم حرکت می کرد و نمی دانست با این همه پریشانی و اندوه، فرجام کارش چه خواهد شد؟!

مسلمانان درحالی از مکه هجرت می کردند که تمام این مشکلات را به خوبی می دانستند! و از طرفی مشرکان نیز سعی می کردند که مانع هجرت آنان شوند؛ زیرا هجرت مسلمانان را برای خود خطرناک می دانستند.

در ذیل ، نمونه هایی از این هجرت را می آوریم.

1. اولین مهاجر، ابو سلمهt بود . وی یک سال قبل از بیعت عقبه کبری قصد هجرت کرد.

طبق روایت ابن اسحاق او می خواست با زن و فرزندش هجرت کند. اما خویشاوندان همسرش، راه را بر او بستند و گفتند: تو خودت می توانی بروی، اما اجازه نداری این زن را ببری. چرا بگذاریم او را به سرزمین دوردست ببری؟!

با همین بهانه زن و فرزندش را از او گرفتند؛  پس از آن طایفه ابوسلمه خشمگین شدند و گفتند: فرزندمان را به زن آنها (یعنی ام سلمه) نمی دهیم. شما که او را از مرد ما گرفته اید، ما هم پسرمان را از او می گیریم. بدین  ترتیب بچه را ازمادرش جدا کردند و با خودشان بردند!

ابوسلمهt به تنهایی هجرت کرد و به مدینه رفت. از آن روز به بعد هر روز صبح ، ام سلمه به ریگستان بیرو ن مکه می رفت و تا شب از درد فراق شوهر و بچه اش می گریست! او یک سال تمام را به همین منوال گذارند! تا اینکه دل یکی از خویشاوندانش به حال او سوخت و به دیگران گفت: چرا این بیچاره مسکین را نمی گذارید نزد شوهرش برود؟! چرا او را از شوهر و بچه اش جدا کرده اید؟!

اینجا بود که به او گفتند: اگرمی خواهی می توانی نزد شوهرت بروی. ام سلمه فرزندش را از خویشان شوهرش گرفت و به سوی مدینه حرکت کرد. بله، او بدون هیچ همراهی، مسیر پانصد کیلومتری مکه به مدینه را در پیش گرفت.

ام سلمه به راهش ادامه داد تا به (تنعیم) رسید. در آنجا عثمان بن طلحه بن ابی طلحه را دید. عثمان پس ازاحوال پرسی او را تا مدینه همراهی کرد  و وقتی (قباء) از دور نمایان شد، گفت: شوهر تو در همین روستا است؛ به یاری خدا وارد قباء شو و آنگاه خودش به مکه بازگشت.[257]

3. وقتی صهیبt می خواست هجرت کند، کفار، راه را بر او بستند و گفتند: تو، فقیر و تنگدست بودی که نزد ما آمدی. حال که ثروتمند شدی و به جایی رسیدی، می خواهی اموالت را هم با خود ببری؟! سوگند به خدا چنین چیزی امکان ندارد! صهیبt به آنها گفت: به من بگوییدکه آیا اگر اموالم را به شما بدهم، راهم را باز می گذارید؟ گفتند: آری.گفت: تمام اموالم از شما! وقتی این خبر به رسول خداe رسید، فرمود: «ربح صهیب، ربح صهیب» یعنی: (صهیب سود برد، صهیب فایده کرد).[258]

3. عمر بن خطابt و عیاش بن ابی ربیعهt و هشام بن عاص بن وائلt جایی را تعیین کردند و وعده گذاشتندکه صبح زود آنجا جمع شوند و به مدینه هجرت کنند. عمرt و عیاشt آمدند، اما هشام به دام مشرکین افتاد.

این دو رفتند تا آنکه به مدینه رسیدند و در قباء فرود آمدند؛ ابوجهل به همراه برادرش حارث، نزد عیاش رفتند. این سه تن، از یک مادر بودند، آن دو به عیاش گفتند: مادرت نذر کرده و قسم خورده است که سرش را شانه نزند و ازآفتاب به سایه نرود تا تو را ببیند. دل عیاش به رحم آمد! عمرt گفت: ای عیاش! به خدا قسم آنها می خواهند تو را از دینت برگردانند؛ از آنها برحذر باش و به آنان اطمینان نکن؛ ‌به خدا قسم وقتی شپش، مادرت را آزار دهد، سرش را شانه خواهد کرد و هرگاه گرمای مکه، او را اذیت کند، به سایه خواهد رفت! اما عیاش نپذیرفت و پافشاری و اصرارکرد که باید با آنها برگردد و مادرش را از قسمی که خورده بری کند.

عمرt گوید: به او گفتم حال که می خواهی با آنها بروی، شترم را که شتر رهوار و خوبی است با خود ببر و از آن پیاده نشو تا اگر از اینها سوء قصدی احساس کردی، با این شتر، خودت را نجات دهی. عیاش با آن دو برگشت.در بین راه ابوجهل به او گفت: ای برادر! به خدا سوگند شترم را خسته کردم، به همین خاطر ناهموار حرکت می کند. مرا پشت سرت سوار نمی کنی؟

عیاشt گفت: چرا؛ این را گفت و شترش را خوابانید! آن دو نیز شترانشان را خواباندند، اما همین که عیاش پیاده شد، او را گرفتند و محکم بستند و نیمروز او را به مکه بردند.

گفتند: ای اهل مکه! با احمقانتان طوری رفتار کنید که ما، با این مرد ابلهمان رفتار کردیم.[259]

این فقط سه نمونه از واکنش مشرکین برای مقابله با هجرت مسلمانان بود. علی رغم تمام این آزارها و موانع، بازهم مسلمانان گروه گروه هجرت می کردند . هنوز دو ماه و اندی از بیعت عقبه دوم نگذشته بود که کسی از مسلمانان جز ابوبکرt پیامبرe و علیt در مکه نمانده بود.

این دو مرد، به دستور شخص رسول خداe هجرت نکرده بودند . غیر از اینها کسی در مکه نمانده بود بجز کسانی که مشرکین، آنها را زندانی کرده و مانعشان از هجرت شده بودند.

پیامبرe و ابوبکرt نیز شترانشان را برای هجرت آماده کرده و منتظر دستور الهی بودند.[260]

امام بخاری از عائشه روایت می کند که پیامبرe به یارانش فرمود: «به من منزل و محل هجرت شما نشان داده شد؛ آنجا نخلستانی است بین تپه ها؛  هر کس می خواهد می تواند به یثرب (مدینه) هجرت کند».

عموم کسانی که به سرزمین حبشه هجرت کرده بودند، به مدینه بازگشتند . ابوبکرt خودش را برای هجرت آماده کرد، اما پیامبرe به او گفت: (دست نگه دار و هجرت نکن ، امیدوارم که به من اجازه داده شود).

ابوبکرt دو شتر برای خودش و پیامبرe از چهار ماه پیش آماده کرده بود و آنها را از برگ درخت علف می داد و منتظر دستور بود.[261]

 

اجتماع قریش در دارالندوه

آنگاه که مشرکین متوجه شدند یاران محمدe باآمادگی کامل، گروه گروه با زنان و فرزندانشان به سوی اوس و خزرج در حرکتند، سراپای وجودشان را وحشت و اضطراب  فراگرفت و سخت اندوهگین شدند! به گونه ای که هیچگاه چنان نشده بودند! گویا خطر بزرگی که اساس بت پرستی و حیات اقتصادیشان را تهدید می کرد، جلوی چشمانشان جلوه گر شده بود.

این بدان جهت بود که آنها به خوبی شخصیت محمدe را می شناختند و از توان و نیروی تأثیر حرفهایش در دلها خبر داشتند؛ از طرفی می دانستند که او در فن رهبری و راهنمایی یارانش شخص کاردیده و باتجربه ای است و از عزم و اراده راسخ و آهنین و حس فداکاری و جانفشانی یاران او در راه دعوتش نیزکاملا آگاه بودند.

از سوی دیگر از قدرت اوس و خزرج باخبر بودند ومی دانستند که در این دو قبیله، خردمندانی هستند که احساسات سالم و صلح جویانه ای دارند؛ بویژه بعد از آنکه مزه تلخ و ناگوار جنگهای چندین ساله را چشیده اند. قریشیان می دانستند که موقعیت استراتژیک مدینه چنان است که بر سر شاهراه تجارتی آنها قرار دارد که به شام منتهی می شود و از کنار دریای سرخ می گذرد و شام را به یمن متصل می کند. اهل مکه سالیانه دویست و پنجاه هزار دینار از راه تجارت شام سود می بردند و این، غیر از فعالیتهای تجارتی اهل طائف و مناطق دیگر بود. واضح است که این تجارت، وابستگی شدیدی به امنیت و آرامش راه بازرگانی داشت. لذا قریشیان، تمرکز یافتن دعوت اسلام در یثرب و رویارویی با مسلمانان آنجا را، خطری بزرگ برای تجارت خود و این راه بازرگانی می دانستند.

به همین دلیل، پنجشنبه 26 ماه صفر سال 14 بعثت، برابر با سپتامبر سال 622 م به بحث و بررسی راههای مقابله با این خطر پرداختند، خطری که عامل اصلی آن پرچمدار دعوت اسلامی محمدe بود.[262]

تقریباً 75 روز پس از بیعت عقبه کبری، قریشیان مهمترین جلسه خود را در دارالندوه تشکیل دادند. در روایت ابن اسحاق آمده: این نشست در اوائل روز بوده است؛ زیرا جبرئیلu در همان روز پیامبرe را در جریان توطئه و اجتماع ‌آنان قرار داد و نیز خبر اجازه هجرت را به ایشان اعلان کرد.

در روایت بخاری از عائشه رضی الله عنها آمده که در ابتدای گرمای روز یا اوایل وقت ظهر، رسول خداe به خانه ما آمد و گفت: به ما اجازه هجرت داده شده است.

این اجتماع در نوع و تاریخ خود خطرناکترین اجتماعی بود که در آن تمام سران و نمایندگان قبایل قریش شرکت داشتند تا راهی بیابند که عامل اصلی دعوت اسلامی یعنی رسول خداe را نابود کنند و روزنه این نور را برای همیشه خاموش نمایند.

شخصیتها و نمایندگانی که از طوایف مختلف در این اجتماع شرکت کرده بودند، عبارتند از:

1. ابوجهل بن هشام از قبیله بنی مخزوم

2، 3 و 4. جبیر بن مطعم و طعیمه بن عدی و حارث بن عامر از بنی نوفل بن عبدمناف

5، 6 و 7. شیبه و عتبه دو فرزند ربیعه و ابوسفیان بن حرب از بنی عبدشمس بن عبدمناف.

8. نضر بن حارث از بنی عبدالدار؛ این فرد، کسی است که شکمبه شتر را کنار کعبه در حالی که پیامبرe نماز می خواند، ‌روی ایشان انداخت.

9، 10 و 11. ابوالبختری بن هشام و زمعه بن اسود و حکیم بن حزام از بنی اسد بن عبدالعزی.

12 و 13. نبیه و منبه دو فرزند حجاج از بنی سهم.

14. امیه بن خلف از بنی جمح.

آنگاه که همه طبق قرار قبلی، به دارالندوه آمدند، شیطان نیز به شکل پیرمردی باوقار که لباسی گران قیمت پوشیده بود، آمد و بر در دارالندوه ایستاد. پرسیدند: ای پیرمرد! کیستی؟

گفت: پیرمردی از ساکنان نجد هستم که خبر اجتماع شما را شنیده و آمده تا سخن شما را بشنود؛ شاید خیرخواهی و اندیشه او، برای شما بی فایده نباشد.

گفتند: بسیارخوب بفرما! بدین ترتیب او نیز وارد جلسه شد.

 

رأی ناجوانمردانه دارالندوه مبنی بر قتل پیامبر

پس از آنکه تمام اعضای پارلمان جمع شدند، هر کس طرح و پیشنهادی داد و سخن به درازا کشید. ابوالاسود گفت: او را از میان خود بیرون می نماییم و از دیارمان تبعید می کنیم؛ وقتی از اینجا رفت، دیگر برای ما مهم نیست که کجا برود  و چه بکند. به هر حال از شر او راحت می شویم و برنامه هایمان رونق پیدا می کند و اتحاد و الفت گذشته ما برقرار می گردد.

پیرمرد نجدی گفت: نه! به خدا سوگند، این ، فکر درستی نیست. مگر شیرینی گفتار و بیان شیوایش را نمی بینید؟ مگر نمی دانید که چگونه با آنچه آورده، دل مردم را بدست می آورد و بر آنها چیره می شود؟! به خدا سوگند! اگر چنین کنید، امنیت ندارید؛ زیرا او به میان هر یک از قبایل عرب که برود، با گفتار و بیانش بر آنها مسلط می شود و همگی از او پیروی می کنند! آنگاه به سوی شما می آیند و شما را در خانه هایتان نابود می کنند؛ آن وقت هر کاری که بخواهند، انجام می دهند. به هرحال به فکر چاره ای غیر از این باشید.

ابوالبختری گفت: او را به زنجیر بکشید و زندانی کنید و درب را بر روی او ببندید تا بمیرد. همانطور که شاعرانی چون زهیر و نابغه، زندانی شدند و مردند.

پیرمرد نجدی گفت: نه! به خدا سوگند این هم رأی درستی نیست؛ به خدا سوگند اگر چنان که می گویید، او را زندانی کنید، موضوع از پشت دربهای بسته به اطلاع یارانش می رسد و شک نداریم که بر شما یورش می آوردند واو را از دست شما، رها می کنند و بعد هم با شما می جنگند و شما را مغلوب می سازند. چاره ای بیندیشید که این، رأی درستی نیست.

پس از آنکه این دو نقشه مورد قبول قرار نگرفت، پیشنهاد دیگری ارائه شد که همگی، آن را پذیرفتند و تصویب کردند.

ابوجهل بن هشام بزرگترین جنایتکار مکه، گفت: من درمورد او چاره ای اندیشیده ام که سوگند به خدا گمان نمی کنم چاره ای غیر از این داشته باشیم. گفتند: ای ابوالحکم! بگو آن چیست؟

گفت: پیشنهاد می کنم که از هر قبیله، جوانی چابک و نیک نژاد برگزینیم و به دست هر یک شمشیر برنده ای بدهیم. آن وقت همگی به یکباره به او حمله کنند و او را بکشند تا از شر او راحت شویم. زیرا در این صورت  خون او میان همه قبایل تقسیم می شود و فرزندان عبدمناف را یارای جنگ با همه قبایل نیست؛ در نتیجه به گرفتن خونبهای او راضی می شوند و ما نیز خونبهای او را می پردازیم.

پیرمرد نجدی گفت: بهترین پیشنهاد، همین است که این مرد می گوید.

بالاخره پارلمان مکه، این رأی جنایتکارانه را تصویب کرد و نمایندگان قریش درحالی به خانه هایشان بازگشتند که برای اجرای فوری این پیشنهاد مصمم بودند.[263]

 

هجرت پیامبرe

آنگاه که تصمیم قطعی برکشتن پیامبرe گرفته شد، جبرئیلu با وحی فرودآمد و پیامبرe را از توطئه قریش آگاه ساخت و خبر اجازه هجرت را از طرف خداوند به ایشان اعلان کرد و زمان هجرت را تعیین نمود و گفت: «امشب بر بستری که هر شب می خوابیدی، نخواب».[264]

سپس پیامبر خداe نزد دوست صمیمیش ابوبکرصدیقt رفت تا درباره چگونگی هجرت با او صحبت کند .ام المومنین عائشه رضی الله عنها  می گوید: ما هنگام گرمای نیمروز  با ابوبکرt در خانه نشسته بودیم که کسی به ابوبکر گفت: رسول خداe دارد می آید. معمولاً پیامبرe در چنین وقتی  به خانه ابوبکر نمی آمد. لذا ابوبکرt گفت : پدرو مادرم فدایش! به خدا سوگند که ایشان در این وقت نمی آید، ‌مگر این که کار مهمی پیش آمده است.

گوید: پیامبرe  آمد و اجازه ورود خواست؛ پس از آنکه اجازه دادند، وارد شد و به ابوبکر گفت: «اطرافیانت را بیرون کن».

ابوبکرt گفت: پدر ومادرم فدایت! فقط خانواده خودم درخانه هستند.

پیامبرe فرمود: به من اجازه خروج داده شده است.

ابوبکرt گفت: پدرو مادرم فدایت! با همراهی من؟

پیامبرe فرمود: آری.[265]

پس از آن درباره نحوه حرکت صحبت کردند؛ رسول خداe به خانه اش بازگشت و منتظر شد تا شب، فرا رسد.

 

محاصره منزل پیامبرe

جنایتکاران بزرگ قریش آن روز را تا شب مشغول آمادگی برای اجرای نقشه ای بودند که درجلسه صبح تصویب شده بود. برای اجرای این نقشه گروه یازده نفره ای از سران قریش انتخاب شدند که همه از جنایتکاران بزرگ مکه بودند. این گروه عبارت بودند از:

1. ابوجهل بن هشام، 2. حکم بن ابی العاص، 3. عقبه بن ابی معیط، 4. نضر بن حارث، 5. امیه بن خلف، 6. زمعه بن اسود، 7. طعیمه بن عدی، 8. ابولهب، 9. ابی بن خلف، 10. نبیه بن حجاج، 11. منبه بن حجاج.[266]

ابن اسحاق می گوید: از اول شب، خانه پیامبرe را محاصره کردند و منتظر ماندند تا پیامبرe بخوابد و بر او یکباره هجوم ببرند.[267]

آنها اطمینان کامل داشتند که دسیسه شومشان، با موفقیت به انجام خواهد رسید. تا جایی که ابوجهل، با غرور ایستاد و خطاب به همراهانش با لحنی تمسخرآمیز گفت: محمد(e) گمان می کند که اگر شما از او پیروی کنید، پادشاه عرب و عجم می شوید! و پس ازمرگ برانگیخته خواهید شد و برای شما باغهایی مانند باغهای اردن خواهد بود و اگر چنین نکنید کشته می شوید و پس ازمرگ در آتش می سوزید.

قرار بود این دسیسه را در قسمت آخر شب عملی کنند. آنها شب را در انتظار آن لحظه گذراندند. اما خداوند بر تمام کارها مسلط است و ملکوت آسمان و زمین تحت فرمان اوست و هرکاری که بخواهد، می کند؛ تنها خداست که پناه می دهد و نمی توان کسی را از عذاب او پناه داد. خداوند، همان کاری را کرد که بعدها آن را برای رسول خداe بازگو کرد:

(انفال :30) یعنی : «ای پیامبر ! به یادآور آن زمانی  را که کافران در پی چاره اندیشی علیه تو بودند تا تو را دستگیر و حبس کنند و بکشند یا تو را بیرون کنند. آنها در پی حیله و چاره بودند و خداوند نیز اندیشه کرد؛ یقینا‌ًخداوند بهترین چاره ساز است».

 

پیامبرe خانه اش را ترک می کند

علی رغم همه آمادگی قریش برای به اجرا در آوردن دسیسه قتل پیامبرe،  باز هم شکست خوردند! در آن لحظه حساس، پیامبرe به علیt فرمود: بر رختخوابم بخواب و این روانداز سبز را  روی خود بینداز و بخواب! هرگز از آنها آسیبی به تو نخواهد رسید.. آنگاه پیامبرe بیرون شد و صفهای آنها را شکافت و مشت خاکی برداشت و بر سرشان پاشید و خداوند بینایی را از آنها گرفت طوری که اصلاً او را ندیدند و درحالی بیرون رفت که این آیه را می خواند:

 (یس :9) یعنی: «ما، در پیش روی آنان سدی و در پشت سرِ ایشان سدی، قرار داده ایم و بدین وسیله جلوی چشمان ایشان را گرفته ایم و دیگرنمی بینند».

آن خاک، بر سر همه آنها نشست و رسول خداe به خانه ابوبکرt رفت و از درب کوچک پشت خانه اش بیرون شدند و به غار ثور که در سمت یمن قرارداشت، پناه بردند.[268]

محاصره کنندگان به انتظار لحظه فرا رسیدن هجوم بودند تا آنکه لحظه ای قبل از فرا رسیدن موعد، متوجه شدند که شکست خورده اند . مردی، آنها را منتظر یافت و علت را جویا شد؛ گفتند: منتظر محمدیم.

گفت: ضرر کردید و شکست خوردید؛ به خدا سوگند محمدe بر سرتان خاک پاشید و دنبال کارش رفت.

گفتند : به خدا ما او را ندیدیم؛ وقتی سرهایشان را دست کشیدند، دیدند که بر سرشان خاک و غبار نشسته است.

از سوراخ درب خانه نگاه کردند و گفتند: به خدا سوگند محمدe خوابیده و جامه اش را رویش انداخته است. با این حال تا صبح از جایشان تکان نخوردند تا آنکه دیدند علیt از رختخواب برخاست! اما دیگر فرصت از دستشان رفته بود.

از علیt پرسیدند :محمد(e) کجاست ؟ گفت: خبر ندارم.[269]

 

درغار ثور

رسول خداe شب 27 صفر سال 14 بعثت برابر با 12 یا 13 سپتامبر سال 622 میلادی خانه اش را به قصد غار ترک کرد.[270]

در صورتی که آغاز سال قمری را از ماه محرم بدانیم، این ماه صفر، جزو سال چهاردهم محسوب می شود؛ اما گر ابتدای سال را از ماه بعثت پیامبرe در نظر بگیریم، یقیناً ماه صفر جزو سال 13 بعثت خواهد بود. عموم سیره نویسان، گاه این را مبنا قرار می دهند و گاه آن مبنای دیگر را می گیرند. به همین دلیل است که بسی اوقات سیره نویسان در ترتیب حوادث اشتباه می کنند. لذا ما، همه جا بنا را بر این نهاده ایم که ماه محرم، آغاز سال است.

پیامبرe به خانه دوستش ابوبکرt رفت که رفیق رازدار آن حضرتe در همه حال و هر جا بود و آنگاه از درب پشت، منزل ابوبکرt را ترک کردند و با عجله از مکه خارج شدند تا قبل از طلوع فجر مکه را در حالی ترک کرده باشندکه کسی متوجه خروجشان نشود.

از آنجایی که پیامبرe می دانست قریش به زودی آنها را دنبال می کنند، لذا راه اصلی مدینه در سمت شمال مکه را که همان ابتدا به ذهن هر کسی می رسید، واگذاشتند و راهی را در پیش گرفتند که کاملاً ‌مخالف آن بود؛ یعنی راه یمن را که در قسمت جنوب مکه واقع می شد.

پیامبرe و ابوبکرt تقریباً پنج میل از راه را پیمودند تا آنکه به ثور رسیدند. ثور، کوهی بلند، صعب العبور، سنگلاخ و ناهموار بود؛ لذا پای مبارک آن حضرتe زخمی شد. و نیزگفته شده که چون پیامبرe بر روی کناره پاهایش راه می رفت تا رد پا گم کند، لذا پاهایش زخمی شد. به همین خاطر ابوبکرt او را بر پشت خود سوار کرد و به سختی، ایشان را به غار ثور در فراز کوه رسانید.[271]

 

دو یار غار

چون به غار رسیدند، ابوبکرt گفت: سوگند به خدا نمی گذارم داخل شوی تا پیش از تو داخل شوم که اگر در آن چیزی باشد، به من ضرر برسد. بدین  ترتیب ابوبکرt وارد غار شد و غار را تمیز کرد. ابوبکرt درکنار غار سوراخهایی دید، لباسش را پاره کرد و سوراخها را بست. آنگاه به رسول خداe گفت: وارد شو. پیامبرe وارد شد و سرش را بر روی زانوی ابوبکر گذاشت و از شدت خستگی خوابش برد. ابوبکرt تمام سوراخها را با تکه هایی از لباسهایش بسته بود، اما دو سوراخ باقی مانده بود که آنها را با دو انگشت بزرگ پایش بست.

پای ابوبکرt از داخل سوراخ گزیده شد، اما او ازترس اینکه مبادا پیامبرe ازخواب بیدار شود، خودش را کنترل کرد و تکان نخورد. ولی شدت درد او را مجال نداد؛ اشکهایش بر چهره پیامبر ریخت. بنابراین پیامبرe بیدار شد و پرسید:  چه شده؟ ابوبکرt گفت : پدر و مادرم فدایت؛ پایم گزیده شد. پیامبرe آب دهانش را به محل گزیدگی زد و بدین سان، دردش، آرام گرفت.[272]

شبهای جمعه، شنبه و یکشنبه را در غار گذراندند.[273] در این مدت عبدالله بن ابوبکرt شبها نزد آنها می رفت و آنجا می ماند. عائشه رضی الله عنها گوید: او جوانی چابک و زیرک بود، شبها تا سحر آنجا می ماند، سحر به مکه می آمد و چنان وانمود می کرد که گویا شب را در مکه گذارنده است و هرچه از نقشه ها و برنامه های قریش می شنید، حفظ می کرد و در تاریکی شب نزد پیامبرe و ابوبکر می رفت و آنها را در جریان اخبار روز می گذاشت. عامر بن فهیره غلام ابوبکر که چوپان بود، شامگاه به طرف غار می رفت و گوسفندان ابوبکرt را به نزدیک غار می برد و ابوبکرt شیر می دوشید و شب را با شیرگوسفندان سپری می کردند.

عامر با تاریکی شب گوسفندان را می آورد و آنها را صدا می زد. آنها پایین می آمدند و شیر می نوشیدند. عامر، در طول سه شبانه روز همین کار را می کرد.[274]

در این ایام عامرt گوسفندان را به دنبال عبدالله می برد تا اثر پاهای او از بین برود.[275]

اما قریش از هنگامی که خبر هجرت پیامبرe و ابوبکر t را شنیدند، از صبح همان شب که قرار بود توطئه خود را اجراء کنند، دست بکار شدند و اولین اقدامی که کردند، این بود که علیt را کتک زدند و او را تا کنار کعبه، کشان کشان بردند و مدتی کوتاه او را نگه داشتند، اما نتوانستند از او دریابند که پیامبرe و ابوبکرt به کجا رفته اند.[276]

وقتی موفق نشدند از علیt چیزی به دست آورند، به خانه ابوبکرt رفتند و در زدند؛ اسماء دختر ابوبکر بیرون آمد. از او پرسیدند: پدرت کجاست؟

گفت: به خدا سوگند نمی دانم کجا رفته؟ ابوجهل که مردی پست و فحاش بود، ضربه ای به صورت اسماء  زد که گواشواره هایش افتاد.[277]

قریشیان طی جلسه ای اضطراری تصمیم گرفتند تمام امکاناتشان را جهت دستگیری آن دو بکار گیرند، لذا تمام راههای خروجی مکه را تحت مراقبت شدید مسلحانه قراردادند و در همان جلسه به تصویب رساندند که به هر کس که آن دو را، مرده یا زنده دستگیر کند و تحویل قریش بدهد، جایزه ای به قیمت صدشتر در مقابل هر نفر بدهند.[278]

بدین ترتیب سوارکاران، مردان پیاده و ردیابها، برای دستگیری و پیدا کردن پیامبرe و ابوبکرt بسیج شدند و برای یافتن آنها  در کوهها و تپه ها به جستجو پرداختند. اما علی رغم تمام تلاشهایشان به نتیجه ای نرسیدند. البته عده ای از ردیابان متخصص تا نزدیکی غار ثور پیش رفتند،  ولی همه چیز به دست خداست.

امام بخاری از انس از ابوبکرt روایت می کند که می گفت: با پیامبرe در غار بودم؛ سرم را بلند کردم، دیدم پاهای آنها دیده می شود؛ به پیامبرe گفتم: ای پیامبر! به خدا اگر به پایین نگاه کنند، حتماً ما را می بینند؟

فرمود: «ساکت ای ابوبکر! چه می پنداری درباره دو نفر که سومشان خداست؟»

در روایتی دیگر آمده: «گمانت درباره دو نفری که سومشان خداست، چیست؟»[279]

در حقیقت این معجزه ای بود که خداوند بوسیله آن پیامبرش را عزت داد و ردیابان دقیقاً زمانی بازگشتند که چند قدم بیشتر، با این دو یار غار فاصله نداشتند.

 

در راه مدینه

چون آتش جستجو فروکش کرد و از شدت و حدت ردیابی کاسته شد و تلاشهای بی وقفه و بیهوده آنان به جایی نرسید و بی نتیجه ماند، رسول خداe و همراهش آماده عزیمت به سوی مدینه شدند.

آنان عبدالله بن اریقط لیثی را به عنوان راهنما اجیر کرده بودند. او، مردی نرم خو و راه شناسی ماهر بود و با آنکه مشرک بود، به او اطمینان کرده و هر دو مرکب را به او داده و قرار گذاشته بودند که پس از سه روز به غار ثور بیاید . وقتی شب دوشنبه اول ربیع الاول سال اول هجری برابر با 16 سپتامبر سال 622 میلادی فرا رسید، عبدالله با آن دو مرکب به غار ثور آمد.

ابوبکرt گفت: پد رومادرم فدایت! هر یک از این دو سواری را که می خواهی بگیر و آن یکی را که بهتر بود، تقدیم کرد.

پیامبرe فرمود: در ازای پرداخت قیمتش، می پذیرم.

اسماء دختر ابوبکر رضی الله عنهما سفره ای را که برای آن دو آماده کرده بود، آورد . چون سربند سفره را فراموش کرده بود- همان نخی که به سفره می بستند که هم دستگیره به حساب می آمد و هم آنچه در سفره بود بدین وسیله محافظت می شد- کمربندش را به دو قسمت کرد و دستگیره یا سربند سفره را از کمربندش درست نمود؛ بنابراین او را ذات الناطقین (صاحب دو کمربند) نامیدند.[280]

بدین ترتیب به راه افتادند و عامر بن فهیره به عنوان راهنما پیشاپیش آنها حرکت می کرد و‌ آنها را از راه ساحلی برد؛ ابتدا با آنها به سمت جنوب (یمن) رفت، آنگاه به طرف غرب که ساحل بود روی آورد تا به راهی رسید که برای عموم مردم آشنا و معروف نبود و سپس از ساحل دریای سرخ به طرف شمال حرکت کرد و از راهی رفت که معمولاً مردم از آن عبور نمی کردند.

ابن اسحاق جاهایی را که رسول خداe در این سفر از آن عبور کرده، نام برده و گفته است: راهنما، آن دو را ابتدا به طرف جنوب مکه برد و سپس آنها را به کناره ساحل رساند تا به راهی که پایین تر از عسفان است، رسیدند و راه اصلی را قطع کردند. آنگاه آنها را از منطقه پایین تر از «امج» برد و پس از اینکه از قدید گذشتند، آنها را به راه اصلی رساند. آنگاه با آنان از «خرار» و «ثنیه المره» عبور کرد و از آنجا به «لقف» رسیدند و سپس از پیچ «محاج» گذشتند و از نشیب پر پیچ «ذی الغضوین» به راه خویش ادامه دادند تا آنکه وارد وادی «ذی کشر» شدند، سپس به طرف «جداجد» حرکت نمودند و تا «اجرد» پیش رفتند و پس از آن از طرف بیابان «تعهن»، از وادی «ذی سلم» به راه خویش ادامه دادند تا آنکه به وادی «عبابید» رسیدند. آنگاه به سوی «فاجه» رفتند و در «عرج» فرود آمدند و از آن به بعد از «ثنیه العائر» از سمت راست «رکوبه» به سفرشان ادامه دادند تا آنکه به وادی «رئم» رسیدند و از آنجا به «قباء» رفتند.[281]

و اینک برخی از حوادث مسیر راه:

1. امام بخاری از ابوبکر صدیقt روایت می کند که تمام آن شب و فردای آن را تا نیمروز راه پیمودیم و چون گرما شدت یافت و ادامه  حرکت مشکل شد و کسی هم در راه حرکت نمی کرد، به سوی سنگی بزرگ که بر فراز کوه، سایه افکنده بود،‌ رفتم و برای پیامبرe در آنجا جایی را تمیز کردم و گلیم کوچکی را که همراه داشتیم، فرش کردم و به پیامبرe گفتم: شما بخواب تا من اطراف را بررسی کنم؛ رفتم که اطراف را بگردم، به چوپانی برخوردم که او هم به طرف همان سنگ می آمد و می خواست مانند ما از سایه آن استفاده کند. پرسیدم: کیستی؟ گفت: چوپان فلانی. (مردی را نام برد که یا اهل مکه بود و یا از مدینه) پرسیدم : آیا شیر داری؟

گفت: آری. گفتم : آیا برای ما می دوشی؟

گفت: آری. آنگاه گوسفندی آورد. گفتم: گرد و غبار را از پستان حیوان پاک کن. او در ظرفی که همراه داشتیم، شیر دوشید؛ همراه ما ظرفی از پیامبرe بود که در آن آب می نوشید و وضو می گرفت. نزد پیامبرe بازگشتم؛ چون خوابیده بود، بیدارش نکردم و منتظر ماندم تا بیدار شد. آنقدر آب روی شیر ریختم تا سرد شود و به پیامبرe گفتم : بنوش. آن حضرتe به اندازه ای نوشید که من راضی شدم و سپس پرسید: آیا وقت حرکت نشده است؟ گفتم: چرا و به راه افتادیم.[282]

2. در مسیر راه روش ابوبکرt این بود که پشت سر ایشان حرکت می کرد، چنانکه گویا او، پیرمردی سرشناس است و رسول خداe جوانی ناشناخته؛ وقتی کسی آنان را می دید، از ابوبکرt می پرسید: این مرد کیست؟ و ابوبکر می گفت: این مرد، راهنمای من است.

شنونده گمان می کرد که منظورش راهنمای بیابان است؛ اما هدف ابوبکرt این بود که راههای معنوی و خیر و هدایت را نشان می دهد.[283]

3. آنان به راهشان ادامه دادند تا آن که به خیمه ام معبد خزاعی رسیدند؛ او زنی چابک بود که معمولاً کنارخیمه اش می نشست و به مسافران آب و غذا می داد؛ از او پرسیدند: آیا چیزی داری؟

گفت: به خدا سوگند اگر چیزی می داشتم به شما می دادم؛ چون خشکسالی و قحطی بود، چیزی نداشت. در همین حال چشم رسول خداe به بزی افتاد که کنار خیمه بود.

پرسید: ای ام معبد! این بز چیست؟

گفت: این بز به خاطر لاغری و ناتوانی از گله مانده است.

فرمود: آیا شیر دارد؟

گفت: این ، لاغرتر و ناتوانتر از آن است.

فرمود: آیا اجازه می دهی آن را بدوشم؟

گفت: آری. پدر و مادرم فدایت. اگر شیری در پستانهایش دیدی، بدوش.

پیامبرe پستانهایش را دست کشید و نام خدا را بر زبان آورد و برای گوسفندان ام معبد دعا کرد و آنگاه پاهای حیوان را باز کرد و ظرف بزرگی خواست و شروع به دوشیدن کرد و آنچنان دوشید که ظرف پر شد. بعد از دوشیدن، ابتدا ظرف را به ام معبد داد تا شیر بنوشد. او نوشید تا سیر شد. بعد از آن به یارانش داد؛ آنان نوشیدند و سیر شدند. و پس از آن خود پیامبرe نوشید و دوباره آنقدر شیر دوشید تا ظرف پر شد، آن را به ام معبد دادند و رفتند.

چیزی نگذشت که شوهر آن زن (ابومعبد) با گوسفندانی لاغر و ضعیف که از لاغری توان راه رفتن نداشتند، آمد؛ وقتی شیرها را دید تعجب کرد و گفت: اینها را از کجا آورده ای؟ گوسفندان، آنقدر لاغرند که شیر ندارند و در خانه هم شیر نبوده است؟!

گفت: سوگند به خدا مردی بابرکت به اینجا آمد که چنین و چنان می گفت و حرفهایش این و آن بود.

ابومعبد گفت: سوگند به خدا شاید همان مرد قریشی باشدکه دنبال او می گردند؛ ای ام معبد! او را برایم وصف کن. ام معبد با سخنانی فصیح و بلیغ او را توصیف نمود که گویا شنونده، پیامبرe را تماشا می کند! چنانکه در پایان کتاب ، در باب ویژگیهای پیامبرe، این اوصاف را خواهیم آورد.

ابومعبد گفت: سوگند به خدا، این، همان مرد قریشی است که درباره کارش چنین و چنان گفتند و من قبلاً تصمیم گرفته بودم او را ملاقات کنم و قطعاً این کار را خواهم نمود. اگر برایم امکان ملاقات وجود داشته باشد.

در همان وقت مردم مکه بانگ سروشی را شنیدند که با آواز بلند این اشعار را می خواند:

جزی الله رب العرش خیرجزائه رفیقین حلا خیمتی ام معبـد

هما نزلا بالبــر و ارتحــلا بـه     وأفلح من أمسی رفیق محمد

فیا لقُصَی ما زَوَی الله عنکم به من فعال لایُحاذی و سُؤدد

لِیَهِن بنی کعب مکان فَتاتِهم     و مقعدها للمؤمنین بمرصد

سَلُوا أختکم عن شاتها و إنائها فإنکم إن تسألوا الشاه تشهد

یعنی: «خداوند، پروردگار عرش، بهترین پاداش خود را به دو دوستی بدهد که از کنار خیمه ام معبد گذشتند. آن دو به خوبی فرود آمدند و با خیر و برکت کوچ کردند. آری هر کس رفیق محمدe باشد، رستگار می شود. شگفتا از فرزندان قصی که خداوند، باوجود او سروری و خصلتهای شایسته و غیر قابل رقابت را از شما نگرفت و بر بنی کعب مقام والای دخترشان مبارک و فرخنده باد که در مسیر راه مؤمنان است. و مأوایی برای اهل ایمان فراهم آورده است. از خواهرتان درباره گوسفند او و ظرفش بپرسید و اگر از گوسفند بپرسید خود گوسفند نیز گواهی خواهد داد».

اسماء رضی الله عنها گوید: ما نمی دانستیم پیامبرe به کدام سو رفته است تا اینکه مردی از جنیان، از سوی پایین مکه آمد و این اشعار را خواند ومردم او رادنبال می کردند و به آوازش گوش می دادند وخودش را نمی دیدند ، او همچنان رفت تا از بالای مکه بیرون شد. وقتی سروده های آن مرد جنی را شنیدیم، ‌فهمیدیم که رسول خداe  به مدینه رفته است.[284]

4. در راه سراقه بن مالک، آن دو را تعقیب کرد. سراقه می گوید: در یکی از جلسات قومم «بنی مدلج» نشسته بودم که مردی از آنها‌ آمد و کنار ما ایستاد و گفت: ای سراقه! اندکی قبل، کنار ساحل، یک سیاهی دیدم؛ فکرکردم محمدe و همراهانش باشند!

سراقه گوید: فهمیدم که همانها هستند. به آن مرد گفتم: آنهایی که دیدی محمد(e) و یارانش نیستند، بلکه فلانی و فلانی را دیده ای که از همین جا رفتند. پس از آن لحظه ای در جلسه نشستم و برخاستم و به خانه ام رفتم و به کنیزم گفتم که اسبم را بیرون ببرد و آن را پشت تپه نگاه دارد و منتظرم بماند؛ اسلحه ام را برداشتم و از پشت خانه بیرون رفتم. نیزه ام را وارونه به سوی زمین گرفته بودم و لبه آن را در دست داشتم، سوار اسبم شدم و آن را تاختم تا به نزدیکی آنان رسیدم. اسبم مرا به زمین انداخت؛ برخاستم و فال گرفتم، تیری بیرون آمد که دوست نداشتم! اسبم را سوار شدم و به فال توجهی نکردم و پیش رفتم تاآنقدر به آنها نزدیک شدم که صدای تلاوت قرآن پیامبرe را می شنیدم. پیامبرe متوجه نبود، اما ابوبکرt راههای دور را نیز می پایید و همواره به اطراف نگاه می کرد. در حالی که به طرف آنها در حرکت بودم، ناگاه هردو دست اسبم به زمین فرو رفت و به زمین افتادم! برخاستم و متوجه شدم که اسب نمی تواند دستهایش را بیرون کند. اسب، دستانش را به سختی از زمین بیرون کشید و غباری که شبیه دود بود، به آسمان بلند شد. دوباره فال گرفتم و همان جواب ناخوشایند در آمد! بنابراین فریاد زدم و امان خواستم. آنها ایستادند؛ اسبم را سوار شدم و پیش آنها رفتم. هنگامی که در راه گیر می کردم و  به موانع برمی خوردم، با خودم می گفتم: به زودی کار این مرد بالا خواهد گرفت!

به او گفتم: قوم تو برای کسی که تو را دستگیر کند، جایزه ای مقرر کرده اند. و سپس آنها را در جریان برنامه ها و اخبار مردم گذاشتم و زاد و توشه ام را به آنها دادم، اما نپذیرفتند. و سؤالی هم نکردند؛ البته گفتند: کار ما را پوشیده بدار.

گوید: همانجا از پیامبرe خواستم برایم امان نامه ای بنویسد؛ به عامر بن فهیره دستور داد این کار را بکند، او بر روی تکه پوستی برایم امان نامه  نوشت. پس از این رسول خداe به راهش ادامه داد.[285]

در روایت دیگری آمده که ابوبکرt می گوید: ما حرکت کردیم در حالی که آنها ما رادنبال می کردند. کسی جز سراقه بن مالک بن جعشم که بر اسبش سوار بود، ما را ندید؛ همین که او را دیدم، گفتم: ای رسول خدا! به ما رسیدند؛ گفت: غمگین مباش؛ خدا، با ما است.[286]

سراقه می گوید: برگشتم، دیدم مردم در حال جستجویند و به مسیری می روند که پیامبر خدا از همان مسیر رفته بود. گفتم: برگردید که تمام این مسیر را گشتم. اینجا خبری نبود؛ برگردید.

آری، پیام آور خدا اینگونه بود که سراقه در اول روز به جنگش رفت، اما در پایان همان روز، نگهبان همسفران هجرت شد و از ایشان پاسداری کرد.[287]

5. پیامبرe در راه به ابوبریدهt که سردار قومش بود، برخورد کرد؛ او نیز به امید دستیابی به جایزه ای که از طرف قریش اعلام شده بود، برای دستگیر کردن پیامبرe بیرون آمده بود. وی با رسول خداe روبرو شد و با او صحبت کرد و  همانجا با هفتاد نفر از طایفه اش مسلمان شد. پس از مسلمان شدن عمامه اش را برداشت و‌آن را به نیزه اش بست و به عنوان پرچم برافراشت تا نشان دهد که پادشاه امنیت و صلح و صفا آمده تا دنیا را از عدل و داد، پرکند.[288]

پیامبرe در راه با بریده بن حصیب اسلمی که با 80 خانوار همراه بود، ملاقات کرد. بریده و همراهانش مسلمان شدند و رسول خداe نماز عشاء را با آنان برپا کرد و آنان پشت سر ایشان نمازخواندند.

بریده، همچنان در میان قوم خود ماند تا ‌آنکه پس از جنگ احد نزد پیامبرe آمد.

6. رسول خداe در راه زبیر را دید که با کاروانی ازمسلمانان از سفر تجارتی شام بازمی گشت. زبیر به رسول خداe و ابوبکرt لباس سفید تقدیم کرد.[289]

 

ورود به قباء

روز دوشنبه 8 ربیع الاول سال چهاردهم بعثت و اولین سال هجرت برابر با 23 سپتامبر سال 622 میلادی رسول خداe در قباء فرود آمد.[290]

در این روز بدون کم و زیاد، 53 سالگی رسول خداe کامل شد و 13 سال کامل از بعثت ایشان می گذشت. این نظریه کسانی است که بعثت آن حضرت را در نهم ربیع الاول سال 41 پس از عام الفیل می دانند.

اما بنابر قول کسانی که می گویند: ابتدای بعثت در رمضان سال 41 پس از سال فیل بوده است، در آن روز 12 سال و پنج ماه و 18 یا 22 روز از بعثت مبارک گذشته بود.

عروه بن زبیر گوید: مسلمانان ساکن مدینه ازخروج رسول خداe آگاه شدند. بنابراین هر روز می رفتند و زیر آفتاب داغ مدینه منتظر می ماندند تا آنکه گرمای طاقت فرسای نیمروز آنان را مجبور به بازگشت می کرد.

یک روز پس از انتظاری طولانی، مسلمانان به خانه هایشان بازگشته بودند. مردی یهودی که برای کاری بیرون مانده بود، از دور رسول خداe و همراهانش را دید؛ متوجه شد که از دور، یک سفیدی، سراب را می شکند و به مدینه نزدیک می شود؛ نتوانست خود را کنترل کند و فریاد زد: ای گروه عرب! سروری که منتظر آن هستید، آمد.

بنابراین مسلمانان اسلحه برداشتند و به بیرون شتافتند.[291]

ابن قیم گوید: سر و صدا و الله اکبر از بین قبیله بنی عمرو شنیده شد! مسلمانان نیز از فرط خوشحالی الله اکبر گفتند و برای دیدارش شتافتند و با او ملاقات کردند و به او با سلام و تحیتی که شایسته یک پیامبر است، خوشامد و خیرمقدم گفتند و به دورش حلقه زدند. در همین حال بود که سکینه و آرامش، بر ایشان نازل شد و وحی فرود آمد:

(تحریم: 4)

یعنی: «به یقین که خداوند، خودش دوست اوست و جبرئیل و مسلمانان نیکوسرشت و فرشتگان خدا، دوست و پشتیبان اویند».

عروه بن زبیر گوید: مردم، به استقبال رسو ل خداe رفتند، آن حضرت، مردم را به سمت راست متمایل گردانید تا در محله بنی عمرو بن عوف فرود آمد. روز دوشنبه و ماه ربیع الاول بود. ابوبکرt میان مردم برخاست و رسو ل خداe ساکت و آرام نشسته بود. بعضی از انصار که رسول خداe را ندیده بودند و نمی شناختند، به ابوبکرt سلام می دادند، اما وقتی گرمای خورشید ایشان را آزار داد، ابوبکرt بلند شد و با عبایش برای او سایه بانی درست کرد؛ آن وقت بود که همه رسول خداe را شناختند.[292]

در آن روز تمام کوچه های مدینه مملو از استقبال کنندگان شده بود. روز بی نظیری  بود که مدینه هرگز همانند آن را در تاریخ خود ندیده و نخواهد دید. یهودیان، راستی و صحت مژده حبقوق نبی را به چشمان دیدند که گفته بود: «خداوند، از تیمان آمد و قدوس از کوههای فاران».[293]

رسول خداe در قباء به خانه کلثوم بن هدم رفت. گفته شده به خانه سعد بن خیثمهt فرود آمد که روایت اول صحیح است. علی بن ابی طالبt سه روز در مکه ماند و امانتهایی را که نزد رسول خداe بود، به صاحبان آنها برگرداند و سپس با پای پیاده به سوی مدینه به راه افتاد تا اینکه در قباء به رسول خداe پیوست و او نیز به خانه کلثوم بن هدم رفت.[294]

رسول خداe چهار روز در قباء ماند یعنی روزهای دوشنبه، سه شنبه، چهارشنبه و پنجشنبه.[295]

در آنجا رسو ل خداe مسجد قباء را بنیان نهاد و در آن نماز خواند و این، اولین مسجدی است که پس از بعثت براساس تقوا ساخته شد. وقتی پنجمین روز ورود پیامبرe به قباء فرا رسید (یعنی روز جمعه) پیامبر به دستور خدا سوار شد و ابوبکرt پشت سر ایشان بود و به سوی بنی نجار که داییهایش بودند، رفت و چون به آن محله رسید، آنان در حالی که شمشیرهایشان را برداشته بودند، به استقبال آمدند و از آنجا به طرف مدینه رفت و در بنی سالم بن عوف نماز جمعه را با صد نفر در مسجدی که در داخل دره واقع شده، برگزار کرد.[296]

 

ورود پیامبرe به مدینه

رسول اکرمe پس از اقامه نماز جمعه وارد مدینه شد. از آن روز به بعد نام یثرب، به مدینۀ الرسول تغییر یافت و پس از آن به مدینه که در واقع نام اختصاری مدینۀ الرسول است.

در تاریخ مدینه، این روز مدینه از خورشید روشنتر است. در این روز خانه ها و کوچه ها با  بانگ الحمدلله و سبحان الله به وجد و خروش آمده بود  و دختران (کوچک) انصار از فرط خوشحالی سرود می خواندند.[297]

ترجمه سرودی که می خواندند، از این قرار است:: ماه شب چهارده از فراز تپه های وداع بر ما طلوع کرد؛ سپاس خدا بر ما واجب گردید تا زمانی که دعاکننده ای به درگاه خدا نیایش کند. ای آنکه درمیان ما مبعوث شده ای! تو امری را با خودآورده ای که از آن اطاعت خواهیم کرد.

گرچه انصار، افراد ثروتمندی نبودند، اما هر یک از آنها آرزو داشت که رسول خداe به خانه او برود؛ پیامبرe از کنار هر خانه ای عبور می کرد، لگام شترش را می گرفتند و می گفتند: به خانه و محله ما بیا که از نظر اسلحه و آمادگی برای دفاع و حافظت از شما، کامل است. اماپیامبرe می فرمود: راهش را باز کنید که مأمور است.. شتر همچنان رفت تا اینکه به محل فعلی مسجد نبوی رسید و همانجا زانو زد! اما پیامبرe پیاده نشد. شتر بلند شد ومقداری رفت. باز  بار دوم به همانجا بازگشت و زانو زد! رسول خداe از شتر پایین آمد.

جایی که شتر زانو زده بود، محله داییهای پیامبرe یعنی بنی نجار بود و این نیز از توفیقاتی بودکه خدا نصیب ایشان گردانید؛ زیرا او خودش دوست داشت بین داییهایش باشد تا به آنها احترام نماید و به او احترام بگذارند. مردم پیوسته از رسول خداe تقاضا می کردند که به خانه هایشان برود؛ ابوایوب انصاریt بار سفر رسول خدا را با خود به خانه اش برد و اسعد بن زراره t لگام شتر ایشان را گرفت و آن را به خانه اش برد که همیشه همانجا بود.[298]

در روایت انسt به نقل بخاری آمده که پیامبرe پرسید: کدام یک ازخانه های اهل و خویشاوندان ما نزدیکتر است؟ ابوایوبt گفت: من یا رسول الله! این، خانه من است و این هم دروازه اش. رسول خداe فرمود: «برو و جایی را برای استراحت ما آماده کن». گفت: برخیزید تا به امید خدا برویم.[299]

پس از چند روز همسر پیامبرe یعنی سوده و دو دختر ایشان یعنی فاطمه و ام کلثوم و اسامه بن زیدt و ام ایمن به همراه عبدالله فرزند ابوبکرt و خانواده ابوبکرt که عایشه در بین آنها بود، به مدینه‌آمدند. اما زینب دختر دیگر رسول خدا نزد ابوالعاص ماند و موفق به هجرت نشد تا آنکه پس از جنگ بدر، مهاجرت کرد.[300]

عائشه رضی الله عنها  می گوید: چون رسول خداe به مدینه‌آمد، ابوبکرt و بلال t را تب شدیدی گرفته بود. گوید : بر آنها وارد شدم، پرسیدم: پدرم! حالت چطور است؟ ای بلال! چگونه ای؟ گوید: وقتی تب به ابوبکر t فشار می آورد، این شعر را می خواند:

کل امریء مصبح فی أهله        والموت أدنی من شراک نعله

یعنی: «هرکس، درحالی درمیان خانواده اش صبح می کند که مرگ به او از بند کفشش نزدیکتر است».

و چون تب بلال t فروکش می کرد، با آوازی که بیشتر شبیه گریه بود،‌ چنین می خواند:

ألا لیت شعری هل أیبتن لیلۀ    بواد وحولی إذخرو جلیل

و هل أردن یوما میاه مجنۀ          وهل یبدون لی شامۀ و طفیل

یعنی: «ای کاش می دانستم که آیا ممکن است شبی را در وادی مکه به صبح آورم درحالی که اطرافم گیاهان خوشبوی اذخر و جلیل باشد و ای کاش می دانستم که آیا ممکن است روزی آبهای مجنه (اسم جایی است) را ببینم و آیا امکان دارد دو کوه شامه و طفیل را یک بار دیگر تماشا کنم؟».

عائشه گوید: نزد پیامبرe رفتم و او را در جریان قرار دادم. پیامبرe فرمود: «پرودگارا! مدینه را به اندازه مکه و حتی بیشتر برای ما محبوب بگردان و آن را جای تندرستی برای ما قرار بده و در صاع و مد (وزن و پیمانه اش) برکت عنایت کن و  وبای آن را به حجفه منتقل فرما».[301]

تا اینجا زندگینامه رسول خداe در دوران دعوت مکی به پایان رسید.

 

زندگی درمدینه

می توانیم دوران زندگی پیامبرe در مدینه را به سه مرحله تقسیم بندی کنیم:

1. اولین مرحله، مرحله ای است که در آن اضطرابها و پریشانیها یکی پس ازدیگری بر زندگی ایشان و یارانش سایه می افکند و در داخل مدینه فتنه ها و موانعی بر سر راه دعوتش ایجاد می شد؛ دشمنان خارجی نیز به مدینه هجوم آوردندتا این دعوت نوپا را ریشه کن کنند. این مرحله تا انعقاد صلح حدیبیه در ماه ذیقعده سال ششم هجری ادامه یافت.

2. مرحله صلح و آتش بس؛ در همین مرحله پیامبرe با سران بت پرست صلح نمود و با فتح مکه جنگها و درگیریهای خونین پایان یافت. فتح مکه در سال هشتم هجری بوده است و درهمین مرحل پیامبرe شاهان را به اسلام دعوت نمود.

3. مرحله ورود گروهیِ مردم به دین خدا؛ در این مرحله نمایندگان قبایل به حضور پیامبرe آمدند و مسلمان شدند یا پیمان صلح بستند. این مرحله تاپایان زندگی پیامبر در ربیع الاول سال یازدهم هجری ادامه یافت.

 

اوضاع و احوال مدینه در زمان هجرت

مفهوم هجرت فقط رهایی از شکنجه ها و استهزاها نیست؛ بلکه هجرت یعنی تلاش و همکاری برای ایجاد جامعه ای نو در شهری که نسبتاً در آن امنیت و آزادی وجود داشته باشد. بنابراین بر هر مسلمانی که توان و قدرت داشت، فرض و لازم بود در پایه ریزی این وطن جدید سهیم باشد و برای تحکیم و حفاظت و سربلندی آن تلاش کند.

شکی نیست که رسو ل خداe پیشوا و رهبر و راهنمای همه در سازندگی جامعه بود و زمام همه امور، بدون چون و چرا در دست ایشان قرار داشت.

رسو ل خداe در مدینه با سه گروه از ساکنان آن روبرو  بود که هر یک ازاین سه گروه به تمام معنا با دیگری فرق داشت و بدین ترتیب رسول خداe در ارتباط با هر دسته از ساکنان مدینه، مسایل متعددی داشت که با مسایل و چالشهایی که از سوی دو دسته دیگر با آن مواجه بود، کاملاً تفاوت داشت.

این سه گروه عبارتند از:

  1. یاران مخلص و نیکوسرشت ایشان که خداوند بزرگ، از همه آنها راضی باد.
  2. مشرکین که هنوز به ایشان حتی بعد از هجرت ایمان نیاورده بودند، اما از قبایل مدینه بودند.
  3. یهودیان.

الف: مسائلی که آن حضرت در ارتباط با یارانش داشت، این بودکه وضعیت و شرایط مدینه به کلی با شرایطی که آنان، در مکه با آن خو گرفته بودند، تفاوت داشت؛ اگر چه در مکه به دور یک کلمه و یک هدف جمع شده بودند، اما درخانه های متعددی پراکنده بودند که مغلوب، ضعیف و مطرود از جامعه بودند و درجامعه هیچ آزادی و نقشی نداشتند و قدرت و حاکمیت به دست دشمنان آنها بود تا جایی که توان ایجاد جامعه جدیدی را نداشتند. از اینرو نمی توانستند جامعه ای ایجاد کنند که در آن تمام نیازهای اجتماع بشری را به مرحله اجرا  بگذارند و به همین علت است که می بینیم سوره های مکی به توضیح اصول اسلامی و تشویق به نیکی و خوبیهای اخلاق و دوری از پستیها و زشتیها، منحصرشده بود.

اما در مدینه قدرت و حاکمیت از آن خود مسلمانان بود و خودشان مستقلاً و بدون هیچ سیطره ای زندگی می کردند. این، بدان معنا بود که برای آنها فرصتی فراهم شد که می بایست با مسایلی چون فرهنگ و آبادانی و برنامه های زندگی، اقتصادی، سیاسی، حکومتی، صلح، جنگ و پاکسازی کامل از نظر حلال و حرام و نیز عبادت، اخلاق و سایر مسایل و برنامه های زندگی روبرو شوند.

با این شرایط، وقت آن فرا رسیده بود که جامعه ای اسلامی تشکیل بدهند که در تمام مراحل زندگی با جامعه جاهلی متفاوت باشد و از هر نظر بر سایر جوامع، برتری و امتیاز داشته باشد؛ جامعه ای که ثمره و نتیجه دعوتی باشد که به خاطر آن مسلمانان، انواع و اقسام شکنجه و عذابها و سختیها را در مدت 13 سال تحمل کرده بودند.

بر خردمندان پوشیده نیست که تشکیل چنین جامعه ای در یک روز یا یک ماه و حتی یکسال ممکن نبود، بلکه ناگزیر زمان زیادی می خواست که درآن قوانین و برنامه ها، درعمق فرهنگ و تمدن آنها نهادینه شود و اندک اندک شکل بگیرد و نمایان گردد. کفیل این قانونگذاری، خدای متعال و بزرگ بود و پیامبرe برا ی اجرای این قوانین و نیز به منظور  ارشاد و تبلیغ و تربیت قیام کرده بود و بر اساس آن مسلمانان را تربیت می کرد، چنانکه قرآن می گوید:

 (جمعه : 2)

یعنی: «او، خدایی است که در بین درس نخوانده ها ، پیامبری از خودشان مبعوث کرد تا آیاتش را برای آنها تلاوت کند و آنان را تزکیه نماید و به آنان کتاب و حکمت بیاموزد».

یاران آن حضرتe با دل و جان، این قوانین را قبول کردند و همواره خودشان را به دستورات و احکامش می آراستند و از این جهت شادمان می شدند. قرآن می گوید: (انفعال 2)

یعنی: «و آنگاه که آیات خدا، بر آنان تلاوت می شود، بر ایمانشان افزوده می گردد».

از آنجا که طول و تفصیل این مسائل، موضوع بحث ما نیست، بنابراین به اندازه نیاز و به اختصار بسنده می کنیم.

این، بزرگترین مسئله ای بودکه پیامبرe در ارتباط با مسلمانان با آن روبرو بود و هدف اصلی دعوت اسلامی و رسالت محمدی نیز همین بودکه بشریت را قدم به قدم، مسلمان نماید تا جوامع اسلامی را بسازند.

ناگفته نماند که این، یک جریان و قضیه حاشیه ای نبود؛ بلکه قضیه بنیادین و مهمی بود که گذشت زمان، برای دستیابی به نتیجه مطلوب در آن، کاملاً ‌معقول به نظر می رسید.

مسلمانان مدینه، دو دسته بودند: یک گروه کسانی که در خانه و کاشانه خودشان بسر می بردند و اموالشان در دستشان بود و از این بابت هیچ نگرانی و دغدغه ای نداشتند.

این گروه، انصار بودندکه از دیرزمانی تنفر، کینه، عدات و دشمنی عمیقی درمیانشان وجودداشت.

در کنار اینها‌،گروهی تازه وارد و مهمان بودند که به آنان مهاجر می گفتند. آنان تمام اموال و خانه و کاشانه شان را رها کرده و فقط خودشان را نجات داده بودند و پناهگاه دیگری نداشتند و کاری هم پیدا نمی کردندکه نیازهای روزانه خود را تأمین نمایند و مالی هم برای امرار معاش نداشتند؛ از طرفی تعداد مهاجران اندک  نبود و هر روز برجمعیت آنان افزوده می شد. زیرا به تمام مؤمنان اجازه و اعلان هجرت داده شده بود. از قراین پیداست که مدینه، شهر ثروتمندی نبود. به همین دلیل به زودی توازن اقتصادی آن از بین رفت و در چنان وضعیتی سختی قرار گرفت که نیروهای مخالف وکینه توز، اسلام و مسلمانان را در محاصره اقتصادی قرار دادند؛ به همین دلیل کالاهای وارداتی مدینه کمیاب شد و شرایط زندگی سخت و ناگوار گردید.

2. یک دسته از ساکنان مدینه، مشرکانی بودند که از شاخه های طوایف اصلی بشمار می رفتند و سلطه ای بر مسلمانان نداشتند و بعضی از آنها متردد و دو دل بودند که آیا دین آباء و اجدادیشان راترک کنند یا خیر!

اینها، دشمنی و عداوتی بر ضد اسلام در دل نداشتند و نیرنگ و حیله ای هم علیه اسلام و مسلمانان نمی چیدند؛ لذا طولی نکشید که مسلمان شدند و در راه اسلام، اخلاص و استقامت از خود به نمایش گذاشتند.گفتنی است: در بین این گروه افرادی بودندکه قلباً و به شدت با پیامبرe مخالف بودند. اما توان مقابله و ابراز عداوت را نداشتند؛ بلکه به خاطر شرائط زمانی و مکانی مجبور بودند ابراز دوستی و محبت کنند. در رأس این گروه عبدالله بن ابی بود که قبلاً پس از جنگ بعاث، دو طایفه ای اوس و خزرج او را به رهبری پذیرفته بودند. درحالی که پیش از او، این دو طایفه هرگز بر ریاست یک فرد، متفق و یکپارچه نشده بودند و همواره با هم، جنگ و ستیز داشتند.

مردم مدینه، برای عبدالله ابن ابی، تاجی از طلا و جواهرات ساخته بودند تا او را تاجگذاری کنند و او را به عنوان پادشاهشان برگزینند. او، در آستانه پادشاه شدن بود که ناگاه قضیه رسو ل خداe پیش آمد و قومش از اطاعت او منصرف شدند. عبدالله بن ابی معتقد بود پیامبر اسلامe پادشاهیش را غصب کرده است. بنابراین به شدت با پیامبرe دشمنی و مخالفت می کرد و از آنجا که شرایط، برای او نامساعد بود و نمی توانست در قدرت و حاکمیت با پیامبرe شریک گردد، ناچار شد پس ازجنگ بدر تظاهر به اسلام کند، اما قلباً کافر بود و هرگاه فرصتی برایش پیش می آمد که می توانست علیه پیامبرe کاری کند، کوتاهی نمی کرد. وی، یارانی هم داشت که به دلیل محرومیت از مقامهای دنیوی انتظار چنان لحظاتی را می کشیدند  و در فرصتهایی که به دست می آمد، با او همکاری می کردند و نقشه هایش را اجرا می نمودند و چه بسا در حوادث گوناگون، مواضعی در پیش می گرفتند که مسلمانان ضعیف الایمان و کم بصیرت، آنها را حمایت می کردند و ناخواسته در اجرای نقشه هایشان سهیم می شدند.

3. گروه سوم، یهودیان بودندکه در زمان جنگ رومیان و آشوریها، به حجاز پناهنده شده بودند؛ چنانکه پیشتر در این باره سخن گفتیم، آنها در حقیقت عبرانی بودند؛ اما پس از آمدن به حجاز در شیوه لباس پوشیدن و سخن گفتن و فرهنگ و تمدن، رنگ عربی به خودشان گرفتند  تا جایی که برای افراد و طوایف خود، ‌نامهای عربی انتخاب می کردند و حتی با عربها، پیوندهای زناشویی و خویشاوندی بر قرار می نمودند.

علی رغم همه این تغییرات باز هم نژادشان را بگونه ای حفظ کرده بودند که اصلاً‌ با عربها آمیخته نشده بودند و به نژاد اسرائیلی و یهودیت می بالیدند و شدیداً عربها را تحقیر می کردند و آنها را امی (بی سواد) و وحشی و ساده لوح و پست و عقب مانده می نامیدند و معتقد بودند که اموال اعراب، برایشان مباح است و هر طور ی که بخواهند می توانند، آنان را چپاول کنند.

چنانچه خدای متعال می فرماید: (آل عمران :75)

یعنی: «می گفتند: ما را در باب بیسوادان هیچ عتاب و عقابی نیست».

به عبارتی می گفتند: ما به خاطر خوردن اموال عربها که هم عقیده و پیرو دین ما نیستند، مؤاخذه نخواهیم شد. اینها شور و حماسه ای هم در تبلیغ و انتشار دینشان نداشتند و ازدینشان جز فال و سحر و افسون و تعویذنویسی و غیره چیزی نمانده بود؛ با این حال باز هم خودشان را فرهنگی و باسواد و بافضیلت و پیشوای روحانی تصورمی کردند. آنان در فنون کسب و کار ومعیشت، ماهر و متخصص بودند و تجارت سبزیجات و خرما و شراب و انواع لباسها به دست آنان صورت می گرفت. آنان لباس و سبزیجات و شراب وارد می کردند و خرما صادر می نمودند؛ کارهای دیگری نیز می کردند و از عربها چند برابر فایده می گرفتند. آنان به این همه فایده بسنده نمی کردند و رباخواری نیز درمیان آنها رواج داشت.

آنان به بزرگان عرب قرض می دادند که آنان، به شعرا و مدیحه سرایان بدهند تا برایشان ثناخوانی کنند و بدین سان پولهای وام را درراههای بیهوده صرف نمایند و آنگاه زمینها و کشت و زراعت عربها را به رهن می گرفتند  و پس از چند سالی مالک آن می شدند. یهودیان، نیرنگ باز و دسیسه گر و توطئه چین نیز بودند و همواره خیانت و فسادکاری، شغل اصلیشان بود و آتش دشمنی و عداوت را بین طوائف عرب شعله ور می کردند و‌آنان را بر ضد همدیگر، تحریک می نمودند و آنچنان مخفیانه نیرنگ و دسیسه می چیدند که قبائل و طوائف عرب متوجه نمی شدند. همواره جنگهای خونینی بین عربها شعله ور بود که دستان شوم یهودیان بدخواه بشریت در آن جنگها دخیل و آلوده بود؛ یهودیان هرگاه احساس می کردند آتش جنگ رو به خاموشی است، دوباره در پی شعله ور کردن جنگ می شدند و جنگ را شعله ور می کردند و خودشان در گوشه ای به تماشا می نشستند تا ببینند عربها با خودشان چه می کنند. آری یهودیان با پولهای هنگفتشان که به عنوان وام ربوی به بزرگان اعراب می دادند، ‌نمی گذاشتند آتش جنگ در بین آنها خاموش گردد؛ زیرا با این کار دو منفعت نصیبشان می گردید، یکی کیان و هستی یهودیتشان بهتر حفظ می شد و دیگری اینکه پول گزافی از راه ربا نصیب آنان می گردید و ثروت فراوانی به دست می آوردند.

در یثرب، سه قبیله یهودی مشهور ساکن بودند:

1- بنی قینقاع: که هم پیمان خزرجیان بودند و خانه هایشان در داخل مدینه بود.

2و3- بنی نضیر و بنو قریظه: این دو قبیله با اوسیان هم پیمان بودند و در حاشیه یثرب سکونت داشتند.

این قبایل که از دیرزمانی عامل اصلی جنگهای بین اوس و خزرج بودند، در جنگ بعاث نیز با جان و مال، با هم پیمانانشان همکاری کردند.

آری؛ این، طبیعی بود که یهودیان به اسلام و مسلمانان با نظری کینه توزانه و با حسادت بنگرند. زیرا پیامبرe از نژاد و قبیله آنان نبود و آنان مردمی متعصب و قوم گرا بودند. لذا تعصب نژادی آنان، کاهش نیافت و نتوانستند آرامش خود را حفظ کنند. از طرفی دعوت اسلامی، به اصلاح بین مردم و نزدیک کردن قلبهای پراکنده به همدیگر فرا می خواند و آتش دشمنیها را خاموش می کرد و همه را به التزام و امانتداری در کارها و حلا ل خواری و پاکیزه نگه داشتن اموال مقید می ساخت.

نتیجه اینها، این بود که قبائل یثرب به زودی با هم متحد و دوست می شدند و در نتیجه از چنگال یهودیان نجات می یافتند و بدین  ترتیب بازار تجارتی یهودیان بی رونق می شد و از سود اموال ربوی که اصل و محور ثروت یهودیان بود، محروم می گشتند. حتی احتمال داشت که قبائل یثرب به خود آیند و به حسابرسی اموالی بپردازند که یهودیان از طریق ربا از آنها گرفته بودند و بدین ترتیب زمینها و مزارع و باغهایشان را پس گیرند، زمینها و باغهایی که یهودیان، آنها را در برابر سود ربا، از قبایل یثرب گرفته بودند.

یهودیان،  از همان روزی در صدد حل این معادلات برآمدند که یقین کردند دعوت اسلامی، یثرب را محل استقرار مرکز خود قرار داده است؛  به همین دلیل شدیداً علیه پیامبر خداe  ابراز عداوت و دشمنی می کردند.

این عداوتها و دشمنیها از اولین روز ورود پیامبرe به مدینه شروع شد. اگر چه تا مدتی نتوانستندآشکارا دشمنی کنند. دشمنی یهود از این روایت ام المومنین صفیه به وضوح روشن می گردد:

ابن اسحاق می گوید:  به من از صفیه دختر حیی بن اخطب نقل کرده اند که او گفته است: من، محبوبترین فرزند برای پدرم و نیز برای عمویم ابویاسر بودم تا جایی که هرگز آن دو را درکنار یکی از فرزندانشان ملاقات نمی کردم مگر آنکه او را می گذاشتند و مرا به آغوش می گرفتند. وقتی پیامبر اسلامe به مدینه آمد و در قباء در محله بنی عمرو بن عوف بار انداخت، پدرم حیی بن اخطب و عمویم ابویاسر صبح زود و پیش ازطلوع آفتاب از خانه به قصد ملاقات او بیرون شدند و تا غروب خورشید بازنگشتند. گوید: آنها درحالی بازگشتند که خسته و کوفته و کسل بودند و افتان و خیزان راه می رفتند. مانند همیشه به طرف آنها دویدم؛ سوگند به خدا هیچ کدام از شدت اندوه و خستگی به من توجهی نکردند. گوید: شنیدم ابویاسر به پدرم می گوید: آیا او، همان است؟ پدرم گفت: سوگند به خدا که همان است.

ابویاسر گفت: آیا او را خوب می شناسی و یقین داری؟ گفت :آری، گفت: پس می خواهی چه کار کنی؟ گفت: سوگند به خدا تا زنده باشم، با او دشمنی می کنم.[302]

این روایت بخاری نیز که درباره مسلمان شدن عبدالله بن سلام t نقل کرده، گواه این موضوع است. عبدالله بن سلام، دانشمندی بی نظیر از علمای یهود بود؛ وقتی خبر آمدن رسول خداe به یثرب را شنید و فهمید که درمحله بنی نجار فرود آمده، به سرعت نزد آنحضرتe آمد و از او سئوالاتی پرسید که تنها پیامبران، پاسخ آنها را می دانستند. وی،  همین که جوابها را شنید، درهمان لحظه و همانجا ایمان آورد و سپس به پیامبرe گفت : یهودیان، قومی دروغگو هستند؛ اگر پیش از آنکه از آنها درباره شخصیت من، سئوال کنی، خبر مسلمان شدنم را بشنوند، آنها پس از شنیدن این خبر به من تهمتها و افتراها می بندند.

پیامبرe به دنبال یهودیان فرستاد. یهودیان آمدند و عبدالله به درون خانه رفت. رسول خداe از آنها پرسید:

عبدالله بن سلام در بین شما چگونه فردی است؟ گفتند: داناترین ما، فرزند داناترین ما، ‌بهترین ما و فرزند بهترین ما. و در لفظی آمده که گفتند: سردار ما و فرزند سردار ماست. و در لفظی دیگر آمده که : بهترین ما و فرزند بهترین ما، برترین ما و فرزند برترین ما.

پس از آن پیامبرe فرمود: اگر اومسلمان شود، شما چه کار می کنید؟ آنان دو یا سه مرتبه گفتند: خداوند ، او را از این به خودش پناه دهد.

عبدالله که درخانه پنهان شده بود، بیرون آمد و گفت: گواهی می دهم که معبود بحقی جز الله نیست و محمدe پیامبر اوست. آنان گفتند: بدترین ما، فرزند بدترین ما و در همان حال بیرون رفتند. و در لفظی دیگرآمده که عبدالله گفت: ای جماعت یهودیان! از خدا بترسید که سوگند به الله که خدایی جز او نیست شما به خوبی می دانید این شخص، پیامبر خداست و بحق برانگیخته شده است.

گفتند: دروغ می گویی [303] .

این، اولین تجربه پیامبرe از رفتار یهودیان در نخستین روز ورود به مدینه بود.

همه اینها مسائل داخلی یثرب (مدینه) بود که رسول خداe با آنها مواجه بود و اما مسائل خارجی؛  قریش، سرسخت ترین و قدرتمند ترین نیروی مخالف اسلام بود که در طول سیزده سال، مسلمانان، زیر دست آنان بودند؛ مسلمانان تمام روشهای ارعاب و تحریم اجتماعی و اقتصادی را از قریشیان تجربه کردند و چون مسلمانان به مدینه هجرت کردند، تمام اموال و خانه وکاشانه و زمینهایشان را مصادره کردند و حتی زنها و فرزندان آنها را نیز تا توانستند از آنان جدا نمودند. کفار قریش به اینها هم اکتفا نکردند، بلکه توطئه کردند تا از طریق کشتن پیامبرe دعوتش را از پای درآورند، اما علی رغم اینکه آنان درراه اجرای چنین برنامه ای از هیچ کوششی فروگذار نکردند، اما باز هم به موفقیتی دست نیافتند و پس از همه اینها، باز هم نتوانستندکاری از پیش ببرند و مسلمانان به سرزمینی کوچ کردند که پانصد کیلومتر از مکه فاصله داشت. بنابراین آنان از راه اقدامات سیاسی دست به کار شدند و با استفاده از صدارت و زعامت دینی و دنیوی خود که ساکنان حرم و پرده داران کعبه بودند و درمیان اعراب، جایگاه خاصی داشتند، مشرکین جزیره العرب را علیه اهالی مدینه برانگیختند تا جایی که مدینه در آستانه قطع روابط خارجی قرار گرفت و از وارداتش کاسته شد. این درحالی بود که شمار پناهندگان به مدینه روز به روز افزایش می یافت و از طرفی پیش بینی می شد که به زودی بین سرکشان و طاغیان مکه و مسلمانان در وطن جدیدشان جنگی برپا گردد. وضعیت جنگی بوجودآمده درمیان مسلمانان مدینه و مشرکان مکه، نتیجه دسیسه های مشرکان بود و این سبک سری است که کسی بخواهد بار جنگ را به دوش مسلمانان بیفکند.[304]

در واقع مسلمانان حق داشتند که اموال این طاغیان را مصادره کنند. چنانکه اموالشان مصادره شده بود و نیز حق داشتند که آنان را تحت فشار قرار دهند چنانکه از طرفشان تحت شکنجه قرار گرفته بودند؛ همچنین حق داشتند  بر سر راه زندگیشان مشکلات و موانعی ایجاد کنند همانطور که از طرف دشمن بر سرراه زندگیشان مشکلات بی شماری ایجاد شده بود. آری، حق مسلمانان بود که مقابله به مثل کنند تا کفار، نتوانند مسلمانان را نابود و ریشه کن نمایند.

اینها، مشکلاتی بود که رسول خداe به عنوان یک پیام‌آور و راهنما هنگام ورود به مدینه با آنها مواجه شده بود.

پیامبر برای انجام رسالتش، درمدینه بپا خاست و با هر قوم چنان رفتار کرد که سزاوار بودند. با آنانی که سزاوار نرمی و ترحم بودند، نرمی و ترحم کرد و باآنانی که لایق سختگیری و جنگ بودند، به شیوه ای که مناسب بود، رفتار نمود. بی شک ترحم و نرمی او بر سختگیری و جنگ، تا حد ممکن غالب بود تا اینکه در مدت چند سال زمام امور و قدرت، به اسلام و اهلش بازگشت.  خواننده محترم، همه اینها را به روشنی در صفحات آینده مطالعه خواهد نمود.

 

ساختن جامعه جدید

قبلاً یادآور شدیم که رسول خداe درمدینه در محله بنی نجار در روز جمعه، دوازده ربیع الاول سال اول هجری و مطابق با 27 دسپتامبر سال 622 میلادی بار انداخت.

شتر پیامبر بر روی زمینی جلوی خانه ابوایوب انصاریt به زمین خوابید و پیامبرe فرمود: اگرخداوند بخواهد خانه ام همین جا خواهد بود. و پس از آن به خانه ابوایوبt رفت.

 

ساختن مسجدالنبی

اولین اقدام رسول خداe پس از ورود به مدینه، ساختن مسجد نبوی بود. این مسجد، همان جایی ساخته شد که شتر پیامبرe خوابیده بود. مالک این زمین دو بچه یتیم بودند که زمین از آنها خریداری شد و در ساختن آن پیامبرe شخصاً کار می کرد و در حالی که خشت می آورد، با خود زمزمه می فرمود:

اللهم لاعیش إلاعیش الآخرۀ فاغفر للأنصار و المهاجرۀ

یعنی: «پروردگارا! زندگی جز زندگی آخرت نیست. پس انصار ومهاجرین را بیامرز».

و باز می گفت:

هذا الحمال لا حمال خیبر       هذا أبر ربنا و أطهر

یعنی : «این بارها ، همانند میوه های خیبر نیست؛ ای خدای ما! این بارها، بهتر و پاکیزه تر است».

این جملات رسول خداe قوت قلبی برای صحابه بود و باعث نشاط و فعالیت آنها می شد تا جایی که یکی از آنها در پاسخ گفت:

لئن قعدنا و النبی یعمل            لذلک منا العمل المضلل

یعنی: «اگر ما بنشینیم و پیامبرe کار کند، این برای ما کاری ناپسند است».

در زمینی که برای ساختن مسجد معین شده بود، قبرستان مشرکان و خرابه و تعدادی نخل خرما و یک درخت غرقه بود. رسو ل خداe دستور داد قبرها را خراب کردند و خرابه ها را هموار نمودند و نخلها و درختان خرما را قطع کردند و درختان قطع شده را به سمت قبله مسجد روی هم گذاشتند. در آن زمان قبله هنوز بیت المقدس بود.

دور و بر مسجد را با سنگ کار کردند و دیوارهای مسجد را از خشت و گل ساختند و سقف مسجد را با تنه و چوب خرما پوشاندند و زمین و کف داخلی آن را با ماسه و شن پهن کردند؛ طول دیوار از سمت قبله مسجد صد ذراع بود و طرف مقابل و دو طرف آن نیز تقریباً همین اندازه و پی ساختمان، سه زراع بود.

در کنار مسجد، چند اتاق خشتی درست کردند و سقف آنها را از تنه و چوب خرما پوشاندند. اینها همان خانه های همسران رسول خداe بود. پس از پایان ساخت این خانه ها، پیامبرe از خانه ابوایوب به این خانه ها نقل مکان کرد.[305]

مسجد پیامبرe تنها جای نماز خواندن نبود، بلکه محلی برای اجتماع مسلمانان و فراگرفتن دستورات و پیامهای اسلام با توجیه و تفسیر بود و نیز مکانی بود برای ملاقات و پیوند دوستی با قبیله های مختلف که گاه و بیگاه با مشاجرات جاهلیت، باعث شعله ور شدن جنگهای مختلف می شدند. مسجد پیامبر مرکز اداره همه کارها و انتشار و پخش پیامهای اسلام و نیز پارلمان مشورتی و اجرایی بود.

همچنین مسجد النبی، منزلی بود که در آن تعداد زیادی ازمهاجران  فقیر و مسکینی سکونت می کردند که بی خانمان شده بودند و در مدینه مال و خانه ای نداشتند و اهل و فرزند و زندگیشان را از دست داده بودند.

در همان اوائل هجرت، اذان تشریع شد؛ همان نغمه الهی و دل انگیزی که در هر شبانه روز، پنج بار در آفاق طنین افکن می گردد و شعاریست که با آن عالم هستی به جنب و جوش می آید. داستان خواب عبدالله بن زید بن عبدربه t در این باره مشهور است و امام ترمذی و ابوداود و احمد و ابن خزیمه آن را روایت کرده اند؛  برای اطلاع بیشتر می توانید به بلوغ المرام ابن حجر عسقلانی ص 15 مراجعه کنید.

 

پیمان برادری میان مسلمانان

رسول خداe همزمان با ساخت مسجد که مرکز تجمع و دوستی مسلمانان بود، ابتکار دیگری نیز نمود که یکی از باشکوه ترین گزارشهای تاریخ به حساب می آید و آن، پیمان برادری ، میان مهاجرین و انصار بود.

ابن قیم می گوید: سپس رسول خداe در خانه انس بن مالکt بین مهاجرین و انصار پیمان برادری ایجاد نمود. در این پیمان جمعاً 90 نفر، 45 تن از مهاجرین و 45 تن از انصار حضور داشتند. بر اساس این پیمان، همه، برادر و برابر بودند تا جایی که حتی از همدیگر ارث می بردند. جریان ارث بردن برادران دینی تا زمان جنگ بدر همچنان ادامه یافت و با نزول آیه 75 سوره انفال، ارث بردن مسلمانان از یکدیگر، از پیمان برادری به خویشاوندی نسبی موکول گردید.

مفهوم این برادری چنانکه محمد غزالی نوشته، این بود که: تعصبات جاهلیت از بین برود و مسلمان، فقط به خاطر خدا و اسلام خشم و غیرتش را به کار گیرد و امتیازات نسب و رنگ و نژاد نابود گردد و تنها جوانمردی و تقوا، معیار برتری قرارگیرد.

پیامبرe این پیمان را عملاً به مرحله اجرا گذاشت؛ آری! این پیمان، الفاظ خشک و بی روحی نبود که در حد شعار باقی بماند، بلکه این پیمان، مسلمانان را برای بذل جان و مال آماده می کرد.

این پیمان، صرفاً یک قانون تاثیرگذار بر روند اجتماع نبود؛ بلکه این پیمان، چنان عواطف و احساسات مسلمانان را عمیقاً برانگیخته بود که در برابر آن از همه چیز خودشان صرف نظر می کردند و در نتیجه همین اقدام بی نظیر پیامبرe بود که جامعه نوپای مدینه  به جامعه بی نظیری تبدیل گردید.[306]

امام بخاری روایت کرده که وقتی مهاجرین، به مدینه آمدند، پیامبرe پیمان برادری بین عبدالرحمن t و سعد بن ربیعt منعقد کرد. سعدt به عبدالرحمنt گفت: من از همه انصار بیشتر مال و ثروت دارم، نصف مالم را برای خودت بردار. من، دو همسر دارم؛ ببین کدام یک در نظرت بهتر است، به من بگو تا طلاقش دهم و چون عده اش تمام شد، با او ازدواج کن. عبدالرحمنt گفت: خداوند، به مال و اهلت برکت دهد. بازار کجاست؟ سعد، او را به بازار بنی قینقاع راهنمایی کرد. عبدالرحمن هنگام بازگشت با مقداری خوار و بار و روغن به خانه سعدt رفت و همچنان کار می کرد تا اینکه روزی در حالیکه چهره اش براق بود(و گویا خوشبویی زده بود)، نزد پیامبرe آمد. پیامبرe پرسید:‌ چه شده؟ پاسخ داد: یا رسول الله! ازدواج کردم. فرمود : چقدر مهریه دادی؟ گفت: به اندازه ی یک «نواه»[307] طلا[308].

از ابوهریرهt روایت شده است که گفت: انصار نزد پیامبرe آمدند وگفتند: نخلستانهای ما را بین ما و برادران ما تقسیم کن. پیامبرe فرمود: خیر، و مهاجرین گفتند: در کارها با شما همکاری می کنیم و در میوه ها نیز با شما شریک خواهیم شد. همه گفتند: شنیدیم و اطاعت می کنیم.[309]

همه اینها بیانگر عشق و علاقه انصار رضی الله عنهم نسبت به برادران مهاجرشان است و مشاهده می شودکه غیر از جانفشانی و ازخودگذشتگی و دوستی و صفا و صمیمیت، چیزی نیست. اما عملکرد مهاجران نیز متقابلاً  قدردانی و مهربانی بود. به گونه ای که از ایثار و دوستی و صفا و صمیمیت انصار سوء استفاده نکردند و رویه ای را در پیش گرفتند که فقط بر دوستی آنها می افزود.

بی شک این پیمان برادری، نشانگر بینش نافذ و سیاست حکیمانه و واقع بینانه پیامبرe بود و تنها راهکار جالب و درست برای بسیاری از مشکلاتی بود که فراروی مسلمانان قرار داشت و پیشتر به آنها اشاره شد.

 

میثاق همبستگی اسلامی

همانطور که رسول خداe میان مسلمانان پیمان برادری بست، پیمان همبستگی دیگری نیز منعقد کرد که به موجب آن، تمام احساسات جاهلیت و مشاجرات قبیله ای، نابود شد و جایی برای نفوذ رسوم جاهلیت باقی نماند و اینک خلاصه ای ازمفاد عهدنامه:

این، عهدنامه ای است از محمد پیامبرخداe که بین مؤمنان و مسلمانان قریشی و یثربی و کسانی که ازآنان پیروی کنند و به آنان بپیوندند و همراه آنان جهاد نمایند، نوشته می شود؛

1. اینها، یک امت مستقل و جدا از سایر مردمان هستند.

2. مهاجران قریشی، طبق روال گذشته، در پرداخت دیه و تضامن قبلیگی با هم شریکند و با رعایت نیکی و عدالت در میان مؤمنان فدیه اسیرانشان را می پردازند و انصار ساکن یثرب در پرداخت دیه، تضامن و تشارک قبیله ای دارند و باید به نیکی و عدالت درمیان مومنان، فدیه اسیرانشان را بپردازند.

3. مؤمنان نباید شخص نیازمند و بدهکاری را که توان پرداخت فدیه را ندارد، به حال خودش واگذارند؛ بلکه باید با او در پرداخت فدیه و خونبها همکاری نمایند.

4. مؤمنان پرهیزکار باید، علیه کسی باشند که از میان آنان به سرکشی برخیزد و یا در صدد ظلم و طغیان و اختلاف و تفرقه درمیان‌ آنها برآید.

5. همه باید در برابر چنین فردی، همدست باشند؛ هرچند وی، فرزند یکی از خودشان باشد.

6. هیچ مؤمنی حق ندارد مؤمن دیگری را به خاطر کافری بکشد.

7. هرگز کافری را علیه مؤمنی یاری ندهند.

8. عهد و پیمان خدا یکی است و پایین ترین فرد مسلمانان، می تواندکسی دیگر را پناه دهد.

9. هر یهودی ای که از ما پیروی کند، قطعاً از یاری و همدردی ما بهره مند خواهد شد و در جامعه ما مورد ستم قرار نخواهد گرفت و نباید بر ضد یهودیان تابع، همدست شد.

10. صلح مؤمنان، یکی بیش نیست؛ لذا هیچ مؤمنی بدون اطلاع و موافقت سایرین، نمی تواند درمیدان نبرد در راه خدا، صلح و سازش کند مگر به تساوی و عدالت درمیان مسلمانان.

11. مؤمنان در راه خدا مسئول و ضامن خونهای یکدیگرند.

12. هیچکس حق ندارد مشرکی یا مالی از قریش را در پناه خود بگیرد و از تسلط مؤمنان بر آن جلوگیری کند.

13. هرکس، مؤمنی را بناحق و بی گناه بکشد، در مقابل باید کشته شود یا اینکه ولی مقتول با گرفتن دیه رضایت دهد.

14. مؤمنان، همگی، علیه او هستند و برایشان چیزی جز قیام علیه قاتل، روا نیست.

15. برای هیچ مؤمنی حلال نیست که بدعتگذاری را یاری یا پناه دهد و بدانید که هرکس، چنین فردی را یاری رساند یا مأوا دهد، لعنت و غضب خداوند در روز قیامت بر او خواهد بود و از او هیچ عوض و فدیه ای پذیرفته نخواهد شد.

16. هرگاه و در هر مورد که بین شما اختلاف بوجود ‌آمد، مرجع حل آن اختلاف، خداوند و محمدe خواهند بود.

 

آثار معنویت در جامعه

با این حکمت و تدبیر بودکه رسول خداe بنیان جامعه را ترسیم کرد و پایه های جامعه نو را استوار نمود که نشانه های ظاهری آن، بیانگر میزان اثرگذاری معارف و مفاهیمی است که اصحاب فرزانه رسول خداe در پرتو مصاحبت با آن حضرت، از آن برخوردار شدند. پیامبرe با تعهد و احساس مسئولیت، آنان را با تعالیم اسلام آشنا می کرد و مشغول تربیت و تزکیه فرد فرد جامعه نوپایش بود و آنان را به خوبیهای اخلاق تشویق می کرد و به آداب دوستی و برادری و بزرگواری و شرافت و عبادت و اطاعت خدا آراسته می ساخت.

شخصی از آن حضرتe پرسید : کدام اسلام بهتر است؟ فرمود: «اینکه گرسنگان را غذا بدهی و به همه چه بشناسی و چه نشناسی، سلام کنی».[310]

عبدالله بن سلامt می گوید: وقتی پیامبرe به مدینه آمد، نزدش رفتم و به دقت به چهره اش نگریستم؛ یقین کردم که این چهره، چهره یک انسان دروغگو نیست و اولین چیزی که از او شنیدم، این بود که فرمود: «ای مردم! فرهنگ سلام کردن به یکدیگر را ترویج دهید و به گرسنگان غذا بدهید و پیوند خویشاوندی را برقرار کنید و شب هنگام  در حالی که مردم به خواب می روند، نماز بخوانید و اگر چنین کنید به سلامتی، وارد بهشت خواهید شد».[311]

و می فرمود: «کسی که همسایه اش از شرش در امان نباشد، داخل بهشت نخواهد شد».[312]

و نیز می گفت: «مسلمان کسی است که مسلمانان از دست و زبانش آسوده باشند».[313]

و می فرمود: « فرد، ایمان ندارد تا اینکه آنچه برای خود می پسندد، برای دیگران نیز بپسندد».[314]

و می گفت: «مؤمنان، ‌همانند یک شخص هستند؛ اگر چشمش به درد آید، تمام بدنش دردناک و بی قرار می گردد و اگر سرش به دردآید، تمام اندام او به درد می آیند».[315]

و می گفت: « مؤمن، همانند اجزای ساختمان است که بعضی ، بعضی دیگر را محکم می سازد».[316]

و می فرمود: «نسبت به یکدیگر بغض و حسد نداشته باشید و بایکدیگر اختلاف و دشمنی نورزید و برای خدا بندگانی باشید که برادر یکدیگرند و  برای هیچ مسلمانی روا نیست که بیشتر از سه روز از برادرش دوری گزیند».[317]

و می فرمود: «مسلمان، برادر مسلمان است؛ به او ظلم روا نمی دارد و او را تسلیم دشمن نمی کند و هر کس، در پی رفع نیاز برادر مسلمانش باشد، خداوند،‌ حاجتش را برآورده خواهد کرد و هر کس، مشکلی از مشکلات برادر مسلمانش را حل کند، خداوند در قیامت یکی از مشکلاتش را بر طرف خواهد کرد و هر کس، عیب مؤمنی را بپوشاند، خداوند عیوبش را در روز قیامت خواهد پوشاند».[318]

و می فرمود: « با ساکنان زمین مهربان باشید تا آنکه در آسمان است، بر شما رحم کند».[319]

و می فرمود: «مسلمان نیست کسی که سیر می خورد و همسایه اش در مجاورت او، گرسنه است».[320]

و می فرمود: «دشنام دادن مؤمن فسق است و جنگیدن با او کفر».[321]

آن حضرتe کنار زدن خار و خاشاک و سایر اشیاء آزار دهنده را از سر راه مردم، صدقه بشمار آورده و آن را شعبه ای از شعبه های ایمان دانسته است.[322]

رسو ل خداe مسلمانان را به انفاق در راه خدا تشویق می کرد و از خوبیهای انفاق چیزهایی می گفت که قلبها را به حرکت در می آورد و می گفت: «صدقه دادن، خطاها و گناهان را چنان از بین می برد که آب، آتش را خاموش می کند».[323]

و می فرمود: «هر مسلمانی که مسلمان برهنه و بی لباس را، جامه ای بپوشاند، خداوند، از لباسهای سبز و زیبای بهشتی بر او خواهد پوشاند و هرمسلمانی که مسلمان گرسنه ای را غذا بدهد ، خداوند او را از میوه های بهشتی خواهد خورانید و هرمسلمانی که مسلمان تشنه ای راسیراب کند، خداوند، او را از شراب پاک و خالص بهشتی، خواهد نوشانید».[324]

و می فرمود: «از آتش جهنم دوری کنید اگر چه با نصف خرمایی باشد و اگر این را هم نیافتید با گفتن کلمه ای خوب و نیکو صدقه بدهید.»[325]

همچنین رسول اکرمe یارانش را شدیداً از گدایی کردن باز می داشت و همواره خوبیهای قناعت و شکیبایی را به آنان یادآوری و گوشزد می کرد و گدایی را تیرگی و خراشیدگی و بی نوری چهره گدا و بی آبرویی سائل، عنوان می نمود،[326] مگر آنکه واقعاً از روی ناچاری باشد.

درباره اینگونه مسائل آن گونه با یارانش سخن می گفت که در مورد عبادات و دیگر خوبیها و پاداش و ثواب الهی صحبت می نمود.

آن حضرتe پیوسته یارانش را با وحیی که از آسمان نازل می شد، پیوند می داد و وحی را برایشان می خواند و‌آنان نیز با یکدیگر تلاوت می کردند وبدین سان ارتباط با وحی، آنان را متوجه حقوق دعوت اسلامی و پیروی از رسالت آن حضرتe می کرد و به خوبی میزان  مسئولیتشان را روشن می ساخت و فهم و درک و اندیشه شان را رشد می داد.

بدین ترتیب پیامبرe سطح معنویات آنها را بالا برد و به آنان بهترین توشه و ارزش درونی را بخشید تا جایی که نمونه های بی نظیری شدند که پس از پیامبران، به اوج کمال بشری رسیدند.

عبدالله بن مسعودt می گفت: «هرکس می خواهد روشی نیکو اختیار کند، باید از کسانی که مرده اند (یعنی از صحابه) پیروی کند؛ زیرا زندگان از فتنه ها در امان نیستند. آنها، (یاران محمد e) بهترینهای این امت و از همه بهتر بودند و قلبهای پاکتری داشتند؛ بی تکلفتر از همه زندگی می کردند و خداوند، آنان را برای همراهی پیامبرش و اجرای احکامش برگزید. بنابراین برتری مقامشان را فراموش نکنید و قدرشان را بدانید و از آنان پیروی کنید و راهشان را در پیش بگیرید و تا می توانید در اخلاق و رفتار از آنها پیروی نمایید؛ زیرا آنان، بر هدایت و راه مستقیم بودند».[327]

وانگهی پیامبرe که پیشوای بزرگ آنان بود، صفات معنوی و ظاهریی داشت و دارای کمالاتی از موهبتهای الهی و فضائل و بزرگی و خوبیهای اخلاق و ارزشهایی بودکه قلبها را به خودش جذب می کرد و همه را جان نثار خویش می نمود؛ لذا همین که سخنی می گفت، صحابه، سر تا پا گوش می شدند و به سخنانش گوش فرا می دادند و به هر کاری که آنها را راهنمایی می کرد، در عمل به آن از یکدیگر سبقت می گرفتند.

آری! بدین سان پیامبرe توانست درمدینه، جامعه جدیدی بسازد که بهترین و شریفترین جامعه ای است که در تاریخ بشر، یافت می شود.

پیامبرe برای مشکلات جامعه، راهکارهایی ارائه داد که بشریت در آن مقطع زمان، نفس راحتی کشید؛ این در حالی بود که انسانیت، قبل از ظهور اسلام در سیاه چالهای زمان فرو رفته و راهش را در تاریکیها گم کرده بود.

با این رهنمودها، عناصر و ارکان جامعه جدید شکل گرفت و به اوج کمال رسید و در برابر تندبادهای منحرف کننده، ایستادگی کرد و مسیر تاریخ را تغییر داد.

 

پیمان با یهود

پس از اینکه پیامبرe به مدینه هجرت کرد و مطمئن شدکه می تواند قوانین جامعه جدید اسلامی را به اجرا  بگذارد و وحدت اعتقادی و سیاسی و نظامی را در جامعه اسلامی عملی کند، به برقراری ارتباط با غیر مسلمانان پرداخت. هدف، این بودکه صلح و صفا و امنیت و نیکبختی و آرامش، در منطقه حاکم شود و منطقه را تحت لوای وحدت منطقه ای گرد آورد؛ آن حضرت برای این منظور قوانینی را به اجرا در آورد که همه آنها ایثار و آسانگیری نسبت به غیرمسلمانان بود و در جهان سرشار از تعصب و غلو، بی سابقه به نظر می رسید.

نزدیکترین همسایگان غیرمسلمان مدینه – چنانکه پیشتر اشاره کردیم یهودیان بودند، آنان، اگرچه در باطن، دشمن مسلمانان بودند، اما در ظاهرشان نشانه ای از مقاومت و خصومت دیده نمی شد؛ بنابراین پیامبرe با یهودیان، قراردادی امضاء نمود و در آن به آنها آزادی کامل در دین و مالشان داد و به هیچ وجه با آنان سیاست تبعید، خصومت و مصادره اموال را در پیش نگرفت.

مواد این عهدنامه ، عبارت بود از:

1. یهود بنی عوف با مؤمنان هم پیمان هستند با این تفاوت که یهودیان بر دین خودشان و مسلمانان نیز بر دین خودشان می باشند؛ این حکم، شامل همه اعم از خودشان و بردگانشان می شود و یهودیان دیگر را هم در بر می گیرد.

2. یهودیان، عهده دار هزینه های خودشان هستند و مسلمانان نیز هزینه های خودشان را برعهد دارند.

3. میان هم پیمانان، پیمان یاری است تا در برابر کسی که به جنگ هر یک از طرفین برخیزد، دیگری به یاریش بشتابد.

4. باید همراهی و خیرخواهی، روابط مسلمانان و یهودیان را تشکیل دهد و همواره باید به جای بدی و گناه، نیکوکاری باشد.

5. هر یک از طرفین، مسئول کارهای خودش هست و گناه کسی، بر هم پیمانش نیست.

6. همه باید یار و مددکار مظلومان  باشند.

7. یهودیان باید در جنگها، با مؤمنان متحد ومتفق باشند.

8. بر اساس این قرارداد، شهر یثرب، حرم است و حرمتش باید رعایت شود.

9. اگرمیان طرفین این عهد نامه، مشاجره یا نزاعی روی دهد که نگران کننده باشد، مرجع حل اختلاف، خداوند و رسو ل خداe خواهند بود.

10. به قریش و یاورانش نباید، ‌امان داده شود.

11. هم پیمانان این قرار داد‌، در دفاع از شهر یثرب باید یار و مددکار یکدیگر باشند و هر گروهی، مسئول حراست از ناحیه ای است که از سوی آن، مورد حمله قرار بگیرد.

12. این عهدنامه، مانع از دستگیری و مجازات ستمگر یا مجرم، نیست.

با این پیمان شهر مدینه و اطراف و توابع آن، به حکومتی متحد مبدل شدکه مرکز آن مدینه و رئیس آن اگرچنین تعبیری صحیح باشد- پیامبر اسلامe بود و قدرت و نفوذ و سیطره آن، به  مسلمانان تعلق داشت.  بدین ترتیب مدینه، مرکز و پایتخت اسلام گردید.

پیامبر اکرمe برای گسترش صلح درمنطقه، با طوایف دیگر نیز به اقتضای زمان و اوضاع، قراردادهای مشابهی منعقد کرد که در صفحات آینده به آنها خواهیم پرداخت.

 

نبردهای خونین

 

کارشکنیهای قریش

درباره عملکرد کفار مکه و آزار و اذیتهای آنان سخن گفتیم و نوشتیم که ‌آنها هنگام هجرت مسلمانان چه واکنشی از خود  نشان دادند و بدین ترتیب خود را سزاوار عکس العمل مسلمانان در عرصه مصادره اموال یا رویارویی مستقیم و نبرد وکارزار نمودند.

با این حال باز هم قریش از سرکشی خود دست بردار نبودند و همچنان به کینه ورزی ادامه می دادند و بر خشمشان نسبت به اسلام و مسلمانان افزوده می شد؛ زیرا مسلمانان از دست آنان نجات یافته و پایگاه امنی به دست‌آورده بودند. از اینرو قریشیان، به خشم آمدند و خطاب به عبدالله بن ابی بن سلول که درآن زمان هنوز مشرک بود، نامه نوشتند. پیشتر دیدیم که اهل یثرب، بر ریاست عبدالله بن ابی، متفق شده بودند و چیزی نمانده بود که او را پادشاه خودشان کنند و اگر ماجرای مسلمان شدن اهل یثرب و نیزمهاجرت پیامبرe و صحابه رضی الله عنهم پیش نمی آمد، حتماً عبدالله بن ابی به پادشاهی می رسید. به هر حال قریشیان،‌ به عبدالله بن ابی و یارانش نامه ای نوشتند که در بخشی از آن آمده بود:

«شما، دشمن ما را جای و مکان داده اید؛ به خدا سوگند یاد می کنیم که او را یا خودتان بکشید یا بیرونش کنید و یا دسته جمعی و یکپارچه به شما هجوم می آوریم و جنگجویانتان را می کشیم و زنانتان را به کنیزی می گیریم».[328]

پس از اینکه نامه به عبدالله بن ابی رسید،  برای عملی کردن دستورات اربابان مشرکش اقدام نمود. قلب عبدالله بن ابی، بدین خاطر سرشار از کینه نسبت به پیامبرe بود که فکرمی کرد آن حضرتe پادشاهیش را غصب کرده است. عبدالرحمن بن کعب می گوید : وقتی نامه به ابن ابی رسید، همراه یاران بت پرستش برای جنگ با رسول خدا گرد آمدند و هنگامی که این خبر به پیامبرe رسید، با‌آنها ملاقات کرد و چنین گفت: قریش، شما را تهدید مبالغه‌آمیزی کرده است؛ آنان نمی توانند با شما آن کاری را بکنند که خودتان می خواهید نسبت به خود انجام دهید. آیا می خواهید با فرزندان و برادرانتان بجنگید؟» آنان پس از شنیدن سخنان آن حضرتe پراکنده شدند.[329]

وقتی ابن ابی، سستی و عدم توانایی یارانش را مشاهده کرد، ازجنگیدن با پیامبرe منصرف شد؛ اما روشن است که پنهانی با قریش ارتباط داشته است؛ لذا هرگاه فرصتی پیش می آمد، آن را غنیمت می شمرد تا مشرکان و مسلمانان را به جان هم بیندازد. وی، با یهودیان نیز  نشست و برخاستهایی داشته تادر فسادکاریهایش از آنها کمک بگیرد؛ اما بینش و حکمت پیامبر، همواره آتشهای شعله ور فتنه ها را خاموش می کرد.[330]

 

بستن راه مسجد الحرام

پس از مدتی سعد بن معاذt به نیت عمره به مکه رفت و در آنجا به خانه امیه بن خلف رفت و به امیه گفت: لحظات خلوتی را برایم در نظر بگیر تا به طواف خانه خدا بروم. نزدیک ظهر و در گرمی روز برای طواف بیرون شدند که در راه به ابوجهل برخوردند. ابوجهل از امیه پرسید:ای ابوصفوان! همراهت کیست؟ گفت: سعد. ابوجهل گفت: آیا باید تو در مکه با امنیت طواف کنی  در حالی که بی دینان را پناه داده  و فکر کرده اید می توانیدآنان را یاری دهید و‌ از آنها پشتیبانی کنید؟ به خدا سوگند اگر ابوصفوان نبود، هرگز سالم به خانه ات برنمی گشتی.

سعدt درحالی که صدایش را بلند کرده بود، گفت: به خدا سوگند اگرجلوی من را بگیری، تو را از چیزی باز می دارم که برایت سخت تر و ناگوارتر است و آن، بستن راه تجاری توست که از مدینه می گذرد.[331]

پس از آن قریش، فردی را فرستادند تا به مسلمانان بگوید: فکر نکنید با رفتن به مدینه، از دست ما نجات یافته اید؛ بدانید که ما، به زودی می آییم و شما را ریشه کن و نابود می کنیم و بقایای شما را در داخل خانه هایتان از بین می بریم.[332]

اینها، تهدیدهای خشک و بی اساسی نبود؛  بلکه رسول خداe نسبت به نیرنگهای قریش و شرارتهای آنان به قدری یقین داشت که خواب به چشمانش نمی آمد و یا تعدادی از یارانش، ‌به حراست و نگهبانی ازخانه ایشان می پرداختند.

عائشه رضی الله عنها می گوید: در آغاز ورود به مدینه، شبی رسول خداe بی خواب شده بود؛ فرمود: «ای کاش مردی نیکوکار از یارانم، امشب به حراست از من می پرداخت».

عائشه می گوید: در همین اثنا صدای جابجایی اسلحه ای به گوش رسید . پیامبرe پرسید: کیستی؟ گفت: سعد بن ابی وقاص. پیامبرe پرسید: چرا آمدی؟ گفت: در قلبم نگران جان رسو ل خدا شدم. آمده ام تا از او حراست کنم. پیامبرe برای او دعای خیر کرد و خوابید.[333]

نگهبانی و مراقبت از پیامبر و خانه اش مخصوص یک شب یا چند شب نبود؛ بلکه همواره ادامه داشت.

عائشه می گوید: در یکی از شبها که گروهی از صحابه مشغو ل نگهبانی بودند، این آیه نازل شد: یعنی: «خداوند تو را از مردم حفظ می کند».

پس از نزول این آیه پیامبرe سرش را از خانه بیرون کرد و گفت: «ای مردم! بروید که خداوند، حفاظت مرا تضمین کرده است».[334]

این خطر تنها به رسول خدا e محدود نمی شد؛ بلکه تمام مسلمانان احسا س خطر می کردند. ابی بن کعب t روایت می کند: وقتی رسول خداe و یارانش به مدینه آمدند و انصار به آنها جا و مکان دادند، عربها، بر ضد آنان یکپارچه شدند؛ چنانکه مسلمان شبها بدون اسلحه نمی خوابیدند و با اسلحه از خواب برمی خاستند.

 

اذن جهاد

در شرایط حساسی که وجود و هستی مسلمانان در مدینه تهدید می شد و شواهد و قراین، حاکی از آن بود که قریشیان، همچنان بر این دشمنی و سرکشی پافشاری می کنند، خداوند، در یکی از آیات قرآن به مسلمانان اجازه جنگ داد، اما جنگ بر آنان فرض نشد. خداوند می فرماید:

 (حج:39)

یعنی: «اجازه داده شد برای آنانی که می خواهند بجنگند (بدان علت) که به آنها ظلم شده است. قطعاً خداوند بر یاریشان تواناست».

همراه این آیه، آیات دیگری نیز نازل شدکه بیان می کرد هدف از جنگ، از بین بردن باطل و اقامه شعائر الهی است. چنانکه در آیه ای دیگر می فرماید: یعنی: «آنانی که چون بر روی زمین، جاه و مقامشان می دهیم، نماز را بر پای می دارند و زکات می دهند و امر به معروف و نهی از منکر می کنند».

بدون شک این آیات در مدینه و پس از هجرت نازل شده، اما دقیقاً نمی توان گفت که در چه زمانی نازل شده است.

اجازه جنگ از طرف خداوند داده شد، اما عامل اصلی این اجازه، سرکشی قریش بود. برای مسلمانان، این امکان وجود داشت که تنها راه تجاری قریش را که از مدینه می گذشت، مسدود کنند. این راه، مسیر مواصلاتی مکه به شام بود. رسو ل خدا e برای گسترش سیطره بر این مسیر، به دو کار اقدام کرد:

  • ·  منعقد کردن پیمانهای همکاری یا عدم دشمنی با قبائلی که در اطراف این راه تجاری ساکن بودند و یا در بین مدینه و این راه زندگی می کردند. پیشتر درباره پیمان با یهود سخن گفتیم و نوشتیم که پیامبرe با قبیله جهینه پیش از آغاز فعالیت نظامی، پیمان عدم دشمنی منعقد کرد.

خانه های این قبیله سه منزل از مدینه فاصله داست. همه این پیمانها همزمان با تمرینها و فعالیتهای نظامی مسلمانان منعقد شد که به این موضوع نیز خواهیم پرداخت.

  • ·         اعزام گروههای چریکی یکی پس از دیگری در اطراف این شاهراه تجارتی.

 

غزوه ها و سریه های پیش از جنگ بدر[335]

برای عملی کردن این دو طرح و به دنبال نزول اذن قتال، رسول خداe حرکات رزمی راآغاز کرد که بیشتر به گشتهای شناسایی و اطلاعاتی شبیه بود تا از یکسو راههای منتهی به مدینه و نیز راههای مواصلاتی مکه شناسایی شود و از سوی دیگر با قبایلی که در مسیر این راهها، سکونت داشتند، قرارداد منعقد گردد. هدف دیگر، این بود که به مشرکان و همچنین یهودیان ساکن مدینه و نیز صحرانشینان اطراف مدینه، نشان دهند که مسلمانان از قدرت نظامی بالایی برخوردارند و دیگر دوره ضعف گذشته سپری شده است.

همچنین با این مانورها می خواستند قریش راتهدید کنند تاشاید از دیوانگی و سرکشی به هوش بیایند و بفهمند که اقتصاد و معیشتشان در خطر است و راهی جز صلح و آشتی ندارند و فکر جنگ با مسلمانان و تهاجم به مدینه را از سرشان بیرون کنند و از سد راه خدا و اذیت و آزار مسلمانان مستضعف در مکه دست بکشند تا مسلمانان بتوانند در سراسر جزیره العرب، آزادانه و با خیال آسوده، به تبلیغ رسالت الهی بپردازند.

اینک خلاصه ای از نخستین سرایا را بازگو می کنیم:

 

سریه سیف البحر

این سریه در ماه رمضان سال یکم هجرت برابر با ماه مارس 623 میلادی اعزام شد. پیامبرخداe در این سریه حمزه بن عبدالمطلب را به عنوان امیر تعیین نمود و او را با سی تن از مهاجران فرستاد تا راه را بر قافله تجارتی قریش که از شام باز می گشت و ابوجهل بن هشام با سیصد مرد همراه آن کاروان بود، سد کنند.

حمزه و همراهانش تا جایی به نام سیف البحر از ناحیه عیص[336] پیش رفتند و در آنجا با قافله قریش روبرو شدند و برای جنگ صف آرایی کردند. مجدی بن عمرو جهنی که هم پیمان هر دو گروه بود، پا درمیانی کرد و مانع جنگ شد.

پرچم حمزه t اولین پرچمی بود که رسو ل خداe بست. این پرچم، سفید بود و به دست  ابومرثد بن کناز بن حصین غنوی tداده شد.

 

سریه رابغ

در شوال سال اول هجری برابر با آوریل 623 میلادی، رسول خداe شصت سوارکار از مهاجران را به فرماندهی عبیده بن حارث بن عبدالمطلب به این سریه اعزام نمود. آنها در مکانی به نام رابغ، با دسته 200 نفری ابوسفیان، روبرو شدند؛ طرفین تیراندازی کردند، اما جنگی رخ نداد.

در این سریه دو نفر ازمسلمانان که با سپاه مکه بیرون شده بودند، به مسلمانان پیوستند. این دو، مقداد بن عمرو  بهرانیt و عتبه بن غزوان مازنی t بودند که قبلاً مسلمان شده بودند، ولی چون نمی توانستند مانند سایرمسلمانان به مدینه هجرت کنند، با کاروانیان بیرون شدند تا شاید بتوانند راهی برای فرار در بیابان پیدا کنند. در این سریه پرچم سفید عبیده، به دست مسطح بن اثاثه بن مطلب بن عبدمناف بود.

 

سریه خرار

در ذیقعده سال یکم هجری، برابر با ماه مه 623 میلادی، پیامبر اکرمe سعد بن ابی وقاص را به همراه بیست جنگاور، به این سریه اعزام نمود تا راه یکی از کاروانهای قریش را ببندند. رسو ل خداe دستور دادند که از محل خرار در نزدیکی جحفه، آن طرفتر نروند. این گروه، پیاده به راه افتادند؛ آنها روزها پنهان می شدند و شبها حرکت می کردند تا اینکه در بامداد روز پنجم به خرار رسیدند و دیدند که کاروان قریش، روز گذشته، از آنجا رد شده است.

پرچم سعدt سفید بود و مقداد بن عمروt  پرچمش را به دست داشت..

 

غزوه ابواء یا ودان

در ماه صفر سال دوم هجری مطابق با اگست سال 623 میلادی رسول خداe شخصاً  با هفتاد تن از مهاجران به هدف بستن راه کاروان قریش بیرون شد و در مدینه سعد بن عبادهt را به عنوان جانشین تعیین نمود. پیامبرe همچنان پیش رفت تا اینکه به ودان رسید و عملاً درگیر نشد.

در همین غزوه رسول خداe با عمرو بن مخشی ضمری که درآن زمان سردار بنی ضمر بود، پیمانی بست که متن آن چنین است:

«این، نوشته ای است از محمد رسول خدا برای بنی ضمر مبنی بر اینکه این قبیله با اموالش درامان هستند و در مقابل کسانی که قصد ستیز با ایشان را داشته باشند، یاری خواهندشد، مگر آنکه با دین خدا بجنگند و تا آب دریا به اندازه ای باشد که لباس پشمینی را مرطوب کند، این پیمان به قوت خود باقی است، همچنین هرگاه پیامبرe، آنان را به یاری بخواند، باید اجابت کنند».[337]

این نخستین غزوه ای بود که رسول خداe در آن حضور داشت و بیست و پنج شبانه روز طول کشید و پرچم سفید به دست حمزه بن عبدالمطلبt بود.

 

غزوه بواط[338]

در ماه ربیع الاول سال دوم هجری مصادف با سپتامبر 623 میلادی رسو ل خداe با دویست نفر از یارانش به قصد کاروان قریش که در آن امیه بن خلف جمحی با دویست مرد از قریش بود، از مدینه بیرون شد. در این کاروان دو هزار و پانصد شتر وجودداشت و پیامبر e تا جایی به نام بواط از ناحیه رضوی پیش رفتند و باکسی درگیر نشدند.

در این غزوه سعد بن معاذt را در مدینه جانشین خود کرد و پرچم سفید به دست سعد بن ابی وقاصt  بود.

 

غزوه سفوان

در ماه ربیع الاول سال دوم هجری برابر با سپتامبر سال 623 میلادی کرز بن جابر فهری با نیرویی اندک از مشرکین به گله های گوسفند مردم مدینه شبیخون زد و آنهارا به غارت برد. بنابراین رسو ل خداe با هفتاد نفر از اصحاب به قصد تعقیب آنان بیرون شدند و تا جایی به نام سفوان از نواحی بدر پیش رفتند، اماچون اثری از کرز و یارانش ندیدند، بدون جنگ و درگیری بازگشتند. این غزوه بدر الاولی نامیده می شود. پیامبرe دراین غزوه زیدبن حارثهt  را بر مدینه گماشت و پرچم سفید به دست علیt  بود.

 

غزوه ذی العشیره

در ماه جمادی الاولی و جمادی الاخر سال دوم هجری برابر با نوامبر و دسامبر سال 623 میلادی رسول خدا e با دویست و پنجاه و به روایتی دویست تن از مهاجران داوطلب بیرون شدند؛ آنان، سی سواری داشتند که به نوبت سوار می شدند و مقصد بستن راه کاروان قریش بود که به شام می رفت. به پیامبر و یارانش خبر رسیده بود که در این کاروان اموالی از تمام قریشیان وجود دارد. وقتی رسول خداe و یارانش به ذی العشیره[339] رسیدند، متوجه شدند که کاروان، چند روز جلوتر رفته است؛ این، همان کاروانی است که هنگام بازگشت آن از شام، رسول خداeآن را تعقیب کرد و سبب غزوه بد رالکبری شد.

در این غزوه رسول خداe در اواخر جمادی الاولی ازمدینه بیرون شدند و در اوائل جمادی الاخری بنا بر روایت ابن اسحاق بازگشتند و شاید همین مسئله است که باعث اختلاف سیره نویسان درتعیین ماه این غزوه شده است.

 و در اثنای همین غزوه رسول خداe پیمان عدم تجاوز با بنی مدلج و هم پیمانانشان از بنی ضمره را امضاء نمودند. دراین غزوه پیامبر e ابوسلمه بن عبدالاسد مخزومیt رابه عنوان جانشین بر مدینه گماشت و پرچم سفید در این غزوه به دست حمزه بن عبدالمطلب t بود.

 

سریه نخله

در ماه رجب سال دوم هجری قمری مطابق با ژانویه سال 624 میلادی، پیامبرe عبدالله بن جحش اسدیt را با دوازده نفر از مهاجران به نخله فرستاد؛ در این سریه  هر دو نفر،  به نوبت بر یک شتر سوار می شدند. در این سریه رسول خداe  به عبداللهt  نامه ای داد ودستور فرمود که: تا دو روز راه طی نکردی، نامه را باز نکن . عبداللهt  می گوید: چون دو روز راه رفتم، نامه را باز کردم؛ دیدم در آن نوشته است: (وقتی نامه مرا خواندی، به راه خود ادامه بده و همچنان به نخله برو- که بین مکه ومدینه است- و در آنجا در کمین کاروان قریش باش و اخبارشان را به ما بفرست).

چون نامه را خواند، گفت: شنیدم و اطاعت می کنم و یارانش رادر جریان مطالب نامه گذاشت و گفت: هیچکس مجبور نیست با ما بیاید، هرکس، خواهان شهادت است، باید برخیزد و هرکس از مرگش می ترسد، بازگردد. اما من، اولین کسی هستم که برمی خیزم. همه گفتند: ما؛ عاشق شهادتیم.

در راه سعد بن ابی وقاصt  و عتبه بن غزوانt شترشان را گم کردند و به همین دلیل از یارانشان جداشدند و برای یافتن شتر به جستجو پرداختند.

عبداللهt  با یارانش تا نخله پیش رفت و آنجا فرودآمد، کاروان قریش که کشمش و پوست و کالاهای تجارتی حمل می کردند، از آنجا می گذشتند در حالی که عمرو بن حضرمی و عثمان و نوفل پسران عبدالله بن مغیره و حکم بن کیسان با این کاروان بودند.

مسلمان به مشورت نشستند و گفتند: ما در آخرین روز ماه رجب هستیم که از ماههای حرام است. اگر با کاروانیان بجنگیم، احترام ماههای حرام را نادیده گرفته ایم و اگر نجنگیم، فردا کاروان وارد محدوده حرم می شود.

بالاخره پس ازمشورت وگفتگو، تصمیم گرفتند بجنگند. یکی از آنها عمرو بن حضرمی را با تیر کشت و عثمان و حکم را هم اسیر کردند، اما نوفل فرار کرد؛ آنگاه غنیمت گرفته شده از آن کاروان و دو اسیر را به مدینه آوردند و خمس آنها را نیز کنار گذاشتند و این، اولین خمس و اولین کشته و اولین اسیران بودند.

پیامبرeکارشان را ناپسند دانست و گفت: به شما دستور نداده بودم که در ماههای حرام جنگ کنید؛ لذا ازتصرف غنائم و اسیران خودداری کرد. از طرفی فرصتی برای مشرکان پیدا شد که مسلمانان را به حلال کردن حرامهای الهی متهم کنند.

در این باره سخنها گفتند تا اینکه خداوند این آیات را نازل فرمود و با قاطعیت اعلام نمودکه کار و جرم مشرکان، بزرگتر و بدتر از کاری است که مسلمانان مرتکب آن شده اند:

ðÐWTßéRÕLWTTó©WTÿ XÝWÆ X£`äPV­Ö@… Yz…W£W™<Ö@… xӆWYÎ $Yã~YÊ `ÔSTÎ (بقره: 217)

یعنی: «ای پیامبر! مردم از تو درباره جنگ در ماههای حرام می پرسند! بگو: جنگ در این ماهها گناهی است بزرگ، اما بازداشتن مردم از راه خدا وکفر به او و بازداشتن مردم از مسجدالحرام و بیرون کردن اهل حرم، در نزد خدا گناهی است بزرگتر و فتنه از جنگ بدتر است».

وحی الهی با تمام صراحت هیاهوی مشرکان را در زیر سئوال بردن رفتارمجاهدان مسلمان بی اساس می داند و اعلام می کند که بدین  وسیله هم نمی توانند جلوی مسلمانان رابگیرند؛ زیرا خود مشرکان در جنگ با مسلمانان تمام حرمتها را نادیده گرفته و اهل و ساکنان حرم را آزار و اذیت کرده بودند. مگر مسلمانان، ساکنان حرم نبودند؟ مگر همین مشرکانی که غوغا به راه انداخته اند، پیشتر اموال مسلمانان را در سرزمین حرم غصب نکردند و تصمیم نگرفتند که پیامبرe و مسلمانان را در سرزمین حرم بکشند؟ پس چه چیز باعث شده که حرمتها و قداستها به یکباره این همه مهم شود و شکستن حرمت حرم، جرم و جنایت به حساب بیاید؟ شکی نیست که این غوغای مشرکین، صرفاً ادعاهایی بود که رسوایی و بدبختی و سرافکندگی خودشان را به دنبال داشت.

پس از این رسول خداe آن دو اسیر را آزادکرد و دیه خونبهای مقتول را نیز پرداخت نمود.[340]

اینها، سریه ها و غزواتی است که پیش از جنگ بدر اتفاق افتاد؛ در هیچ یک مالی غصب نشد و کسی بناحق کشته نشد مگر پس از اینکه کرز بن جابر فهری مرتکب آن جنایات شد؛ بنابراین مشرکان، آغازگر جنگ بوده اند و این علاوه بر جنایاتی بود که پیشتر در حق مسلمانان مرتکب شده بودند. پس از سریه عبدالله بن جحش t بر وحشت مشرکان افزوده شد و خطر حقیقی در برابر چشمانشان مجسم گردید و آنچه احتمال می دادند، به چشم سردیدند و دریافتند که مدینه با تمام قوا بیدار و درکمین است و همه حرکتهای تجاریشان، تحت نظر مسلمانان است و مسلمانان تقریباً تا 300 میل راه، توان هجوم و حمله را دارند و می توانند بکشند و اسیر کنند و اموال آنها را نیز به غنیمت ببرند و بدون خسارت جانی و مالی بازگردند.

مشرکان یقین کردند که راه تجارتی شامشان برای همیشه ناامن و خطرناک شده است، اما به جای اینکه بفهمند و به هوش بیایند و همانند جهینه و بنی ضمره راه صلح و دوستی را در پیش بگیرند، بر بغض و حسدشان افزوده شد و بزرگان و سرآمدانشان، بر اجرای تهدیدات و وعیدهایشان مصممتر شدند. آری؛ آنها قبلاً تهدید کرده بودندکه با مسلمانان در داخل خانه هایشان خواهند جنگید و با همین تصور بودکه به جنگ بدر روی آوردند.

پس از ماجرای عبدالله بن جحشt  خداوند، جهاد را بر مسلمانان فرض کرد و در ماه شعبان سال دوم این‌آیات نازل شد:

N…éSTÕYHTWTÎWè Á XÔ~Y‰fTTª JðY/@… WÝÿY¡PVÖ@… `yRÑWTßéSTÕYHTWÍSTÿ ‚WWè &Nv…èSŸWT`ÅWTŽ UfûMX… JðW/@… ‚W JñˆY™STÿ fÛTÿYŸTWT`ÅSÙ<Ö@… (190)  `ØSåéSTÕSpTTÎ@…Wè ñ`~Wš óØSåéSÙSpTÉYÍWT’ ØSåéS–X£`TžKV…Wè óÝYQÚ ñ`~Wš ó&ØRÒéS–W£`žKV… SàWÞT`YÉ<Ö@…Wè JñŸTW®KV… WÝYÚ &XÔ`WÍ<Ö@… ‚WWè óØSåéSTÕYHTWÍSTŽ WŸÞYÆ YŸY•ó©WÙ<Ö@… Yz…W£W™<Ö@… uøPVWš óØRÒéSTÕYHTWÍSTÿ $Yã~YÊ ÜXM†WTÊ óØRÒéSTÕWHTWTÎ ó%ØSåéSTÕSTpTTÎ@†WTÊ ðÐYÖ.V¡W{ Sò:…W¥W– WÝÿX£XÉHTVÑ<Ö@… (191) XÜXM†WTÊ N…óéTWäWß@… QWÜXM†VÊ JðW/@… c¤éSÉWçÆ cØ~YšQW¤ (192) óØSåéSTÕYHTWTÎWè uøPVWš ‚W WÜéRÑWŽ bàWÞTT`YÊ WÜéRÑTWTÿWè SÝÿPYŸÖ@… Y$ãPVÕYÖ XÜXM†WTÊ N…óéTWäWß@… ð„TWTÊ WÜ.Wè`ŸTSÆ ‚PVMX… øVÕWÆ WÜkYÙYÕHTJðÀ¹Ö@… (193) (بقره: 191 193)

یعنی: «در راه خدا باکسانی که با شما سرجنگ دارند، بجنگید و تجاوز نکنید، زیرا خداوند تجاوزکاران را دوست ندارد و آنان را هرجا یافتید، بکشید و از جایی که شما را بیرون کردند، بیرونشان کنید و فتنه، از قتل و کشتار بدتر است، اما با آنهادر اطراف مسجد الحرام کارزار نکنید مگر آنگاه که آنان با شما (در آنجا) بجنگند. (در سرزمین حرم شما آغازگر جنگ نباشید، اما) اگر باشما جنگیدند و (آنان آغازگر جنگ بودند)، آنان را بکشید که سزای کافران، چنین است و اگر باز آمدند، خداوند، آمرزنده ومهربان است. باآنان بجنگید تا فتنه نابود گردد و دین خدا حاکم گردد. اگر باز آمدند،(دست از آنان بردارید، زیرا) عداوت و دشمنی جز برستمگران (روا) نیست».

پس از این طولی نکشید که خداوند، آیاتی نازل کرد که در آن روش جنگ را آموزش داد و مسلمانان را به جهاد تحریک کرد و احکام جهاد را به روشنی بیان نمود.

محمد: 4-7)

یعنی: «آنگاه که رویاروی کافران قرار گرفتید، پس بزنید گردنهایشان را و همچنان ادامه دهید تا ضعیف شوند؛ آنگاه (اسیران) را محکم ببندید و پس از آن یا بر آنان منت بگذارید و آزادشان کنید و یا با گرفتن فدیه رهایشان نمایید تا جنگ تمام شود؛ این، حکم خداست؛ اگر خداوند، می خواست از آنها انتقام می گرفت؛ اماخداوند می خواهد بعضی ازشما را به بعضی بیازماید، آنانی که در راه خدا کشته می شوند، هرگز اعمالشان نابود نخواهد شد و خداوند، به زودی آنها را راهنمایی می کند و اعمال آنها را نیک می گرداند و‌ آنان را در بهشتی داخل خواهدکرد که آن را به ایشان معرفی کرده است. ای مؤمنان! اگر دین خدا را یاری کنید، خداوند شما را یاری می کند و گامهایتان را استوار می گرداند».

سپس خداوند، بزدلانی را سرزنش و نکوهش فرمود که ازشنیدن فرمان جهاد به وحشت می افتند و می ترسند؛ چنانچه می فرماید:

(محمد :20)

یعنی: «آنگاه که سوره ای واضح نازل می شود و در آن فرمان کارزار ذکر می شود، بیماردلان را می بینی که همچون کسی به تو نگاه می کنند که در آستانه مرگ قرار گرفته و به سبب (سکرات) موت، بیهوش افتاده است».

فرض شدن جهاد و تشویق به جنگ و  قتال و دستور آمادگی برای جنگ، دقیقاً نیاز روز مسلمانان و از مسائلی بود که اوضاع و احوال اقتضا می کرد و اگر- به فرض محال- غیر از پیامبر خداe هر فرد  آگاه و جنگاوری  بود و شرایط را به دقت بررسی می کرد، قطعاً به سپاهیانش همین دستورات را می داد؛ پس چه رسد به خدای دانا و متعال؛ زیرا شرایط چنان بود که باید برخوردی آشکارا و خونین بین حق و باطل بوجود می آمد.

سریه عبدالله بن جحشt  ضربه ای سخت، بر پیکر غرور و تعصب مشرکان وارد ساخت و دل آنان را به درد آورد؛ چنانکه گویی از شدت ناراحتی روی آتش، به این رو و آن رو می شدند. از آیات فرمان جهاد، به روشنی پیدا بود که به زودی جنگی خونین شعله ور می گردد و فتح و پیروزی نهایی از آن مسلمانان است. دقت کن که خداوند چگونه به مسلمانان دستور می دهد که مشرکان را از همان جایی بیرون کنند که آنها، مسلمانان را بیرون کردند.

در این آیات همچنین احکام چگونگی  برخورد با اسرای جنگی را به فرمانده غالب و پیروز آموزش می دهد و نیز دستور می دهد به اندازه ای به ریختن خون دشمن ادامه دهندکه دشمن، ضعیف شود و جنگ پایان یابد.

همه اینها نشانه ها و بشارتهایی بود دال بر پیروزی و غلبه مسلمانان در پایان جنگی قریب الوقوع؛ اما این مطلب را باکنایه مطرح کرد تا حماسه و شور و عشق جهاد و جانفشانی در راه خدا، در وجود مردان افزوده گردد. در همین روزها یعنی شعبان سال دوم هجری برابر با فوریه 624 میلادی فرمان رسید که قبله از بیت المقدس به کعبه تغییر یابد که این نیز به جای خود نوعی پاکسازی و جدا سازی مسلمانان اصلی از افراد سست ایمان و یهودیان و منافقان بودکه در صفوف مسلمانان راه یافته بودند تا تزلزل و شک و تردید ایجاد کنند و آنها را به آنچه قبلاً بودند برگردانند. آری، اینگونه خداوند صفوف مسلمانان را پاکسازی کرد و بسیاری از فریبکاران و خائنان را از داخل صفوف مسلمانان بیرون کشید. در تحویل قبله اشارات زیبا و نیکویی است؛ از جمله: شما ای مسلمانان! وارد مرحله جدیدی شدیدکه تنها پس از آن به پایان می رسد که قبله خود را فتح کنید! آیا عجیب نیست که قبله ملتی به دست دشمنانشان باشد؟

پس ازاین دستورات و اشارات، بر نشاط مسلمانان افزوده شد و شوقشان بر جهاد در راه خدا چند برابر گردید و بدین سان شیفته رویارویی با دشمنانشان در میدان جنگی سرنوشت ساز گردیدند.

 

نخستین جنگ سرنوشت ساز در تاریخ اسلام

 

انگیزه جنگ

پیشتر در باب غزوه عشیره یادآور شدیم که کاروان قریش هنگامی که راهی شام بود، از چنگ پیامبر گریخت و چون زمان بازگشت، نزدیک شد، پیامبرe طلحه بن عبیدالله t و سعید بن زیدt  رابه سمت شمال فرستاد تا اخبار کاروان را برایش بیاورند؛ این دو، تا (حوراء) پیش رفتند وآنجا ماندند تا اینکه ابوسفیان با کاروان قریش به آنجا رسید؛ آن دو به سرعت به مدینه بازگشتند و خبر آمدن کاروان را به پیامبرe گزارش دادند. در این کاروان ثروتهای فراوانی از اهل مکه وجود داشت که هزار شتر بار بود و بیش از پنجاه هزار دینار طلا قیمت داشت؛ نگهبانان کاروان نیز چهل تن بیشتر نبودند.

این، فرصتی طلایی برای مسلمانان بود که ضربه سخت وکمرشکنی به اهل مکه بزنند. ازاینرو رسول خداe اعلام نمود: «این، کاروان قریش است و اموال ایشان در آن می باشد؛ بسوی آنان حرکت کنید؛ شاید خداوند، اموال آنها را نصیب شما کند». پیامبرe کسی را مجبور به خروج نکرد، بلکه همه را آزاد گذاشت. چراکه اصلاً انتظار نداشت که به جای کاروان تجارتی قریش، با لشکر مجهزشان در ناحیه بدر، رویارو شود.

بنابراین بسیاری ازیاران رسول خداe به جهاد نیامدند و در مدینه ماندند و همه گمان می کردند رسول خداe مانند غزوه های قبلی با دشمن برخورد نخواهد کرد و به همین دلیل بازماندگان از جنگ سرزنش نشدند.

 

تعداد سپاه اسلام و تقسیم فرماندهیها

رسول خداe آمده خروج شد؛ بنا بر اختلاف روایات، 313 یا 314 یا 317 تن، آن حضرت را همراهی کردند؛ 82 یا 83 یا 86 نفر از مهاجرین، 61 تن از اوس و 170 تن از خزرج.

مسلمانان، آنچنان که باید و شاید آمادگی رویارویی با دشمن را نداشتند، چنانکه تنها یک یا دو اسب، با خود داشتند؛ یکی، اسب زبیر بن عوام t  بود ودیگری، از آن مقداد بن اسودکندیt .

هفتاد شتر نیز با خود داشتند و هر دو یا سه نفر، به نوبت بر یک شتر سوار می شدند. شتر رسول خداe و علیt  و مرثد بن ابی مرثد غنوی t ، یکی بود.

رسو ل خداe عبدالله بن ام کلثومt  را به عنوان پیش نماز و جانشین خود در مدینه منصوب کرد و وقتی به روحاء رسیدند، ابولبابه بن عبدالمنذر را به عنوان جانشین خود به مدینه فرستاد.

پیامبرe پرچم سپاه را که سفید بود، به مصعب بن عمیر عبدری قریشیt  سپرد و سپاهش را به دو گروه زیر تقسیم نمود:

  1. گردان مهاجران؛ پرچم این گروه را به علی ابن ابیطالب t  داد.
  2. گردان انصار؛ پرچم این گروه را به سعد بن معاذt  داد.

فرماندهی سمت راست را به زبیر بن عوامt  سپرد و فرماندهی سمت چپ را به مقداد بن عمروt؛ چنانکه پیشتر گفتیم فقط این دو نفر در جمع سپاه، اسب داشتند. رسول خداe قیس بن ابی صعصعه t را دنباله دار لشکر نمود و فرماندهی سپاه اسلام را شخصاً بر عهده گرفت.

 

حرکت سپاه اسلام به سوی بدر

رسول خداe بدون اینکه مسیر و جهت راه را مشخص و اعلام کند، ازمدینه بیرون شد و راه اصلی مدینه به مکه را در پیش گرفت و تا چاه روحاء پیش رفت و آنجا اطراق نمود.

هنگام حرکت از آنجا، راه اصلی را در سمت چپش واگذاشت و از سمت راست، به سوی نازیه رفت تا به بدر برود و تا قسمتهایی از نازیه پیش رفت تا اینکه به وادی رحقان که بین نازیه و تنگه صفراء است، رسید. پس ازعبور از تنگه، نزدیکی منطقه صفراء توقف نمود و از آنجا بسبس بن عمرو جهنیt  وعدی بن ابی زغباء جهنی t  را برای کسب اخبار از کاروان به بدر اعزام نمود.

 

هشدار جارچی در مکه

ابوسفیان که مسئول و عهده دار حفظ کاروان بود، کاملاً بااحتیاط حرکت می کرد؛ زیرا خوب می دانست که راه مکه آکنده از خطر است. از اینرو همواره در مسیر راه، اخبار را پرس و جو می کرد. بدین ترتیب طولی نکشید که به او خبر رسید که محمد e و یارانش به قصد کاروان وی، حرکت کرده اند.

ابوسفیان ضمضم بن عمرو غفاری را اجیر کرد و به مکه فرستاد که در میان  قریش فریاد بزند تا برای نجات کاروان بسیج شوند و کاوران را از دسترس محمد و یارانش دور سازند.

ضمضم به سرعت خود را به مکه رساند و در مرکز مکه بر شترش ایستاد و در حالی که بینی شترش را شکافته و پالانش را وارونه کرده و پیراهن خود را چاک داده بود، فریاد بر آورد: ای گروه قریش! مال التجاره خود را دریابیدکه همه آنها در خطر است. محمد و یارانش، راه را بر ابوسفیان و کاروان بسته اند؛ اگر دیر بجنبید همه را می برند. کمک! کمک!.

 

اهل مکه آماده جنگ می شوند:

مردم مکه، شتابان آماده جنگ شدند و به یکدیگرگفتند: آیا محمد و یارانش فکر کرده اندکه این کاروان، مانندکاروان ابن حضرمی است؟ هرگز، به خدا سوگند به زودی به او می فهمانیم که این کاروان غیر از کاروان حضرمی است. مردم مکه، یا خودشان بیرون می شدند و یا کسی را به جای خود می فرستادند و در بیرون شدن نهایت آمادگی رامی گرفتند؛  هیچکس از بزرگانشان از این جنگ تخلف نکرد. مگر ابولهب که یکی از بدهکارانش را به جای خود فرستاد. آنان، حتی از طوایف اطراف نیز کمک گرفتند؛ جز بنی عدی، همه قبایل قریش بیرون شدند و از بنی عدی هیچکس بیرون نشد.

 

چگونگی آرایش نظامی سپاه مکه:

در آغاز، نیروهای این سپاه تقریباً هزار و سیصد مرد جنگجو بودند؛ یکصد اسب و ششصد زره داشتند و شترانشان آنقدر زیاد بود که شمارشان مشخص نیست. فرمانده کل، ابوجهل بن هشام بوده و نه نفر از سران و بزرگانشان، مسئول پشتیبانی و تدارکات لشکر قریش بودند. بعضی روزها، نه شتر و بعضی روزها، ده شتر برای غذای لشکر، می کشتند.

 

مسئله قبایل بنی بکر

هنگامی که سپاه مکه آماده حرکت شد، یاد اختلافات و جنگهای قریش با بنی بکر زنده گردید؛ لذا قریشیان به هراس افتادند که مبادا بنی بکر از پشت به آنان ضربه بزنند و قریش، از دو سو، در میدان آتش جنگ قرار بگیرد. چیزی نمانده بودکه این نگرانی، آنان را از تصمیم جنگ منصرف کند. در این اثنا شیطان، خودش را به شکل سراقه بن مالک بن جعشم مدلجی سردار بنی کنانه در آورد و نزد قریش رفت و گفت: من ضمانت می کنم که بنی کنانه از پشت شما را نزنند و به شما حمله نکنند و از آنها به شما چیزی نرسد که خوشتان نیاید.

 

حرکت لشکر مکه:

اهل مکه، عازم نبرد شدند. خداوند متعال، خروجشان را اینگونه توصیف می کند:

 (انفعال: 47) یعنی: «از روی سرکشی و خودنمایی و به منظور بستن راه خدا، بیرون شدند».

پیامبرe در این باره فرمود: «با تمام قدرت و توان رزمیشان به قصد دشمنی با خدا و رسول خداe بیرون شدند».

خدای متعال ، همچنین می فرماید:

آری، آنان سرمست و مغرور، به قصد نابودی رسول خداe و یارانش حرکت کردند، در حالی که برای نجات کاروانشان به جوش و خروش آمده بودند.

قریشیان، با سرعت زیاد به سمت شمال، به سوی بدر حرکت کردند و در راهشان از وادی عسفان گذشته و از آنجا به قدید و سپس جحفه رفتند و در آنجا پیامی جدید از ابوسفیان دریافت کردند که در آن سفارش کرده بود: شما برای نجات کاروان و اموال و افراد قبیله خود بیرون شده اید؛ اینک که مقصود، حاصل شده و کاروان نجات یافته و خداوند‌آن را نجات داده است، بازگردید.

 

رهایی کاروان تجارتی قریش

ابوسفیان با نگرانی و احتیاط کامل در جاده اصلی حرکت می کرد. وی، کسب اطلاعات درباره سپاه اسلام را دو چندان کرد و وقتی به بدر نزدیک شد، از کاروان جلو افتاد و مجدی بن عمرو را دید و از او درباره سپاه مدینه پرسید. مجدی گفت: در این روز فرد ناشناسی به چشمم نخورده به غیر از دو نفر که کنار این تپه آمدند و شتران خود را خواباندند و به کنار چاه رفتند و ظرفهایشان را آب کردند و رفتند. ابوسفیان فوراً به همانجایی که مجدی اشاره کرده بود، رفت و به جستجو پرداخت و یکی از پشکلهایی را که شتران در آنجا انداخته بودند، برداشت و آن را شکافت و در میان آن، هسته خرمایی دید. گفت: به خدا سوگند که این، علوفه یثرب است. این را گفت و به سرعت به سمت کاروان رفت و از نزدیک شدن آنها به چاههای بدر جلوگیری نمود و راهشان را به سوی ساحل دریای سرخ کج کرد و راه اصلی را در سمت چپ ترک نمود و بدین ترتیب کاروان قریش را رهانید.

 

دودستگی در لشکر مکه

وقتی این پیام، به سپاه مکه رسید، قصد بازگشت نمودند؛ اماسرکش قریش، ابوجهل، بلند شد و با غرور و عناد چنین گفت: به خدا قسم بر نمی گردیم تا به بدر برویم و سه شبانه روز در آنجا بمانیم و شترها را نحر کنیم و مردم را غذا بدهیم و شراب بنوشیم و کنیزکان برای ما آواز بخوانند و تمام عربها، حرکت و شوکت ما را بشنوند و همواره از ما حساب ببرند و بترسند. ولی اخنس بن شریق به مردم گفت: بازگردید، چون کسی به حرفش گوش نکرد، خودش با بنی زهره که هم پیمان آنها بود و در این حرکت رزمی، ریاستشان را بر عهده داشت، بازگشت و حتی یک نفر هم از بنی زهره به بدر نرفت؛ بنو زهره که تقریباً سیصد نفر بودند، بازگشتند و از آنجا که از این رأی اخنس سود بردند ، همیشه از اخنس اطاعت می کردند و نظراتش را ارج می نهادند.

بنی هاشم نیز قصد بازگشت نمودند، اما با سرسختی و پافشاری ابوجهل باز نگشتند. بنابراین شمار سپاه مکه پس از جدا شدن بنی زهره، به هزار نفر کاهش یافت. آنها در حالی که قصد بدر راداشتند، پیش می رفتند و همچنان رفتند تا اینکه در نزدیکی چاههای آب بدر، پشت تپه ای در عدوه القصوی اردو زدند.

 

حساسترین موقعیت سپاه اسلام

اخبار بیرون شدن سپاه مکه مرتب به پیامبرe گزارش می شد. پیامبرe با سپاهش در راه و در وادی ذفران بود ‌و از فرارکاروان و خروج سپاه مکه اطلاع یافت و پس از بررسی اطلاعات بدست آمده، به این نتیجه رسید که راهی جز جنگی خونین وجود ندارد و ناگزیر باید به اقدامی شجاعانه دست می زد. پیامبرe تردیدی نداشت که اگر به سپاهیان مکه اجازه بدهد در منطقه به مانور بپردازند، موقعیت نظامی قریش قویتر می شود و سلطه سیاسی آنها در منطقه گسترش می یابد و از طرفی زمینه ضعف و سستی مسلمانان فراهم می گردد  و چه بسا انقلاب پیامبرe– به حرکتی بی روح و جسدی خشک و توخالی مبدل می شود و بدین سان تمام کینه توزان و حسودان، علیه اسلام و مسلمانان، جرأت شرارت می یابند.

علاوه بر این چه تضمینی وجود داشت که مانع تهاجم سپاه مکه به مدینه شود تا میدان نبرد به درون دژهای مدینه انتقال نیابد و با مسلمانان در درون خانه وکاشانه شان درگیر نشوند؟ هیچ تضمینی وجود نداشت. لذا اگر کوچکترین سستی و تأخیری در سپاه مدینه، نمایان می شد، بدترین تأثیر را برای همیشه بر توانایی و شوکت مسلمانان بجای می گذاشت.

 

مشورت و رایزنی با صحابه

به دلیل این تحولات خطرناک و ناگهانی، رسو ل خداe نخستین جلسه شورای فرماندهی را تشکیل داد و در آن حساسیت و خطرناک بودن موقعیت را گوشزد نمود و با همه فرماندهان و سپاهش تبادل نظر کرد؛ در آن هنگام عده ای به وحشت افتادند و از بابت امکان بروز نبردی خونین ترسیدند. خداوند، درباره آنها می فرماید:

 (انفعال: 5 و 6)

یعنی: « … همچنانکه خداوند، تو را از خانه ات (در مدینه ، به سوی میدان بدر) بحق بیرون فرستاد درحالی که گروهی از مؤمنان (به خاطر عدم آمادگی برای جنگ) ناخشنود بودند و با تو درباره حق( و عدم بیرون رفتن برای جنگ با مشرکان) مجادله می کردند، پس از آنکه روشن شده است (که مطابق وعده الهی پیروز می شوند) انگار به سوی مرگ رانده می شوند (و صحنه مرگ رابا چشمان خود) می نگرند».

فرماندهان سپاه بدین ترتیب اظهار نظر کردند؛ ابوبکرt  برخاست و نیکو سخن گفت؛ آنگاه عمرt  بلند شد و نیکو سخن گفت؛ سپس مقداد به عمروt  برخاست و گفت: ای رسول خدا! هر آنچه را که خداوند، به تو نشان داده، بی درنگ اجرا کن که ما با تو هستیم. به خدا سوگند ما به تو آن چیزی را  نمی گوییم که بنی اسرائیل به موسی گفتند: (تو و پروردگارت بروید و بجنگید، ما اینجا نشسته ایم)؛ بلکه ما می گوییم: تو و پروردگارت بروید و بجنگید که ما هم با شما هستیم، ای رسول خدا! سوگند به خدایی که تو را به حق مبعوث کرده است، اگر ما را تا برک الغماد ببری، با تو خواهیم آمد. رسول خدا e او را ستود و برایش دعای خیر نمود.

هر سه فرمانده ازمهاجران بودند؛ ناگفته نماند که در این سپاه تعداد مهاجران کمتر بوده است. بنابراین رسو ل خداe دوست داشت رأی انصار را هم بداند؛ زیرا اکثریت سپاه از انصار بود و از طرفی بار معرکه نیز بیشتر بر دوش آنها قرار داشت؛ حال آنکه از متن بیعت عقبه چنین بر می آمد که انصار مجبور به جنگ در خارج ازمدینه نبودند. بنابراین پیامبرe پس از شنیدن سخنان این سه فرمانده،‌چنین گفت: ای مردم! نظرتان را بگویید! هدف پیامبرe انصار بود.

سعد بن معاذ فرمانده و پرچمدار انصار، گفت: «ای رسول خدا! گویا منظورتان، ما هستیم» فرمودند: «آری» سعدt  گفت: ای رسول خدا! ما به تو ایمان‌آورده و تو را تصدیق کرده و گواهی داده ایم که هر چه آورده ای، حق است و بر همین اساس، با تو عهد و پیمان بستیم که امر تو را با جان بپذیریم، اکنون نیز گوش به فرمان تو هستیم. به هرکجا که می خواهی برو که ما با تو می آییم. سوگند به خدایی که تو را به حق مبعوث کرده است، اگر به دریا فرو روی، با تو خواهیم آمد و حتی یک نفر ما  هم تخلف نخواهد کرد و برای ما مشکلی نیست که فردا با دشمن روبرو شویم و مردمی جنگاور و شکیبا هستیم و هنگام برخورد با دشمن پابرجا و استواریم. امیدواریم که خداوند، از ما به تو رفتاری نشان دهد که موجب خوشنودی تو گردد. بنابراین به امید خدا حرکت کن و ما را به هرکجا که می خواهی با خودت ببر.

و در روایتی دیگر آمده که سعدt  گفت: ای رسو ل خدا! شاید می ترسی که انصار این حق را برای خودشان محفوظ می دارند که فقط در خانه ها و منطقه خودشان تو را یاری دهند؛ من، از طرف انصار سخن می گویم و پاسخ می دهم، لذا به هر جا که می خواهی برو و با هرکس که می خواهی رابطه برقرار کن و یا قطع رابطه نما و هرچه می خواهی ازاموال ما بردار و به ما همان اندازه بده که می خواهی، هر دستوری که بدهی، ما تابعیم. سوگند به خدا اگر ما را تا برک الغماد ببری، با تومی آییم؛ به خدا سوگند اگر پهنه این دریا را بپیمایی، همراه تو می آییم.

پیامبرt از سخنان سعدt  خوشحال شد و فرمود: «راه بیفتید و به شما مژده باد که همانا خداوند یکی از این دو پیروزی (دستیابی به کاروان یا شکست قریش) را به من وعده داده است. سوگند به خدا گویا که کشته های این قوم را می بینم».

 

ادامه حرکت سپاه اسلام

پس از آن رسول خداe باسپاه از ذفران به راه افتاد و تپه های أصافر را پشت سر نهاد و به منطقه دبه رسید و تپه حنان را که همچون کوه بزرگ است، سمت راستش وانهاد و به راهش ادامه داد تا به نزدیکی بدر رسید.

 

گشت زنی رسول خدا برای کشف اخبار

از آنجا پیامبرe شخصاً با یار غارش ابوبکر صدیقt  اقدام به گشت زنی درمنطقه نمود؛ در همین حال که در اطراف سپاه مکه گشت می زدند، به پیرمردی برخوردند رسول خداe از پیرمرد درباره قریش و سپاه مدینه سئوالاتی کرد؛ درباره سپاه مدینه بدین خاطر سئوال  نمود که آن پیرمرد، ایشان را نشناسد؛ اما پیرمرد گفت: تا خودتان رامعرفی نکنید که از کجا آمده اید، به شما چیزی نمی گویم. پیامبرe فرمود: ابتدا جواب ما را بده، بعد به تو می گوییم که از کجا آمده ایم. پیرمرد گفت: به همین شرط بگویم؟ پیامبرe فرمود : آری.

پیرمرد گفت: به من خبر رسیده است که محمد و یارانش، فلان روز از مدینه حرکت کرده اند، اگر راست باشد، اینک آنها به فلان مکان رسیده اند- همان جایی که سپاه مدینه مستقر بود- و به من خبر رسیده است که قریشیان، فلان روز از مکه بیرون شده اند؛ اگر درست باشد، اکنون فلان جا هستند- همان جایی که سپاه مکه بود-  سپس گفت: حالا بگویید شماکیستید؟ پیامبرe فرمود: ما از آبیم و این را گفت و با سرعت از آن پیرمرد دور شد. پیرمرد باخودش تکرار می کرد: منظورش از آب چه بود؟ آیا از آب عراق؟

شامگاه آن روز رسول خداe گشتیهایش را دوباره به اطراف فرستاد تا از مواضع و تحرکات دشمن اطلاعاتی بدست آورند. برای این کار سه نفر از فرماندهان مهاجران را انتخاب نمود که عبارتند بودند از: علی بن ابی طالبt  و زبیر بن عوامt  و سعد بن ابی وقاصt . پیامبرe  اینها را همراه تنی چند از یارانش فرستاد.

گروه گشتی سپاه اسلام تا کنار چاههای بدر پیش رفتند و آنجا به دو برده از سپاه مکه برخورد کردند که برای برداشتن آب آمده بودند. سواران پیامبرe آنها را دستگیر کردند و به حضور رسول خداe بردند. در آن هنگام، پیامبر e نماز می خواند.

یاران پیامبرe از آنان سئوال می کردند و آنها پاسخ می دادند. آنها گفتند: ما مأمور آبرسانی به سپاه قریش هستیم و فقط برای بردن آب به آنجا‌ آمده بودیم. یاران پیامبرe ازاین پاسخ، خوششان نیامد؛ زیرا امیدوار بودند که آنها از کاروان تجارتی ابوسفیان باشند.

لذا چون فکر می کردند که دروغ می گویند، آنها را برای گرفتن اعتراف کتک زدند تا اینکه شاید زیر فشار بگویند که ما از کاروان ابوسفیان هستیم.

چون نماز رسول خداe تمام شد، با لحنی که‌آنان را سرزنش می کرد، گفت: «وقتی به شما راست می گویند، آنها را می زنید و چون به شما دروغ می گویند، رهایشان می کنید! سوگند به خدا که آن دو، راست می گویند. اینها از سپاه قریشند» و سپس به آن دو گفت: «درباره قریش به من بگویید». گفتند:  به خدا آنها پشت این تپه- عدوه القصوی-  هستند که از دور پیداست. پرسید: شمار آنها چقدر است؟ گفتند: نمی دانیم . پرسید: در هر روز چند شتر می کشند؟ پاسخ دادند:  بعضی از روزها نه شتر و گاهی نیز ده شتر ذبح می کنند. رسول خداe فرمود: پس باید بین نهصد تا هزار نفر باشند . پرسید: از بزرگان قریش چه کسانی آمده اند؟ گفتند : عتبه و شیبه فرزندان ربیعه و ابوالبختری بن هشام و حکیم بن حزام و نوفل بن خویلد و حارث بن عامر و طعیمه بن عدی و نضر بن حارث و زمعه بن اسود و ابوجهل بن هشام و امیه بن خلف و مردان دیگر که نام بردند.

آنگاه پیامبرe رو به مردم کرد و گفت: این، مکه است که جگرگوشه هایش را  نزد شما انداخته است.

 

بارش باران

در آن شب خداوند باران شدیدی فرستاد که امکان حرکت و جلو آمدن برای مشرکان سخت شد و مسیر مسلمانان و اطرافشان را که ریگ و ماسه بود، سفت و قابل حرکت نمود  و خداوند، وسوسه شیطان را از مسلمانان دور کرد و زمین را برایشان هموار ساخت و ریگها را سخت نمود و بدین ترتیب می توانستند بهتر و ثابت تر راهپیمایی کنند. از اینروجایشان آماده و قلوبشان ، مطمئن گردید.

 

استقرار لشکر اسلام

پیامبرe حرکت نمود تا پیش ازمشرکان آبهای بدر را تصرف کند و از دسترسی آنها به آب جلوگیری نماید. پاسی از شب گذشته بود که پیامبرe به اولین چاه بدر رسید. قصد داشت آنجا اطراق کند که حباب بن منذرt  مانند یک فرمانده نظامی متخصص برخاست و خطاب به پیامبرeگفت: ای رسول خدا! آیا خداوند به تو دستور داده که در اینجا فرود آیی؟ اگرچنین است که ما اظهار نظر نمی کنیم و قدمی هم به جلو یا عقب نمی گذاریم. ولی اگر جنگ است و چاره اندیشی، من، نظر دیگری دارم. پیامبرe فرمود: این، هم رأی و جنگ است و هم چاره اندیشی! حبابt  گفت: اینجا جای خوبی برای اطراق نیست، از آنجا مردم را حرکت بده تا به نزدیکترین چاه به دشمن، برسیم و دهانه چاههای دیگر را مسدود کنیم؛ آنجا  برای خودمان حوضی می سازیم وآن را پر از آب می کنیم و آنگاه با آنها می جنگیم. بدین سان ما، آب داریم و آنها از آب محرومند. پیامبرe فرمود: نظر بسیار خوبی است و سپس سپاهش را به سوی نزدیکترین چاه آب به دشمن، حرکت داد و در دل شب، آنجا اردو زدند و حوضی ساختند و آن را پرآب نمودند و چاههای دیگر را مسدود کردند.

 

مقر فرماندهی

بعد از اینکه سپاهیان مسلمان، جای گرفتند، سعد بن معاذ پیشنهاد کرد که برای مقر فرماندهی، سایه بانی ساخته شود تا برای نجات و پیشگیری از شکست آمادگی لازم وجود داشته باشد. سعد، عرض کرد: ای پیامبر! اجازه بده برای شما سایه بانی بسازیم تا در آنجا مستقر شوید و مرکبهای شما نیز همانجا باشند. ما با دشمن می جنگیم؛ اگرخداوند، ما را عزت بخشید و بر دشمن پیروزمان  گردانید که همان است که دوست می داریم و اگرنتیجه، غیراز این شد، شما سوار بر مرکب می شوی و به قوم ما می پیوندی؛ زیرا گروهی از اقوام ما در این سفر همراه شما نیامده اند؛ حال آنکه محبت آنها نسبت به شما کمتر از محبت ما به شما نیست و اگر آنها می دانستند جنگی پیش می آید، هرگز در مدینه نمی ماندند و خداوند، تو را بوسیله آنها حفظ خواهد نمود و آنها خیرخواه تو هستند و همراه تو خواهند جنگید.

 پیامبرe برای آنها دعای خیر کرد و مسلمانان برای ایشان سایه بانی بر روی تپه ای بلند که در قسمت شمال شرقی میدان جنگ و مشرف بر میدان جنگ بود، آماده کردند.

همچنین گروهی ازجوانان انصار به فرماندهی سعد بن معاذt برای حفاظت و نگهبانی از پیامبرe در اطراف مقر فرماندهی مستقر شدند.

 

آماده باش لشکر

سپس پیامبرe شروع به آماده کردن ومنظم نمودن سپاهش کرد.[341] آن حضرت در وسط میدان قدم می زد و با دست مبارک اشاره می نمود و می گفت: «ان شاء الله فلان شخص، فردا در اینجا کشته خواهد شد و اینجا هم ان شاء الله محل کشته شدن فلانی خواهد بود».[342]

سپس رسول خداe کنار تنه درخت شروع به نمازخواندن نمود و مسلمانان، شبی آرام و با قلوبی مطمئن و آینده ای روشن و با خیالی راحت در آن شب استراحت کردند به امید اینکه فردا با چشمانشان بشارتها و مژده های خدایشان را ببینند؛ چنانکه خداوند، می فرماید (انفال:11)

یعنی: «به یاد بیاور زمانی را که خواب راحت، شما را فرا گرفت و با اطمینان خوابیدید و خداوند از آسمان بر شما بارانی فرستاد تا با آبش شما را پاک گرداند و پلیدی شیطان را از شما دور کرد و دلهای شما را پیوند داد و قدمهای شما را با آن استوار گردانید».

این شب تاریخی، شب جمعه هفدهم رمضان سال دوم هجری بود و پیامبرe روز هشتم یا دوازدهم همین ماه از مدینه بیرون شده بود.

 

سپاه مکه در آستانه اختلاف

اما قریش، شب را درعدوه القصوی سپری کردند و بامدادان با دسته های منظم به راه افتادند و از فراز تپه، به سوی وادی بدر سرازیر شدند و چند تن از آنان به طرف حوضی که مسلمانان ساخته بودند، آمدند. پیامبرe فرمود: آزادشان بگذارید و در آن روز تمام کسانی که از آن آب خوردند، کشته شدند جز حکیم بن حزام که کشته نشد و بعداً اسلام‌آورد و مسلمان خوبی گردید.

وی، هرگاه پس ازمسلمان شدن می خواست قسم بخورد، می گفت: سوگند به خدایی که مرا در جنگ بدر نجات داد.

قریشیان پس از استقرار در وادی بدر، عمیر بن وهب جمحی را مأمور کردندکه سپاه محمد e را بررسی کند تا از چند و چون لشکر اسلام، آگاهی یابند.

او با اسب در میدان چرخی زد و اطراف لشکر مسلمانان را ورانداز کرد و بازگشت و گفت: حدود سیصد نفر کمی بیشتر یا کمترند؛ ولی اجازه بدهید ببینم نیروی امدادی و پشتیبانی دارند که درکمین باشند یا نه؟

عمیر بن وهب تا مسافتی دورتر در صحرا پیش رفت و چون چیزی ندید، بازگشت و گفت: جیزی ندیدم، اما ای گروه قریش! بدانید که شتران بارکش یثرب، مرگ سهمگین بار زده و حامل مرگ زودرس هستند. اینها، مردمانی هستند که هیچ پناه و دفاعی جز شمشیرهایشان ندارند. به خدا سوگند فکر نمی کنم کسی از اینها کشته شود مگر اینکه یکی از شما را بکشند و اگر قرار باشد از شما به اندازه شمار آنها کشته شود، دیگر پس از آن زندگی برایتان چه لذتی خواهد داشت؟ اکنون رایزنی کنید و چاره ای بیندیشید.

اینجا بود که مخالفت دیگری علیه ابوجهل که مصمم به جنگ بود، برپا شد و آن دعوت سپاه به این بود که بدون جنگ بازگردند.

سپس حکیم بن حزام نزد عتبه بن ربیعه رفت و گفت: ای ابوولید! تو سرور و بزرگ قریش هستی و دستور تو میان ایشان اجرا می شود و آنها نظر تو را می پذیرند، آیا حاضری کاری بکنی که تا ابد نام نیکی از تو برجای بماند؟ گفت: ای حکیم! بگو چیست؟ گفت: مردم را بدون جنگ برگردان و خونبهای عمرو بن حضرمی[343] را که هم پیمان تو بود، به گردن بگیر.

گفت: قبول کردم، خونبهای او را می پردازم؛ زیرا هم پیمانان من بوده است و خسارات مالیش را هم می پردازم.

آنگاه عتبه به حکیم گفت: اکنون نزد پسر حنظله نام مادر ابوجهل حنظله است- برو؛ زیرا من به جز او از کس دیگری واهمه ندارم که با بازگشت لشکر، مخالفت کند.

پس از آن عتبه بن ربیعه برا ی سخنرانی در میان مردم برخاست و گفت: ای قریش! سوگند به خدا که شما در جنگ با محمد و یارانش کاری از پیش نمی برید و نفعی عایدتان نمی گردد. زیرا اگر بر آنان پیروز شوید و آنها را بکشید، ناگزیر چشمانتان در چشمان کسانی خواهد افتاد که پسرعمو یا پسردایی یا یکی از خویشاوندانش را کشته اید و بدین ترتیب نخواهید توانست به صورت همدیگر نگاه کنید؛ پس بیایید و به مکه بازگردید و کا رمحمد را به سایر اعراب واگذار کنید تا اگر بر او پیروز شدند که مقصود شما حاصل شده و اگر او بر آنها فائق آمد، به شما زیانی نرسیده است.

حکیم بن حزام نیز از سوی دیگر به سراغ ابوجهل رفت تا او را قانع کند؛ گوید: وقتی نزد او رفتم، دیدم زره خود را از میان بارها بیرون‌ آورده و برای پوشیدن آماده می کند. به او گفتم: عتبه مرا نزد تو فرستاده و چنین و چنان گفته است. ابوجهل بر آشفت و فریاد زد: به خدا که عتبه با دیدن محمد و یارانش زهره ترک شده است. نه! ما، هرگز  باز نمی گردیم تا خداوند، بین ما و آنها حکم کند؛ البته عتبه هم تقصیری ندارد؛ او می بیند که محمد و یارانش گوشت شتر می خورند و چون پسرش[344] در سپاه محمد است، از کشته شدن او می ترسد  و می خواهد ما را باز گرداند.

وقتی به عتبه خبر دادند که ابوجهل، درباره اش چه گفته است، گفت: به زودی معلوم می شود که آن راحت طلب و نازپرورده ترسیده است یا من؟ و چون ابوجهل ترسید که این مخالفت قوت گیرد، با عجله نزد عامر بن حضرمی برادر عمرو که در سریه عبدالله بن جحشt کشته شده بود، رفت و گفت: این، هم پیمان تو یعنی عتبه می خواهد مردم را برگرداند در حالی که اینک قاتلان برادرت در برابر دیدگان تو هستند و تو می توانی انتقام خون برادرت را بگیری. برخیز و چگونگی کشته شدن برادرت را بازگو کن. عامر برخاست و برهنه شد و فریاد برآورد: ای وای برادرم! ای وای برادرم! و بدین سان از آنها برای انتقام خون برادرش کمک خواست. بدن ترتیب مردم هماهنگ شدند و تصمیمشان برای جنگ و شرارت قطعی شد و دعوت خیرخواهانه عتبه در آنها کارگر نیفتاد و نظر عتبه برایشان نادرست آمد و بدین شکل احساسات، برعقلها غالب شد و نظر عتبه هم بی اثر ماند.

 

صف آرایی دو لشکر در مقابل یکدیگر

زمانی که مشرکان از راه رسیدند و دو لشکر رویاروی هم قرارگرفتند ، پیامبرe فرمود: «پروردگارا! اینها، قریشیان هستند که با کبر و غرور آمده اندتا با تو ستیز نمایند و رسول تو را تکذیب کنند. پروردگارا!  پیروزی و نصرتی راکه به من وعده داده ای، برسان. خدایا! آنان را پیش از ظهر امروز نابود کن». رسول خداe عتبه را در میان لشکر قریش سوار بر شتر سرخ مو دید و فرود: «اگر درمیان این جماعت خیری وجود داشت، در صاحب این شتر سرخ مو بود و اگر سپاه از او پیروی می کردند، به راه رشد و صلاح راهنمایی می شدند.»

پیامبرe صفوف مجاهدان را منظم کرد. در این اثنا حادثه عجیبی رخ داد و آن، این بود که رسول خداe با چوبی که در دست داشت، صفوف لشکر را مرتب می کرد. سواد بن غزیهt قدری جلوتر از دیگران ایستاده بود. پیامبرe با همان چوبی که در دست داشت، به شکم او زد و گفت: ای سواد! برابر دیگران بایست؛ سواد گفت: ای رسول خدا! شکمم را به درد آوردی؛ به من قصاص پس بده. پیامبرe همانجا پیراهنش را بالا زد و فرمود: قصاص بگیر. سواد  سرش را خم کرد و شکم پیامبر را بوسید! پیامبر پرسید: این چه کاری بود که کردی؟

جواب داد: ای رسول خدا! می بینی که جنگ با دشمنان عقیده، در پیش است و امکان دارد در این جنگ کشته شوم؛ لذا خواستم در آخرین لحظات زندگی، پوست بدنم با پوست بدن شما تماس پیدا کند. رسول خداe برایش دعای خیر کرد.

پیامبرe صفوف را منظم و مرتب کرد و دستورات لازم را صادر نمود و به سپاهیانش دستور داد قبل از اجازه و دستور ایشان  جنگ را شروع نکنند و سپس رهنمودهای ویژه ای درباره جهاد ارائه فرمود و گفت: زمانی که دسته جمعی بر شما هجوم آوردند و شما را تحت فشار قرار دادند، آنها را با تیر هدف قرار دهید[345] و تا جنگ تن به تن شروع نشد، شمشیرهایتان را از غلاف بیرون نکنید.[346]

پیامبرe پس از مرتب کردن صفها به سایبان بازگشت در حالی که ابوبکرt نیز همراهش بود و سعد بن معاذt و نگهبانان مقر فرماندهی،  با آمادگی کامل شروع به نگهبانی و حراست از رسول خداe نمودند.

از طرفی درمیان مشرکان ابوجهل نیز دعا می کرد و می گفت: خدایا! پیوند خویشاوندی را بریده است و چیزی آورده که آن را نمی شناسیم. پروردگارا! پیش از ظهر امروز نابودشان کن. پروردگارا! هر کدام از دو گروه در نزد تو محبوبتر و پسندیده تر است، امروز یاریش کن. در همین باره خداوند، این آیه را نازل کرد(انفال:19)

یعنی: «ای مشرکان ! شما که از خدا درخواست پیروزی گروه برحق را داشتید و همینک مسلمانان پیروز شده اند و حق را عیان می بینید، اگر از کفر و ستیزه جویی با پیامبر و مسلمانان دست بردارید، برای شما بهتر است و اگر به کفر و جنگ با ایشان برگردید، ما هم پیروز کردن ‌آنان و شکست دادن شما را تکرار می کنیم».[347]

 

ساعت صفر و‌ آغاز جنگ

اولین کسی که جرقه جنگ را زد، اسود بن عبدالاسد مخزومی بود. او، مردی بدخو و فتنه انگیز بود. وی، از میان سپاه قریش بیرون آمد و گفت: با خدا عهد کرده ام که باید از حوض مسلمانان آب بنوشم یا آن را ویران کنم؛ هرچند در این راه کشته شوم. از این طرف حمزه بن عبدالمطلبt برای جنگ او بیرون شد و چون رویاروی هم قرارگرفتند، حمزهt ضربتی به او زد که یک پایش را از ساق قطع کرد و او که نزدیک حوض بود به پشت افتاد و همچنان خود را به طرف حوض می کشاند تا به سوگندش جامه عمل بپوشاند. حمزهt او را تعقیب کرد و با چند ضربه او را کشت، در حالی که کنار حوض رسیده بود.

 

جنگ تن به تن

این، اولین قتلی بود که آتش جنگ، را شعله ور کرد؛ آنگاه سه نفر از جنگاوران قریش بیرون آمدند و مبارز طلبیدند. این سه جنگاور قریشی از یک خانواده بودند که عبارتند از: عتبه و برادرش شیبه فرزندان ربیعه و ولید بن عتبه.  ازمیان سپاه مسلمان سه نفر از جوانان انصار به نامهای عبدالله بن رواحهt و همچنین عوفt و معوذt فرزندان حارث- که مادرشان عفراء می باشد بیرون‌ آمدند. مشرکان پرسیدند: کیستید؟

گفتند: گروهی از انصاریم. گفتند: هماوردانی گرامی هستید. اما ما را کاری با شما نیست، بلکه ما، با عموزادگانمان سر جنگ داریم و سپس یکی از آنها فریاد زد: ای محمد! هماوردان ما را از قوم و قبیله خود ما بفرست. پیامبرe فرمود: ای عبیده بن حارث و ای حمزه و ای علی! برخیزید.

آن سه نفر برخاستند و به میدان رفتند و چون نزدیک شدند، پرسیدند: کیستید؟ وقتی مبارزان مسلمان، خودشان را معرفی کردند،‌ قریشیان گفتند: آری؛ هماوردانی گرامی هستید.

عبیده بن حارثt که از دو نفر دیگر مُسن تر بود، با عتبه به جنگ برخاست و حمزه t با شیبه و علی t نیز با ولید بن عتبه. حمزهt و علیt به هماوردان خود مهلت ندادند[348] و آنها را کشتند. اما عبیدهt و عبته به یکدیگر ضربه زدند و همدیگر را خون آلود کردند. حمزهt و علیt به عتبه حمله کردند و او را کشتند و عبیدهt را هم با خودشان به میان صفوف مجاهدان بردند در حالی که پایش قطع شده بود و بر همان حال بود تا اینکه چهار یا پنج روز پس از جنگ بدر، درمنطقه ای به نام صفراء، در راه مدینه به شهادت رسید.

علیt سوگند یاد می کرد که این آیه، درباره این سه مبارز مسلمان یعنی علی، حمزه و عبیده نازل شده است: (حج :19) یعنی: «اینان، (یعنی گروه مؤمنان و گروه کافران) دو طرف درگیرند که درباره خدا به خصومت و کشمکش پرداخته اند».

 

یورش همگانی

پایان  این مبارزه،  سرآغاز نافرجامی برای مشرکان بود؛ قریشیان که سه تن از جنگاورانشان را از دست دادند، شدیداً خشمگین شدند و یکباره بر مسلمانان هجوم آوردند. مسلمانان از خدا یاری خواستند و خودشان را به او سپردند و به راز و نیاز با او پرداختند و حملات پیاپی مشرکان را دفع کردند و استوار و پایدار، موقعیتشان را حفظ نمودند و تلفات سنگینی بر دشمن وارد ساختند. مسلمانان، در این اثنا بانگ سر می دادند که: «احد، احد» (خدا یکی است، خدا یکی است).

 

راز و نیاز رسول خداe

پیامبرe – پس از مرتب کردن صفها- به سایبان برگشت و از خداوند متعال درخواست نمود که پیروزی و نصرتی را که وعده داده است، محقق کند؛ وی دعا کرد: 

«پرودرگارا ! آن نویدی را که به من داده بودی، به انجام برسان، پروردگارا! از تو می خواهم که به وعده ای که دادی وفا کنی و آن را برایم محقق سازی».

پیامبرe همچنان دعا می کرد که تنور جنگ گرم شد و آسیا سنگ جنگ، به شدت به حرکت در آمد و جنگ شدت گرفت و به اوج رسید.

آنگاه رسول خداe دعا کرد: «پروردگارا ! اگر امروز این گروه مسلمان نابود شوند، دیگر کسی نخواهد بود که تو را عبادت کند. پروردگارا! اگر (چنین) بخواهی (و این گروه مسلمان کشته شوند،) دیگر هرگز پرستش نخواهی شد».

رسول خداe آن قدر دعا و زاری کرد تا اینکه عبای آن بزرگوار از دوشش افتاد؛ ابوبکر صدیقt  عبا را بر دوش پیامبر گذاشت و گفت: ای رسول خدا! بس است؛ ‌چنانکه باید و شاید، به درگاه خدا اصرار و التماس کردید.

خداوند به ملائکه وحی کرد: (انفال :12)

یعنی: «به یقین که من، با شمایم؛ بنابراین مؤمنان را ثابت قدم بدارید؛ به زودی در قلوب کافران، ترس و وحشت می اندازم».

همچنین به پیامبرشe وحی کرد که :  (انفال:9)

یعنی: «من با یک هزار فرشته که پشت سر هم هستند، شما را یاری می دهم».

سپس رسول خداe را لحظه ای چرت گرفت و آنگاه سرش را بلند کرد و گفت: « ای ابوبکر! مژده! این، جبرئیل است که هم اکنون بر دندانهایش غبار نشسته است».  در روایت محمد بن اسحاق آمده است که پیامبرe فرمود: «ای ابوبکر! مژده که پیروزی و یاری خدا برایت، سر رسید. این، جبرئیل است که افسار اسبش را گرفته و آن را به پیش می راند در حالی که بر دندانهایش غبار نشسته است». سپس رسول خداe از سایبان بیرون آمد و در حالی که زره پوشیده بود، می فرمود: (قمر: 45) یعنی: «به زودی آن جماعت شکست می خورند و به جنگ پشت می کنند».

آن حضرت مشتی سنگریزه برداشت و به سوی قریش پاشید و گفت: چهره هایتان زشت باد. همان مشت سنگریزه به چهره و دهان و بینی تک تک مشرکان اصابت کرد و در همین باره خداوند، این آیه را فرو فرستاد: انفال: 17) یعنی: «(ای محمد! بدانگاه که مشتی خاک به طرف آنان پرتاب کردی و خاک به چشمانشان فرو رفت، در اصل) این تو نبودی که (خاک را به سوی آنان ) پرتاب کردی، بلکه خداوند(‌آن مشت خاک را زیاد کرد و به سوی تک تک مشرکان) پرتاب کرد».

 

یورش پیروزمندانه

در این وقت پیامبرe دستورات لازم را برای سپاهش صادرکرد و فرمود: استوار باشید و مقاومت کنید و سپس به قتال و کارزار  تشویق نمود و  فرمود: «سوگند به ذاتی که جان محمد(e)در دست اوست، هرکس امروز با اینها، صابرانه و مخلصانه و به امید پاداش الهی، بجنگد و رو به میدان (و پایدار) باشد و نه پشت به جبهه و گریزان (و دراین حالت) کشته شود، خداوند او را وارد بهشت می کند».

همچنین فرمود: «به سوی بهشتی که پهنایش به اندازه زمین وآسمان است،  بشتابید» درهمین هنگام عمیر بن حمامt گفت: به به! پیامبرe پرسید: چه چیز تو را بر آن داشت که به به بگویی؟ عمیرt گفت: «به خدا سوگند ای پیامبر خدا! امیدوارم که من از زمره بهشتیان باشم».

پیامبرe فرمود: «تو از اهل بهشتی».

عروهt مشتی خرما از کیسه اش بیرون آورد و شروع به خوردن کرد، اما با خود گفت: «اگر زنده باشم تا این خرماها رابخورم، این عمری بس دراز است (و وقتم گرفته می شود).  آنگاه خرماها را انداخت و آنچنان جنگید تا شهید شد.[349]

و نیز عوف بن حارثt – ابن عفراء- از پیامبرe پرسید : خداوند، از چه کار بنده اش  به خنده می آید؟ پیامبرe  فرمود: بدون کلاه جنگی و بدون زره،  به جنگ دشمن رفتن.. او نیز زره و کلاهش را درآورد وشمشیرش را برداشت و جنگید تا شهید شد.

هنگامی رسول خداe فرمان حمله متقابل به دشمن را صادر کرد که از شدت حملات دشمن کاسته شده و دشمن، شور و حماسه نخستین را برای مبارزه ازدست داده بود. این نقشه حکیمانه به جای خود تأثیری بزرگ در تقویت موقعیت مسلمانان گذاشت؛ زیرا هنگامی دستور حمله داده شد که مسلمانان، تازه نفس بودند و دست به حملاتی پیاپی و مستمر زدند و صفوف دشمن را گسستند و گردنهایشان را زدند، از طرفی دیدن رسول خداe که شخصاً زره پوشیده بود،‌ بر شور و نشاط مسلمانان می افزود؛ بویژه که آن حضرتe با قاطعیت و صراحت می گفت: (به زودی این جمع شکست می خورند و فرار می کنند).

این عوامل، موجب شده بودکه مسلمانان با شدت تمام به جنگ ادامه دهند و فرشتگان نیز آنان را یاری کردند.

در روایت ابن سعد  از عکرمهt آمده است که در جنگ بدر، سر شخص از روی تنش می پرید و نمی فهمیدند که از کجا و چگونه ضربه می خورد. ابن عباسt می گوید: در حالی که یکی از مسلمانان، مشرکی را برای کشتن دنبال می کرد، ناگاه صدای شلاقی از بالای سرش و نیز صدای اسب سواری را شنید که می گفت: ای حیزوم! به پیش برو. [گفتنی است: حیزوم، نام اسب جبرئیل است] آن رزمنده مسلمان، به مشرکی که جلویش می گریخت، نگریست و دید که بر پشت، روی زمین افتاده است.

همین جریان را مردی انصاری نزد رسول خداe بازگو کرد.

پیامبرe فرمود: «راست گفتی؛ این از نصرتهای آسمان سوم است».[350]

ابوداوود مازنی می گوید: روز جنگ بدر مردی از مشرکان را تعقیب می کردم تا او را بکشم. ولی پیش از آنکه شمشیرم به او اصابت کند، سرش جدا شد و به زمین افتاد و فهمیدم که او را کسی غیر از من کشت.

 مردی از انصار عباس بن عبدالمطلب  را در حالی که اسیرکرده بود، ‌نزد رسول خدا e‌آورد؛ عباسt به پیامبرe گفت: به خدا سوگند این شخص، مرا اسیر نکرد، بلکه مردی طاس که خیلی زیبا بود و بر اسبی خاکستری رنگ سوار بود، مرا اسیر کرد و اینک او را درمیان این جماعت نمی بینم.

مرد انصاری اصرار می کرد که ای رسول خدا! من، خودم او را اسیر کردم؛ پیامبرe فرمود: «آرام باش؛ خداوند، تو را به وسیله فرشته ای گرامی یاری داده است».

 

فرار شیطان از میدان جنگ

همانطورکه پیشتر نیز گفتیم شیطان به شکل سراقه بن مالک بن جعشم مدلجی به میدان جنگ آمده و از آغاز جنگ با قریش همراه بود، وقتی حضور فرشتگان را مشاهد کرد، در حالی که به پشت سرش نگاه می کرد، گریخت. حارث بن هاشم به گمان اینکه او، سراقه است، او را گرفت. شیطان مشتی به سینه حارث زد و او را به زمین انداخت و فرارکرد. مشرکان فریاد زدند: ای سراقه! کجا؟ آیا تو نبودی که می گفتی هم پیمان شمایم و هیچگاه از شما جدا نمی شوم؟ گفت: من چیزهایی می بینم که شما نمی بینید. من از خدا می ترسم؛ عذاب خدا سخت است. این را گفت و فرارکرد و رفت و رفت تا خودش را به دریا انداخت.

 

شکست قطعی کفار

نشانه های سستی و پریشانی در صفوف مشرکین پدیدار شد و صفهایشان در برابر حملات شدید مسلمین از هم می پاشید و جنگ رو به پایان بود و مشرکان دسته دسته پراکنده می شدند و می گریختند و مسلمان آنها را دنبال می کردند و می کشتند و به اسارت می گرفتند تا اینکه شکست مشرکان قطعی شد.

 

پایداری ابوجهل

اما سرکش بزرگ، ابوجهل، وقتی نخستین علامتهای بی ثباتی و اضطراب را در صفوف یارانش مشاهده کرد، درصدد برآمد تا جلوی این سیل خروشان را با پایداری و مقاومت بگیرد؛ بنابراین شروع به تشویق و تشجیع سپاهش نمود و با تندی و جسارت تمام می گفت: فرار سراقه شما را سست نکند؛ زیرا او با محمد چنین قراری گذاشته بود.‌کشته شدن عتبه و شیبه و ولید، شما را به وحشت نیندازد. آنان شتابزده عمل کردند. سوگند به لات و عزی بر نمی گردیم تا اینها را با طناب ببندیم- کنایه از اسیر کردن می باشد-؛ نبینم که کسی از شما، مردی از آنان را بکشد، بلکه سعی کنید، آنها را زنده دستگیر نمایید تا سزای کارهایشان را به آنها برسانیم.

اما طولی نکشید که حقیقت این غرور، آشکار شد و بی اساس بودن این ادعا ظاهرگردید و دیری نپایید که صفهای مشرکان در مقابل امواج حملات مسلمانان درهم ریخت! آری فقط تعدادی از مشرکان در اطراف ابوجهل باقی مانده و دیواری از  شمشیر و جنگلی از نیزه ها ساخته بودند تا او را حفظ کنند. این سرکش با چنین وضعی به صحنه آمد و مسلمانان او را دیدند که بر اسبش سوار است و دور می زند؛ مرگ به دست دو پسربچه انصاری، در انتظار ابوجهل بود تا خونش را بیاشامد.

 

کشته شدن ابوجهل

عبدالرحمان بن عوف t گوید : در روز جنگ بدر در صف مجاهدان بودم و دیدم که سمت راست و چپم  دو نوجوان ایستاده اند. از این وضع نگران شدم. یکی از آنها طوری که رفیقتش متوجه نشود، گفت: ای عمو! ابوجهل را به من نشان بده. پرسیدم :ای برادرزاده! می خواهی چکارش کنی ؟ گفت : شنیده ام او به  رسول خداe دشنام داده است. سوگند به ذاتی که جانم در دست اوست، اگر او را ببینم، باید مرگ هر یک از ما که زودتر مقدر شده محقق شود.

عبدالرحمنt گوید: شگفت زده شدم؛ در همین اثنا حرفهای دومی، توجه مرا جلب کرد. او نیز سخنان آن نوجوان دیگر را گفت. چیزی نگذشت که دیدم ابوجهل بین مردم است. او را  به آنها نشان دادم؛ آنان به سرعت با شمشیرهایشان به سوی او رفتند و او را زیر ضربات شمشیر گرفتند و کشتند. پس از آن به حضور رسول خداe آمدند و این خبر را به اطلاع آن حضرا رساندند. پیامبرe پرسید: کدام یک از شما او راکشتید؟ هر یک می گفت: من کشتم. پیامبرe پرسید : آیا شمشیرهایتان را تمیزکرده اید؟ گفتند: خیر. پیامبر به شمشیرهایشان نگاهی کرد و گفت: هر دوی شما، او راکشته اید. رسول خداe وسایل شخصی ابوجهل را به معاذ بن عمرو بن جموح داد. آن دو نواجون که ابوجهل را کشتند، معاذ بن عمرو بن جموح و معوذ پسر عفراء بودند.[351]

ابن اسحاق گوید: معاذ بن عمرو بن جموحt گفت: در روز جنگ بدر شنیدیم که می گویند: کسی به ابوجهل دسترسی ندارد و مردم به گونه ای دور و بر او را گرفته اند که به درختان درهم پیچیده ای می مانند.

بدین دلیل، چنین تشبیهی آورده بودند که شمشیرها و نیزه های فراوانی در اطراف ابوجهل به خاطر محافظت از او گرد آمده بودند! می گفتند: کسی را توان دسترسی به ابوالحکم نیست. گوید: وقتی این سخن را شنیدم، ابوجهل را زیر نظرگرفتم و همین که فرصت را مناسب یافتم، به او حمله کردم و با شمشیر، نصف ساق پایش را قطع نمودم؛ سوگند به خدا قسمت قطع شده پایش مانند هسته خرمایی که از زیر چوب هنگام کوبیدن می پرد، به آن طرف پرتاب شد. عکرمه پسر ابوجهل که شاهد این منظره بود، به من حمله ور شد و با شمشیر، بازوی مرا قطع کرد،  به گونه ای که به پوست آویزان شده بود! و چون دیدم مانع جنگیدن من می شود، به کناری آمدم و‌آن را زیر پایم گذاشتم و‌ آنقدر کشیدم که از بدنم جدا شد، سپس آن را به کناری انداختم.[352]

ابوجهل پس از قطع شدن پایش دیگر نتوانست به جنگ ادامه دهد و به زمین افتاده بود که معوذ بن عفراءt بر او گذشت و او را به آن حال دید؛ به او ضربتی زد و او را درحالی که هنوز رمقی در تن داشت، رهاکرد. معوذ t به جنگش ادامه داد تا کشته شد.

پس از پایان جنگ، پیامبرe فرمود: چه کسی ابوجهل را پیدا می کند تا بدانم چه بر سرش آمده است؟ مردم، در جستجوی ابوجهل، روان شدند.

عبدالله بن مسعودt ابوجهل را یافت و هنوز رمقی در بدن داشت. پایش را روی گلویش گذاشت و ریشش را گرفت تا سرش را از تن جدا کند. عبدالله t به ابوجهل گفت: ای دشمن خدا! دیدی که  خداوند چگونه خوار و زبونت ساخت؟

گفت: چگونه خوارم ساخت؟ کشته شدن برای مردی مانند من که بدست قوم خودش کشته می شود، خواری و ننگ نیست. مگر چیز دیگری هم درکار است؟ سپس پرسید : راستی بگو بالاخره پیروزی نصیب کدام یک از طرفین شد؟ عبدالله گفت: نصیب خدا و رسولش و آنگاه  روی سینه ابوجهل نشست و پای خود را روی گردنش گذاشت . ابوجهل گفت: ای گوسفند! چرا پایت را برجای بلندی نهاده ای. این را بدان جهت گفت که عبدالله بن مسعودt در مکه چوپان بوده است.

پس از این  عبدالله بن مسعودt سرش را برید وآن را نزد رسول خداe آورد وگفت: ای رسول خدا! این سر دشمن خدا، ابوجهل است. پیامبر e سه بارگفت: آلله الذی لا إله إلا هو؟ و سپس فرمود: الله اکبر!  سپاس خدایی را که به وعده اش وفاکرد و بنده اش را یاری رسانید و تمام گروهها را به تنهایی شکست داد.

سپس پیامبرe فرمود: ابوجهل، فرعون این امت است.

 

حماسه سازی صحابه در جنگ بدر

پیشتر دو نمونه شگفت انگیز از عمیر بن حمامt و عوف بن حارثt – ابن عفراء- را ذکر کردیم که در این جنگ صحنه های جالبی را به نمایش گذاشتند و نوشتیم که اینها بیانگر قدرت عقیده و پایداری در راه اصول و ارزشهاست.

در این جنگ، پدران و فرزندان و برادران ، رویاروی هم قرار گرفتند. زیرا اختلاف، بر سر اعتقادات و اصول و اندیشه هایشان بود و به همین خاطر شمشیر در میان آنها قضاوت کرد. در این جنگ ستمدیدگان با دشمنان ستمگرشان مواجه شدند و انتقام خود را ازآنها گرفتند.

1. ابن اسحاق از ابن عباسt روایت می کند که پیامبرe به یارانش گفت: من می دانم که مردانی از بنی هاشم و دیگران از روی ناچاری و اکراه به همراه قریش آمده اند؛ اگر به آنها برخورد کردید، آنها را نکشید، زیرا آنان قصد جنگ با ما را ندارند؛ ‌اگر با هر یک از آنها برخوردید، او را نکشید.  هرکس با ابوالبختری بن هشام مواجه شد، او را نکشد. هرکس عباس بن عبدالمطلب را دید،‌ او را نکشد. زیرا او را با اکراه به اینجا آورده اند. در این اثنا ابوحذیفه بن عتبه گفت: آیا ما، ‌پدران، فرزندان، برادران وخویشان خود را بکشیم و عباس را بگذاریم زنده بماند؟ سوگند به خدا اگر او را ببینم با شمشیر او را پاره پاره می کنم و با شمشیر بر چهره اش می کوبم. چون این سخن به گوش رسول خداe رسید، به عمر بن خطابt گفت: آیا رواست که بر روی عموی رسو ل خدا شمشیر کشیده شود؟

عمرt گفت: ای رسول خدا! اجازه بده گردنش را بزنم. زیرا او منافق شده است. اما از آن به بعد ابوحذیفهt همواره می گفت: کفاره این سخن نابجایم، این است که در راه خدا شهید شوم و در غیر این صورت از عذاب خدا در امان نیستم. و سرانجام در جنگ یمامه شهید شد.

2. پیامبرe ازکشتن ابوالبختری نهی کرده بود؛ زیرا ابوالبختری، در مکه، بیش از همه مانع اذیت و آزار رسول خداe می شد و هیچگاه پیامبرe را آزار نداده وکاری هم نکرده بود که باعث ناراحتی آن بزرگوار شود. وی، از اولین کسانی بود که برای نقض پیمان تحریم اقتصادی- اجتماعی بنی هاشم و بنی مطلب بپاخاست.

اما در آن روز ابوالبختری به رغم همه تأکیدها کشته شد؛ بدین صورت که مجذر زیاد بلوی درمیدان نبرد با ابوالبختری روبرو شد، در حالی که با ابوالبختری شخص دیگری نیز همراه بود که دوشادوش او علیه مسلمانان می جنگید. مجذر به او گفت: پیامبر، ما را از کشتن تو نهی کرده است. پرسید : تکلیف رفیقم چه می شود؟ مجذر گفت: نه،‌ سوگند به  خدا او را زنده نمی گذاریم و دست از او برنمی داریم؛ ابوالبختری گفت: سوگند به خدا اگر چنین است، با هم خواهیم مرد؛ آنگاه درگیر شدند و مجذر ناگزیر شد ابوالبختری را بکشد.

4.عبدالرحمن بن عوفt در مکه با امیه بن خلف، در زمان جاهلیت دوست بود. عبدالرحمن t او را درجنگ بدر دید که دست پسرش علی بن امیه را در دست گرفته و ایستاده است. عبدالرحمن t گوید: من، تعدادی زره از بدن کشته ها بیرون کرده بودم و به اردوی مسلمانان می بردم. امیه، مرا دید و گفت: آیا برای تو خیری ندارم؟ آیا من از این زره هایی که با توست برای تو سودمندتر نیستم؟به راستی عجیب است. تا کنون چنین وضعیتی ندیده ام. آیا شما به شیر نیاز نداری؟

هدفش این بودکه هرکس مرا اسیرکند، در مقابل من شترهای فراوان و پرشیری می گیرد- عبدالرحمن t گوید: زره ها را انداختم و آنها را گرفتم و به راه افتادم، درحالی که وسط او و بچه اش بودم. به من گفت: آن مردی که پر شترمرغ به سینه اش نصب کرده، کیست؟

گفتم: آن مرد، حمزه بن عبدالمطلبt است . گفت: همین شخص، این روزگار را بر سر ما آورده است. عبدالرحمن t گوید: سوگند به خدا من آنها را می بردم که ناگاه بلال حبشیt از دور چشمش به امیه افتاد، امیه همان کسی بود که در مکه بلال t را شکنجه می کرد. بلال t گفت: این سردار و رئیس کافران است،‌ نجات پیدا نکنم اگر نجات یابد. گفتم: ای بلال! این دو اسیران من هستند؛ فریاد زد: رستگار نشوم اگر نجات یابد. گفتم: ای فرزند زن سیاه! آیا نمی شنوی؟ باز تکرار کرد: نجات نیابم اگر نجات یابد و سپس با آواز بلند فریاد زد: ای یاران خدا! بیایید ریشه کفر، امیه بن خلف اینجاست؛ نجات نیابم اگر او نجات یابد.. چیزی نگذشت که مسلمانان، اطراف ما را محاصره کردند تا اینکه عرصه را بر ما تنگ نمودند و من همچنان آنها را دفع می کردم تا اینکه بالاخره یکی ازمسلمانان با شمشیر، به پسر امیه زد و او را به زمین افکند.

امیه فریادی زد که تا آ‌ن روز، مانند آن را نشنیده بودم. گفتم: خودت را نجات بده؛ هرچند راه نجاتی نداری. سوگند به خدا نمی توانم برایت کاری انجام دهم. گوید: مسلمانان، آن دو را با شمشیر قطعه قطعه کردند و کارشان تمام شد. عبدالرحمنt همواره می گفت: خداوند، بلال را رحمت کند که زره ها و اسیران را از دستم بیرون ساخت.

در زادالمعاد آمده که عبدالرحمن t به امیه گفت: بنشین و چون امیه، نشست، خودش را روی او انداخت، ولی مسلمانان آن قدر، بر او شمشیر زدند که همانجا کشته شد و حتی بعضی از شمشیرها به عبدالرحمنt اصابت کرد.[353]

4. در آن روز عمر بن خطابt دایی اش عاص بن هشام بن مغیره را کشت.

5. ابوبکرt در آن روز با فرزندش عبدالرحمنt که هنوز مشرک بود، روبرو شد و فریاد زد:ای مشرک خبیث! اموالم را چه کردی؟ عبدالرحمن گفت:

لم یبق غیرشکۀ و یعبوب        وصارم یقتل ضلال الشیب

یعنی: «چیزی از آن اموال باقی نمانده بجز یک نیزه و یک اسب تندرو و یک شمشیر برنده که پیرمردان گمراه را به قتل می رساند».

6. وقتی مسلمانان، اسیر گرفتن را شروع کردند، پیامبرe در سایبان بود و سعد بن معاذt شمشیری آخته در دست داشت و با تنی چند از انصار، از پیامبرe پاسداری می کرد. پیامبرe در چهره سعد‌t آثار ناراحتی را مشاهده کرد. پیامبرe به سعد t گفت: سوگند به خدا، ای سعد! گویا این کار مردم را نمی پسندی. سعد t گفت: به خدا سوگند، ای رسول خدا چنین است! زیرا این اولین شکست کافران است، کشتن کافران برایم از اسارت و زنده نگه داشتن آنها محبوبتر و بهتر است .

7. در آن روز شمشیر عکاشه بن محصن اسدیt شکست. وی نزد رسول خداe رفت. پیامبرe چوبی به او داد و گفت: با این بجنگ. او، چوب را گرفت و آن را تکانی داد که به شمشیر بلند و براق و تیزی مبدل شد و با آن جنگید تا خداوند پیروزی را نصیب مسلمانان گردانید. این شمشیر، «عون» نامیده می شد و عکاشهt همواره در جنگها با همین شمشیر می جنگید. تا اینکه در جنگ با مرتدان در زمان خلافت ابوبکر درحالی که این شمشیر را به دست داشت، شهید شد.

8. پس از پایان جنگ مصعب بن عمیر عبدریt برادرش ابوعزیز بن عمیر را که در جنگ علیه مسلمانان شرکت کرده بود، یافت و دید که یکی از انصار دست برادرش را گرفته و می کِشد. مصعب t گفت: او یعنی آن مردانصاری- برادر من است، نه تو.

9. پس از پایان جنگ رسول خداe دستور داد کشته های مشرکین را در چاهی از چاههای بدر بیندازند. در همین حال جسد عتبه بن ربیعه را کشان کشان به طرف چاه‌آوردند. رسول خدا، نگاهی به صورت فرزند وی یعنی ابوحذیفهt انداخت! دید که اندوه و تأثر چهره اش را فرا گرفته و رنگش تغییرکرده است. پیامبر e فرمود: ای ابوحذیفه! گویا از دیدن جسد پدرت ناراحت شدی؟

گفت: نه، به خدا قسم، ناراحتی من، به خاطر کشته شدن پدرم نیست؛ بلکه چون او، مردی فهمیده و هوشیار بود، من امیدوار بودم که این ویژگیها موجب هدایت او به دین اسلام گردد. اکنون که مشاهده می کنم بدون ایمان کشته شده است، به یاد آن امید و آرزو افتادم و همین مسئله، موجب ناراحتی ام شده است. پیامبرe برای ابوحذیفه دعای خیر کرد.

 

کشته های دو طرف

جنگ بدر، با شکست قطعی مشرکان و پیروزی آشکار مسلمانان پایان یافت. در این جنگ چهارده تن از مسلمانان شهید شدند که شش نفر از آنان مهاجران و هشت نفر از انصار بودند، ولی بر مشرکان خسارات جبران ناپذیری وارد شد. هفتاد نفر از آنان کشته و  هفتاد نفر نیز اسیر شدند. این، در حالی بود که این تعداد، عموماً از سران و بزرگان قریش بودند. وقتی جنگ تمام شد،‌پیامبرe آمد و کنار کشته های مشرکین ایستاد و فرمود: براستی شما،چه بدفامیلی برای پیامبرتان بودید! زیرا شما مرا تکذیب کردید و دیگران مرا تصدیق نمودند، شما مرا از وطن و دیارم آواره کردید، اما دیگران پناهم دادند. ‌شما به جنگ من آمدید در حالی که دیگران مرا نصرت کردند و سپس دستورداد که بیست و چهار نفر از سران قریش را در چاهی متروک که از همه چاهها کثیف تر بود، بیندازند.

رسول خداe هرگاه در جنگ، بر قومی پیروز می شد، درمیدان جنگ سه شبانه روز اقامت می کرد. رسول خداe با گذشت سه روز از پیروزی بدر، دستور داد مرکبش را بیاورند و آنگاه به همراه یارانش به راه افتاد  تا سر همان چاهی رسیدند که اجساد مشرکان را در آن ریخته بودند. رسول اکرمe بر لبه چاه ایستاد و تک تک کشتگان قریش را با نام و نام پدرشان مخاطب قرارداد و فرمود: ای فلان بن فلان! آیا اطاعت خدا و رسولش موجب خوشحالی شما نمی شد؟ ما وعده پرورگارمان را حق یافتیم، آیا شما وعده پروردگارتان را حق یافتید؟ عمرt پرسید: ای رسول خدا! با جسدهای بی جان سخن می گویید؟ پیامبرe فرمود: سوگند به ذاتی که جانم در دست اوست، شما از آنها شنواتر نیستید، و در روایتی دیگر آمده: «شما سخنان من را از آنها بهتر نمی شنوید، اما یارای پاسخ دادن مرا ندارند».[354]

 

بازتاب شکست قریش در مکه

مشرکین از میدان بدر به صورت نامنظم و پرکنده فرار کردند و با ترس و هراس، ازمیان کوهها و دشتها، راه مکه را در پیش گرفتند، اما از شرمندگی نمی دانستند که چگونه وارد مکه شوند.

ابن اسحاق گوید: نخستین کسی که خبر شکست قریش را به مکه برد، حیسمان بن عبدالله خزاعی بود. از او پرسیدند: چه خبر؟ گفت: عتبه بن ربیعه و شبیه بن ربیعه و ابوالحکم بن هشام و امیه بن خلف و مردان دیگری را که نام برد، کشته شدند. وقتی نام بزرگان قریش را بر زبان آورد، ‌صفوان بن امیه که در حجر اسماعیل نشسته بود با خشم و ناراحتی گفت: به خدا سوگند این مرد دیوانه شده است، از او درباره من بپرسید . گفتند: صفوان بن امیه چه شده؟ گفت: او، همان است که در حجر اسماعیل نشسته است. ولی به خدا پدر و برادرش را دیدم که کشته شدند.

ابورافع غلام آزادشده پیامبرe می گوید: من در آن روز غلام عباس بن عبدالمطلب  بودم. اسلام وارد خانواده ما شد و من و عباسt و ام الفضل مسلمان شدیم، ولی ازمسلمان شدن عباسt کسی خبر نداشت، ابولهب به جنگ نرفته بود؛ وقتی خبر شکست قریش، به او رسید، سرافکنده شد. اما ما احساس قدرت و عزت می کردیم، گوید: من، مرد ضعیفی بودم و نزدیک چاه زمزم، چوبه های تیر را می تراشیدم و ام فضل کنارم نشسته بود و از شنیدن این خبر خوشحال بودیم. در این اثنا ابولهب وارد مسجد شد و کنار طنابهای حجره نشست و پشتش به من بود. مردم فریاد زدند: ابوسفیان بن حارث بن عبدالمطلب آمد.

ابولهب او را صدا زد و گفت: بیا اینجا که خبر صحیح نزد توست. او کنار ابولهب نشست. مردم، اطراف آنها ایستاده بودند. ابولهب گفت: برادرزاده! بگو ببینم، مردم چه وضعی داشتند؟ گفت: چیزی نبود جز اینکه ما با آنها روبرو شدیم و خودمان را در اختیار آنها گذاشتیم تا هرگونه که بخواهند، مارا بکشند و یا اسیرمان کنند. سوگند به خدا که من، مردم را ملامت نمی کنم! زیرا ما مردان سفیدپوشی را میان آسمان و زمین مشاهده می کردیم که براسبانی ابلغ سوار بودند و هیچکس نمی توانست در برابرشان مقاومت کند.

ابورافعt گوید: من، طنابهای حجره را بالا زدم و گفتم : به خدا سوگند آنها فرشتگان بوده اند. ابولهب که این سخن مرا شنید، سیلی محکمی به صورتم زد. من به دفاع برخاستم و چون از او ضعیفتر بودم، مرا به زمین زد و شروع به زدن کرد. ام فضل که شاهد جریان بود، به خشم آمد و چوب خیمه را کشید و چنان بر سرش کوبید که سرش سخت زخمی شد و گفت: می بینی که مولایش نیست، او را ضعیف یافته ای؟ ابولهب، زخمی و شرمسار برخاست و رفت.

گوید: پس از آن ابولهب بیش از هفتاد روز زنده نماند که خداوند او را با بیماریی به نام عدسه هلاک کرد. عربها، این بیماری را بدشگون می دانستند؛ به همین دلیل فرزندان ابولهب، او را به همان حال گذاشتند و پس ازمرگش تا سه روز کسی به او نزدیک نمی شد و کسی او را دفن نمی کرد و چون از ننگ او ترسیدند، گودالی کندند و با چوب او را به داخل گودال انداختند و از دور سنگ ریختند تا اینکه جسدش پنهان شد.

بدین سان خبر شکست قریش به مکه رسید و چنان تأثیر بدی بر روحیه آنها گذاشت که سوگواری برکشته ها را ممنوع اعلام کردند تا مبادا مسلمانان بر آنها شماتت کنند و شادمان شوند.

جالب است که گویند: اسود بن مطلب سه تا از فرزندانش را در روز جنگ بدر از دست داده بود و شدیداً علاقه مند بود که برآنها گریه کند و همواره از چشمانش بی اختیار اشک می ریخت. شبی صدای شیون و گریه ای را شنید و چون چشمانش نابینا شده بود، غلامش را فرستاد و گفت: برو ببین آیا ممنوعیت گریه کردن، برداشته شده است؟ آیا قریش بر کشته هایشان گریه می کنند؟ اگر چنان است من هم برای ابوحکیمه گریه کنم. زیرا آتش داغ او، در درونم شعله ور است و همواره مرا می سوزاند. غلام اسود رفت و خبر آورد که زنی، به خاطر شتر گمشده اش می گرید.

اسود، بی اختیار این اشعار را سرود:

أتبکی أن یضلَّ لها بعیرٌ        وَیمنعها من النوم الشهودُ

فلا تبکی علی بکرٍ و لکن        علی بدرٍ تقاصرتِ الجدودُ

علی بدرٍ سراۀ بنی هصیصٍ   وَمخزومٍ ورهط ابی الولیدِ

وبکّی إن بکیتِ علی عقیل   و بکی حارثاً أسد الأسود

و بکیهم ولا تسمی جمیعاً        وَ ما لأبی حکیمه من ندید

ألا قد ساء بعدهـم رجـالٌ      ولو لا یومُ بدرٍ لم یسودوا

یعنی: «آیا این زن از این بابت گریه می کند که شترش گم شده، و بدین خاطر نیز بی خواب شده است؟ دیگر بر شتر گریه مکن؛ بلکه بر بدر گریه کن که بخت و اقبال، درجنگ بدر، بد آوردند.

بر بدر گریه کن که سران بنی هصیص و مخزوم و طایفه ابی ولید در آن کشته شدند. اگر می خواهی گریه کنی، بر عقیل و حارث که شیر شیران بودند، گریه کن. پس از آنها ، کسانی به ریاست رسیدند که اگر جنگ بدر، اتفاق نمی افتاد،  هرگز به ریاست نمی رسیدند».

 

بازتاب خبر پیروزی در مدینه

وقتی مسلمانان پیروز شدند، پیامبرe دو نفر را فرستاد تا خبر و مژده پیروزی را به مردم مدینه برسانند و برای اینکه زودتر خبر پیروزیشان منتشر شود، عبدالله بن رواحهt را به قسمت بالای مدینه- مدینه ی علیا- و زید بن حارثهt را به قسمت پایین مدینه مدینه سفلی- فرستاد.

یهودیان و منافقان در مدینه اخبار دروغینی را شایعه می کردند. چنانچه در راستای همین شایعه پراکنی، خبر کشته شدن پیامبرe را منتشر کرده بودند.  هنگامی که چشم یکی ازمنافقان به زید بن حارثهt افتاد که بر قصواء- ناقه پیامبر- سوار بود، فریاد زد: محمد e کشته شده است و این، شتر اوست که همه می شناسیم و این زید بن حارثه t است که نمی داند چه می گوید، گویا  پس از شکست، فرار کرده است.

هنگامی که فرستادگان پیامبرe رسیدند، مردم، اطراف آنها برای شنیدن اخبار جنگ جمع شدند و بدین ترتیب اطمینان یافتند که مسلمانان، پیروز شده اند و بدین سان شادی و سرور، مدینه را فرا گرفت تا جایی که از چهار سوی مدینه فریاد لااله الا الله و الله اکبر بلند شد و بزرگانی که درمدینه بودند، برای عرض تبریک به پیامبرe، از مدینه بیرون شدند و به سوی بدر به راه افتادند.

اسامه بن زیدt گوید: هنگامی خبر پیروزی به ما رسید که رقیه دختر رسول خدا همسر عثمان بن عفان- فوت کرده بود و ما مشغول دفن او  بودیم. رسول خداe، مرا برای همکاری با عثمانt و رسیدگی به کارهایش  در مدینه گذاشته بود.

 

ورود سپاه پیامبر به مدینه

پس از اتمام جنگ پیامبرe سه روز در میدان جنگ باقی ماند، پیش از حرکت رسول خداe اختلافی بر سر غنائم درمیان لشکریان به وجود آمد و چون دامنه اختلاف، گسترده تر شد، رسول خداe دستور داد، همه غنائم را از مردم پس گرفته و جمع‌آوری کنند و سپس وحی الهی نازل شد و این مشکل را حل کرد.

عباده بن صامتt می گوید: با رسول خداe بیرون شدیم. من، با ایشان درجنگ بدر شرکت کردم، پس از رویارویی دو گروه، خداوند، دشمن را شکست داد و پس از آن گروهی، فراریان را دنبال می کردند و می کشتند و اسیر می گرفتند و گروهی به اموال و غنائم روی آورده بودند و آنها را جمع‌آوری می کردند، عده ای نیز پیرامون پیامبرe حلقه زده بودندو از آن بزرگوار پاسداری می کردند که مبادا از طرف دشمن به آن حضرت آسیبی برسد. به همین منوال روز تمام شد و شب فرا رسید. آنگاه هر سه گروه گرد هم آمدند. کسانی که اموال و غنائم را جمع آوری کرده بودند، گفتند: ما این اموال را به دست آورده ایم و هیچکس، سهمی در اینها ندارد. گروه دوم گفتند: ما دشمن را از همین اموال دورکردیم و شکست دادیم، کسی از ما بر این اموال مستحقتر نیست و نگهبانان پیامبرe گفتند: ما ترسیدیم که دشمن، ما را غافلگیر کند و به پیامبرe صدمه ای بزند، بنابراین چون مشغول نگهبانی پیامبر بودیم، نباید سهم کمتری از دیگران داشته باشیم.

بر همین حال بودند که خداوند، این آیه را نازل کرد:

 (انفال:1)

یعنی: «(ای پیامبر!) از تو درباره اموال غنیمت می پرسند. بگو: اموال غنیمت از آن خدا و پیامبرش است، بنابراین از خدا بترسید و در میان خود، صلح و صفا برقرار نمایید و اگرایمان دارید، از خدا و  پیامبرش اطاعت کنید».

آنگاه  پیامبرe اموال غنیمت را بین همه بطور مساوی تقسیم نمود.[355]

پس ازاینکه پیامبرe سه روز را در بدر گذراند، با سپاهش به سوی مدینه حرکت نمود، درحالی که اسیران مشرکین و اموال غنیمت را به همراه داشتند. مسئول نگهداری این اموال عبدالله بن کعبt بود و چون از تنگه صفراء عبور کردند، ‌روی تپه ای بین نازیه و تنگه فرود آمدند و رسول خدا  پس از جدا کردن خمس- یک پنجمِ- اموال غنیمت، آنها را بین مسلمانان تقسیم کرد و چون به صفراء رسیدند، دستور داد نضر بن حارث را بکشند؛ این شخص در روز جنگ پرچمدار مشرکان بود. او، یکی از بزرگترین جنایتکاران قریش و از بدترین مردم در دشمنی با اسلام و آزاررسانی به رسول خدا بود. بنابراین پیامبرe به علی بن ابی طالب t دستو رداد تا گردنش را بزند.

وقتی به «عرق الظبیه» رسیدند، دستورداد که عقبه بن ابی معیط را بکشند. پیشتر به بخشی از آزارهایی که رسول خدا را داده بود، اشاره کردیم. این شخص، همان کسی است که در مکه شکمبه  شتر را بر روی پیامبر انداخت و ایشان، مشغول خواندن نماز بودند.

عقبه همان کسی است که یکبار آنقدر عبای پیامبر را بدور گردن مبارک کشید که نزدیک بود آنحضرت خفه شود و اگر ابوبکرt نبود، شاید همانجا پیامبرe کشته می شد و چون خواستند گردنش را بزنند، به پیامبر e گفت: ای محمد! با کشتن من، تکلیف دختر کوچکم چه می شود؟ فرمود :‌آتش، آنگاه به دست عاصم بن ثابت انصاریt و به عبارتی علی بن ابیطالب t به قتل رسید.[356]

کشتن این دو طاغوت سرکش بنا بر قوانین جنگی، واجب بود؛ آنها فقط اسیر نبودند، بلکه به اصطلاح امروزی جنایتکار جنگی بشمار می رفتند.

 

استقبال از پیامبرe

وقتی پیامبرe به روحاء رسید، آن دسته از بزرگان مسلمان که در جنگ شرکت نداشتند، به استقبال پیامبرe رفتند. آنان بلافاصله پس از شنیدن خبر پیروزی از زبان فرستاده های پیامبرe به قصد استقبال، ازمدینه بیرون رفتند تا فتح و پیروزی را به پیامبر e تبریک بگویند. هنگامی که آنها تبریک می گفتند، سلمه بن سلامهt که یکی از مجاهدان بود، گفت: چه چیز را به ما تبریک می گویید؟ سوگند به خدا ما با پیرزنانی ناتوان و عاجز از جنگ روبرو شدیم که مانند شتر دست و پابسته، آماده کشته شدن بودند.

رسول خداe پس از شنیدن این سخن تبسمی کرد و فرمود: ای برادرزاده! آنها، همان بزرگان و اشراف بودند.

اسید بن حضیر گفت: ای رسول خدا! سپاس خدای را که پیروزت گردانید و چشمانت را روشن کرد. به خدا قسم، من ازآن جهت از حضور در جنگ بدر بازماندم  که گمان می کردم شما با کاروان قریش روبرو می شوید و اگر می دانستم که با دشمن روبرو خواهید شد، هرگز باز نمی ماندم.

پیامبرe فرمود: راست گفتی. سپس رسول خداe پیروزمندانه وارد مدینه شد، در حالی که تمام دشمنان اطرافش به وحشت افتاده بودند و تعداد قابل ملاحظه ای از ساکنان مدینه مسلمان شدند و در همان زمان بود که عبدالله بن ابی و یارانش تظاهر به اسلام کردند.

 

اسیران جنگی

یک روز پس از ورود پیامبرe به مدینه، اسیران را نیز آورند، پیامبرe اسیران رانیز تقسیم نمود و به یارانش سفارش کرد که با آنها به خوبی رفتار کنند . به همین دلیل یاران پیامبرe آنقدر با اسیران به نیکی رفتار می کردند که اگرخودشان خرما می خوردند، به اسرا نان می دادند واین درحالی بود که نان در آن زمان کمیاب و خرما، فراوان بود.

رسول خدا e در مدینه، با یارانش درباره اسیران مشورت کرد. ابوبکرt گفت: ای رسول خدا! اینها همه عموزاده ها و خویشاوندان و برادران مایند، به نظر من اگر فدیه بگیریم و‌آزادشان کنیم،‌ بهتر است؛ زیرا آنچه می گیریم، باعث تقویت ما علیه کفار می شود؛ وانگهی چه بسا خداوند، آنها را هدایت کند و باعث تقویت ما گردند.

پیامبرe فرمود : ای پسر خطاب! تو چه می گویی؟ عمرt گفت: سوگند به خدا نظرم غیراز رأی ابوبکرt است، من مناسب می بینم که به من اجازه بدهی فلانی را که ازنزدیکان من است، شخصاً گردن بزنم و به علیt دستور بده عقیل را گردن بزند و به حمزه دستور بده گردن فلانی را بزند که برادرش هست تا عملاً نشان دهیم که در قلوب ما ذره ای محبت نسبت به مشرکان نیست؛ به خصوص که اینها، شخصیتهای سرشناس و سرداران و فرماندهان قریش هستند.

عمرt می گوید: رسو ل خداe رأی ابوبکرt را پذیرفت و از اسراء فدیه گرفت. فردای آن روز به خانه پیامبرe رفتم ودیدم پیامبرe و ابوبکرt گریه می کنند. پرسیدم: ای رسول خدا! به من بگویید چه چیز شما  و رفیقتان رابه گریه واداشته است؟اگر مسئله گریه آوری باشد، بگویید تا من هم بدانم و گریه کنم و گر نه حالت گریستن به خود بگیرم.

پیامبرe فرمود: ما از آن جهت گریه می کنیم که همراهانت پیشنهاد کردند که فدیه بگیریم،  درحالی که به من پیشنهاد شد در نزدیکی همین درخت به حساب آنان برسم.[357] خداوند، این آیه را فرو فرستاد:

(انفال : 67 و 68)

یعنی: «هیچ پیغمبری حق ندارد که اسیران جنگی داشته باشد مگر آنگاه که کاملاً بر دشمن پیروز گردد و بر منطقه سیطره یابد؛ شما سرای ناپایدار دنیا را می خواهید، در صور تی که خداوند، ‌سرای (جاویدان) آخرت (و سعادت همیشگی) را (برای شما) می خواهد و خداوند، عزیز و حکیم است. اگر حکم سابق خدا نبود، عذاب بزرگی در مقابل چیزی (که به عنوان فدیه اسیران) گرفته اید، به شما می رسید».

گفته اند: منظور از حکم سابق خدا، این فرمان بود که فرموده است: ‌(محمد:4)

 مفهوم این آیه، روا بودن فدیه گرفتن در برابر آزدی اسیران است.

به همین دلیل خداوند، آنها را عذاب نکرد و آنان را فقط مورد عتاب و سرزنش قرار داد؛ زیرا پیش از سلطه کامل، به جای آنکه کافران را بکشند، آنها را اسیر کردند و سپس از آنان فدیه گرفتند. در حالی که آنها تنها اسیران جنگی نبودند، بلکه جنایتکاران جنگی بودند که حتی قوانین جنگی جدید نیز آنها را محاکمه می کند و حکمی بجز اعدام یا حبس ابد برای آنها صادر نمی شود.

به هر حال بنا بر پیشنهاد ابوبکرt از اسراء فدیه گرفته شد، مبلغ فدیه، چهار هزار یا سه هزار و یا یک هزار درهم بود و از آنجا که اسیران مکه خواندن و نوشتن می دانستند و اهل مدینه، بی سواد بودند، بنابراین پیامبر دستور دادند که هر یک از اسیران که پول ندارد،  به ده نوجوان مسلمان خواندن و نوشتن بیاموزد و وقتی این نوجوانان مهارت خواندن و نوشتن را کسب می کردند ، آن اسیر آزاد می شد.

رسول خداe بر تعدادی از اسراء منت نهاد و آنها را بدون گرفتن فدیه آزاد کرد که از جمله آنها مطلب بن حنطب و صیفی بن ابی رفاعه و ابوعزه جمحی بودند. ابوعزه درجنگ احد دوباره اسیر و کشته شد و به زودی ذکر آن خواهد آمد.

رسول خداe بر دامادش ابوالعاص نیز منت نهاد و او را بدون فدیه آزاد کرد به شرط اینکه دست از سر دختر ایشان زینب بردارد. ماجرا از این قرار بود که اهل مکه برای پرداخت فدیه اسیران خود اموال و کسانی را به مدینه فرستادند. زینب دختر رسول خدا هم اموالی به مدینه فرستاد تا فدیه شوهرش ابوالعاص پرداخت شود و ضمن این اموال، گردنبندی را که مادرش خدیجه در شب عروسی به او هدیه داده بود، فرستاد. پیامبرe چشمش به آن گردنبند افتاد و سخت متأثر شد و ازمسلمانان اجازه گرفت که ابوالعاص را بدون فدیه آزاد کند؛ مسلمانان نیز اجازه دادند، پیامبرe از ابوالعاص عهد گرفت که زینب را به مدینه بفرستند. ابوالعاص هم زینب را آزاد گذاشت و زینب هجرت نمود. پیامبرe زید بن حارثهt و مردی از انصار را به استقبال زینب فرستاد و فرمود: درمنطقه یأجج منتظر زینب باشید تا بیاید و او را نزد من بیاورید. آن دو رفتند و با زینب بازگشتند. داستان هجرت زینب طولانی و دردناک است.

درمیان اسیران سهیل بن عمرو نیز بود که در سخنوری و شعرسرایی، مهارت داشت. به همین دلیل عمرt به پیامبر پیشنهاد داد که دندانهای او را بکشد تا علیه پیامبر سخن نگوید. روشن است که پیامبر به این دلیل که مبادا فرهنگ مثله کردن رواج یابد، این پیشنهاد را رد کرد و از ترس بازخواست خدا در روز قیامت، سهیل را مثله نکرد.

سعد بن نعمانt به نیت عمره به مکه رفت. ابوسفیان، او را زندانی کرد، عمرو پسر ابوسفیان درمیان اسیران بود. عمرو را نزد پدرش ابوسفیان فرستادند و ابوسفیان نیز سعد را آزاد کرد.

 

جنگ بدر به روایت قرآن

درباره مسایل جنگ بدر، سوره انفال نازل شد. درحقیقت این سوره، بیانیه ای است الهی اگر این تعبیر درست باشد- که با همه بیانه های شاهان و رهبران سیاسی جهان پس از پیروزی، متفاوت است.

در این سوره خداوند،‌ ابتدا توجه مسلمانان را به این نکته جلب کرد که همچنان برخی از نارساییهای اخلاقی دوره جاهلیت د رآنان وجود دارد تا سعی کنند خود را ازاین نارساییها پیراسته سازند و به تزکیه و درجات کامل روحی و اخلاقی آراسته شوند.

سپس خداوند، از یاریها و کمکهای غیبی خودش برای مسلمانان سخن به میان می آورد و به آنها گوشزد می کند که مبادا به شجاعت و قهرمانی و قدرت بازویشان مغرور شوند. بدین سان تصویری از قلبهای متکبران و سرکشان را ازنظرشان می گذراند تا به خدا تکیه و توکل کنند و از او و پیامبرش پیروی و اطاعت نمایند. آنگاه خداوند اهداف و برنامه های پسندیده ای را بیان می کند که پیامبرe به خاطر آنها وارد چنین جنگ خونین و وحشتناکی شده بود و به مسلمانان صفات و اخلاقی را آموزش می دهد که در جنگها موجب پیروزی و موفقیت می شود و سپس مشرکان و منافقان و یهودیان و اسیران این جنگ را مخاطب قرار می هد و به آنها پندهای جالبی می دهد تا بلکه تسلیم حق و حقیقت شوند و خود را به حق و حقیقت ملزم بدانند.

دوباره مسلمانان را مخاطب قرارمی دهد و اصول و مبانی مسأله غنایم جنگی را تبیین می کند و آنگاه برای مسلمانان قوانین و برنامه های جنگ و صلح را برحسب نیاز وقت و در آن مرحله از دعوت اسلامی که مسلمانان نیازمند دانستن احکام جنگ و صلح بودند، تبیین وتشریع می کند تا جنگهای اسلامی از جنگهای دوره جاهلیت، متمایز و مشخص گردد و مسلمانان از نظر اخلاقی، ارزشها و نمونه های اخلاقی بر دیگران برتری یابند و به دنیا بفهمانند که اسلام صرفاً مجموعه ای از قوانین نظری و تئوری نیست؛ بلکه دینی است که مردم را بر اساس اصول و مبانی دعوت خود، آموزش عملی می دهد.

سپس قسمتی از قوانین حکومت اسلامی را بیان می کند که در آن فرق بین مسلمانان ساکن در داخل سرزمین اسلامی و مسلمانان مقیم در خارج سرزمین اسلامی تبیین می گردد.

در سال دوم هجری روزه ماه مبارک رمضان فرض شد و فطریه آن نیز فرض گردید و خداوند، نصابهای مختلف زکات را نیز برای مسلمانان معین کرد. وجوب زکات فطره و بیان نصاب زکاتهای دیگر، به منظور کاستن  بارهای سنگینی بود که بر دوش مهاجرین پناهنده به مدینه قرار داشت. زیرا آنان، مستمند و بینوا بودند و توان تأمین نیازهایشان را نداشتند.

یکی از زیباترین مناسبتها، این بود که مسلمانان ، نخستین عید را درطول حیات اسلامی خود جشن می گرفتند؛ جالب اینکه این عید در شوال سال دوم هجری با پیروزی بدر، متقارن شده بود. خداوند، تاج عزت را بر سر مسلمانان نهاد. این عید سعید، چه مناظر به یادماندنی و دل انگیزی داشت. مسلمانان از خانه هایشان با فریادهای بلند الله اکبر و لا اله الا الله و الحمدلله به طرف عیدگاه رفتند و عید فطر را جشن گرفتند. دلهایشان سرشار از رغبت و اشتیاق به خداو عشق و آرزو به رحمت و رضوان الهی بود. باید هم اینگونه می بود؛ چراکه خداوند، به آنها نعمتهای فراوانی داده و آنها را با نصرت و پشتیبانی خویش، تأیید کرده بود. خدای متعال، به آنان خاطر نشان ساخت:

(انفال: 26) یعنی: ‌«(ای مومنان!) به یاد آورید هنگامی را که شما، گروه اندک و ضعیفی در سرزمین مکه بودید و می ترسیدید که مردم، شما را بربایند، ولی خدا شما را در سرزمین مدینه پناه و مأوا داد و با یاری خود، شما را (در جنگ بدر ، پیروز کرد و) نیرو بخشید وغنائم پاکیزه ای بهره شما نمود تا سپاسگزاری نمایید».

 

تحرکات نظامی در فاصله جنگ بدر تا احد

جنگ بدر اولین جنگ مسلحانه و سرنوشت ساز مسلمانان با مشرکان بود که مسلمانان، پیروزی آشکاری را بدست آوردند؛ به گونه ای که تمام عربها به این پیروزی اعتراف کردند. نتایج و دستاوردهای این جنگ، بیشترین موج خشم و ناراحتی را در میان مشرکان بوجود‌آورد، زیرا تلفات و خسارتهای غیر قابل جبرانی را متحمل شدند. اما گروه دیگری نیز پیروزی مسلمانان را ضربه ای محکم بر موجودیت دینی و اقتصادی خودشان تصور می کردند و آنان، یهودیان بودند. لذا مشرکان و یهودیان در آتش خشم و کینه نسبت به مسلمانان سوختند. چنانکه خدای متعال می فرماید: (مائده : 82) یعنی: «خواهی دید که سرسخت ترین دشمن مؤمنان، یهودیان و مشرکان هستند».

در مدینه گروه دیگری نیز وجود داشتند که به ظاهر اسلام آورده بودند، امادر حقیقت با یهودیان و مشرکان هم پیمان و همدل بودند و در مقایسه با دو گروه اول، خشم و کینه کمتری نسبت به مسلمانان نداشتند. آنان، از آن جهت تظاهر به اسلام کردند که راهی جز این نمی دیدند تا ابراز وجود کنند. اینها، همان منافقانی بودند که عبدالله بن ابی در رأس آنان قرار داشت.

گروه چهارم، صحرانشینان اطراف مدینه بودند که برایشان ایمان و کفر اهمیت نداشت، بلکه گروهی دزد و راهزن بودند که با پیروزی مسلمانان پریشان شده بودند و می ترسیدند که درمدینه حکومت قدرتمندی سرکار بیاید و مانع دزدی و راهزنی آنها شود؛ از اینرو کینه مسلمانان را به دل گرفتند و با مسلمانان سر دشمنی برداشتند.

بدین سان به موازات پیروزی بدر، از هر سو خطرهای زیادی مدینه را تهدید می کرد؛ طبیعی است که هر یک از این گروهها برای رسیدن به اهدافش، راهبرد خاصی را دنبال می کرد.

در همین حال عده ای از مردم اطراف مدینه تظاهر به اسلام نمودند تا از طریق دسیسه های پنهانی، به اسلام و مسلمانان ضربه بزنند. گروهی از یهودیان، آشکارا با مسلمانان دشمنی می کردند و خشم و کینه خودشان را ابراز می نمودند. اهل مکه هم تهدید می کردند که از مسلمین انتقام خواهند گرفت. از اینرو برای انتقام شکستشان در بدر، با زبان حال به مسلمانان اخطار می دادند که:

لابد من یوم أغر محجل               یطول استماعی بعده للنوادب

یعنی: «باید روزی روشن و آشکار فرا رسد که بعد از آن گوش فرا دادن من به صدای نوحه سرایان به درازا بکشد!»

سرانجام جنگ سختی به وقوع پیوست که درتاریخ به جنگ احد معروف است و تأثیر بدی بر شوکت و قدرت مسلمین برجای گذاشت.

مسلمانان برای از بین بردن این خطرات، دوران حساس و مهمی را پشت سرگذاشتند که در حقیقت رهبری بی نظیر پیامبرe را ثابت می کند. پیامبرe با هوشیاری کامل و برنامه های دقیق و حساب شده برای نابودی دشمن و غلبه بر آنان آمادگی داشت که درصفحات آینده تصویر کوچکی از آن را به نمایش می گذاریم.

 

غزوه بنی سلیم در منطقه کدر[358]

پس از جنگ بدر اولین خبری که به مدینه رسید، این بودکه بنی سلیم – یکی از قبایل غطفان- خود را برای جنگ با مدینه آماده می کنند. پیامبرe نیز آنان را غافلگیر کرد و با دویست سوار بر آنان شبیخون زد. خانه های بنی سلیم در کدر، واقع شده بود.

بنی سلیم گریختند و پانصد شتر در همان وادی رها نمودند. سپاه مدینه شترها را به غنیمت گرفتند و پس از جدا کردن یک پنجم آنها بقیه را بین مجاهدان تقسیم کردند که به هر نفر، دو شتر رسید.

همچنین در این غزوه غلامی به نام یسار، اسیر و سپس آزاد شد.

پس از آن پیامبرe سه شبانه روز در آنجا اقامت کرد، ‌این جنگ در شوال سال دوم هجری هفت روز پس از جنگ بدر یا در نیمه ماه محرم روی داد. در این غزوه پیامبرe فردی به نام سباع بن عرفطه را به عنوان جانشین تعیین نمود. برخی گفته اند: ابن ام مکتوم جانشین پیامبرe بوده است.[359]

 

توطئه ترور پیامبرe

آتش خشم مشرکان به دنبال شکست بدر، شعله ور شد. بدین سان شهر مکه همچون دیگ بخار، از کینه پیامبر گرامیe می جوشید. از اینرو دو تن از جنگاوران مکه را برای ترور پیامبرe به مدینه فرستادند.‌آنها دسیسه ترور پیامبرe را طراحی کردند تا به گمان خودشان، سرچشمه خفت و خواری خود را بخشکانند.آنان کسی جز پیامبرe را سرچشمه خفت و خواری خود نمی دانستند.

اندکی پس از جنگ بدر، عمیر بن وهب جمحی و صفوان بن امیه در حجر اسماعیل نشسته بودند. عمیر، یکی از شیاطین قریش بود که در مکه پیامبراکرمe و صحابه را بسیار آزار می داد. پسرش در جنگ بدر اسیر شده بود.

عمیر، از کشتگان بدر و از کسانی سخن به میان ‌آورد که درچاه انداخته شدند. صفوان گفت: سوگند به خدا که پس از آنان، زندگی ارزشی ندارد!

عمیرگفت: به خدا، راست می گویی. اگر بدهکار نبودم و یا می توانستم بدهیم را ادا کنم و اگراز بابت بیچارگی خانواده ام، نگرانی نداشتم، به سوی محمد به تاخت می رفتم و او را می کشتم. زیرا از آنجا که فرزندم در دستشان اسیر است، بهانه ای هم برای رفتن به مدینه دارم.

صفوان، از خدا خواست و بی درنگ گفت: من ، بازپرداخت بدهیهایت را بر عهده می گیرم و مراقب خانواده ات خواهم بود و تا زنده باشم از آنان همانند خانواده خودم سرپرستی می کنم و هرچه درتوان داشته باشم، از آنها دریغ نخواهم کرد.

عمیرگفت: پس این تصمیم، بین من و تو بماند و کسی باخبر نشود. صفوان پذیرفت و آنگاه عمیر، سفارش کرد که شمشیرش را تیز و آغشته به زهر کنند و سپس راه مدینه را در پیش گرفت. مستقیم به سوی مسجدالنبی رفت و هنگامی که در حال خواباندن مرکبش بود،‌ عمر بن خطابt او را دید.

عمرt با عده ای از مسلمانان، در مسجد جمع بودند و درباره الطاف الهی به مسلمانان در جنگ بدر سخن می گفتند. عمرt با دیدن عمیر بن وهب گفت: این سگ، دشمن خداست و جز برای شرارت نیامده است. بی درنگ نزد پیامبرe رفت و گفت: ای رسو ل خدا! اینک دشمن خدا، عمیر، با شمشیر آخته آمده است. رسو ل اکرمe فرمود: او را نزد من بیاور.

عمرt نزد عمیر رفت و بند شمشیر عمیر را چسبید و به چند تن از انصارگفت: نزد پیامبرe بروید و مراقب ایشان باشید که نمی شود به این پلید، اطمینان کرد. آنگاه عمیر را نزد رسول خداe برد. وقتی پیامبر اکرمe عمیر را دید و مشاهده کرد که عمرt بند شمشیر وی را به گردنش پیچیده  و می کشد، فرمود: «ای عمر! رهایش کن» و سپس فرمود: « ای عمیر! نزدیک بیا». عمیر نزدیک رفت و گفت: صبح شما بخیر.

رسول اکرمe فرمود: «خداوند ، ما را به درودی بهتر از درود تو گرامی داشته که آن، کلمه سلام و درود اهل بهشت می باشد».

پیامبرe پرسید: «عمیر! برای چه‌آمده ای؟» عمیر گفت:آمده ام تا درباره اسیری که در دست شماست، صحبت کنم و از شما بخواهم که در مورد او، به من لطفی بکنید».

رسو ل خداe پرسید: « پس این شمشیر چیست که بر گردنت آویخته ای؟»

گفت: این شمشیرها را بلا ببرد! مگر به دردمان خورد؟! پیامبرe فرمود: «راستش را بگو، برای چه آمده ای؟» عمیر گفت: فقط برا ی همین منظور آمده ام که گفتم.

رسول خداe فرمود: «بلکه تو و صفوان با هم نشستید و یادی از چاه بدر و کشتگان کردید و سپس تو گفتی: اگر من بدهکار نبودم و خانواده ام، سرپرستی می داشتند، می رفتم و محمد را می کشتم، و صفوان نیز بازپرداخت بدهی و سرپرستی خانواده ات را پذیرفت به شرط اینکه تو مرا بکشی؛ اما بدان که خداوند، مرا حفظ می کند و مانع تو می گردد».

عمیرگفت: گواهی می دهم که تو پیامبر خدایی، فکر کردیم که تو دروغ می گویی و هرگز از آسمان به تو خبری نمی رسد و بر تو وحی نمی شود. کسی غیر از صفوان، از این موضوع خبرندارد، به خدا سوگند حالا یقین کردم که کسی جز خدا، این خبر را به تو نرسانیده است، سپاس خدای را که مرا به اسلام هدایت نمود و این سفر را برایم مقدر کرد. آنگاه عمیر، به حق گواهی داد. پیامبرe فرمود: به برادرتان مسایل دینش را آموزش دهید و برایش قرآن بخوانید و اسیرش را آزاد کنید.

صفوان در مکه به مردم می گفت: شما را به چیزی مژده خواهم داد که جریان غم انگیز بدر را به فراموشی می سپارد. وی، همواره از سواران و مسافران، جویای اخبار  بود تا اینکه خبر مسلمان شدن عمیرt را شنید و سوگند یاد کرد که هرگز با عمیرt سخن نگوید و به او فایده ای نرساند.

عمیرt به مکه بازگشت و اسلام را تبلیغ می کرد و تعداد زیادی به دست او مسلمان شدند.[360]

پیشتر یادآور شدیم که پیامبرe با یهود، پیمان صلح بست. آن حضرتe از هر جهت برای اجرای این عهدنامه می کوشید.

 مسلمانان هم کوچکترین حرکتی نکردند که این قرارداد را نقض کند؛ ولی دیری نپایید که یهودیان که تاریخ آنها سرشار از فریب و نیرنگ و خیانت و پیمان شکنی است، به سرشت اصلیشان بازگشتند و راه توطئه و ترور و تحریک و تفرقه افکنی در صفوف مسلمانان را در پیش گرفتند و اکنون نمونه ای از نیرنگهای یهودیان:

ابن اسحاق می گوید: شاس بن قیس، پیرمردی کهنسال و سمبل کفر بود و کینه ای سخت از مسلمانان به دل داشت. وی از کنار جماعتی از یاران پیامبرe از اوس و خزرج عبور کرد که برای جلسه  ای جمع شده بودند و با هم گفتگو می کردند. قیس از محبت و دوستی و الفتی که بین آنها مشاهده کرد، به خشم آمد؛ آنان با آمدن اسلام، عداوت و دشمنی دوره جاهلیت را از یاد برده و در پرتو اسلام با هم انس و الفت یافته بودند. از اینرو شاس بن قیس برآشفت و با خود گفت: این پرحرفها، جمع شده اند و آرامش ما را از ما گرفته اند. سپس به یک جوان یهودی که همراهش بود، دستورداد که با آنها بنشیند و جریان جنگ بعاث را به یادشان بیاورد و یاد گذشته ها را زنده کند و بعضی از سروده هایشان را درباره درگیریهای گذشته شان بخواند. این جوان رفت و این کار راکرد. در نتیجه تنازع و تفاخر در جمعیت انصار به راه افتاد تا اینکه دو نفر از دو طایفه برخاستند و شروع به رجزخوانی کردند، یکی از آن دو گفت: اگر می خواهید برای جنگ‌آماده می شویم. هردو گروه به خشم آمدند و گفتند: قرارما، در «حره»[361] باشد.آنگاه فریاد زدند: جنگ، جنگ، اسلحه بردارید؛ اسلحه بردارید. نزدیک بود آتش جنگ شعله ور شود. این خبر به پیامبرe رسید. لذا با تعدادی از مهاجران به محل آمد و گفت: «ای جماعت مسلمانان! از خدا بترسید، از خدا بترسید. آیا با وجود من فریادهای جاهلی سرمی دهید؟! آن هم پس از اینکه خدا، ‌شما را به دین اسلام هدایت کرده و عزتتان داده و اسلام، از شما عادتهای جاهلیت را زدوده و شما را از کفر رهانیده و دلهای شما را با یکدیگر انس و الفت داده است».

انصار متوجه شدند که این، یک فریب شیطانی و نیرنگ دشمن بوده است، بنابراین به گریه افتادند و یکدیگر را در آغوش کشیدند و با پیامبرe در حالی که به حرفهایش گوش می دادند و از او اطاعت می کردند، ‌بازگشتند. بدین ترتیب خداوند، نیزنگ دشمن آنان، شاس بن قیس را نقش بر آب کرد.

این، یکی از نمونه هایی است که یهودیان دسیسه می کردند تا در صفوف مسلمانان رخنه کنند و بدین سان مانع رشد اسلام شوند. آنان، در این راستا دسیسه های زیادی چیدند و شایعه پراکنیهای زیادی کردند، به همین خاطر آنها اول روز ایمان می آوردند و در آخر روز کافر می شدند تا بدینوسیله بتوانند در قلوب افراد ضعیف الایمان شک ایجاد نمایند. همچنین می کوشیدند تا تازه مسلمانان را درتنگنای مادی قرار دهند و مسلمانانی را که با آنها داد و ستد مالی داشتند، تا حد امکان، تحت فشار قرار می دادند و تا می توانستند اموال مسلیمن را با هر دوز و کلک می خوردند و اگر به مسلمانی بدهکار بودند، از پرداخت بدهی خود،‌ امتناع می کردند و می گفتند: «بستانکاری تو از ما، به زمانی مربوط می شودکه بر دین پدرانت بودی، اما اینک که از دین برگشته و بی دین شده ای، ما را با تو کاری نیست»![362]

همه این کارها را قبل از جنگ بدر انجام می دادند و این در حالی بود که با پیامبرe پیمان بسته بودند و پیامبر e و یارانش علی رغم تمام این خیانتها باز هم از خود صبر و شکیبایی نشان می دادند،‌ زیرا از یکسو امیدوار بودند که یهودیان ، هدایت شوند و از سو ی دیگر حفظ امینت و آرامش منطقه، برایشان مهم بود.

 

پیمان شکنی بنوقینقاع

وقتی یهودیان دیدند که مسلمانان در جنگ بدر پیروز شدند و به عزت، شکوه و هیبتی جانانه دست یافتند و بدین ترتیب قلوب دشمنان نزدیک و دورشان، به وحشت افتاد،کاسه خشمشان لبریز شد و پرده از دشمنیشان برداشتند و آشکارا شرارت و عداوتشان را به نمایش گذاشتند و به اذیت و آزار مسلمانان پرداختند.

کینه توزتر و شرورتر از همه کعب بن اشرف بود. بنو قینقاع از دو طایفه دیگر یهود، شرورتر بودند و در محله ای به همین نام، در داخل مدینه زندگی می کردند. بیشتر آنها به ریخته گری، آهنگری و ساختن ظروف بزرگ و کوچک اشتغال داشتند و از اینرو انواع و اقسام اسلحه و ابزار جنگی در اختیارداشتند؛ شمار جنگاوران آنها، هفتصد تن بود که ازشجاعترین یهودیان مدینه بشمارمی رفتند. بنی قینقاع، نخستین یهودیانی بودند که عهدشکنی کردند.

وقتی خداوند، در جنگ بدر پیروزی را نصیب مسلمانان نمود، بر طغیان یهودیان افزوده شد و دامنه تحریکات و دسیسه هایشان گسترش یافت و دست به آشوبگری و مسخره و استهزا زدند. هر مسلمانی که به بازارشان می رفت، مورد آزار و اذیت آنها قرار می گرفت، تا جایی که مزاحم زنان مسلمان نیز می شدند . وقتی کارشان از حد گذشت و سرکشی آنها به اوج رسید، پیامبرe آنها را جمع نمود و برایشان سخنرانی کرد و آنان را به خیر و خوبی دعوت نمود و آنها را از طغیان و سرکشی بیم داد، اما باز هم به خود نیامدند و همچنان بر شرارت و سرکشی خویش افزودند.

ابوداود و دیگران از ابن عباسt روایت کرده اند که می گفت: وقتی پیامبرe در بدر، قریش را شکست داد و به مدینه بازگشت، یهودیها را در بازار بنی قینقاع جمع نمود و فرمود: ای یهودیان! پیش از اینکه به سرنوشت قریش گرفتار شوید، اسلام بیاورید».

گفتند: ای محمد! این موضوع که تعدادی از قریش را کشته ای، تو را فریب دهد و مغرور نسازد؛ آنها تجربه ای نداشتند و با قوانین جنگی چندان آشنا نبودند. اگر با ما روبرو شوی، می فهمی که ما، مرد جنگیم؛ تو، تا کنون همانند ما راندیده ای.

خدای متعال، این آیه را نازل فرمود:

آل عمران: 12-13)

یعنی: «ای پیامبر! به کفار بگو: بزودی شکست خواهید خورد و (درآخرت)گرد آورده می شوید و به دوزخ افکنده می شوید و (دوزخ) چه بدجایگاهی است. در دو دسته ای که در (جنگ بدر) با هم روبرو شدند، نشانه ای (برای شما) است؛ دسته ای در راه خدا می جنگید و دسته دیگر کافر بود. (کافران، به خواست خدا) مؤمنان را با چشم خویش دوبرابر (تعداد واقعی) می دیدند و خداوند، هر آن کس را که بخواهد، با یاری خود تأیید می کند. بی گمان در این امر، عبرتی برای صاحبان بینش است».

معنای جواب بنوقینقاع، اعلام جنگ بود. اما پیامبرe خشمش را فرو خورد و صبرنمود. مسلمانان نیز از خودشان شکیبایی نشان دادند و منتظر فرارسیدن زمان مناسبی بودند. از آن پس بر جسارت یهود بنی قینقاع افزوده شد و در مدینه نابسامانی و هرج و مرج بوجود آوردند و با دست خود، گورشان را کندند و درهای زندگی را به روی خویش بستند.

ابن هشام از ابوعون روایت می کند که زنی از عربها، پیراهنی را به بازار بنوقینقاع برد و آن را فروخت و کنار دکان ریخته گری نشست. اطرافش را گرفتند و از او خواستند که صورتش را نمایان کند، ولی آن زن، حاضر نشد چنین کاری بکند. آن مرد زرگر، دو طرف جامه زن را گرفت و بی آنکه آن زن، متوجه شود، آنها را از پشت گره زد. وقتی که آن زن برخاست، قسمتی از بدنش عریان شد. یهودیان خندیدند. زن مسلمان فریاد کشید؛ یکی از مسلمانانی که‌آنجا بود، با یک ضربه، آهنگر را کشت. یهودیان هم آن مسلمان را کشتند. خویشاوندان‌آن مسلمان از سایر مسلمانان، علیه یهود بنی قینقاع درخواست کمک کردند و بدین ترتیب فتنه ای برپا شد.[363]

 

محاصره، تسلیم و آوارگی بنی قینقاع

بدین سان کاسه صبر پیامبرe لبریز شد. در مدینه ابولبابه بن عبدالمنذرt را جانیش تعیین نمود و پرچم مسلمانان را به حمزه بن عبدالمطلب  سپرد و با سپاه خدا به طرف بنو قینقاع حرکت نمود. آنان، وقتی پیامبرe را دیدند به قلعه هایشان پناه بردند. پیامبرe آنها را سخت محاصره کرد و محاصره، از روز شنبه نیمه ماه شوال سال دوم هجری آغاز شد و به مدت 15 شبانه روز تا اول ماه ذیقعده به طول انجامید و خداوند، وحشت را در قلوب یهودیان انداخت. همچنانکه هرگاه خداوند بخواهد قومی را خوارو زبون کند، در دلشان ترس و وحشت می افکند. پس از آن به دستور پیامبرe از دژ پایین آمدند و با زنان و اموال و فرزندانشان تسلیم شدند.

پیامبرe دستور داد آنان را ببندند. اینجا بود که عبدالله بن ابی بن سلول، بار دیگر منافقت خودش را به نمایش گذاشت. او از پیامبرe خواست که ازآنها درگذرد و گفت: ای محمد! به هم پیمانان من خوبی کن بنوقینقاع هم پیمانان خزرجیان بودند- پیامبرe به او جوابی نداد. ابن ابی حرفش را تکرار نمود؛ لذا دست به گریبان زره آن حضرت برد. پیامبرe سخت ناراحت شد تا جایی که از شدت ناراحتی، چهره اش تغییرکرد و سپس فرمود: «رهایم کن». اما این منافق، حرفش را تکرار می کرد و می گفت: سوگند به خدا دست بردار نیستم تا اینکه در حق هم پیمانان من نیکی کنی؛ می خواهی چهارصد تن بدون زره و سیصد تن زره پوشیده را یک روزه درو کنی، در حالی که همواره در برابر انواع دشمنان، مرا پشتیبانی کرده اند!؟ بخدا که من، از گردش روزگار و کاری که می خواهی با اینها بکنی، می ترسم.

پیامبرe با این منافق که از تظاهرش به اسلام فقط یک ماه می گذشت، بهترین رفتار را کرد و آنها را به وی سپرد و دستو رداد که آنها را از مدینه خارج کنند و هرگز اجازه ندارند در اطراف مدینه سکونت کنند. یهود بنی قینقاع به سوی  شام کوچ کردند و دیری نپایید که بیشترشان، هلاک شدند.

پیامبرe اموال آنها را ضبط نمود و از آن اموال سه کمان، دو زره و سه شمشیر و سه نیزه همراه با خمس غنایم را برگرفت. مأمور جمع‌آوری غنایم در این غزوه، محمد بن مسلمهt بود.[364]

 

غزوه سویق

همزمان با دسیسه صفوان بن امیه و کارشکنیهای منافقان و یهودیان، ابوسفیان نیز در این اندیشه بود که با کمترین هزینه، ضربه ای برمسلمانان وارد سازد که تاثیر آشکار و زودرسی داشته باشد و با این کار حیثیت قوم و قبیله اش را حفظ کند و توانایی اش را به نمایش بگذارد. وی، نذر کرده بود که از جنابت به حمام نرود تا اینکه با محمدe بجنگد. بنابراین با 200 سوار بیرون شد تا به سوگندش جامه عمل بپوشاند. آنها تا دامنه کوهی بنام (نیب)کنار قناتی رفتند وهمانجا اطراق کردند که به اندازه 12 میل – بیشتر یا کمتر-  تا مدینه فاصله داشت.

آنها جرأت نکردند آشکارا به مدینه حمله کنند. لذا تصمیم گرفتند همانند دزدان وارد عمل شوند. ابوسفیان در تاریکی شب به خانه حیی بن اخطب رفت و از وی اجازه ورود خواست. اما حیی، ترسید و در را باز نکرد. لذا ابوسفیان به سراغ سلام بن مشکم سردار بنی نظیر- رفت که در آن زمان خزانه دار بنی نظیر نیز بود. اجازه ورود خواست، اجازه داده شد. سلام از ابوسفیان پذیرانی نمود و به او شراب داد و او را در جریان اخبار مدینه گذاشت. در قسمت آخر شب ابوسفیان نزد یارانش برگشت و گروهی را فرستاد تا به قسمتی از مدینه به نام «عریض» شبیخون بزنند و‌آنجا را غارت کنند. آنها، تعدادی از درختان خرما را سوزاندند و مردی از انصار را که با یکی از همکارانش که مشغول زراعت بودند،‌کشتند و بازگشتند و به سوی مکه گریختند. وقتی این خبر به پیامبرe رسید، به سرعت ابوسفیان و یارانش را دنبال نمود؛ اما آنها گریخته بودند.

در راه کیسه های غذاهایشان (سویق) افتاده بود، اما از بس برای فرار عجله داشتند، کیسه ها را برنمی داشتند.

پیامبرe تا منطقه ای به نام قرقره الکدر آنان را تعقیب نمود و پس از آن به مدینه بازگشت.

مسلمانان، قوت و غذایی را که کفار، از خود بجای گذاشته بودند، با خودشان به مدینه بردند، به همین دلیل این غزوه را غزوه سویق نامیده اند.

این غزوه دو ماه پس از جنگ بدر، در ذیحجه سال دوم هجری به وق